April 17, 2008

فصل اول «در رؤياى بابل»


خبر خوب، خبر بد / ريچارد براتيگان *

دوم ژانويه‏ى 1942 خبرهاى خوب و بدى داشت.
اول خبر خوب: فهميدم مرا براى خدمت در نظام وظيفه «نامناسب» تشخيص داده‏اند و به‏عنوان بچه‏سرباز به جبهه‏ى جنگ جهانى دوم اعزام نمى‏شوم. مسأله اصلاً بى‏علاقگى به وطن نبود چون من جنگ جهانى دوم‏ام را پنج سال پيش در اسپانيا جنگيده بودم و يك جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت‏ام داشتم كه اين را اثبات مى‏كرد.
اصلاً سر در نمى‏آورم چرا تير به ماتحت‏ام خورد. به هر حال، يك داستان جنگى مزخرف بود. به مردم كه مى‏گويى ماتحت‏ات تير خورده، ديگر تو را به چشم يك قهرمان نمى‏بينند. جدى‏ات نمى‏گيرند، اما اين ديگر اصلاً مسأله‏ى من نبود. جنگى كه براى باقى آمريكا داشت شروع مى‏شد براى من تمام شده بود.
حالا خبر بد: هفت‏تيرم يك تير هم نداشت. سفارشى گرفته بودم و اسلحه لازم داشتم اما موجودى تيرهام تازه ته كشيده بود. مشترى‏اى كه مى‏خواستم آن روز براى اولين بار ملاقات‏اش كنم از من خواسته بود با اسلحه سر قرار بيايم، و مى‏دانستم كه هفت‏تير خالى آن چيزى نيست كه مشترى‏ها مى‏خواهند.
چه كار بايد مى‏كردم؟
يك سِنت هم نداشتم و كل اعتبار مالى‏ام در سان فرانسيسكو دو پاپاسى هم نمى‏ارزيد. سپتامبر مجبور شدم دفترم را تخليه كنم، هرچند ماهى فقط هشت چوب برام آب مى‏خورد، و حالا هم داشتم از قِبل تلفن سكه‏اىِ سالن ورودى امورات‏ام را مى‏گذراندم، سالن ورودى مجتمع مسكونى محقرى در ناب هيل كه محل اقامت‏ام بود و دو ماه هم اجاره‏اش عقب افتاده بود. ماهى سى چوب هم گيرم نمى‏آمد.
براى من، زن صاحب‏خانه از ژاپنى‏ها هم تهديد بزرگ‏ترى بود. همه منتظر بودند اين ژاپنى‏ها سر و كله‏شان در سان فرانسيسكو پيدا شود و توى اتوبوس برقى‏ها بپرند و بالا و پايين خيابان‏ها را گز كنند، اما من كه خدايى‏اش طرف ژاپنى‏ها را مى‏گيرم تا بيايند و مرا از شر اين زن خلاص كنند.
از آپارتمان‏اش، از بالاى پله‏ها، سرم داد مى‏زد كه «پس اين اجاره‏ى من كدوم گوريه، تن لش!» هميشه رب‏دوشامبر گل‏وگشادى تن‏اش بود، آن هم تنى كه در مسابقه‏ى ملكه‏ى زيبايىِ بلوك‏هاى سيمانى جايزه‏ى اول را مى‏برد. «ممكلت گرفتار جنگه و تو حتا اجاره‏ى كوفتى‏تم نمى‏دى!»
صدايى داشت كه پرل هاربور در مقابل‏اش لالايى بود. به دروغ مى‏گفتم: «فردا.»
نعره مى‏زد: «فردا توُ مشك‏ات!»
شصت سال داشت و پنج بار ازدواج كرده و پنج بار هم بيوه شده بود: حرام‏زاده‏هاى خوش‏شانس! اين‏طورى بود كه صاحب خانه شده بود. يكى از شوهرهاش براش گذاشته بود. خدا لطف بزرگى به شوهره كرده و يك شبِ بارانى ماشين‏اش را درست آن سمت مرسد روى ريل راه‏آهن از كار انداخته بود. فروشنده‏ى سيار بود: برس مى‏فروخت. قطار به ماشين كوبيد و بعدش ديگر بين فروشنده و برس‏هاش نمى‏شد فرق گذاشت. حتماً توى تابوت‏اش چند تا برس هم مانده، چون فكر كرده‏اند آن‏ها هم جزئى از او بوده‏اند.
در آن ايام عهد عتيقى كه اجاره‏ام را مى‏دادم، زن صاحب‏خانه رفتار خيلى دوستانه‏اى با من داشت و هميشه براى صرف قهوه و دونات به آپارتمان‏اش دعوت‏ام مى‏كرد. عاشق حرافى درباره‏ى شوهرهاى مرده‏اش بود، مخصوصاً آن يكى كه لوله‏كش بوده. حال مى‏كرد تعريف كند طرف چه مهارتى در سرويس كردن آب‏گرم‏كن داشته. از او كه حرف مى‏زد، آن چهارتاى ديگر را كلاً بى‏خيال مى‏شد. انگار كه اين ازدواج‏هاش را توى آكواريوم‏هاى تيره و تاريك برگزار و سپس سپرى كرده بود. حتا آن شوهرى كه با قطار تصادف كرده هم خيلى نظر لطف‏اش را جلب نمى‏كرد، و در عوض از حرافى درباره‏ى آن يارو كه سرويس‏كار آب‏گرم‏كن بوده خسته نمى‏شد. حتماً به راست‏وريس كردن آب‏گرم‏كن اين خانم هم خيلى وارد بوده. قهوه‏اى كه مى‏آورد هميشه رقيق رقيق بود و دونات‏ها هم بفهمى نفهمى بيات: از آن نان‏شيرينى‏هاى مانده‏اى كه از نانوايىِ چند بلوك آن‏طرف‏تر در خيابان كاليفرنيا مى‏خريد. من بعضى‏وقت‏ها با او قهوه مى‏خوردم، چون به هر حال كار آن‏چنانى هم نداشتم بكنم. اوضاع به بى‏حالىِ حال حاضر بود، البته سواى سفارشى كه تازه گرفته بودم؛ با اين حال از پولى كه بابت تصادف و مصالحه بدون مراجعه به دادگاه گيرم آمد پس‏اندازكى كرده بودم، و براى همين هنوز مى‏توانستم اجاره خانه‏ام را بپردازم، گو اين كه دفترم را چند ماه قبل‏تر پس داده بودم.
آوريل 1941 مجبور شدم منشى‏ام را هم مرخص كنم. از اين بابت اصلاً دل خوشى نداشتم. پنج ماهى را كه برام كار مى‏كرد تمام تلاش‏ام را كرده بودم. رفتارش دوستانه بود اما اصلاً نتوانستم از اين برخوردها مقدمه‏ى مناسبى براى اقدامات بعدى بسازم. بعد كه اجباراً مرخص‏اش كردم، ديگر اصلاً تحويل‏ام نگرفت.
يك شب زنگى به‏اش زدم، پشت تلفن نيش آخرش را هم زد كه «تو يه كارآگاه درِ پيتى هستى. بايد برى دنبال يه كار ديگه. پادويى خوراك‏ته.»
درق.
خب ديگر ...
هرچه بود، فقط به اين دليل استخدام‏اش كردم كه اين سمت محله‏ى چينى‏ها كم‏ترين دست‏مزد را مى‏گرفت. ژوئيه ماشين‏ام را هم فروختم.
به هر حال، من مانده بودم و هفت‏تيرى كه تير نداشت، و هيچ پولى براى خريد گلوله نداشتم، هيچ پولى توى حساب‏ام نبود و هيچ‏چيزى هم نداشتم كه گرو بگذارم.
در آلونك محقرم در خيابان لوِنوُرث در سان فرانسيسكو نشسته بودم و داشتم به اين اوضاع فكر مى‏كردم كه يك‏هو گرسنگى مثل جو لوئيس به جان معده‏ام افتاد. سه تا هوك اساسى روانه‏ى دل و روده‏ام كرده بود و داشتم خودم را به يخچال مى‏رساندم.
خبط بزرگى بود.
داخل يخچال را نگاه كردم و بلافاصله درش را بستم تا انبوه آماسيده‏ى كپك‏ها راه فرار پيدا نكنند. نمى‏دانم آدم چه‏طور مى‏تواند مثل من زندگى كند. آپارتمان‏ام آن‏قدر كثيف است كه تازگى تمام لامپ‏هاى هفتادوپنج وات را با بيست‏وپنج وات عوض كرده‏ام تا مجبور نباشم اوضاع را واضح و آشكار ببينم. ول‏خرجى بود، اما بايد اين كار را مى‏كردم. خوش‏بختانه، آپارتمان اصلاً پنجره نداشت، و الا واقعاً توى دردسر مى‏افتادم.
آپارتمان‏ام آن‏قدر كم‏نور بود كه مثل سايه‏اى از يك آپارتمان به نظر مى‏رسيد. نمى‏دانم همه‏ى عمرم اين‏طور زندگى كرده‏ام يا نه. منظورم اين است كه حتماً مادرى بالاى سرم بوده، كسى كه بگويد نظافت كنم، مواظب خودم باشم، جوراب‏هام را عوض كنم. من هم اين كارها را مى‏كردم، اما فكر كنم بچگى‏ها يك‏جورهايى كند بودم و اصل مطلب را نمى‏گرفتم. حتماً دليلى داشته.
كنار يخچال ايستاده بودم، نمى‏دانستم چه كنم، كه يك‏هو فكر بكرى به ذهن‏ام رسيد. چه چيزى از دست مى‏دادم؟ پولى براى خريد گلوله نداشتم و گرسنه‏ام هم بود. بايد چيزى براى خوردن پيدا مى‏كردم.
پريدم بالاى پله‏ها، رفتم دم در آپارتمان صاحب‏خانه.
زنگ در را زدم.
اين آخرين اتفاق دنيا بود كه او انتظارش را داشت چون يك ماهى مى‏شد كه سعى كرده بودم هرطور شده مثل مارماهى از چنگ‏اش فرار كنم اما هميشه در تور فحش و ناسزا گرفتارم مى‏كرد.
در را كه باز كرد باورش نمى‏شد من آن‏جا ايستاده باشم. مثل برق‏گرفته‏ها نگاه مى‏كرد، انگار كه دستگيره‏ى در برق داشته. زبان‏اش عملاً بند آمده بود. فرصت را غنميت شمردم.
توى صورت‏اش داد زدم: «يافتم! من مى‏تونم اجاره‏خونه رو بدم! مى‏تونم كل ساختمونو بخرم! چه‏قدر بابت‏اش مى‏خواى؟ بيست هزار تا نقد! كشتى من داره مى‏رسه! نفت! نفت!»
آن‏قدر گيج و گنگ شده بود كه فقط بفرمايى زد بروم توُ، تعارف كرد كه روى صندلى بنشينم. هنوز لام تا كام حرف نزده بود. مخ‏اش را واقعاً تيليت كرده بودم. خودم هم باورم نمى‏شد.
رفتم توُ.
همان‏طور داد مى‏زدم «نفت! نفت!» و بعد بنا كردم به ادا در آوردن، اداى فواره زدن نفت از زير زمين را در مى‏آوردم. پيش چشم‏اش از خودم يك چاه نفت ساخته بودم.
نشستم.
او هم مقابل من نشست.
فك‏اش هنوز همان‏طور قفل بود.
توى صورت‏اش داد زدم: «عموم توُ رُد آيلند نفت پيدا كرده! نصف‏اش مال منه. من پول‏دار شدم. بيست هزار تا نقد برا اين تاپاله‏اى كه اسم‏شو گذاشتى مجتمع مسكونى مى‏دم! بيست و پنج هزار تا!» دوباره داد زدم: «ازت مى‏خوام كه با من ازدواج كنى و با هم يك عالم از اين مجتمع‏هاى مسكونى قد و نيم‏قد بسازيم. مى‏خوام بدم عقدنامه‏مونو روُ تابلوى جاى خالى نداريم چاپ كنن!»
كلك‏ام گرفت.
حرف‏هام را باور كرد.
پنج دقيقه بعد، يك فنجان قهوه‏ى رقيق رقيق توُ دست‏ام بود و يك دوناتِ مانده را سق مى‏زدم، او هم مى‏گفت كه چه‏قدر براى من خوشحال است. گفتم مجتمع را هفته‏ى آينده، اولين عايدات چند ميليون دلارى از بابت حق امتياز نفت كه دست‏ام رسيد، از او مى‏خرم.
از آپارتمان‏اش كه بيرون مى‏رفتم گرسنگى‏ام را فرو نشانده بودم و خيال‏ام از بابت يك هفته اقامتِ ديگر جمع شده بود.
وقت رفتن‏ام، دست داد و گفت: «چه پسر خوبى! نفت توُ رد آيلند.»
گفتم: «درسته، نزديك هارتفورد.» مى‏خواستم پنج دلارى بتيغم‏اش تا بتوانم چندتا تير هم براى هفت‏تيرم بخرم اما فكر كردم تا همين‏جا كه پيش رفته‏ام كافى است.
هاها!
شوخى را داشتيد؟

