February 06, 2007

فصلي از «صيد قزل آلا در آمريكا»


اوراق­فروشي كليولند / ريچارد براتيگان*


تا همين اواخر، همه­ي اطلاعات­ام درباره­ي «اوراق­فروشي كليولند» را از دو سه دوستي داشتم كه چيزهايي از آن­جا خريده بودند. يكي­شان يك پنجره­ي خيلي بزرگ خريده بود: قاب، شيشه، و همه­چيزش به چند دلار. پنجره­ي خوش­منظري بود.
دوست­ام سوراخي توي ديوار خانه­اش بالاي «تپه­ي پوتررو» در آورد و پنجره را گذاشت آن­جا. حالا او چشم­انداز تمام­نمايي از «بيمارستان منطقه­ي سان­فرانسيسكو» دارد.
عملا" مي­تواند صاف سرش را بكند توي بخش­هاي مختلف بيمارستان و مجله­هاي قديمي را ببيند كه آن­قدر بي­شمار بار خوانده شده كه مثل «تنك بزرگ» دچار سايش و فرسايش شده­اند. عملا" مي­تواند صداي افكار مريض­ها را درباره­ي صبحانه بشنود: شير حال­ام را به هم مي­زند؛ و بعد درباره­ي شام: نخود فرنگي حال­ام را به هم مي­زند؛ و بعد مي­تواند بيمارستان را ببيند كه آرام­آرام در شب غرق مي­شود، نوميدانه گرفتارشده در ميان انبوه عظيم جلبك­هاي دريايي آجري.
آن پنجره را از «اوراق­فروشي كليولند» خريده بود.
دوست ديگرم يك بام آهني از «اوراق­فروشي كليولند» خريده بود و بام را با يك ماشين استيشن آورده بود تا «بيگ سور» و بعد پشت­اش گرفته بود و تا كوه­پايه­اي برده بود. نصف بام را كول كرده بود. كار هركس نبود. بعد تو «پلزنتون» قاطري خريده بود به اسم جورج. نصفه­ي ديگر بام را جورج حمل كرده بود.
قاطر اصلا" اين اوضاع را خوش نداشت. كنه­ها كلي از گوشت جان­اش را كنده بودند، و بوي گربه­هاي وحشي آن فلات اعصابي براي­اش نمي­گذاشت تا آن­جا چرايي بكند. دوست­ام به­شوخي مي­گقت جورج صد كيلويي وزن كم كرده. تاكستان­هاي زيباي اطراف «پلزنتون» در «دره­ي ليورمور» احتمالا" خيلي بيش­تر به جورج مي­ساخته تا برهوت كوه­پايه­هاي «سانتا لوسيا».
مكان دوست­ام آلونكي بود درست كنار يك شومينه­ي بزرگ، جايي كه يك­وقتي، دهه­ي بيست، يك عمارت اعياني باشكوه بوده، كه يك هنرپيشه­ي مشهور سينما ساخته بود. عمارت اعياني وقتي ساخته شد كه حتا يك جاده هم از آن­جا تا «بيگ سور» وجود نداشت. عمارت اعياني را پشت قاطرها، پشت هم مثل قطار مورچه­ها، آورده بودند بالاي كوهستان، جلوه­هايي از زندگي خوش و خرم را آورده بودند براي بلوط­هاي سمي، كنه­ها، و ماهي­هاي آزاد.
عمارت اعياني روي دماغه­اي قرار گرفته بود، بر فراز «اقيانوس آرام». دهه­ي بيست با پول مي­شد دورتر از اين­ها را ديد، مي­شد نگاهي انداخت و نهنگ­ها و جزاير هاوايي و كومينتانگ چين را تماشا كرد.
عمارت اعياني چند سال پيش آتش گرفت.
هنرپيشه مرد.
از قاطرهاش صابون ساختند.
معشوقه­هاش آشيان چين و چروك شدند.
حالا فقط شومينه مثل كرنشي كارتاژي در پيشگاه هاليوود جا مانده.
چند هفته پيش رفتم آن­جا تا بام دوست­ام را ببينم. به­قول معروف، فرصت ديدن آن را با يك ميليون دلار هم عوض نمي­كردم. بام به­نظرم عين يك آبكش رسيد. اگر آن بام و باران در «علفزاران خليج» به جنگ هم مي­رفتند، من روي باران شرط مي­بستم و همه­ي بردم را در «نمايشگاه جهان» تو سياتل خرج مي­كردم.
تجربه­ي خود من از «اوراق­فروشي كليولند» بر مي­گردد به دو روز پيش كه چيزهايي راجع به يك جويبار قزل­آلاي مستعمل شنيدم كه در آن اوراق­فروشي به فروش گذاشته بودند. براي همين رفتم خيابان كلمبس و اتوبوس خط 15 را سوار شدم و براي اولين­بار پام رسيد آن­جا.
تو اتوبوس دو تا بچه­ي سياه­پوست نشسته بودند پشت سرم. داشتند درباره­ي «چابي چكر» و رقص توئيست حرف مي­زدند. فكر مي­كردند چابي چكر فقط پانزده سال­اش است چون سبيل ندارد. بعد درباره­ي يكي ديگر حرف زدند كه چهل و چهار ساعت بي­وقفه توئيست رقصيده بود و آخر سر هم «جورج واشنگتن» را ديده بود كه از «دلاور» رد مي­شده.
يكي از بچه­ها گفت: «مرد حسابي، من به اين مي­گم توئيست رقصيدن.»
آن بچه­ي ديگر گفت: «من كه فكر نمي­كنم بتونم چل و چار ساعت يه­ضرب توئيست برقصم. كلي رقصه واسه خودش.»
از اتوبوس پياده شدم، درست كنار يكي از آن ايستگاه­هاي متروكه­ي پمپ­بنزين «زمان» و يك ماشين­شوي خودكار پنجاه­سنتي متروكه. يك طرف پمپ­بنزين دشت پهناوري بود. دست يك­وقتي، دوران جنگ، پوشيده از پروژه­هاي ساختمان­سازي بوده، براي كارگران كشتي­سازي.
طرف ديگر پمپ­بنزين «زمان» هم «اوراق­فروشي كليولند» بود. رفتم آن­جا تا نگاهي به آن جويبار قزل­آلاي مستعمل بياندازم. «اوراق­فروشي كليولند» ويترين عريض و طويلي دارد پر از تابلوها و اجناس.
تابلويي توي ويترين بود كه تبليغ يك ماشين لباس­شويي 65 دلاري را مي­كرد. قيمت اصلي ماشين 175 دلار بود. واقعا" به­صرفه بود.
تابلوي ديگري بود كه تبليغ جرثقيل­هاي دوتني و سه­تني نو و دست­دوم را مي­كرد. نمي­دانستم براي حمل يك جويبار قزل­آلا چندتا چرثقيل لازم است.
تابلوي ديگري بود كه روش نوشته بود:

كادوسراي خانواده
انواع كادويي براي كليه­ي اعضاي خانواده


ويترين پر بود از صدها قلم كالا براي كليه­ي اعضاي خانواده. «بابا، مي­دوني من واسه كريسمس چي مي­خوام؟ چي، پسرم؟ يه حمام. مامان، مي­دوني من واسه كريسمس چي مي­خوام؟ چي، پاتريشيا؟ يه خرده پشت­بوم.»
چندتا ننوي جنگلي هم توي ويترين گذاشته بودند براي بستگان دور و گالن­هاي يك دلار و ده سنتي رنگ لعاب خاكي – قهوه­اي براي ساير عزيران.
يك تابلوي بزرگ هم بود كه روش نوشته بود:

جويبار قزل­آلاي مستعمل براي فروش
بيينيد و حال­اش را ببريد


رفتم تو و نگاهي به چندتا فانوس كشتي انداختم كه كنار در، براي فروش گذاشته بودند. بعد فروشنده­اي آمد سمت و من و با لحن دل­نشيني گفت: «مي­تونم كمك­تون كنم؟»
گفتم: «بله. من كنجكاو اون جويبار قزل­آلايي هستم كه براي فروش گذاشتين. مي­تونين اطلاعاتي راجه به­اش بدين؟ چه جوري مي­فروشين­اش؟»
فروشنده گفت: «متري مي­فروشيم­اش. مي­تونين هرچه­قدر دل­تون خواست يا هرچه­قدر برامون مونده رو بخرين. همين صبحي يه آقايي اومد و 173 متر خريد. مي­خواست براي كادوي تولد به دختر برادرش هديه بده.
«آبشارا رو البته جداگونه مي­فروشيم، پول درختا و پرنده­ها، گلا، علفا، و سرخسا رو هم سوا مي­گيريم. ولي با خريد حداقل سه متر جويبار مي­توين حشره­ها رو مجاني ببرين.»
گفتم: «اون جويبارو چند مي­فروشين؟»
گفت: «هر سي سانت­اش شيش دلار و نيم. البته اين قيمت براي سي متر اوله. بعدش مي­شد هر سي سانت پنج دلار.»
پرسيدم: «پرنده­ها چند ان؟»
گفت: «دونه­اي سي و پنج سنت. البته بگم كه دست­دوم ان. هيچ تضميني نمي­تونيم بديم.»
پرسيدم: «عرض جويبار چه­قدره؟ گفتين كه طولي مي­فروشين­اش، نه؟»
گفت: «بله، طولي مي­فروشيم. عرض­اش از يه متر داره تا سه متر و سي سانت. بابت عرض­شون ازتون اضافه نمي­گيريم. جويبار بزرگي نيست، ولي خيلي دل­نشينه.»
پرسيدم: «حيوون چي دارين؟»
گفت: «فقط سه تا گوزن مونده.»
«ئه ... گل چه­طور؟»
گفت: «دوجين دوجين مي­فروشيم.»
پرسيدم: «آب جويبار زلاله؟»
فروشنده گفت: «قربان، دل­ام مي­خواد اصلا" اين فكرو نكنين كه ما اين­جا جويبار قزل­آلاي گل­آلود هم مي­فروشيم. ما هميشه قبل از اين كه فكر حمل جويبارا باشيم، اول مطمئن مي­شيم كه آب­شون عين آينه زلال باشه.»
پرسيدم: «اين جويباره مال كجا هست؟»
گفت: «كلرادو. با دقت و ملايمت حمل­اش كرديم. تا به حال نشده حتا به يه جويبار قزل­آلا صدمه­اي زده باشيم. طوري باهاشون تا مي­كنيم كه انگار چيني ان.»
پرسيدم: «اين سوالو حتما" هميشه از شما مي­پرسن، ولي دل­ام مي­خواد بدونم وضع ماهي­گيري تو اين جويبار چه­طوره؟»
