April 28, 2005

افسون سوررئالیسم

نه با برتون، با بونوئل بود که سوررئالیسم را کشف کردم، آن هم نه با فیلم­های­اش که با نوشته­هاش. به گذشته­ها که فکر می­کنم، هنوز هم فکر می­کنم کتابی که تعیین­کننده ترین تاثیر را بر من گذاشت خاطرات لوئیس بونوئل بود، "با آخرین نفس­های­ام"، که انگار اولین نفس­های آزادی­ام را با آن کشیدم. با بونوئل بود که آزادی اندیشه و زیبایی زندگی را کشف کردم. و از آن پس یکسر مسحور سوررئالیست­ها شدم. نوباوگی فکری­ام دورانی بود که هرچیز پیشرو یا نابه­هنجاری "سوررئالیستی" خوانده می­شد، چیزی شاید چون "پسامدرن" برای امروزی­ها. آن زمان ما (دوستانی از دست رفته) "شورشیان آرمان­خواه" بودیم یا "تبعیدیان سودایی" – نمی­دانم؛ هرچه بود انقلابی­های افسون­زده یی بودیم که هر اثر سوررئالیستی را همچون نشان نابی از خلاقیت هنری ستایش می­کردیم. حتا کاراکترهای کتاب بونوئل را بین خودمان تقسیم ­کرده بودیم. یکی دالی شده بود، یکی لورکا، و من هم از این که خودم را جای خود بونوئل بگذارم غرق لذت می­شدم ...
هنوز که هنوزه نمی­توانم از افسونی که بونوئل برای­ام داشت رها شوم. حتا فیلم­هاش را که دیدم آن­قدر برای­ام تکان­دهنده نبود که کتاب­اش (هرچند که هنوز هم آن­ فیلم­ها را بزرگ­ترین آثار سوررئالیستی همه­ی دوران­ها می­دانم). برتون اصلن برای­ام جالب توجه نبود. البته آن زمان چیزی زیادی از او به فارسی نبود. سال­ها بعد کتاب مصاحبه­ی مفصل­اش را خواندم و به شدت ملول شدم – پیشگام جنبشی این­چنین طنزآمیز و جسور انگار نه طعمی از طنز داشت نه رنگ و بویی از جسارت به خود گرفته بود (ملالی همچون کسالت مقالات یا مصاحبه­های بورخس، که تضاد حیرت­انگیزی با نبوغ ناب او در داستان­هاش داشت).
در نخستین نوشته­های داستانی­ام ("شب به­خیر یوحنا") بیش از همه تحت تاثیر فضاهای سوررئالستی بودم، و بارهای بار در نوشته­های بعدی­ این حسرت سوررئالیستی را نشان دادم. حالا از آن شوروشر چه مانده؟ سوررئالیسم حالا به نظرم بیش از حد سودایی، رادیکال، و در نهایت مدرنیستی می­رسد، شاید چون خودم روز به روز محافظه­کارتر و نسبت به هر روایت کبیر انقلابی بدبین­تر شده ام. برای این بدبینی طبعن دلایلی دارم. با همه­ی اهمیتی که سوررئالیست­ها به "ناخودآگاه" می­دادند، حتا فروید هم در نهایت به داد آن­ها نرسید. جویس و دنباله­های­اش با "جریان سیال ذهن" شان گوی سبقت را از سوررئالیست­های نویسنده ربودند -- البته، به حق: سوررئالیسم ساده دلانه "زبان" را فراموش کرده بود. به همین دلیل بود که سوررئالیسم ادبی را هم ساختارگرایی و هم پساساختاگرایی به محاق فراموشی انداختند. بی­دلیل نبود که سوررئالیسم بزرگ­ترین دست­آوردهای­اش را در هنر سینما و نقاشی به دست آورد، هنوز هم بونوئل، و برای من مگریت، کیریکو، و میرو بزرگ­ترین سوررئالیست­های اند. در عرصه­ی ادبیات به گمان­ام "نوشتار خودکار" سوررئالیست­ها کاری بیش از برتون از پیش نبرد. حتا بزرگ­ترین داستان­های سوررئالیستی برای من ("بوف کور"، "پدرو پارامو") هرگز نوشته­هایی خودکار نبودند، و همین­طور محبوب­ترین اشعار سوررئالیستی برای­ام (شعرهای لورکا و پاز) که واقعن سراسر سوررئالیستی نبودند.
اما امروز روز از آن همه مانیفست­های انقلابی و اقدامات آنارشیستی چه مانده، جز این که، سوررئالیست­ها واقعن پیشاپسامدرن بودند: اگر "روشنگری" با این شعار شکل گرفت که "جسارت اندیشه­ورزی داشته باش"، شعار سوررئالیسم این بود "جسارت خیال­پروری داشته باش". هنوز هم "زیبای سوررئالیستی" افسونی دارد که مجاب­ام می­کند سوررئالیست­ها را به خاطر موهبتی که یک­بار و برای همیشه به ما بخشیده اند ستایش کنم: آزادی انسانی، خلاقیت در تخیل ...
دیشب "ناجا" (نادیا) ی برتون را خواندم. خوش­بختانه پیش­تر آن­قدر از برتون سرخورده بودم که این بار هم نتواند به شگفت­ام آورد. با ترجمه­ی کتاب هم راحت نبودم. می­دانم که مترجم زحمت "زیادی" برای کتاب کشیده، حیف که با این همه پانویسی که آورده ضربان و ضرباهنگ کار را از بین برده بود. البته این هم هست که اصولن با هر پانوشت و پی­نوشتی در هر کتابی مخالف ام، چه تالیف و چه ترجمه، مگر این که این یک راهبرد نوشتن باشد، که تازه باز هم نمونه­های موفق انگشت­شماری از آن هست، مثل کار دریدا در "زنگ عزا" درباره­ی هگل و ژنه، یا کار ناباکوف در "آتش افسرده" (که این آخری را یک سال پیش با درآمد درخشان ریچارد رورتی خواندم، و اگر به نظرم مطلقا" غیرقابل­ترجمه نمی­آمد نمی­دانستم وسوسه­ی ترجمانیدن­اش را چه­طور از ذهن­ام پاک کنم!). به گمان­ام کل کتاب را می­توانست یک جمله نجات دهد، یا دست کم خواننده­ی کتاب را لختی سرخوش کند، همان جمله­ی پایانی که در ترجمه آمده:
"زیبایی متشنج خواهد بود، یا وجود نخواهد داشت"
که یعنی زیبایی وجودش سراسر تکان­دهنده است وگرنه اصلن وجود ندارد، و فارسی­اش می­شود:
"زیبایی یا تکان­دهنده است یا وجود ندارد"