________________________________________
* ريچارد براتيگان، در رؤياى بابل، ترجمه­ى پيام يزدانجو (تهران: نشر چشمه، زمستان 1386)، صص. 19-13.

Labels:

February 06, 2007

فصلي از «صيد قزل آلا در آمريكا»


اوراق­فروشي كليولند / ريچارد براتيگان*


تا همين اواخر، همه­ي اطلاعات­ام درباره­ي «اوراق­فروشي كليولند» را از دو سه دوستي داشتم كه چيزهايي از آن­جا خريده بودند. يكي­شان يك پنجره­ي خيلي بزرگ خريده بود: قاب، شيشه، و همه­چيزش به چند دلار. پنجره­ي خوش­منظري بود.
دوست­ام سوراخي توي ديوار خانه­اش بالاي «تپه­ي پوتررو» در آورد و پنجره را گذاشت آن­جا. حالا او چشم­انداز تمام­نمايي از «بيمارستان منطقه­ي سان­فرانسيسكو» دارد.
عملا" مي­تواند صاف سرش را بكند توي بخش­هاي مختلف بيمارستان و مجله­هاي قديمي را ببيند كه آن­قدر بي­شمار بار خوانده شده كه مثل «تنك بزرگ» دچار سايش و فرسايش شده­اند. عملا" مي­تواند صداي افكار مريض­ها را درباره­ي صبحانه بشنود: شير حال­ام را به هم مي­زند؛ و بعد درباره­ي شام: نخود فرنگي حال­ام را به هم مي­زند؛ و بعد مي­تواند بيمارستان را ببيند كه آرام­آرام در شب غرق مي­شود، نوميدانه گرفتارشده در ميان انبوه عظيم جلبك­هاي دريايي آجري.
آن پنجره را از «اوراق­فروشي كليولند» خريده بود.
دوست ديگرم يك بام آهني از «اوراق­فروشي كليولند» خريده بود و بام را با يك ماشين استيشن آورده بود تا «بيگ سور» و بعد پشت­اش گرفته بود و تا كوه­پايه­اي برده بود. نصف بام را كول كرده بود. كار هركس نبود. بعد تو «پلزنتون» قاطري خريده بود به اسم جورج. نصفه­ي ديگر بام را جورج حمل كرده بود.
قاطر اصلا" اين اوضاع را خوش نداشت. كنه­ها كلي از گوشت جان­اش را كنده بودند، و بوي گربه­هاي وحشي آن فلات اعصابي براي­اش نمي­گذاشت تا آن­جا چرايي بكند. دوست­ام به­شوخي مي­گقت جورج صد كيلويي وزن كم كرده. تاكستان­هاي زيباي اطراف «پلزنتون» در «دره­ي ليورمور» احتمالا" خيلي بيش­تر به جورج مي­ساخته تا برهوت كوه­پايه­هاي «سانتا لوسيا».
مكان دوست­ام آلونكي بود درست كنار يك شومينه­ي بزرگ، جايي كه يك­وقتي، دهه­ي بيست، يك عمارت اعياني باشكوه بوده، كه يك هنرپيشه­ي مشهور سينما ساخته بود. عمارت اعياني وقتي ساخته شد كه حتا يك جاده هم از آن­جا تا «بيگ سور» وجود نداشت. عمارت اعياني را پشت قاطرها، پشت هم مثل قطار مورچه­ها، آورده بودند بالاي كوهستان، جلوه­هايي از زندگي خوش و خرم را آورده بودند براي بلوط­هاي سمي، كنه­ها، و ماهي­هاي آزاد.
عمارت اعياني روي دماغه­اي قرار گرفته بود، بر فراز «اقيانوس آرام». دهه­ي بيست با پول مي­شد دورتر از اين­ها را ديد، مي­شد نگاهي انداخت و نهنگ­ها و جزاير هاوايي و كومينتانگ چين را تماشا كرد.
عمارت اعياني چند سال پيش آتش گرفت.
هنرپيشه مرد.
از قاطرهاش صابون ساختند.
معشوقه­هاش آشيان چين و چروك شدند.
حالا فقط شومينه مثل كرنشي كارتاژي در پيشگاه هاليوود جا مانده.
چند هفته پيش رفتم آن­جا تا بام دوست­ام را ببينم. به­قول معروف، فرصت ديدن آن را با يك ميليون دلار هم عوض نمي­كردم. بام به­نظرم عين يك آبكش رسيد. اگر آن بام و باران در «علفزاران خليج» به جنگ هم مي­رفتند، من روي باران شرط مي­بستم و همه­ي بردم را در «نمايشگاه جهان» تو سياتل خرج مي­كردم.
تجربه­ي خود من از «اوراق­فروشي كليولند» بر مي­گردد به دو روز پيش كه چيزهايي راجع به يك جويبار قزل­آلاي مستعمل شنيدم كه در آن اوراق­فروشي به فروش گذاشته بودند. براي همين رفتم خيابان كلمبس و اتوبوس خط 15 را سوار شدم و براي اولين­بار پام رسيد آن­جا.
تو اتوبوس دو تا بچه­ي سياه­پوست نشسته بودند پشت سرم. داشتند درباره­ي «چابي چكر» و رقص توئيست حرف مي­زدند. فكر مي­كردند چابي چكر فقط پانزده سال­اش است چون سبيل ندارد. بعد درباره­ي يكي ديگر حرف زدند كه چهل و چهار ساعت بي­وقفه توئيست رقصيده بود و آخر سر هم «جورج واشنگتن» را ديده بود كه از «دلاور» رد مي­شده.
يكي از بچه­ها گفت: «مرد حسابي، من به اين مي­گم توئيست رقصيدن.»
آن بچه­ي ديگر گفت: «من كه فكر نمي­كنم بتونم چل و چار ساعت يه­ضرب توئيست برقصم. كلي رقصه واسه خودش.»
از اتوبوس پياده شدم، درست كنار يكي از آن ايستگاه­هاي متروكه­ي پمپ­بنزين «زمان» و يك ماشين­شوي خودكار پنجاه­سنتي متروكه. يك طرف پمپ­بنزين دشت پهناوري بود. دست يك­وقتي، دوران جنگ، پوشيده از پروژه­هاي ساختمان­سازي بوده، براي كارگران كشتي­سازي.
طرف ديگر پمپ­بنزين «زمان» هم «اوراق­فروشي كليولند» بود. رفتم آن­جا تا نگاهي به آن جويبار قزل­آلاي مستعمل بياندازم. «اوراق­فروشي كليولند» ويترين عريض و طويلي دارد پر از تابلوها و اجناس.
تابلويي توي ويترين بود كه تبليغ يك ماشين لباس­شويي 65 دلاري را مي­كرد. قيمت اصلي ماشين 175 دلار بود. واقعا" به­صرفه بود.
تابلوي ديگري بود كه تبليغ جرثقيل­هاي دوتني و سه­تني نو و دست­دوم را مي­كرد. نمي­دانستم براي حمل يك جويبار قزل­آلا چندتا چرثقيل لازم است.
تابلوي ديگري بود كه روش نوشته بود:

