May 20, 2005

دشمن

1
دشمن توهم نیست، واقعن وجود دارد -- ابژه یی نیست که خود خلق کرده باشم، سوژه یی است که موجودیت دارد. ریشه شناسی دشمنی­ هم دشوار نیست: همیشه اختلافی هست که شکل خصومت می­گیرد – هرچند که اغلب "تضاد" نیست، تنها "تفاوت­" است. این را هم می­دانم: دشمنی به خودی خود بد نیست، به عنوان انگیزه شاید شرط هر پیشرفت باشد. و با این حال این دشمن اغلب ­جایی اسیرم می­کند، آن­جا که برای بیش باوراندن­اش به خود، حتا بیش از باوراندن او به دیگران، تلاش می­کنم: بدی دشمنی در بیش­باوری من است.
دشمنانی در ذهن­ام دارم – یا گیرم در ذهن­ام ساخته ام. دوست بی­اعتنای­ام را دشمن دانسته ام، استاد بی­سوادم را دشمن شمرده ام، خانواده­ی بی­کلاس­ام را دشمن انگاشته ام. با آن­ها، به­درستی، دشمنی کرده ام. و با این حال، اغلب نکته یی را از یاد برده ام. دشمن من تا به این اندازه اهمیت دارد؟ تحقیر او سرپوشی برای حقارت خودم نبود؟ بزرگ­نمایی او دلیل خودبزر­گ­بینی من نیست؟ کارم خصومت بود یا خودفریبی؟

2
دشمنی بی­ارزش نیست: دشمنی ارزشی دارد، اگر و تنها اگر هماوردطلبی باشد. (نیچه دوستی در حد خود نداشت اما به دشمنی فروتر از خود هم مشغول نشد، هماوردی می­طلبید در حد خود – که نیافت!) دشمن هم ارزشی دارد: دشمن به هر رو مرا به خود نزدیک می­کند – فروتر یا فراتر می­برد؛ و البته محدودم می­کند – که یعنی حدی، هدفی، برای­ام مهیا می­کند. دشمنی راهبردی دوچندان دارد. دشمن بتی مضاعف می­سازد: اگر او را نشکنم با نگاه سنگی­اش مسخره­ام می­کند، و اگر بشکنم خود هم شکست خواهم خورد: دیگری دلیلی برای نبرد نخواهم داشت. پس شکست دادن دشمن همه چیز نیست. پس از پیروزی چه خواهم کرد؟ خود را دشمن دیگری خواهم ساخت؟ شاید شیوه­ی دشمنی اهمیتی افزون­تر دارد: کنشی یا واکنشی؟ چرا دشمنی فقط واکنش­برانگیز باشد؟ من کنشی ندارم، شاید از ترس آن که کنش­های­ام دشمن­انگیز باشد؟ من دائم درگیر واکنش ام، و این دشمن را دست بالا گرفتن است. من با کنش­ام دشمن را دست کم می­گیرم، و این اصلن تحقیر او نیست.

3
در عین شباهت باید تفاوتی داشته باشم، در عین همانستی تضادی، تا با دشمن­ام هم­هویت نشوم، تا دشمن هویت مرا تعیین نکند، مرا شناسایی نکند – هویتی مستقل دارم، اما برای دشمن باید دشمنی بی­نشان بود – باید استتار کرد. باید واکنشی داشته باشم برای دفاع در برابر هستی دشمنانه­ی دشمن، و کنشی برای حمله به هیولای هست­کننده­ی او.
برای هرگونه دشمنی، کنشی یا واکنشی، باید فاصله داشت، فاصله یی که تضاد من با دشمن­ام را حفظ کند، همه چیز او و حتا و البته حقارت­اش را از من دور نگه دارد، فاصله یی که احساس تواضع یا حتا ترحم را در من از بین خواهد ­برد. (در سینمای جنگی هم، سرباز دشمن همیشه در لانگ­شات است و رزمنده­ی خودی در کلوزآپ.)

4
جایی در این زنجیره­ی کنش- واکنش درنگ می­کنم: بی­دشمنی شاید بی­هدفی بود، اما من از خصومت خسته ام. خصومت هم جای خود را به خلأ داده – در این جدال اهریمنی احساسی انسانی از دست رفته است: شفقت.

Labels:

9 نظر:

Anonymous farkhondeh مي نويسد:

doste aziz vaghean dorost tahlil kardi.

10:11 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

This comment has been removed by a blog administrator.