3 نظر:

Anonymous مجتبا مي نويسد:

نوشته‌یِ جالبی بود.
به‌خصوص با آن بحثِ ناديده‌گرفتنِ زبان توسطِ سورئال‌ها که گفتی خوش‌ام آمد و به نظرم راست می‌گويی.
راستی، ترجمه‌یِ ميرعبّاسی به نظرِ من هم دست‌انداز داشت با اينکه بد هم نبود.
با آخرين نفس‌هايم هم که عالی است...

7:40 PM  
Anonymous منصوره مي نويسد:

نمي دانم شايد به خاطر خوره سينماست كه مسير تقريباً بر عكسي را تجربه كردم سگ آندلسي،ويريديانا وبعد...«با آخرين نفس هايم»كه از خواندنش خيلي چيز ها دستگيرم شد مثلاً اين كه توپ هاي آمريكايي اين قدرت را دارندكه علاوه بر ميدان جنگ خيلي جاهاي ديگرهم به درد بخورند و به كار بيايند؛درست وسط سرمقاله يك مجله معتبر ادبي ياتصميمات بنگاه هاي انتشاراتي. اما از همه بهترش اين بود كه فهميدم بعضي آدم ها آن قدرمحشرند كه خودشان تبديل به بهترين اثري مي شوند كه خلق كرده اند.روياي بي منطق و پارانوياي بكر سينماي بونوئل، جذبه ي تماشاي اول بار آن نماهاي نزديك ازدست بريده آكنده از حشره، ،چشم تيغ افشان و...؛ بعدها هيچ وقت حتي در كارهاي لينچ هم تكرار نشد.اين كه برگمان گفته:«همه اين موهبت بزرگ نصيبشان نمي شود كه يك لوئيس بونوئل باشند؛مردي كه هر فيلمي مي سازدروي دست خودش بلند مي شود»حرف راستي ست نه؟.

4:29 AM  
Anonymous R.S مي نويسد:

پيام جان دو مقاله آخريت واقعا عالي بود. هم راديكاليسم بنادگرا كه پاسخ دندانشكني بود ، هم اين مقاله سوررئال . راستي در حال نوشتن دنباله مقاله سوررئالم هستم
، حتما برات مي فرستم .
راستي ما كه نفهميديم اين آقاي گل محمدي با كامنتهاش تو دبش و فرانكولا، بالاخره از انديشه هاي ژيژك خوشش مياد يا كه ..

9:56 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::