كادوسراي خانواده
انواع كادويي براي كليه­ي اعضاي خانواده


ويترين پر بود از صدها قلم كالا براي كليه­ي اعضاي خانواده. «بابا، مي­دوني من واسه كريسمس چي مي­خوام؟ چي، پسرم؟ يه حمام. مامان، مي­دوني من واسه كريسمس چي مي­خوام؟ چي، پاتريشيا؟ يه خرده پشت­بوم.»
چندتا ننوي جنگلي هم توي ويترين گذاشته بودند براي بستگان دور و گالن­هاي يك دلار و ده سنتي رنگ لعاب خاكي – قهوه­اي براي ساير عزيران.
يك تابلوي بزرگ هم بود كه روش نوشته بود:

جويبار قزل­آلاي مستعمل براي فروش
بيينيد و حال­اش را ببريد


رفتم تو و نگاهي به چندتا فانوس كشتي انداختم كه كنار در، براي فروش گذاشته بودند. بعد فروشنده­اي آمد سمت و من و با لحن دل­نشيني گفت: «مي­تونم كمك­تون كنم؟»
گفتم: «بله. من كنجكاو اون جويبار قزل­آلايي هستم كه براي فروش گذاشتين. مي­تونين اطلاعاتي راجه به­اش بدين؟ چه جوري مي­فروشين­اش؟»
فروشنده گفت: «متري مي­فروشيم­اش. مي­تونين هرچه­قدر دل­تون خواست يا هرچه­قدر برامون مونده رو بخرين. همين صبحي يه آقايي اومد و 173 متر خريد. مي­خواست براي كادوي تولد به دختر برادرش هديه بده.
«آبشارا رو البته جداگونه مي­فروشيم، پول درختا و پرنده­ها، گلا، علفا، و سرخسا رو هم سوا مي­گيريم. ولي با خريد حداقل سه متر جويبار مي­توين حشره­ها رو مجاني ببرين.»
گفتم: «اون جويبارو چند مي­فروشين؟»
گفت: «هر سي سانت­اش شيش دلار و نيم. البته اين قيمت براي سي متر اوله. بعدش مي­شد هر سي سانت پنج دلار.»
پرسيدم: «پرنده­ها چند ان؟»
گفت: «دونه­اي سي و پنج سنت. البته بگم كه دست­دوم ان. هيچ تضميني نمي­تونيم بديم.»
پرسيدم: «عرض جويبار چه­قدره؟ گفتين كه طولي مي­فروشين­اش، نه؟»
گفت: «بله، طولي مي­فروشيم. عرض­اش از يه متر داره تا سه متر و سي سانت. بابت عرض­شون ازتون اضافه نمي­گيريم. جويبار بزرگي نيست، ولي خيلي دل­نشينه.»
پرسيدم: «حيوون چي دارين؟»
گفت: «فقط سه تا گوزن مونده.»
«ئه ... گل چه­طور؟»
گفت: «دوجين دوجين مي­فروشيم.»
پرسيدم: «آب جويبار زلاله؟»
فروشنده گفت: «قربان، دل­ام مي­خواد اصلا" اين فكرو نكنين كه ما اين­جا جويبار قزل­آلاي گل­آلود هم مي­فروشيم. ما هميشه قبل از اين كه فكر حمل جويبارا باشيم، اول مطمئن مي­شيم كه آب­شون عين آينه زلال باشه.»
پرسيدم: «اين جويباره مال كجا هست؟»
گفت: «كلرادو. با دقت و ملايمت حمل­اش كرديم. تا به حال نشده حتا به يه جويبار قزل­آلا صدمه­اي زده باشيم. طوري باهاشون تا مي­كنيم كه انگار چيني ان.»
پرسيدم: «اين سوالو حتما" هميشه از شما مي­پرسن، ولي دل­ام مي­خواد بدونم وضع ماهي­گيري تو اين جويبار چه­طوره؟»
گفت: « خيلي خوب. اكثرشون از اون قهوه­اي­هاي آلماني ان، ولي چن­تايي رنگين­كموني­ ام مي­شه پيدا كرد.»
پرسيدم: «قيمت قزل­آلاها چه­قدره؟»
گفت: «قيمت اونا رو كشيديم رو قيمت جويبار. البته بسته به شانسه. اصلا" نمي­شه حساب كرد چه­قدر قزل­آلا مي­شه ازش صيد كرد و قزل­آلاهاش چه اندازه ان. اما، وضع و اوضاع ماهي­گيري­اش خيلي خوبه، مي­شه گفت حرف نداره. چه با طعمه­ي روآبي و چه با طعمه­ي زيرآبي.»
پرسيدم: «جويباره كجا هست؟ دل­ام مي­خواه يه نيگاهي به­اش بندازم.»
گفت: «همين پشته. مستقيم برين، از اون در رد شين و بعد بپيچين سمت راست تا برسين بيرون. طولي جمع­اش كرديم. حتما" پيداش مي­كنين. آبشارا بالاي پله­هان، تو قسمت تاسيسات مستعمل.»
«حيوونا چه­طور؟»
«خب، هرچي برامون مونده همون پشت جويباره. بيرون كه رفتين، يه تعداد از كاميونامونو مي­بينين كه تو جاده كنار راه­آهن پارك كرده­ن. بپيچين سمت راست جاده و برين پايين و تل الوارا رو هم رد كنين. آغل حيوونا انتهاي اون زمينه.»
گفتم: «ممنون. فكر كنم اول برم يه نيگاهي به آبشارا بيندازم. لازم نيست بياين. فقط بگين چه­طور برم، خودم پيدا مي­كنم.»
گفت: «خيلي خب، از اون پله­ها برين بالا. يه تعداد در و پنجره مي­بينين، بپيچين سمت چپ و برين تا برسين به قسمت تاسيسات مستعمل. اين ام كارت من، كمك لازم داشتين در خدمت ام.»
گفتم: «باشه. تا همين­جاش­ ام خيلي كمك كردين. خيلي ممنون. مي­رم يه گشتي بزنم.»
گفت: «موفق باشين!»
از پله­ها رفتم بالا و چشم­ام به هزاران در افتاد. به عمرم هيچ­وقت اين همه در نديده بودم. با آن درها مي­شد يك شهر كامل ساخت. «درشهر». و آن­قدر پنجره بود كه بشود حومه­ي جمع­وجوري سراسر از پنجره ساخت. «پنجره­آباد».
پيچيدم سمت چپ و پشت سرم فروغ كم­نور يك چراغ مرواريدرنگ را ديدم. همان­طور كه دور مي­شدم چراغ پرنور و پرنورتر مي­شد، و بعد رسيدم به قسمت تاسيسات مستعمل، انباشته از صدها كاسه­توالت بود.
كاسته­توالت­ها تو قفسه­ها روي هم تلنبار شده بودند. آن­ها را پنج­تا پنج­تا رو هم تلنبار كرده بودند. يك نورگير سقفي هم بالاي كاسه­توالت­ها بود كه درخشندگي خاصي به آن­ها مي­بخشيد، انگار كه همان «مرواريد ممنوعه­ي بزرگ» فيلم­هايي هستند كه ماجراشان تو درياهاي جنوب مي­گذرد.
آبشارها كنار ديوار روي هم تلنبار شده بودند. حدودا" ده دوازده­تايي بودند، از ارتفاع يك متر تا ارتفاع چهار پنج متر.
يك آبشار بود كه طول­اش به بيست متر مي­رسيد. برچسب­هايي روي تكه­آبشارهاي بزرگ بود كه طريقه­ي درست دوباره سر هم كردن­شان را نشان مي­داد.
روي آبشارها برچسب قيمت داشت. از جويبارها گران­تر بودند. آبشارها را سي سانتي 19 دلار مي­فروختند.
رفتم اتاق ديگري كه پر بود از الوارهاي خوش­بو، از نورگير سقفي بالاي الوارها نور زدرد آرامي مي­تابيد كه ارنگ­اش مثل آن قبلي نبود. در سايه­هاي حاشيه­ي اتاق، زير سقف شيب­دار ساختمان، تعداد زيادي توالت و آبريزگاه سرپايي بود كه روشان را گرد و غبار گرفته بود، آبشار ديگري هم بود كه حدودا" پنج متري طول داشت، دوتاش كرده بودند و گذاشته بودند آن­جا، و آبشار هم پيشاپيش به جذب گرد و غبار اقدام كرده بود.
همه­ي ديدني­هاي آبشارها را كه دل­ام مي­خواست ببينم ديده بودم و حالا خيلي كنجكاو آن جويبار قزل­آلا بودم، براي همين مطابق راهنمايي­هاي فروشنده راه­ام را گرفتم و رفتم بيرون ساختمان.
آه، به عمرم هرگز چيزي مثل آن جويبار قزل­آلا نديده بودم. به طول­هاي مختلف دسته شده بود: سه متر، پنج متر، هفت متر، ... . يكي­اش يك دسته­ي سي متري بود. يك جعبه خرده­ريز هم بود. خرده­ريزها اندازه­هاي عجيبي داشتند، از ده سانت بگير تا شصت سانت.
يك بلندگو رو لبه­ي ساختمان بود و موسيقي ملايمي پخش مي­كرد. هوا ابري بود و مرغ­هاي دريايي آن بالا توي آسمان چرخ مي­زدند.
پشت جويبار دسته­هاي بزرگي از درخت و بوته بود. روشان را با شمدهايي از كرباس­هاي وصله­وصله پوشانده بودند. شاخه­ها و ربشه­ها را مي­توانستي ببيني كه از دو طرف دسته­ها زده­اند بيرون.
رفتم نزديك­تر و نگاهي به بريده­بريده­­هاي جويبار انداختم. مي­توانستم چندتايي قزل­آلا را توشان ببينم. يك ماهي باحال به چشم­ام خورد. چندتا خرچنگ هم ديدم كه دور سنگ­هاي كف جويبار مي­خزيدند.
جويبار خوبي به نظر مي­رسيد. دست­ام را كردم توي آب. آب سرد بود و حس خوبي داشت.
فكر كردم دور بزنم، بروم نگاهي به حيوان­ها بياندازم. كاميون­ها را ديدم كه كنار ريل راه­آهن پارك كرده بودند. از جاده رفتم و تل الوارها را رد كردم، پشت الوارها آغلي بود كه حيوان­ها آن تو بودند.
فروشنده راست گفته بود. عملا" حيواني به آن صورت نداشت. تقريبا" تنها چيزي كه به­وفور يافت مي­شد موش بود. صدها موش آن­جا بود.
كنار آغل يك قفس توري بزرگ مخصوص پرنده­ها بود، شايد پانزده متري ارتفاع داشت، و پر بود از انواع و اقسام پرنده­ها. بالاي قفس را با تكه­اي كرباس پوشانده بودند، تا وقتي باران مي­آيد پرنده­ها خيس نشوند. داركوب­ها و قناري­هاي وحشي و گنجشك­ها.
در راه برگشت به جايي كه جويبار قزل­آلا را دسته كرده بودند، حشره­ها را ديدم. داخل يك ساختمان پيش­ساخته­ي فولادي بودند و هر سي سانت مربع­شان را هشت سنت مي­فروختند. تابلويي روي درش بود. نوشته بود:

حشره­جات
______________________________________________
* ريچارد براتيگان، صيد قزل­آلا در آمريكا، ترجمه­ي پيام يزدانجو (تهران: نشر چشمه، ويراست دوم، 1385)، صص. 75-167.