3:38 PM  
Anonymous پیام یزدانجو مي نويسد:

از لطف تان ممنون ام. گمان نمی کنم هیچ انسانی موظف باشد که در همه حال خود را مسئول خواست دیگران بداند. شما لطف کرده اید و من واقعن با همه ی احترامی که برای تان قائل ام، فصل مشترک آنچنانی بین دغدغه های خود و جناب عالی نیافتم. حتمن حق می دهید که غیر از وبلاگ نویسی و مسئولیت پذیری در قبال خوانندگان آن، مشغله های دیگری هم داشته باشم. موفق باشید

9:01 PM  
Anonymous منصوره سجاديان مي نويسد:

ايلياد و اوديسه هومر حتما" خاطرتان هست: روايت دو قهرماني به بهانه روايت جنگ دو تمدن و البته در جنگ اين «دشمن» است كه پشت دروازه هاست.در ايلياد، قهرمان اول،آشيل ِ رويين تن پس از مبارزه و پيش روي هاي بسيار سرانجام «پاشنه آشيلش» آشكار مي شود و به تيري مي ميرد.يوناني ها را ياس «شكست»از«دشمن» فرامي گيرد ولي ناگهان قهرماني ديگربه نام «اوديسه» بر مي خيزد.حقهً اسب چوبي او كارساز مي شودو«دشمن»درشب جشن پيروزي اش «شكست ميخورد... شكست كامل؛اوديسه ي فاتح سوار بر كشتي به يونان باز مي گردد اما...(هميشه اما يي هست؟!)همه چيز همين نيست؛خداياني هستند كه تو را از خداوندگاري باز مي دارند.اوديسه دچار نفرين خدايان يوناني شده و سال ها سرگردان دريا ها مي ماند؛سر گردان ساحلي كه نمي يابد.خشكي كه از او گريخته است. بعد هاجايي از اندرو ساريس خواندم كه گفته بود:« از زماني كه ايلياد و اوديسه ي هومرمنتشر شد ما بايدبه اين نتيجه رسيده باشيم كه «سقوط» يك دشمن لزوما" قضيه خوبي براي ماو وسيله اي براي شاد شدن نيست»

1:13 AM  
Anonymous منصوره مي نويسد:

چيزي را فراموش كردم بنويسم:در مقاله تان نوشته ايد« در سينماي جنگ هم سرباز دشمن هميشه در لانگ شات است و رزمنده خودي در كلوزاپ» بله، دقيقا" همين طور است اما استثنايي به خاطر دارم: در غلاف تمام فلزي (استنلي كوبريك)ازاواسط فيلم تا پيش ازسكانس پاياني با همين قائده روبروييم.اعضاي يك دسته در حال« شناسايي» از درون يك ساختمان مورد هدف قرار مي گيرند ويكي يكي مي ميرند بي آن كه «چهره» و«هويت» تيراندازان براي ما(تماشاگر)ومحل استقرارش براي آن ها معلوم باشد.ويت كنگي ها در« استتار» كاملند در حالي كه مازخمي ومستاصل و خشمگين از مرگ شخصيت هايي كه در طول فيلم «ديده» ايم شان و به شان خو گرفته ايم منتظريم ببينيم تك تيراندازي كه تمام دسته را لت و پاركرده كيست .درسكانس پاياني امريكايي ها بالاخره موفق مي شوند جاي مهاجمان نامرئي را پيدا كنند. به زحمت وارد ساختمان مي شوند .اثري از ويت كنگ ها نيست .تمام آن نشانه هاي مرگبار كار يك نفر بوده.يك نفر، يك زن كه حالا در مقابل چشمان متعجب و بهت زده ما، مغلوب ومجروح روي زمين افتاده؛دوربين آرام به همراه سر بازان به او نزديك مي شودوروي او مي ماند در حالي كه محصور در حلقه امريكايي ها مي خواهد تير خلاص را شليك كنند.تيرخلاص در سكوت شليك مي شود. ديگر فاصله اي نيست .دليل پرهيز از رودر رويي معنايش را از دست داده.اثري از نفرت وخشم نه در ماونه سرباز ها نيست .انتقام جايش را به احترام وتواضع و (نه حتي ترحم)در مقابل شجاعت داده است واصالت انگيزه اي كه براي كنش ،واكنش و مهمتر از همه تماشاي شكست و حقارت دشمن وجود داشت دارد زير بار خرد كنندهً حسي گنگ و نامفهوم له مي شود.راستي مقاله خوبي بود.متشكرم

2:17 AM  
Blogger Ø­Ø³Ù€Ù† درويـش‌پور مي نويسد:

!سلام، خسته نباشيد
لينک مطلب شما را اضافه کردم.

3:37 PM  
Anonymous سعید کمالی دهقان مي نويسد:

کتاب فرانکولاتون فوق العاده بود.

11:25 AM  
Anonymous reza مي نويسد:

اما رقیب ِشعر کلاسیکمان گاهی زیادی شبیه خود شاعر می شود. اصلن شاید نمی توان دشمن دانستش:« من ار چه در نظر یار خاکسار شدم/رقیب نیز چنین محترم نخواهد شد.»

فاصله یی که تضاد من با رقیبم را حفظ کند، چیست؟

1:54 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

کامنت دوم به درخواست نویسنده ی آن پاک شد

3:30 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::