گفت: « خيلي خوب. اكثرشون از اون قهوه­اي­هاي آلماني ان، ولي چن­تايي رنگين­كموني­ ام مي­شه پيدا كرد.»
پرسيدم: «قيمت قزل­آلاها چه­قدره؟»
گفت: «قيمت اونا رو كشيديم رو قيمت جويبار. البته بسته به شانسه. اصلا" نمي­شه حساب كرد چه­قدر قزل­آلا مي­شه ازش صيد كرد و قزل­آلاهاش چه اندازه ان. اما، وضع و اوضاع ماهي­گيري­اش خيلي خوبه، مي­شه گفت حرف نداره. چه با طعمه­ي روآبي و چه با طعمه­ي زيرآبي.»
پرسيدم: «جويباره كجا هست؟ دل­ام مي­خواه يه نيگاهي به­اش بندازم.»
گفت: «همين پشته. مستقيم برين، از اون در رد شين و بعد بپيچين سمت راست تا برسين بيرون. طولي جمع­اش كرديم. حتما" پيداش مي­كنين. آبشارا بالاي پله­هان، تو قسمت تاسيسات مستعمل.»
«حيوونا چه­طور؟»
«خب، هرچي برامون مونده همون پشت جويباره. بيرون كه رفتين، يه تعداد از كاميونامونو مي­بينين كه تو جاده كنار راه­آهن پارك كرده­ن. بپيچين سمت راست جاده و برين پايين و تل الوارا رو هم رد كنين. آغل حيوونا انتهاي اون زمينه.»
گفتم: «ممنون. فكر كنم اول برم يه نيگاهي به آبشارا بيندازم. لازم نيست بياين. فقط بگين چه­طور برم، خودم پيدا مي­كنم.»
گفت: «خيلي خب، از اون پله­ها برين بالا. يه تعداد در و پنجره مي­بينين، بپيچين سمت چپ و برين تا برسين به قسمت تاسيسات مستعمل. اين ام كارت من، كمك لازم داشتين در خدمت ام.»
گفتم: «باشه. تا همين­جاش­ ام خيلي كمك كردين. خيلي ممنون. مي­رم يه گشتي بزنم.»
گفت: «موفق باشين!»
از پله­ها رفتم بالا و چشم­ام به هزاران در افتاد. به عمرم هيچ­وقت اين همه در نديده بودم. با آن درها مي­شد يك شهر كامل ساخت. «درشهر». و آن­قدر پنجره بود كه بشود حومه­ي جمع­وجوري سراسر از پنجره ساخت. «پنجره­آباد».
پيچيدم سمت چپ و پشت سرم فروغ كم­نور يك چراغ مرواريدرنگ را ديدم. همان­طور كه دور مي­شدم چراغ پرنور و پرنورتر مي­شد، و بعد رسيدم به قسمت تاسيسات مستعمل، انباشته از صدها كاسه­توالت بود.
كاسته­توالت­ها تو قفسه­ها روي هم تلنبار شده بودند. آن­ها را پنج­تا پنج­تا رو هم تلنبار كرده بودند. يك نورگير سقفي هم بالاي كاسه­توالت­ها بود كه درخشندگي خاصي به آن­ها مي­بخشيد، انگار كه همان «مرواريد ممنوعه­ي بزرگ» فيلم­هايي هستند كه ماجراشان تو درياهاي جنوب مي­گذرد.
آبشارها كنار ديوار روي هم تلنبار شده بودند. حدودا" ده دوازده­تايي بودند، از ارتفاع يك متر تا ارتفاع چهار پنج متر.
يك آبشار بود كه طول­اش به بيست متر مي­رسيد. برچسب­هايي روي تكه­آبشارهاي بزرگ بود كه طريقه­ي درست دوباره سر هم كردن­شان را نشان مي­داد.