Labels:

September 07, 2006

سه رمان ریچارد براتیگان


ژنرال متفقین از بیگ سور
این اولین رمان براتیگان است که در 28 سالگی نوشته و در سال 1965 منتشر کرده. ماجرا در سال 1957 می­گذرد و فضای رمان تجسم­بخش حال­وهوای غالب نسل جوان و سرگردان دهه­های پنجاه و شصت آمریکا است – زندگی کولی­وار، انزوای اجتماعی، سرخوردگی اخلاقی، وارستگی و وانهادگی در فرهنگ (ضد – فرهنگ) هیپی­های آس­وپاس بی­نوا، با آرزوهای نامعلوم و آرمان­های ناممکن.
«ژنرال متفقین از بیگ سور» مثل اکثر آثار بعدی براتیگان هجویه (یا به­قول قدما نقیضه) ­یی بینامتنی است. ژانری که نویسنده ظاهرن انتخاب کرده کارش را مستقیمن به سنت داستان­نویسی مسلطی پیوند می­زند که جنگ داخلی آمریکا و میراث­اش مهم­ترین مضمون آن را تشکیل می­دهد، و با این حال با انتخاب دو شخصیت نامنتظر به­عنوان قهرمانان رمان روایت به سطحی دیگر می­رود: لی ملون مفلوک متوهم به­عنوان بازمانده­ی ژنرال پرابهتی از بیگ­سور که در رویای بازگشت به دوران افتخار اجدادی است، و جوانک آسمان­جل بی­دست­وپایی در نقش راوی که در خیالات خام و سرنوشت سودایی او سهیم می­شود.
کتاب از دو بخش تشکیل می­شود، بخش اول با عنوان «ژنرال متفقین از بیگ سور» و بخش دوم با عنوان «نبرد در کنار لی ملون در بیگ سور» – بخش اول شرح آشنایی راوی با لی ملون است و بخش دوم شرح ماجراهای راوی هنگامی که در برهوتی به لی ملون می­پیوندد تا آن­جا با دختری به نام الین آشنا شود و لی ملون هم به یک فاحشه­ی فصلی به نام الیزابت دل خوش کند و کارشان به صحنه­یی کنار صخره­های ساحلی ختم شود که با پنج پایان­بندی مختلف روایت می­شود و سر آخر هم صحبت از «صدوهشتادوشش­هزار پایان­بندی در ثانیه» است: «پس باز هم پایان­بندی­های دیگری در کار است: پایان­بندی ششم، صدوسی­ویکم، نه­هزاروچهارصدوسی­وپنجم؛ پایان­بندی­ها هرچه بیش­تر سرعت می­گیرند، زیاد و زیادتر می­شوند، هرچه بیش­تر سرعت می­گیرند، تا این که کتاب صاحب صدوهشتادوشش هزار پایان­بندی در ثانیه می­شود.»
این هم فصل چهارم از بخش دوم رمان:

میخ­­پرچ­های «کتاب جامعه»
راه افتادم سمت کلبه­ی خودم. صدای اقیانوس که آن پایین به صخره­ها می­کوبید هنوز به گوش­ام می­رسید. از باغ رد شدم. باغ را با تورهای ماهی­گیری پوشانده بودند تا از هجوم پرنده­ها در امان باشد.
مثل همیشه پام به موتورسیکلت گرفت که کنار جای خواب­ام بود. موتورسیکلت از سوگلی­های لی ملون بود. آن­جا در قالب حدودن چهل و پنج قطعه آرمیده بود.
هفته­یی نبود که لی ملون ده بار تکرار نکند که «تو فکرم موتورسیکلت­ام رو سر هم کنم. اون یه موتورسیکلت چارصد دلاریه.» همیشه می­گفت این یک موتورسیکلت چهارصد دلاری است، اما ظاهرش که اصلن این را نشان نمی­داد.
فانوس را روشن کردم و در چارچوب بی­حفاظ کلبه جاگیر شدم. اسباب و اثاث کلبه­ی من هم مثل همه­ی کلبه­های آن پایین بود. نه میز داشتم نه صندلی نه تخت خواب.
کف اتاق توی کیسه­خواب می­خوابیدم و از دو تا سنگ سفید هم به­جای کتاب­نگه­دار استفاده می­کردم. فانوس را روی موتور موتورسیکلت می­گذاشتم، و این­طوری می­توانستم ارتفاع نور را قدری بیش­تر کنم تا مطالعه قدری راحت­تر باشد.
کلبه بخاری چوبی بسیار بدقواره­یی داشت، محصول لی ملون، که شب­های سرد کلبه را می­توانست آنن گرم کند، اما همین که از هیزم انداختن توی بخاری غافل می­شدی کلبه به آنی دوباره سراسر سرد می­شد.
البته، من شب­ها از روی یک «کتاب مقدس» کهنه که برگ­های ضخیمی هم داشت «کتاب جامعه» را می­خواندم. اوایل، هرشب چندین و چند بار می­خواندم­اش، بعدها هرشب یک­بار می­خواندم، و بعدش هرشب فقط چند سطری از آن را می­خواندم، و حالا هم فقط علائم سجاوندی­اش را مرور می­کردم.
عملن علائم را می­شمردم، هرشب یک فصل. شمار علائم را در دفتر یادداشتی، در ستون­های منظم، ثبت می­کردم. اسم دفتر یادداشت را گذاشته بودم «علائم سجاوندی در کتاب جامعه». به­نظرم عنوان جالبی بود. طوری کار می­کردم که انگار یک­جور تحقیقات مهندسی است.
قطعن قبل از این که کشتی را بسازند باید بدانند برای سر هم نگه داشتن­اش چه تعداد میخ­پرچ لازم دارند و میخ­پرچ­ها در چه اندازه­هایی باید باشند. کنج­کاو بودم از تعداد میخ­پرچ­ها و اندازه­ی میخ­پرچ­های «کتاب جامعه» سر در بیاورم، کشتی سیاه و زیبایی كه بر آب­های ما می­خرامید.
خلاصه­ی ستون­های کوچکی که تنظیم کردم چیزی بود در این مایه­ها: فصل اول «کتاب جامعه» 57 علامت سجاوندی دارد، شامل 22 ویرگول، 8 نقطه­ویرگول، 8 دونقطه، 2 گیومه، و 17 نقطه.
فصل دوم «کتاب جامعه» 103 علامت سجاوندی دارد، شامل 45 ویرگول، 12 نقطه­ویرگول، 15 دونقطه، 6 گیومه، و 25 نقطه.
فصل سوم «کتاب جامعه» 77 علامت سجاوندی دارد، شامل 33 ویرگول، 21 نقطه­ویرگول، 8 دونقطه، 3 گیومه، و 12 نقطه.
فصل چهارم «کتاب جامعه» 58 علامت سجاوندی دارد، شامل 25 ویرگول، 9 نقطه­ویرگول، 5 دونقطه، 2 گیومه، و 17 نقطه.
فصل پنجم «کتاب جامعه» 67 علامت سجاوندی دارد، شامل 25 ویرگول، 7 نقطه­ویرگول، 15 دونقطه، 3 گیومه، و 17 نقطه.
و این کاری است که زیر نور فانوس در بیگ سور می­کردم، و از این کار لذت می­بردم و درک مطلب می­کردم. به­شخصه فکر می­کنم درک «کتاب مقدس» با خواندن آن در زیر نور فانوس میسر می­شود. فکر نمی­کنم «کتاب مقدس» هیچ­وقت واقعن با برق کنار آمده باشد.
با نور فانوس، «کتاب مقدس» بهترین جلوه­ی خود را پیدا می­کند. من علائم سجاوندی را در «کتاب جامعه» را با دقت تمام می­شمردم تا مبادا اشتباهی رخ دهد، و بعد فتیله­ی فانوس را پایین می­کشیدم.


