January 11, 2005

تکمله یی بر تروریسم فرهنگی

امروز در روزنامه­ی " شرق" نوشته یی در واکنش به نقد من بر مواضع آقایان فرهادپور و مهرگان (در مقاله­ی تروریسم فرهنگی) چاپ شد (روی عنوان کلیک کنید). با خواندن آن احساس کردم بسیاری از نکاتی را که آن­جا مطرح شده، پیشاپیش در مقاله­ی "روشنفکران رسانه یی و اسب دموکراسی" پاسخ داده ام و در اینجا، با سپاس از اظهار لطفی که نویسنده نسبت به بنده داشته، نکاتی دیگر را یادآور خواهم شد -- هرچند معتقد ام که نوشته­ی آقای نجفی نه تنها بسیاری از پرسش­های مرا بی­پاسخ گذاشته، بل باز هم پیگیر همان رویه یی است که از آن بیم دارم: بیم دارم که این همه نقل قول از دوستان مراد فرهادپور جز شواهدی دم­نشان (به سیاق آن مثل معروف) نباشد. اما پیش از پرداختن به این نوشته، این را می­گویم که نسخه­ی تازه یی از برخی بخش­های مقاله­ی مذکور خود به همراه بخشی از متن زیر تهیه کرده­ام که، به عنوان جوابیه­ی رسمی، برای آقای حامد یوسفی می­فرستم تا ایشان، بنا به ضوابط، نسبت به درج آن در صفحه­ی خود اقدام کند
درباره­ی "نقد مخرب": با نویسنده موافق ام که در چارچوب فکری مراد فرهادپور "نقد" همان "نقد مخرب" است، و من هم دقیقا" همین دیدگاه را خوش ندارم. من هم می­دانم که آن ترجمه (ترجمه­ی خانم جبلی از "پدیدارشناسی روح" هگل) خالی از اشکال نیست، چه بسا ترجمه­ی درخشانی هم نیست (به هر حال فکر می­کنم همه­ی ما که نیم نگاهی به ترجمه­ی انگلیسی کتاب هگل انداخته باشیم این را اذعان می­­کنیم)، اما حرف من دو چیز است: یک این که من با تخریب اینچنینی موافق نیستم و دو این که روش تخریب به کار رفته را، نظیر بسیاری برخوردهای دیگر نویسندگان آن، تروریستی یافته­ام – این که آقای نجفی توان تشخیص صحت و سقم ترجمه ها بدون مراجعه به متون اصلی را داشته دلیل نمی­شود خود را در موضع پدرخواندگی نسبت به خواننده نشانده و به جای او تصمیم بگیریم
در مورد رورتی، و این که من دانسته یا ندانسته گردانندگان شرق را به بی­توجهی متهم کرده­ام: مساله به گمان­ام این نبوده، چون اغلب آن مطالبی را که آقای نجفی ذکر کرده دیده­ام. شاید بیان من نارسا است، گو این که تاکید کرده بودم منظورم "واکنش رسمی" است. با این حال می­پذیرم که اطلاق لفظ "تنها" به این واکنش بدون اشاره به دیگر واکنش­هایی که از دید من حائز اهمیت نبوده قابل سرزنش است. شاید باید به جای این می­نوشتم "جان کلام"، "نکته­ی اصلی"، یا "نمونه­ی ناب" -- توضیحی که گردانندگان صفحه­ی اندیشه­ی شرق (احتمالا" آقای مهرگان)، هفته­ی گذشته، در بالای ترجمه­ی آقای نجفی از مقاله­ی بدیو آورده­اند همین را نمی­گوید؟ سوای این، همه­ی حرف من سر رورتی همانی است که آقای نجفی هم در ادامه آورده: می­خواهم بدانم چطور نویسنده یی که حتا دو تا متن درست و حسابی درباره­ی رورتی نخوانده (حالا از خودش پیشکش) به خود اجازه می­دهد حرف­های او را "ترهات" بخواند؟
