March 03, 2007

شب به­خير يوحنا


"و ذالنون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر عليه، فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت ..."
(انبياء، 87)

صبح به سرپنجه مى‏گذشت روى درگاه‏ها و شيشه‏هاى ترك‏خورده. كنار پنجره پيرزن آهى كشيد و چشم‏هاى‏اش را بست. پنجره را باز كرد و گذاشت تا نسيم صبحدم غرقه‏اش كند. اندام تاخورده‏اش را زير ملافه‏ها كش‏وواكش داد. آه عاشقانه‏اى كشيد. آينه‏ى فلزى كوچك را از كنار تخت برداشت و لب‏ها، و دندان‏هاى درشت صدفى‏اش را نگاه كرد. با بى‏حوصلگى برخاست و در اتاق‏ها قدم زد. دوباره نشست رو به روى آينه، و از سر مهربانى، لاك مسى را يك به يك روى ناخن‏هاى شفاف‏اش كشيد.
پسرك چشم‏هاى‏اش را گشود. بى ‏كه حرفى بزند، ساعت‏ها به نور نامفهوم و زواياى پيچيده و گنگ اشيا خيره شد. سعى كرد تا خطوط محو آن‏ها را دريابد و سايه‏ها را تفسير كند، اما درست مقابل پنجره‏ى زيرزمين، بالاى بهارخواب روبه­رو، گل‏هاى شمعدانى در آفتاب مى‏سوختند، و پسرك گيچ مى‏شد. درِ بلند و بدقواره‏ى راه‏رو را باز نكرده، دريافت كه تنها است و دوباره بايد تا شب، در انتظار، صفحه‏هاى بزرگ را روى گرامافون سياه جابه‏جا كند. پيرزن مانده بود ميان شيشه‏هاى خالى ودكا باراكا، حشره‏كش‏هاى آبى بتاماكس، شيشه‏هاى ادويه‏ى هندى، سماورهاى نيكلا، گردسوزهاى نقره‏ى روسى، رديف چينى‏ها، و بلورهاى كدر فرانسوى كه پشت‏اش زرورق‏هاى رنگى شكننده‏اي خاك مى‏خورد؛ و با اين ‏همه بوى ميخك و دارچين مى‏داد، و بوى سنبل‏الطيب؛ بوى انارهاى گسى كه هيچ‏گاه به دور آن‏ها پيچيده نشد.
پسرك دريافت كه حالا بايد دوباره از پله‏هاى زيرزمين بالا برود، انگار كه زن صداى‏اش كرده باشد. پس بره‏وار و غم‏انگيز، با لب‏هاى فروافتاده از راه‏رو گذشت و از پله‏ها بالا رفت. درِ چوبى اتاق را باز كرد. زن دوباره توى ملافه‏ها و بالش‏ها خزيده بود و ناخن‏هاى‏اش را مسى‏رنگ مى‏كرد. پسرك روبه­روى تخت، كنار ديوار، لم داد و گربه‏هاى روى شيروانى را تماشا كرد، و صداى زوزه‏ى عاشقانه‏‏شان را نشنيد. پيرزن آهى كشدار از نفس‏هاى هزار ساله برآورد. پسرك سينه‏هاى چروك حنايى‏اش را ديد كه در نور بالا و پايين مى‏شد. زن صداى‏اش كرد. مى‏دانست كه نمى‏شنود. اما پسرك گردش آرام دست زن را در هوا حس كرد و به جانب تخت رفت.
در كوچه، زير پنجره‏هاى بلند خانه، سه پسربچه‏ى سياه تاب مى‏خوردند. سياه بودند، مست بودند، با سرهاى خميده. به ماه اثيرى خيره مى‏شدند و سر در گوش هم برده، چيزى زمزمه مى‏كردند؛ يا شايد فقط تلوتلو مى‏خوردند و گريه مى‏كردند. تركه قهوه‏اش را خورده، ويولون را بر مى‏داشت، تصنيف‏هاى خسته‏كننده‏اش را با ملودى‏هاى كشدار مى‏نواخت؛ بعد تا سحر ساكت مى‏ماند، و بعد صندلى‏اش را برداشته و بعد گم مى‏شد.
تو مى‏ترسى، اما دوباره به دالان زيرزمين قدم خواهى گذاشت. نمى‏شنوى؛ تنها شماسان يهودى را مى‏بينى كه سرتاسر شب، با شمعدان‏هاى نقره‏اى در سرداب‏هاى تيره راه مى‏روند. در اتاق نمورت مى‏خزى. صفحه‏ها را به جاى خود بر مى‏گردانى. كتاب‏هاى كهنه را ورق مى‏زنى. سراسر در آبى لاجورد غوطه مى‏خورى، در آب‏هاى شب. زبان تو تاريك است، و روح معطر شمعدانى‏ها دور سرت پرسه مى‏زند. اگر كه بخوابى شب شراع بر مى‏كشد و فرشتگانِ سايه‏روشن به بالين‏ات مى‏آيند، و صداى‏ات مى‏كنند. و نمى‏شنوى تو. و زبان‏ات گنگ، و چشم‏هاى تو مست است.