در رویای بابل
این رمان، با نام کامل «در رویای بابل: یک رمان کارآگاهی در سال 1942»، آخرین رمان براتیگان است که در سال 1977 منتشر شده، به­نوعی جذاب­ترین و به­زعم من بهترین رمان او است. هجویه­نویسی براتیگان در این­جا به اوج می­رسد: نویسنده در ساخت­وپرداخت این شیوه و در اجرای سبک خود به نهایت پختگی رسیده، و خواننده اگر با ژانر رمان کارآگاهی آشنا باشد و قواعد ژانری این ­گونه رمان­ را بشناسد بی­شک از توان طنازی آن حظ وافر خواهد برد – در واقع، درک کامل شگردهای نویسنده تنها با دائم در نظر داشتن افق انتظار خواننده از ژانر رمان کارآگاهی و شیوه­های واگشت و واپاشی این افق در رمان کنونی ممکن می­شود: قراردادهای ژانری با دقت و مهارتی مثال­زدنی مطرح و با خلاقیتی اعجاب­آور نقض می­شوند، و این اساس کشش و جاذبه­ی نفس­گیر آن است.
قهرمان رمان مرد مفلوکی به نام سی. کارد است که نویسنده در سرلوحه­ی داستان­اش او را از زبان خود این­گونه معرفی می­کند: «به­گمان­ام یکی از دلایل این که من هیچ­وقت کارآگاه خصوصی خیلی خوبی نبوده­ام این است که زمان زیادی را صرف رویاپردازی درباره­ی بابل می­کنم.» سی. کارد، زمانی در جنگ داخلی اسپانیا دوشادوش جمهوری­خواهان جنگیده و ماتحت­اش هم گلوله­ خورده، چند سال پیش در یک هنرنمایی در زمین بیس­بال توپی به سرش اصابت کرده، مخ­اش ظاهرن معیوب شده، دائم در رویای بابل و بیس­بال­بازی در کنار دختر دل­بری در آن­جا است، و اکنون بی­کاره­ی بدبختی است که شغل شریف «کارآگاه خصوصی» را برای خودش انتخاب کرده اما از آخرین­باری که کاری به او ارجاع شده مدت­های مدید می­گذرد، بخت­اش گفته و پیشنهاد کاری به او شده، که برای آن باید هفت­تیری داشته باشد، که دارد، اما فشنگی ندارد، و پولی هم که فشنگی بخرد ...
این هم فصل­های 18 و 19 آن:

پرزیدنت روزولت
بابل واقعن زیبا بود. راه درازی را کنار رود فرات قدم زده بودم. دختری همراه­ام بود. خیلی خوشگل بود و لباس بدن­نمایی هم تن­اش کرده بود. گردن­بندی از زمرد به گردن انداخته بود.
درباره­ی پرزیدنت روزولت حرف می­زدیم. او هم دموکرات بود. این واقعیت که سینه­های سفت درشتی داشت و دموکرات هم بود او را زن ایدئال من ­می­کرد.
با صدای گرفته­یی مثل عسل گفت: «دل­ام می­خواست پرزیدنت روزولت پدرم بود. اگه پرزیدنت روزولت بابام بود هرروز صبح براش صبحونه درست می­کردم. من وافلای معرکه­یی درست می­کنم.»
چه دختری!
چه دختری!
در کرانه­های فرات در بابل
چه دختری!
مثل ترانه­یی بود که از رادیوی ذهن­ام پخش می­شد.

ساعت شنی بابلی
گفتم: «وافل رو چه­طوری درست می­کنی؟»
گفت: «با دو تا تخم مرغ» و بعد یک­هو ساعت­اش را نگاه کرد. یک ساعت شنی بابلی بود. دوازده تا شیشه­ی کوچک داشت و وقت را با شن نشان می­داد.
گفت: «نزدیک دوازده است. وقتشه بریم زمین بیس­بال. بازی ساعت یک شروع می­شه.»
گفتم: «ممنون. زمان رو فراموش کرده بودم. از وقتی حرف پرزیدنت روزولت و وافلا رو پیش کشیدی، به هیچی دیگه نتونستم فکر کنم. دو تا تخم مرغ. حتمن وافلای معرکه­یی می­شن. یه­وقتی باید از اونا برام درست کنی.»
گفت: «امشب، قهرمان. امشب.»
دل­ام می­خواست امشب همین حالا بود.
دل­ام وافل می­خواست و دل­ام می­خواست باز هم از پرزیدنت روزولت بشنوم.


هیولای هاوکلاین
«هیولای هاوکلاین: یک وسترن گوتیک» هم از جذاب­ترین رمان­های براتیگان است که در سال 1974 منتشر شده. باز هم، عنوان فرعی کتاب می­تواند نوع رویکرد نویسنده و همچنین تا حدودی حال­وهوای رمان را بازتاب دهد.
ماجرای رمان در سال 1902 می­گذرد، زمانی که با توجه به نیات نویسنده انتخاب آن برای تلفیق دو ژانر وسترن و گوتیک کاملن مناسب به نظر می­­رسد. گریر و کامرون به­عنوان دو کابوی آدم­کش در نقش قهرمانان ژانر وسترن به صحنه می­آیند، و دوشیزه هاوکلاین و همزادش، بچه­ی جادویی، نقش زنان افسون­گر محبوس در قلعه­ها و کاخ­های گوتیک را ایفا می­کنند – پدر آن­ها هم در نقش دانشمند دیوانه­یی ظاهر می­شود که با جاه­طلبی­های­ حرفه­یی خود و خانواده­اش را به خطر می­اندازد. میس هاوکلاین گریر و کامرون را اجیر می­کند تا هیولایی را که در نتیجه­ی نامطلوب پژوهش­ها و آزمایش­های پدرشان پدید آمده بکشند، هیولایی که پدر را ناپدید کرده، ملک هاوکلاین را به قصر یخی بدل کرده، و خودش هم ظاهرن در غارهای یخ زیر زمین خانه کرده و دائم در حال خراب­کاری است ...
در این­جا هم، قراردادهای ژانری اغلب موبه­مو مطرح و متعاقبن نقض می­شوند: چشم­داشت­های ژانری خواننده تا حدودی رعایت و سپس هنرمندانه رد شده، البته اغلب به­گونه­یی متفاوت باز برقرار می­شوند – نمونه­ی درخشان­اش را می­توان در تطور وجود «بچه­ی جادویی» سراغ گرفت که نخست در قالب دختر سرخ­پوست پانزده­ساله­یی به سراغ گریر و کامرون می­رود، آن­ها را در حال عیاشی در در فاحشه­خانه­یی پیدا می­کند تا با خود به «تپه­های مرده» (محل عمارت هاوکلاین­ها) ببرد، بسیار فریبنده است و در طول راه هردو کابوی را مفتون خود می­کند، از هردوی آن­ها می­خواهد که با او بخوابند، به خانه که می­رسند یک­هو چهره عوض می­کند و خودش هم دوشیزه هاوکلاین می­شود، با خواهرش مو نمی­زند، به­قدر او رفتار عجیب و غریب پیدا می­کند، و سر آخر هم مثل خواهرش همسر یکی از کابوی­ها می­شود ...
این هم فصل دوم رمان:

برگشت به سان فرانسیسکو
کامرون یک شمارنده بود. تا سان فرانسیسکو نوزده بار بالا آورده بود. کامرون دوست داشت هر کاری را که می­کرد بشمرد. گریر وقتی سال­ها پیش برای اولین­بار کامرون را دیده بود از این رفتارش کمی کفری شده بود، اما حالا دیگر به آن عادت کرده بود. یا باید عادت می­کرد یا این که دیوانه می­شد.
مردم بعضی­وقت­ها متحیر می­مانند که کامرون چه کار دارد می­کند، و گریر می­گوید «داره یه چیزی رو می­شمره» و مردم می­پرسند «چی رو داره می­شمره؟» و گریر می­گوید «چه فرقی داره؟» و مردم می­گویند «آهان!»
مردم معمولن دیگر دنبال­اش را نمی­گرفتند چون گریر و کامرون خیلی به­خودمطمئن بودند و حالت آسوده و بی­قیدوبندی داشتند که مردم را کفری می­کرد.
گریر و کامرون این حس را القا می­کردند که می­توانند در هر وضعیتی که پیش روی­شان قرار می­گیرد با کم­ترین کوشش بیش­ترین کارها را بکنند.
نه سخت به نظر می­رسیدند نه سست. مثل اسانس بی­دردسری بودند که از این دو صفت، سختی و سستی، گرفته شده باشد. طوری رفتار می­کردند که انگار به هر کاری آن­قدر وارد اند که هیچ­کس دیگر در حد و اندازه­ی آن­ها نیست.
یعنی، حساب کار دست­شان بود. اصلن هوس نمی­کردی سربه­سرشان بگذاری، گو این که کامرون همیشه حساب همه­چیز را داشت و حساب کرده بود که در راه برگشت به سان فرانسیسکو نوزده بار بالا آورده بود. کسب­وکار آن­ها آدم­­کشی بود.
یک­بار در مسیر سفر، گریر پرسید: «بار چندمه؟»
کامرون گفت: «بار 12.»
«کل­اش چند باره؟»
«20 بار.»
«کی کارش تمومه؟»
«دمدمای غروب.»

Labels: ,

September 16, 2005

ماجراهای ریچارد براتیگان (8)

چیزی برای پخت­وپز*

سال­ها است که دارم به این ماجرا فکر می­کنم. مثل سوپی است که روی شعله­ی عقبی اجاق ذهن­ام آرام و آهسته در حال غل­غل بوده. سوپ را هزاران بار هم زده­ام ... اغلب با حالتی عصبی در حالی که سال­ها از کف­ام رفته بود، پیر و پیرتر می­شدم، و دیگر آن آدمی نبودم که یک­وقتی بودم.
... البته حتمن ماجرا مربوط به یک زن بوده ... که این همه وقت­ام را گرفته ... آرام و آهسته دارد پخته می­شود ...
دست آخر به این عبارت رسیدم: من اسم­اش را نمی­دانم و نمی­دانم چه شکلی بود، فقط این را می­دانم که یک زن قدکوتاه بلوند بود، و دل­ربا. فکر کنم چشم­های­اش آبی بود، اما اصلن نمی­توانم مطمئن باشم.
به خاطر دارم که نگاه بی­آلایشی به چیزها داشت و لب­ریز از سرخوشی بود، هرچند فقط یکی از گفت­وگوهای­مان را می­توانم به خاطر بیاورم.
خیلی خورده بودم. ویسکی مشاعرم را مثل باد و باران استوایی به هم ریخته بود. میمون­های آب­کشیده توی ذهن­ام ورجه­وورجه می­کردند. اما او به من علاقه­مند شده بود، هرچند حرف­هایی که می­زدم بعید بود اصلن احساسی برانگیخته باشد. طرز نگاه کردن­اش به خودم را به خاطر دارم. خوش بود. چند لحظه حرف زدیم یا چند ساعت؟ جایی توی یک بار نشسته بودیم. یک عالم آدم آن­جا بود. آدم­ها رخت­ولباس­هایی پرزرق­وبرق داشتند.
او همان­طور داشت به من گوش می­داد.
تنها چیزی که یادم می­آید درباره­اش حرف می­زدم تن او بود.
تن­اش را می­خواستم.
با حرارت زیاد گفت، باشه! – ولی مستی که از سرت پرید، برگرد.
این تنها چیزی بود که یادم می­آید صبح روز بعد گفت، سال­ها پیش، وقتی که من تنها توی تخت از خواب بیدار شدم، با خماری معمول بعد از مستی، مثل این که زنگ غذا توی تغار مورچه­خواری به صدا در آمده باشد، حال و روزم این بود، رفیق! لباس­هام هنوز تن­ام بود، و یا به عبارت درست­تر، لباس­هام تن­ام بود ... آه، خدای من! یادم نمی­آمد که کجا بودم یا چطور به خانه آمده بودم.
آزرده ­خاطر، آن­جا افتاده بودم و داشتم به او فکر می­کردم.
کلمات­اش را، مثل مواد لازم تر و تازه، برداشتم و آن­ها را توی یک ­تابه­ی بزرگ ذهنی خرد کردم، و همه­ی چیزهایی را که این­جا درباره­­ی او گفتم به محتویات تابه اضافه کردم، و شعله­ی کوچکی زیر تابه روشن کردم، چون این پخت­وپز سال­ها باید طول می­کشید.
با حرارت زیاد گفت، باشه! – ولی مستی که از سرت پرید، برگرد.
حیف که نمی­دانستم کجا باید برگردم.