جالب آن که، پاسخی که آقای نجفی می­دهد خود بخشی از صورت مساله است. این که آقای اباذری در کتاب­اش رورتی را آن گونه معرفی کرده برای من دو معنا بیش­تر ندارد: یا کم­سوادی نویسنده را می­رساند و یا غرض­ورزی او را. دیگر این که، اتفاقا" همین مرید و مراد بازی است که آقای نجفی قویا" آن را رد می­کند اما در عمل به آن پایبند است. این که ایشان به صرف گفته­ی مراد آن را بپذیرد عین مریدوارگی است. آقای نجفی با یک جست­وجوی کوچک می­توانست بفهمد از کسی که " فلسفه و آینه­ی طبیعت" او، کتابی در باب فلسفه­ی پساتحلیلی، را بزرگ­ترین اثر فلسفی آمریکایی در نیمه­ی دوم قرن بیستم خوانده­اند، یا کسی چون هارولد بلوم او را "­جذاب­ترین فیلسوف زمانه­ی ما" ­خوانده، بعید است که چنان ترهاتی بگوید
سوای آن جستاری که آقای نجفی اشاره کرده، خود من دو سه سال پیش مقاله­ی او در مورد فوکو و شناخت­شناسی را در "فوکو در بوته­ی نقد" ترجمه کرده­ام. بابک احمدی هم در " کتاب تردید" خود به این مقاله اشاره کرده و استدلال آن را نابسنده یافته، اما این که من دوست و دوستدار بابک احمدی هستم دلیل نمی­شود که موضع او را بپذیرم، من همچنان باور دارم که نقد رورتی بر فوکو نافذ است. دیگر این که، در ترجمه­ی دیگرم، "فرهنگ اندیشه­ی انتقادی"، مدخل نسبتا" کوچکی به رورتی اختصاص یافته، اما در بسیاری از مدخل­هایی که کریستوفر نوریس درباره­ی فلسفه­ی پساتحلیلی، فلسفه­ی علم، نسبیت هستی­شناختی و ... نوشته بارهای بار و به تفصیل از آرای رورتی بحث کرده و در واقع به او تاخته است (کاری که در پسگفتار "شالوده­ شکنی" هم کرده و "فلسفه و آینه­ی طبیعت" او را اثر نامطلوبی همراستا با "آینه­ی فرآوری" بودریار دانسته) ... حرف من این است که با همین اندک مایه یی که از رورتی به فارسی داریم هم می­توان او را جدی­تر از این­ها گرفت
اما رویکرد تروریستی­ یی که من به آن تاختم دغدغه­اش این­ها نیست. رورتی دو گناه بزرگ دارد: اول این که مدافع دموکراسی لیبرال بوده، و دوم این که در ایران مثل یک ستاره­ی آمریکایی از او استقبال شده. سخنرانی کذایی رورتی که تمام شد، وقت بیرون آمدن شنیدم که خانم روشنفکری می­گوید: "بیا، این هم از مرتیکه­ی امپریالیست! حالا که ما فهمیدیم فلسفه چیست و دموکراسی ته اش چیست، آمده می­گوید وای وای، فلسفه چیز به درد نخوری است، مبادا فلسفه بخوانید، فلسفه چه می داند چیست؟! – جالب این که وقتی این ماجرا را برای رورتی گفتم، انتظار داشتم قدری بخندد، که فقط متعجب شد و قدری هم متاثر
این­ها را گفتم. این را هم می­گویم که من از رورتی روایت کبیر نمی­سازم. خیلی جاها به او انتقاد داردم. اما این­قدر هم هوا برم نداشته که فکر کنم می­شود با یک کلمه این غول را دود کرد و به هوا فرستاد. البته ظاهرا" بعضی­ها اوراد مخصوص این کار را دارند. از دید آن­ها، حتا اگر رورتی واقعا" فیلسوف بزرگی هم باشد، باز هم پیشاپیش محکوم شده است. چون واقعا" بد جایی انگشت گذاشته، در مملکتی از دموکراسی لیبرالی سخن می­گوید که جواز ورود به ساحت روشنفکری­اش چپ­گرایی است. شاید اگر گناه­اش این نبود بالاخره با او کنار می­آمدند (از دید همین دوستان، زمانی دریدا فقط یک "سوغات پاریسی" بود، اما حریف­اش که ­نباشند می­گویند که ما با دریدا مشکل نداریم، مشکل ما دریدابازهای اند!). حرف من این است: می­خواهید نقد کنید، بفرمایید. اما خواهش می­کنم این­قدر کشف و کرامات از خود نشان ندهید. هایدگر را می­خواهید نقد کنید؟ بسیار خوب، فقط خواهش می­کنم نقد هفتاد سال پیش آدورنو را به اسم نقد نو به خورد ما ندهید. می­خواهید رورتی را نقد کنید؟ بسیار خوب، اول لطفا" چند صفحه یی بخوانید و بعد
