January 25, 2005

خودپذیرایی

این مقررات دست و پاگیر تازه یی که ارشاد، از جمله، برای ترخیص کتاب­ وضع کرده، به­علاوه­ی تراکم کار نشر مرکز، بالاخره هم اشک مرا در آورد و هم دارد اسباب آبروریزی می­شود. بیش ازیک ماه پیش وعده داده بودم که رمان­ام تا یکی دو هفته­ی دیگر در کتاب­فروشی­ها خواهد بود، و تا این لحظه این وعده واقعیت پیدا نکرده. البته این بار، از آن­جا که نسخه­ی چاپ شده را به چشم خود دیده و قول مسئولان پخش نشر مرکز را هم شنیده ام، فکر می­کنم که حداکثر تا آخر هفته­ی دیگر کتاب­ام به بازار می­آید. عجالتا" این از مخلفات کتاب، تا غذای اصلی آماده شود

(شرح پشت جلد)
فرانکولا که بود؟ یک ابرانسان نیچه یی، یک فوق ستاره­ی افسانه یی، یا چنان که خود باور داشت یک هیولای واقعی ... به گمان من او این هرسه بود
جان بالارد --
فرانکولا: هیولایی که چشم میلیون­ها انسان را به خود دوخت، چشم­هایی که همچنان به او خیره مانده اند. فرانکولا که بود و چه کرد؟ آن­چه می­خوانید متن کامل خاطرات آخرین بازمانده­ی نسل هیولاها است، موجودی متافیزیکی و پرومته یی پسامدرن – کتابی سرشار از ماجراهای مهیج و مهیب که بی­شک برای هر خواننده یی تکان­دهنده خواهد بود: کتابی سرشار از فرانکولاگری

(پیش­کش­نامه)
برای نیچه
هیولایی که نامی از او در این دفتر نیامد --
فرانکولا

(یادداشت ناشر)
آن­چه در پی می­آید متن کامل دست­نوشته­های مخلوقی شگفت­انگیز است که رنج­های بی­شمار و باورنکردنی او بی­شک برای هر انسانی تکان­دهنده خواهنده بود. فرانوکلا، این "پرومته­ی پسامدرن" (عنوانی در خور، که ما به رغم میل مولف به او داده ایم)، در خاطرات خود راوی مرارت­های روح زخم­خورده یی می­شود که برای هر خواننده یی تاثرانگیز است
اکنون که سرانجام و به خواست نویسنده خاطرات او را منتشر کرده ایم، به خوانندگان خود اطمینان می­دهیم که، گذشته از تنظیم دقیق و فصل­بندی نهایی و سوای اعمال اصلاحاتی در شیوه­ی نگارش، کم­ترین دخل و تصرفی در نوشته­های او نکرده، آن­ها را به همان شکلی اصلی و اولیه، و با رعایت کامل مقررات مربوطه، به چاپ رسانده ایم
فرانکولا دیر به صحنه آمد، دیر درخشید، اما سرانجام ستاره­ی تابانی شد که چشم میلیون­ها انسان را خیره کرد. او هیولایی شد که بود، او با عظمت و شفقت هیولایی­اش، بیش از هرچیز نگاه ما انسان­ها به دنیای پیرامون­مان را دگرگون کرد، دنیایی در آستانه­ی هزاره­ی سوم که دیگر جایی برای نا-انسان­ها در آن باقی نمانده – برای هیولایی چون او، این قطعا" بزرگ­ترین بخت ممکن بود. اطمینان داریم که خاطرات این آخرین بازمانده­ی نسل مهجور و به حاشیه رانده­ی موجودات متافیزیکی، در نهایت تاثیر به سزایی بر روند آشنایی هرچه بیش­تر ما با اقلیت­ها و ارج نهادن به تجربه­ی دیگری و پاس­داشت تفاوت­ها خواهد داشت
نیویورک
ژانویه­ی 2000

Labels:

8 نظر:

Blogger Ú©ØªØ§ÛŒÙˆÙ† مي نويسد:

.خسته نباشیدو ...منتظرش میمانیم

9:58 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

خوب دستتان درد نکند چون بنده الان تا صفحه نود و سه فرانکولای نازنین را مطالعه کرده ام. به هرحال پارتی هم بعضی وقتها به درد آدم می خوره ... این باشه تا بعدا نظرات مفصل ام رو در مورد کتاب براتون بگم! در ضمن تبریکات بسیار صمیمانه مرا بابت ا نتشار کتابتان بپذیرید. قلمتان همیشه سبز و جاودان باد. س.ن

10:42 AM  
Blogger Ø±Ø§ÙˆÛŒ قصه‌های عامه‌پسند مي نويسد:

خب ... باید کتاب ِ جالبی باشه !

6:17 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام جان، ممنون که جواب نامه ام را دادید، و بخاطر راهنمایی هایتان هم ممنونم. فرانکولا را همان دو سه روز پیش از کتابفروشی نشر مرکز خریدم و دارم می خوانم. نظرم را حتما" برایتان می نویسم. واقعا" ممنون. پرهام

10:53 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

در ضمن در مورد آن ترجمه هم دلم می خواهد بیشتر با شما صحبت کنم. ممنونم. پرهام

12:41 PM  
Blogger Yalda مي نويسد:

تشريف فرمايي فرانكولا رو خيلي خيلي تبريك ميگم. گرچه متاسفانه هنوز نخوندمش، اما قطعا خوندني يه. به اميد اين كه رمان هاي بعدي و كارهاي بعدي شما رو ببينيم، هر روز پوياتر.

12:03 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

یکی از آن ها یک نول از نویسنده ای آلمانی و دیگری کتابی از هیدگر است تا بعد/ فرهاد سلمانیان

3:14 AM  
Anonymous rafigh مي نويسد:

سلام.با این همه هیولای عجیب وغریب دوروبرمان منتظر هیولایت هستم البته امیدوارم مثل اون خرس امازونی وادارش نکن بگه من خرگوشم .سخن عاشق را دست دوستی دیدم هنوز اینجا نرسیده-از مضایا ی دور از مرکز بودن-بعضی قطعاتش فوق العاده است.زنده باد

12:58 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::