* از مجموعه­ی قطار سریع السیر توکیو- مونتانا

Labels: ,

September 09, 2005

ماجراهای ریچارد براتیگان (7)

تلسکوپ بزرگ طلایی*

جلوی خودش را ول کرده، سی و پنج پوندی هم اضافه وزن دارد. موهای بلند تیره­اش شورش آشفته­یی علیه شانه­ها و برس­ها است. رخت و لباس­اش می­شود گفت که نامرتب و بی­رنگ­ورو است.
همه­ی کاری که دل­اش می­خواهد بکند حرافی است.
یک عده آدم توی یک کلبه چپیده­ایم: دوازده یا چهارده نفر. مراسم در واقع یک مهمانی شام خیلی بی­قیدوبند است، روی تپه­های پای کوه توی نیو مکزیکو، بیرون یک شهر کوچک.
غذا خوش­مزه است.
دور هم نشسته­ایم روی زمین و داریم غذا می­خوریم.
همگی انگار عین هیپی­های ایم.
وقت رفتن به مهمانی، پشت یک کامیون نشسته بودم که برف بهاری باریدن گرفت. بارش ناگهانی اما آرامی بود که روی زمین نمی­نشست، و مدتی نگذشته بود که داشتم غروب زیبای خورشید پشت خانه­ی مورد نظر را تماشا می­کردم و مشغول بازی با دوتا بچه گربه و یک گربه­ی نر بودم و مات­ام برده بود که نیو مکزیکو چه­قدر بزرگ است.
توی خانه همه­چیز خودمانی، ساکت و سنگین، و سرجای­خودش است، جز آن دختر. هروقت که داریم حرفی می­زنیم وسط حرف­مان می­پرد، که البته موضوع خیلی مهمی هم نیست، اما بعد مدتی یک خرده اعصاب­مان را به هم می­ریزد.
همه خیلی رعایت­ حال­اش را می­کنیم. خیلی آهسته حرف می­زند انگار که دارد پچ­پچ می­کند. حضورش طوری است که انگار بچه­ی ناآرامی توی خانه باشد.
این­ها چیزهایی هستند که درباره­شان حرف می­زند:
1. ما همه باید لباس­هامان را با استفاده از جلبک­های دریایی خاصی تهیه کنیم که در امتداد سواحل کالیفرنیا می­رویند. دفترچه­یی پر از طراحی برای لباس­های جلبکی دارد که توی ماشین استیشن گذاشته. غذاش را که تمام کند می­رود و دفترچه را می­آورد. سه تا بچه­اش توی ماشین خوابیده­اند. او هیچ­ وقت گوشت نمی­خورد، برای همین شام امشب برای­اش استثنا است. بچه­ها خیلی خسته­ شده­اند.
(بعدن معلوم می­شود که هیچ کدام از اهل خانه هیچ وقت قبلن او را ندیده بوده. همین­طور راه­اش را کشیده و آمده به ما ملحق شده. شاید وقت پخت­وپز بوی شام را شنیده و فکر کرده که این­جا جای خوبی است تا یک مدتی استیشن­اش را پارک کند و چیزی برای خوردن پیدا کند.)
2. سود سرشاری را که از بابت لباس­های جلبکی عاید می­شود (همه خواهان این لباس­ها خواهند شد، دنیس هاپر، که توی "توس" زندگی می­کند، و حتمن همه، شاید حتا فرانک زاپا، و کارول کینگ) بر می­داریم و با این پول یک کوهستان می­خریم تا مردم بتوانند آن­جا در صلح و صفا زندگی کنند، در کنار یک تلسکوپ بزرگ طلایی. خودش خوب می­داند که این کوهستان کجا است. البته یک کوهستان ارزان­قیمت است. فقط با چندصدهزار دلاری که از بابت فروش لباس­های جلبکی به جیب می­زنیم می­شود خریداری­اش کرد.
(هیچ­کس واقعن هیچ علاقه­یی به حرف­هایی که او می­زد نداشت چون این­طور حرف­وحدیث­های آشنایی که هرکسی بارهای بار شنیده ورد زبان آدم­هایی است که مصرف زیاد مواد یا زندگی به شیوه­یی که بیش از حد با واقعیت بیگانه بوده مشاعرشان را مختل کرده، اما بالاخره کسی باید از او درباره­ی آن تلسکوپ و غیره و ذلک سوال کند، اما ...)
3. حالا سراغ موضوع دیگری رفته و سرنوشت آن تلسکوپ بزرگ طلایی واقعن در پرده­ی ابهام است.
(من یک خرده دیگر برای خودم غذا می­ریزم.)
4. یکهو می­گوید: "می­دونین چیه؟" (تازه قصه­ی دور و درازی را به آخر برده درباره­ی امکان ساخت قایق­هایی که شبیه لوکوموتیوهای قدیمی باشند مثل همان­هایی که توی فیلم­های وسترن می­بینیم، قایق­ها را می­شود با قطارهای چارچرخ واقعی به ساحل کالیفرنیا بیاوریم و منظره­ی قایق­های لنگرانداخته در کنار پوشاک جلبکی منظره­ی زیبایی خواهد شد) " فکر کنم زیادی تو ماشین استیشن مونده­ م".

* از مجموعه­ی قطار سریع السیر توکیو- مونتانا

Labels: ,

May 04, 2005

صید قزل­آلا در نمایشگاه

از فردا صید قزل­آلا در آمریکا نوشته­ی ریچارد براتیگان با ترجمه­ی من در نمایشگاه کتاب عرضه می­شود: نشر چشمه (سالن 5). درباره­ی این رمان حتمن چیزهایی شنیده اید، یا بالاخره بعدن می­شنوید! خود من که خیلی ذوق­زده ام، چون هنوز نه طرح جلدش را دیده ام نه صفحه­آرایی نهایی­اش را. به هر حال، اگر مثل من عازم صید قزل­آلا در آمریکا هستید، همین فردا صیدش کنید. این دعوت از جانب مترجم بود، این هم استقبال نویسنده از شما:

خوش آمدید
شما فقط چند صفحه با

صید قزل­آلا در آمریکا

فاصله دارید

Labels:

April 30, 2005

ماجراهای ریچارد براتیگان (6)

جادوی هلوها*

چند ایستگاه؟
چند ایستگاه؟
چند ایستگاه؟
مانده تا ایستگاه گوزن شمالی؟

دیروز چهارتا هلو خریدم، هرچند هلو نمی­خواستم. پام را که توی سوپرمارکت گذاشتم اصلن دنبال هلو نبودم. چیز دیگری می­خواستم بخرم، اما حالا یادم نمی­آید چطور شد که این طور شد.
داشتم از بخش میوه فروشی رد می­شدم بروم چیزی را که یادم رفته بود بگیرم که چشم­ام به هلوها افتاد. هلوها مقصدم نبودند، اما به هر حال آن­جا توقف کردم و میخ کوب­شان شدم. هلوهای قشنگی بودند اما این دلیل نمی­شد آن­ها را بخرم. هلوی خوشگل به عمرم زیاد دیده ام.
بی این که فکرش را بکنم یکی از هلوها را برداشتم ببینم چه قدر سفت است، توپ توپ بود، اما در این چند ده سال صدها هلوی همین شکلی بوده اند.
چه بود که وادارم می­کرد هلوهایی را که نمی­خواستم، بخرم؟
یکی از هلوها را بو کردم، بویی داشت مثل بچگی­ام. آن­جا ایستگاهی شد و من مسافری شدم و با قطاری به گذشته­ها برگشتم، آن­وقت­ها که یک هلو می­توانست یک حادثه­ی استثنایی باشد، انگاری یک ایستگاه گوزن شمالی بود با گله یی از گوزن­ها که یک روز تابستان با حوصله منتظر قطار ایستاده بودند و همه تا آخر خط همراه­ شان چمدان­هایی پر از هلو بود.