درباره­ی بدیو: من مخالفتی با کشف و معرفی کسی ندارم. فقط به نظرم بدیو هم دارد مضحکه می­شود. باز هم حرف­ام این است: لطفا" بدیو را بخوانید! که اگر خوانده بودید می­دانستید آن "حادثه" یا به قول شما "رخداد" ( کاری به این ندارم که چیزی چون فرضا" "انقلاب فرانسه" را در واژگان بدیو باید رخداد خواند یا حادثه، این مهم نیست) در کار او آن­قدر هم که شما گمان می­کنید ارتجاعی نیست. می­خواهید بدیو را با ژیژک یک­کاسه کنید؟ خب چه اشکالی دارد، اما لطفا" هم شباهت­های این دو را لحاظ ­کنید (مثلا" این که هردو دریدا و پسامدرن­ها را مدرنیست­های دوآتشه یا سوفسطائیان جدید می­دانند) و هم تفاوت­های­شان را (مثلا" این که مواضع متضادی در قبال لکان و روان­کاوی دارند)؟
درباره­ی تلفظ اسم: تلفظ اسم بدیو فخرفروشی نیست. فقط این است که اسم او هنوز شاید صد بار هم به فارسی ثبت نشده، بنابراین بهتر است که با تلفظ دقیق­تر رواج پیدا کند (هرچند نارسایی­های خط فارسی احتمالا" اجازه­ی تلفظ کاملا" دقیق این اسم را نمی­دهد: باز هم احتمالا حرف آخر اسم او را با صدای " ئو" ی کوتاه تلفظ می­کنیم نه با " او" ی کشیده). اصراری هم اگر باشد اصراری است از جنس کاربرد " لکان" به جای "لاکان" یا اخیرا" " دولوز" به جای " دلوز"، یک پیشنهاد، که قرار نیست چیز زیادی را عوض کند
باز هم "تا جایی که می­دانم": در برخی موارد دانستن یا کم دانستن یا ندانستن تغییری در اصل مساله نمی­داند. این که آقای نجفی تا جایی که می­داند، تنها کتاب دریدا با ترجمه­ی من منتشر شده مایه­ی مسرت است، اما این که بداند "ساختار، نشانه، و بازی در گفتمان علوم انسانی"، یا " لکان، دریدا، کریستوا" و "شالوده شکنی" هم با ترجمه­ی من درآمده تغییری در صورت مساله نمی­دهد: من که نمی­خواهم به خاطر کارم باج­خواهی کنم. خیلی­های دیگر هم سوای من درباره­ی دریدا نوشته­اند یا ترجمه کرده­اند، و بهتر و بدترش هم این­جا اهمیتی ندارد. و آن­ها که باید بدانند، اتفاقا" می­دانند. مساله این است که دوستان دریداستیز سابق و دریدادوست فعلی، وقتی بساط سور مرگ­اش را می­چینند فراموش می­کنند عده یی از آشنایان را هم دعوت کنند، خودشان یک­باره دریداشناس می­شوند و در صفحه­ی اول روزنامه دال و مدلول سوسور را توضیح می­دهند و ...، که این هم برای تفریح عوام بد نیست

Labels:

2 نظر:

Blogger ali akbar مي نويسد:

سلام دوست من . نمي دانم از كجا يافتمت . چگونه به اينجا رسيدم . هر چه بود كويرزده‌اي تشنه بودم . اينجا جويباري زلال. پايدار باشي . براي هميشه ديدنت بدون اجازه لينك دادم . يا حق

10:24 AM  
Blogger Ú©ØªØ§ÛŒÙˆÙ† مي نويسد:

با حضورتان وبلاگ مرا شرمنده کردید. متشکرم. گاه و بیگاه با اجازه و بی اجازه میخوانم مطالبتان را اما اجازه ی ابراز نظر به خودم نمیدهم. همیشه فعال و همیشه سر افراز.

3:20 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::