روي آبشارها برچسب قيمت داشت. از جويبارها گران­تر بودند. آبشارها را سي سانتي 19 دلار مي­فروختند.
رفتم اتاق ديگري كه پر بود از الوارهاي خوش­بو، از نورگير سقفي بالاي الوارها نور زدرد آرامي مي­تابيد كه ارنگ­اش مثل آن قبلي نبود. در سايه­هاي حاشيه­ي اتاق، زير سقف شيب­دار ساختمان، تعداد زيادي توالت و آبريزگاه سرپايي بود كه روشان را گرد و غبار گرفته بود، آبشار ديگري هم بود كه حدودا" پنج متري طول داشت، دوتاش كرده بودند و گذاشته بودند آن­جا، و آبشار هم پيشاپيش به جذب گرد و غبار اقدام كرده بود.
همه­ي ديدني­هاي آبشارها را كه دل­ام مي­خواست ببينم ديده بودم و حالا خيلي كنجكاو آن جويبار قزل­آلا بودم، براي همين مطابق راهنمايي­هاي فروشنده راه­ام را گرفتم و رفتم بيرون ساختمان.
آه، به عمرم هرگز چيزي مثل آن جويبار قزل­آلا نديده بودم. به طول­هاي مختلف دسته شده بود: سه متر، پنج متر، هفت متر، ... . يكي­اش يك دسته­ي سي متري بود. يك جعبه خرده­ريز هم بود. خرده­ريزها اندازه­هاي عجيبي داشتند، از ده سانت بگير تا شصت سانت.
يك بلندگو رو لبه­ي ساختمان بود و موسيقي ملايمي پخش مي­كرد. هوا ابري بود و مرغ­هاي دريايي آن بالا توي آسمان چرخ مي­زدند.
پشت جويبار دسته­هاي بزرگي از درخت و بوته بود. روشان را با شمدهايي از كرباس­هاي وصله­وصله پوشانده بودند. شاخه­ها و ربشه­ها را مي­توانستي ببيني كه از دو طرف دسته­ها زده­اند بيرون.
رفتم نزديك­تر و نگاهي به بريده­بريده­­هاي جويبار انداختم. مي­توانستم چندتايي قزل­آلا را توشان ببينم. يك ماهي باحال به چشم­ام خورد. چندتا خرچنگ هم ديدم كه دور سنگ­هاي كف جويبار مي­خزيدند.
جويبار خوبي به نظر مي­رسيد. دست­ام را كردم توي آب. آب سرد بود و حس خوبي داشت.
فكر كردم دور بزنم، بروم نگاهي به حيوان­ها بياندازم. كاميون­ها را ديدم كه كنار ريل راه­آهن پارك كرده بودند. از جاده رفتم و تل الوارها را رد كردم، پشت الوارها آغلي بود كه حيوان­ها آن تو بودند.
فروشنده راست گفته بود. عملا" حيواني به آن صورت نداشت. تقريبا" تنها چيزي كه به­وفور يافت مي­شد موش بود. صدها موش آن­جا بود.
كنار آغل يك قفس توري بزرگ مخصوص پرنده­ها بود، شايد پانزده متري ارتفاع داشت، و پر بود از انواع و اقسام پرنده­ها. بالاي قفس را با تكه­اي كرباس پوشانده بودند، تا وقتي باران مي­آيد پرنده­ها خيس نشوند. داركوب­ها و قناري­هاي وحشي و گنجشك­ها.
در راه برگشت به جايي كه جويبار قزل­آلا را دسته كرده بودند، حشره­ها را ديدم. داخل يك ساختمان پيش­ساخته­ي فولادي بودند و هر سي سانت مربع­شان را هشت سنت مي­فروختند. تابلويي روي درش بود. نوشته بود:

حشره­جات
______________________________________________
* ريچارد براتيگان، صيد قزل­آلا در آمريكا، ترجمه­ي پيام يزدانجو (تهران: نشر چشمه، ويراست دوم، 1385)، صص. 75-167.

Labels:

5 نظر:

Blogger shapoor_shakhdar مي نويسد:

من "ب" های زیادی را دوست دارم مثل براتیگان

11:56 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

سلام
تبریک برای صید دوم قزل آلا

این جویبار فروشی اش بی نظیر است.مخصوصاً آنجایی که بالای سی سانت را تخفیف می دهد و برای عرض اش پول بیشتر نمی گیرد و حشره ها مجانی اند!
!حمل آبشار همحرف ندارد:عین چینی
:)))

1:00 PM  
Anonymous حسين شكر بيگي مي نويسد:

سلام! خدايي ترجمه ت خيلي خوئبه

7:01 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

سلام
1.کتابهای تالیفی و یا ترجمه شما را می خوانم و لذت می برم.البته ادبیات پسامدرن را نیافته ام.
2.ترجمه چاپ 83 کتاب صید قزل آلا را خواندم و از شما به خاطر ترجمه خوبتان ممنونم.آیا توانستید برای چینگیدر تدی روزولت معادل یا افقی معنایی بیابید؟
3.بگذارید کمی مته به خشخاش بگذارم:الف-در صفحه 35 در پاورقی تاریخ مرگ نیکسن به اشتباه 2003 ذکر شده که 1994 صحیح است
ب:در صفحه 151 باز هم در پاورقی نام کارگردان کابینه دکتر کالیگاری فریتس لانگ آمده که همانطور که میدانید روبر وینه این فیلم را ساخته

با آرزوی موفقیت و امید برای شما و دادن امید به ما.
دانیال(blowup61.blogsky.com)

1:49 AM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

دوست عزيز، ممنون از تذكرات تان. در چاپ دوم كتاب، اين اشتباهات اصلاح شده. ممنون ام

10:00 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::