* از مجموعه­ی قطار سریع السیر توکیو- مونتانا

Labels: ,

April 05, 2005

(5) ماجراهای ریچارد براتیگان

با 390 تا عکس درخت کریسمس می­خواهید چه کار کنید؟

نمی­دانم. اما به نظر می­رسید این تنها کاری بود که می­شد هفته­ی اول ژانویه­ی 1964 کرد، دو نفر دیگر را هم پیدا کردم که کنارم باشند. یکی­شان می­خواهد که نام­اش فاش نشود، و همین­طور هم خواهد شد
فکر می­کنم هنوز در شوک ناشی از ترور رئیس­جمهور کندی بودیم. شاید این ربطی به همه­ی آن عکس­های کریسمس داشت
کریسمس 1963 افتضاح بود، با آن همه پرچم­های آویزان به تیرک­های قد و نیم­قد در آمریکا چراغان شده بود، پرچم­هایی که ماه دسامبر، هفته­ها دالان ماتمی ساخته بودند
من تنها تو یک آپارتمان خیلی عجیب زندگی می­کردم و به اوضاع پرنده­خانه­ی آدم­هایی که تو مکزیک جا خوش کرده بودند رسیدگی می­کردم. هرروز به پرنده­ها دانه می­دادم و آب­شان را عوض می­کردم و جاروبرقی کوچکی هم داشتم که وقتی لازم می­شد پرنده­خانه را تمیز کنم
روز کریسمس تنهایی شام خوردم. یک خرده هات داگ و لوبیا داشتم و یک شیشه مشروب را هم با کوکاکولا رفتم بالا. کریسمس دلگیری بود و قتل رئیس­جمهور کندی هم بگی نگی مثل یکی از همان پرنده­هایی بود که هرروز باید به­شان غذا می­دادم
این­ها را فقط به این دلیل دارم یادآوری می­کنم که یک­جورهایی زمینه­ی روانی گرفتن آن 390 تا عکس درخت کریسمس را آماده کنم. بدون انگیزه­ی کافی آدم به چنین کارهایی دست نمی­زند
یک­ شب، آخر شب، داشتم بعد از دیدن چند نفری در " ناب هیل" برمی­گشتم خانه. دوره نشسته بودیم و فنجان پشت فنجان قهوه خورده بودیم و پاک قاط زده بودیم. حول و حوش نصفه­شب بود که زدم بیرون و در خیابان تاریک و ساکتی راه افتادم سمت خانه، و درخت کریسمسی را دیدم که کنار یک شیر آتش­نشانی رها شده بود
همه­ی تزئینات درخت را برده بودند و درخت مثل سرباز مرده یی که در نبردی شکست­خورده، غم­زده آن­جا افتاده بود. یک هفته پیش از این برای خودش قهرمانی بود
بعد درخت کریسمس دیگری را دیدم که ماشینی تقریبا" روش پارک کرده بود. یکی درخت­شان را گذاشته بود تو خیابان و ماشین تصادفا" زیرش گرفته بود. درختی که قطعا" نگاه مهربان کودکی را اصلا" حس نکرده بود. بعضی از شاخه­هاش از لای سپر زده بود بیرون
وقتی از سال بود که مردم سان فرانسیسکو خودشان را از شر درخت­های کریسمس­شان خلاص می­کنند، می­اندازندشان توی خیابان­ها یا زمین­های خالی یا هرجای دیگری که بتوانند از شرشان خلاص شوند. سفری است برای عزیمت از کریسمس
آن درخت­های غم­زده و رهاشده واقعا" عذاب­ام می­دادند. همه­ی کاری که از دست­شان برمی­آمد برای آن کریسمس ترورشده کرده بودند و حالا پرت­شان کرده بودند بیرون تا مثل ولگردها توی خیابان­ها جا خوش کنند
سر سال نو که سمت خانه می­رفتم ده دوازده تایی­شان را دیدم. آدم­هایی هستند که درخت­های کریسمس­شان را همین­طور از دم در خانه پرت می­کنند بیرون. یکی از دوست­هام تعریف می­کند روز 26 دسامبر داشته تو خیابان قدم می­زده که یک درخت کریسمس سوت­کشان از کنار گوش­اش رد می­شود، و صدای به هم خوردن دری را می­شنود. ممکن بود به قیمت جان­اش تمام شود
بعضی­های دیگر هم هستند که برای رها کردن درخت­های کریسمس­شان فوت و فن به کار می­زنند. آن شب بگی نگی یکی را دیدم که درخت کریسمسی را بیرون می­گذاشت، اما نه به­طور کامل. مثل گل آناغالس سرخ نامرئی بودند. بگی نگی می­توانستم صدای بیرون گذاشتن درخت کریسمس را بشنوم
سر پیچ رسیدم و آن­جا دیدم درختی وسط خیابان افتاده، اما هیچ کس آن دور و بر نبود. همیشه آدم­هایی هستند که کار را با مهارت انجام می­دهند، حالا هر کاری که می­خواهد باشد
به خانه که رسیدم یک­راست رفتم سراغ تلفن و به یکی از دوست­هام که عکاس است و به نیروهای غریب قرن بیستمی دسترسی دارد زنگ زدم. تقریبا" ساعت یک صبح بود. بیدارش کرده بودم و صداش داد می­زد که از خواب پریده است
گفت: کیه؟
گفتم: درختای کریسمس
چی؟
درختای کریسمس
گفت: تو ای ریچارد؟
آره
چی شده ان؟
گفتم: کریسمس فقط یه ظاهر پر زرق و برق ئه. چرا چن صدتایی عکس از درختای کریسمسی که تو خیابونا رها شده ان نگیریم؟ نشون می­دیم این آدمایی که درختاشون ئو بیرون می­اندازن از کریسمس اصلا" دل خوشی ندارن
گفت: خب این کار ئو هم مث هرکار دیگه یی می­شه کرد. من فردا وقت ناهار که شد کار ئو شروع می­کنم
گفتم: ازت می­خوام عینهو سربازای مرده ازشون عکس بگیری. به­شون دست نزن و حالت­شون رو تغییر نده. درست همون­طور که افتاده ان عکش­شون ئو بگیر
روز بعد وقت ناهارش را صرف عکس گرفتن از درخت­های کریسمس کرد. کارش را تو محله­ی "میسی" شروع کرد و بعد از سربالایی­های " ناب هیل" و "محله­ی چینی­ها" بالا رفت و از درخت­های کریسمس آن­جا عکس گرفت
1، 2، 3، 4، 5، 9، 11، 14، 21، 28، 37، 59، 66
شب به­اش زنگ زدم
چطور بود؟
گفت: عالی
روز بعد باز هم وقت ناهارش از درخت­های کریسمس عکس گرفت
72، 85، 117، 128، 137
شب­اش دوباره زنگ زدم
چطور بود؟
گفت: از این بهتر نمی­شه. تقریبا" 150 تا گرفتم
گفتم: کار ئو ول نکن. داشتم ماشینی برای آخر هفته جور می­کردم، تا دست­مان برای این ور و آن ور رفتن و گرفتن عکس­های بیش­تر از درخت­های کریسمس باز باشد
کسی که روز بعد ماشین را می­راند ترجیح می­دهد نام­اش فاش نشود. می­ترسد اگر بفهمند آن روز با ما همکاری کرده کارش را از دست بدهد و با مشکلات مالی و اجتماعی مواجه شود
صبح روز بعد کار را شروع کردیم و با ماشین همه­جای سان فرانسیسکو را گشتیم و از درخت­های کریسمس رهاشده عکس گرفتیم. برنامه را با شور و شوق یک حرکت انقلابی سه­نفره دنبال کردیم
142، 159، 168، 175، 183
همین­طور با ماشین می­گشتیم و درخت کریسمسی را که یحتمل جلوی حیاط خانه­ی زیبای یک نفر تو "پاسیفیک هایتز" یا کنار یک خواروبارفروشی ایتالیایی تو "نورث بیچ" افتاده بود نشان می­کردیم. یکهو توقف می­کردیم و می­پریدیم بیرون و به سمت درخت کریسمس حمله­ور می­شدیم و شروع می­کردیم از هر زاویه یی عکس گرفتن
مردم ساده دل سان فرانسیسکو احتمالا" فکر می­کردند که عقل­مان پارسنگ برمی­دارد: خلمدنگ ایم. به معنای معمول­اش هم یک مشت معرکه­گیر بودیم
199، 215، 227، 233، 245
لارنس فرلینگتی شاعر را دیدیم که با سگ­اش طرف­های " پوتررو هیل" قدم می­زد. دیدمان که از ماشین پریدیم بیرون و فورا" دست به کار عکس گرفتن از درخت­ کریسمسی شدیم که کنار پیاده­ رو افتاده بود
277، 278، 279، 280، 281
همین­طور که رد می­شد، گفت: از درختای کریسمس عکس می­گیرین؟
گفتیم: یک­جورایی؛ و همه با بدگمانی فکر کردیم: یعنی فهمیده داریم چه کار می­کنیم؟ می­خواستیم مثل یک راز بزرگ حفظ اش کنیم. فکر می­کردیم واقعا" کار درستی داریم می­کنیم و باید تا تمام نشده نهایت احتیاط را رعایت کنیم
آن روز گذشت و تعداد کل عکس­های درخت­های کریسمس­مان هم از مرز 300 تا گذشت
باب گفت: فکر نمی­کنی حالا دیگه به اندازه­ی کافی عکس گرفته ایم؟
گفتم: نه، فقط یه چن تا دیگه
317، 322، 345، 356، 370
باب گفت: حالا چی؟
همه­ی سان فرانسیسکو را دوباره با ماشین زیر پا گذاشتیم و توی " تلگراف هیل" بودیم، از یک راه پله­ی شکسته پایین می­رفتیم، سمت زمین بایری که یک نفر درخت کریسمسی را انداخته بود روی حصار گرداگردش. درخت همان صفای سنت سباستین را داشت، با همان پیکان­ها و همه چیز
گفتم: نه فقط یه چن تا دیگه
386، 387، 388، 389، 390
باب گفت: حالا دیگه حتما" کافی ئه
گفتم: آره گمون ام
حالا همه­ حسابی خوشحال بودیم. این هم از هفته­ی اول سال 1964. که دوره عجیبی بود در آمریکا