پيرزن دل نداشت تا دوباره خسته‏اش كند. فقط زوزه‏ى گربه‏هاى روى شيروانى ديوانه‏اش كرده بود. مى‏دانست كه حرفى ندارد. حريصانه پسرك را در آغوش كشيد. گونه‏هاى داغ‏اش را به گونه‏هاى پسرك مى‏فشرد. و تو با گونه‏هاى داغِ عرق‏كرده، چشم‏هاى‏ات ترسيده بود، و نمى‏دانستى چه حرف‏ها ميان ملافه‏ها و بالش‏ها هر شب تازه مى‏شود و صبح­دم فرسوده فرو مى‏ريزد.
پس مرد به‏ناچار كنار پنجره ايستاد و پرده‏ها را كنار زد. باد عرق تن‏اش را مى‏سوزاند. زيرپوش سفيدش را خاك مى‏گرفت و هيكل سياه تنومندش زير ضربان اعصاب مهره‏هاى پشت مى‏لرزيد. زن را در قاب روبه‏رويى خانه‏اش نگاه كرد؛ حس مى‏كرد دوباره جوان است و تازيانه‏ى وحشى تن امان‏اش نمى‏دهد.
اصلاً منتظر اند كه پنجره را باز كنى، از سر كوچه بيايند تلوتلوخوران، مثل ارواح رنگ‏پريده، كوچك و زخم‏خورده، بيايند كنار اين ديوار، با سرهاى خميده و ماه اثيرى. هى، تركه، دل‏ام تركيد.
حالا تو در زيرزمين چه مى‏كنى و آيا نقاشى‏هاى روى ديوار را خودت كشيده‏اى، و آن زن چه مى‏خواهد كه اين‏گونه بى‏طاقت، لب‏هاى خشك‏اش را روى لب‏هاى نادان تو مى‏سايد؟ تنها مى‏دانى كه شب نيامده؛ عصر است و دوباره از بوى شمعدانى‏ها كلافه خواهى شد.
درست همان‏وقت بود كه آقاى تام ريچاردسون، كاردار سياه‏پوست آفريقاى جنوبى كه براى نخستين‏بار گل‏هاى شمعدانى را با خود به ايران آورد، مثل هر روز، بى‏دغدغه‏ى پسرهاى لاغر گيج‏اش، روى بهارخواب ايستاده بود و مى‏ديد كه زن پسرك را رها كرد و پسرك لا به لاى اشياى به‏هم‏ريخته گم شد. و او همچنان روى بهارخواب ايستاده بود و به ضربان نفس‏گير هيولاى درون گوش مى‏داد.
حالا كه واپسين ساعات روز گذشته، شب يكان يكان بر بام‏هاى فلزى مى‏افتد، دوباره دالان را پشت سر مى‏گذارى، از پلكان بالا مى‏روى. دست به دست‏گيره‏ى در مى‏فشارى، و در را باز مى‏كنى.
شايد ساعتى پيش از اين بود كه پيرزن، برهنه، بر جلوخان ايوان جلوه‏يى كرد و سياه‏هاى چروكيده، مست از دهان كوچه سررسيده، به انگليسى كشدار نامفهومى زمزمه مى‏كردند، و تام ريچاردسون مى‏رفت تا استعفاى خود از مشاغل سياسى را به دولت متبوع‏اش اعلام كند، چمدان‏هاى‏اش را ببندد، و بعد پيرزن نمى‏دانست چرا يك‏باره نفس‏هاى‏اش داغ شده، صداى زوزه‏ى گربه‏ها مى‏آيد، و عطر خشكيده‏ى شمعدانى‏ها ديوانه‏اش كرده است. سعى‏كرد با صداى هرچه بلندتر پسرك را بخواند. زير پنجره آن سه تا سايه‏ى سياه به‏انگليسىِ گنگى مويه مى‏كردند. تركه قهوه‏اش را خورده و با ويولون گم شده بود. از گونه‏هاى پيرزن عرق مى‏ريخت. بازهم پسرك را صدا زد؛ و مى‏دانست كه هيچ‏گاه دوباره به آن زيرزمين نمور پا نخواهد گذاشت. پس روى تخت‏خواب رها شد، و لحظاتى بعد مرد.
بعد پسرك به طرف زن آمد. ملافه را كنار زد. خود را درآغوش زن انداخت. گونه‏هاى‏اش را به گونه‏هاى زن چسباند. و يك‏بار و پيش از آن كه براى هميشه به زير زمين بازگردد، ميان هق‏هق‏هاى بى‏امان، آرام گفت: مادر. و زن مادرش نبود.
_______________________________________
پيام يزدانجو، شب به­خير يوحنا (تهران: نشر چشمه، چاپ دوم، 1385)، صص. 27-23.