Labels: ,

March 07, 2005

(4) ماجراهای ریچارد براتیگان

*داستان برف­باران در توکیو

در توکیو عادت بدی پیدا کرده­ام که دارم سعی می­کنم ترک­اش کنم. مثل علف هرز کوچکی در روح­ ام ریشه دوانده و باید ریشه­کن­اش کنم. سال گذشته که ژاپن بودم سراغ ام آمد، و ترک کردن­اش کار شاقی است
در حال تماشای تلویزیون خواب­ام می­برد
در عرصه­ی عادات بد، این یک عادت یک­بعدی است، در مقایسه با عادت­های بدی که چهاربعدی اند و مثل خون­آشام بی­دندانی در آینه­های سیرگون بی­انتهای ابدیت زوزه می­کشند
صدای تلویزیون را کم می­کنم، آن­قدر کم که صدای ژاپنی­ها مثل زمزمه­ی دریا به وقت فروکش کردن جزرومد اش می­شود. من عاشق صدای سخن گفتن به ژاپنی ام. صدایی که به گوش­ام مثل موسیقی می­آید و با صدها ژاپنی که خیلی آهسته توی اتاق جلوی تخت­­ام حرف می­زنند به خواب می­روم
حالا که چندوچون ماجرا تاحدودی دست­تان آمد، به شما می­گویم چرا این عادت عادت بدی است. عاقبت همه­ی برنامه­ها و آگهی­های تجاری محو می­شوند و صدای نمایش­های سامورایی آخر­شب­ها برف وروره واری می­شود که بعد مدتی نصفه شب از خواب بیدارم می­کند
از تخت می­آیم بیرون و گیج خواب­، تلولوخوران می­روم سمت تلویزیون و خاموش­اش می­کنم
برف پرسروصدا بند می­آید و فصل باران دوباره در توکیو آغاز می­شود. برمی­گردم توی تخت و مدتی طول می­کشد تا دوباره خواب­ام ببرد و بعضی­وقت­ها احساس تنهایی می­کنم چون صدها ژاپنی دوباره تنهای­ام گذاشته اند و من این­جا در میان شب توکیو دراز می­کشم، منتظر که خواب مثل دوستی بیاید و مونس من شود
همین حالا که این­ها را می­نویسم، و دارم عهد می­کنم از این عادت بد، این اسباب تنهایی، دست بردارم، می­دانم امشب هم با صدها ژاپنی خواب­ام خواهد برد که، چند قدم آن­طرف­تر از تخت­ام، مثل دریایی آهسته حرف می­زنند تا آخرش برف شوند
.
از مجموعه داستان قطار سریع السیر توکیو- مونتانا *

Labels: ,

February 21, 2005

(3) ماجراهای ریچارد براتیگان

*باد توی زمین

این ­نویسنده­ی ژاپنی را سال­ها تحسین کرده­ام، و حالا یک نفر به خواهش من ترتیب ملاقات دونفره­ی ما را داده. داریم توی رستورانی توی توکیو شام می­خوریم. ناگهان، نویسنده دست می­کند توی کیف­اش، یک عینک ایمنی در می­آورد و به چشم می­زند
حالا: دوتایی روبه­روی هم نشسته­ایم و او دارد عینک ایمنی را به چشم می­زند. آدم­های توی رستوران زل زده­اند به ما. من طوری رفتار می­کنم که انگار کاملا" طبیعی است آدم توی رستوران عینک ایمنی بزند، اما خیلی خون­سرد دارم فکر می­کنم، و یک فکر واحدم متوجه او است: لطف کن اون عینک ایمنی لعنتی رو از چش­ات بردار
یک کلمه هم راجع به این که آن عینک ایمنی را به چشم زده نمی­گویم. رنگ رخساره­ خبر از سر ضمیرم نمی­دهد. من او را خیلی تحسین می­کنم. دل­ام نمی­خواهد سر شام آن عینک ایمنی را به چشم داشته باشد. همچنان آن فکر واحدم متوجه او است. شاید سه دقیقه می­گذرد و بعد ناگهان، به همان ناگهانی که عینک ایمنی را به چشم زده بود، آن را از چشم بر می­دارد و بر می­گرداند توی کیف ... درست و حسابی
بعد درباره­ی زلزله­ی بزرگی حرف می­زند که چند روز پیش توی توکیو رخ داد. می­گوید پسری دارد که کندذهن است و داشته سعی می­کرده برای پسر توضیح بدهد ز­لزله چیست، تا پسرک بفهمد و دیگر نترسد، اما نتوانسته راهی برای این کار پیدا کند
"می­پرسم: "اون می­فهمه باد چیه؟
"آره"
"به­اش بگو ز­لزله بادی ئه که تو زمین می­پیچه"
نویسنده­ی ژاپنی از این ایده خوش­اش می­آید
من او را خیلی تحسین می­کنم
خوش­حال ام که عینک ایمنی­اش را برداشته

از مجموعه داستان قطار سریع­ السیر توکیو- مونتانا*

Labels: ,

February 13, 2005

(2) ماجراهای ریچارد براتیگان

*پروژه­ی برق­رسانی روستایی

چند روز پیش داشتم سعی می­کردم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شکل هیچ دختری که من تا به حال دیده­ام نیستی
نمی­توانستم بگویم "خب، اون عینهو جین فوندا است، جز این که موهاش رو قرمز کرده، دهن­اش یه جور دیگه است و البته ستاره­ی سینما هم نیست ..." نمی­تواستم بگویم، چون تو اصلا" شکل جین فوندا نیستی
دست آخر، چاره­ی کار را در این دیدم که تو را به فیلمی تشبیه کنم که وقتی بچه بودم در تاکومای واشنگتن دیده بودم. گمان­ام سال 1941 یا 42 دیدم­اش، یک­جایی همان طرف­ها. فکر کنم هفت سال­ام بود، یا هشت سال، یا شش سال
فیلمی بود راجع به برق­رسانی روستایی، یک­جور فیلم اخلاقی کاملا" مطابق با معیارهای برنامه­ی "رویکرد جدید" دهه­ی سی بود که برای بچه­ها نمایش می­دادند. فیلم راجع به کشاورزهایی بود که در یک منطقه­ی بدون برق زندگی می­کردند. شب­ها برای دیدن دور و بر، برای دوخت و دوز و برای مطالعه مجبور بودند از فانوس استفاده کنند، هیچ جور وسیله یی مثل نان­برشته­کن یا ماشین لباس­شویی نداشتند، و نمی­توانستند رادیو گوش کنند. سدی ساختند با مولدهای بزرگ برق، تیرهای برق را سرتاسر منطقه کار گذاشتند و مزرعه­ها و مرتع­ها را سیم­کشی کردند
این کار یک­ جلوه­ی حماسی باورنکردنی داشت که صاف و ساده از کار گذاشتن تیرها برای هدایت مسیر سیم­ها ناشی می­شد. تیرها هم قدیمی به نظر می­رسیدند و هم امروزی
بعد توی فیلم، برق به شکل یک خدای جوان یونانی ظاهر شد که سراغ کشاورزه می­رفت تا برای همیشه از ظلمات زندگی خلاص­اش کند. ناگهان، با تشریفات تمام، با زدن یک کلید، کشاورزه صاحب لامپ می­شد تا وقتی گاوهاش را سر صبح­های تاریک زمستان می­دوشید دور و بر را ببیند. خانواده­ی کشاورزه حالا رادیو گوش می­کردند و یک نان­برشته­کن داشتند و یک عالم چراغ پرنور تا لباس بدوزند و روزنامه بخوانند
واقعا" فیلم معرکه یی بود و طوری هیجان­زده­ام می­کرد که انگار دارم "سرود ملی آمریکا" را گوش می­کنم، یا عکس های رئیس جمهور روزولت را می­بینم، یا صداش را از رادیو می­شنوم، رئیس جمهور ایالات متحده
دل­ام می­خواست برق به همه­جای دنیا برسد. دل­ام می­خواست همه­ی کشاورزهای دنیا بتوانند صدای رئیس جمهور روزولت را از رادیو بشنوند
و تو به نظر من این شکلی هستی

از مجموعه داستان انتقام چمن*

Labels: ,

February 07, 2005

(1) ماجراهای ریچارد براتیگان

*باغچه نیازمند ایم

وقتی رسیدم آن­جا، داشتند دوباره شیر را توی حیاط پشتی خاک می­کردند. مطابق معمول، قبری بود که هول هولکی کنده بودند، واقعا" آن­قدرها بزرگ نبود که شیر توش جا شود، قبری بود که با نهایت ناشی­گری کنده بودند و داشتند سعی می­کردند شیر را توی یک گودال کوچک سمبل­کاری­شده بچپانند
شیر مطابق معمول اصلا" عین خیال­اش نبود. این دو سال گذشته دست کم پنجاه باری خاک­اش کرده بودند، و به خاک شدن توی حیاط پشتی عادت کرده بود
اولین باری را که داشتند خاک­اش می­کردند خاطرم هست. نمی­دانست قضیه از چه قرار است. آن­وقت­ها شیر جوانی بود، و هول کرده بود و هاج و واج مانده بود، اما حالا می­دانست قضیه از چه قرار است چون بزرگ­تر شده بود و بارهای بار خاک­اش کرده بودند
دست­هاش را که روی سینه­اش تا کردند و شروع کردند به خاک ریختن روی صورت­اش، بفهمی نفهمی انگار حال­اش گرفته بود
ماجرا اصولا" ناامیدکننده بود. شیر هیچ­ وقت با اندازه­ی گودال جفت و جور نمی­شود. هیچ وقت با گودالی که توی حیاط پشتی می­کندند جفت و جور نبود و هیچ وقت هم جفت و جور نمی­شود. خب نمی­توانستند گودالی آن­قدر بزرگ بکنند که شیر را بشود توش خاک کرد
­گفتم: سلام. گودال زیادی کوچیک ئه
­گفتند: سلام. نه، این­طورام نیست
حالا دو سال است که این سلام و علیک معمول ما شده
ایستادم آن­جا و یک ساعتی تماشای­شان کردم که زور می­زدند شیر را خاک کنند، اما فقط یک چهارم­اش را توانسته بودند خاک کنند، با بیزاری دست از کار کشیدند، دور هم جمع شده بودند و به این خاطر که گودال را آن­قدر که باید بزرگ نکنده اند هی به هم گیر می­دادند
گفتم: چرا سال دیگه باغچه­اش نمی­کنین؟ به نظر می­آد تو این خاک هویجای خوبی بشه بار آورد
به گمان­شان حرف­ام خیلی هم بامزه نبود

از مجموعه داستان انتقام چمن*

Labels: ,

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::