Labels:

7 نظر:

Anonymous شاپور شاخدار مي نويسد:

صبح به سرپنجه مى‏گذشت روى درگاه‏ها و شيشه‏هاى ترك‏خورده. كنار پنجره پيرزن آهى كشيد و چشم‏هاى‏اش را بست. پنجره را ...پسرك دريافت كه حالا بايد دوباره از پله‏هاى زيرزمين بالا برود، انگار كه زن صداى‏اش
..
من حرفی ندارم

10:06 AM  
Anonymous mastaneh مي نويسد:

واقعا بااین زبان ترجمه ای که عین پوست مردار بوش می خورد به دماغ خواننده ، قصد نویسنده شدن داری؟ فکر نمی کنی هنوز خیلی زود است ؟ و باید به همان ترجمه های صد تا یک غاز مشغول باشی تا شاید روزی روزگاری ... پیام جان ! خیلی با استعدادی اما این زبان که تو و وقفی پور و دیگران در پیش گرفته اید راه به دستان هم نمی برد چه رسد به داستان. دست بردار.

3:14 PM  
Blogger BahaminRaha مي نويسد:

من مشکل دوستان و منظور دوستان از زبان ترجمه ای را متوجه نمی شوم ...!!!به نظرم داستان متفاوتی بود اما قابل پیش بینی،که این امر از جذابیت داستانی کار می کاهد نه شاید از ارزش کار موفق باشید...رها رسپینا

2:49 PM  
Anonymous Bahar مي نويسد:

payam jan, be nazare man to "aani ke rostam bovad pahlavan..."
shad bashi ;)

2:08 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

تبریک برای چاپ دوم
:)
من که"سیمون در هزارتو"و "ارغوان" و"یلدای فاحشه"را از این مجموعه دوست تر دارم
و "خانه خاموشان" هم نثر جالبی دارد.بخصوص بازی با اسامی اش جذاب است
پاینده باد!

12:52 PM  
Anonymous مکابیز مي نويسد:

زبان ترجمه ای نیست.کمی ادایی است به نظر من.این هم به خودی خود عیب نیست.اما از این خوشم نیامد.

4:34 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

آقای یزدانجو، پیشنهاد می کنم شما و شهریار وقفی پور دو نفری خودتان را اولین تیمارستانی که می توانید معرفی کنید. حرفهای شما و دوستتان، هذیان محض است. چرا نمی خواهید قبول کنید که فقط در توهمات بیمارگونه تان مزخرفات شما خوانده می شود؟

10:23 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::