February 10, 2005

خوش آمد

دوست نویافته اما نادیده­ام، محمد میرزاخانی، که نوشته­هاش را بعضا" در سایت امیر پویان شیوا خوانده بودم و این مدت که نت­نویسی کردم همیشه مشوق و مرافق من بود، حالا خودش هم می­نویسد و در تازه­ ترین نوشته­هاش هم نگاهی دارد به رمان فرانکولا، که برای­ام ارزش­مند و آموزنده است -- باشد که­­ بپاید

Labels:

9 نظر:

Blogger Bahram Jalalipour مي نويسد:

سلام
خواندم یادداشت این دوست رو. جالب بود. واسه کسانی مثل من که دسترسی به اصل اثر ندارند یه شمای خلاصه از اثر نشون میداد. خسته نباشید. هردو

1:48 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

سلام . اول تبریک که کتاب منتشر شد . دوم،شاید خودت هم بدانی که با نوشتن عبارت پرومته پست مدرن و از این دست ... شعرها ادبیات پست مدرن نوشته نمی شود . مشکل تو امثال تو این است که فکر می کنید با نثر تخمی ترجمه هاتی بی سر و ته می شود داستان نوشت . در حالی که ذهنیت نخبه گرا و نثر یکسان کتاب نشان می دهد که قضیه حتی ساده تر از یک شوخی مضحک است .

12:01 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام عزیز !
دارم با جان کندن فرانکولایت را می خوانم . هم پس می زند و هم جذب می کند و حدس می زنم جذب کنندگی اش هم به خاطر من باشد که دوست دارم تا ته بخوانمش .! تند رفتم. باشد . چیزهای خوبی هم دارد .
الان صفحه صد وبیست را تمام کردم و پیرم در آمد . و تا اینجا که هم مزخرف بود و هم بهتر از بقیه کارهای ایرانی جدید( شاید بقیه خیلی بدند و شاید تو بهتری!)
از نقدش بگذریم فعلا و از اینکه تو که خودت این همه راجع به پست مدرنیسم خوانده ای و ترجمه کرده ای چرا هیچ چیز خاصی از آن دست گیرت نشده است . این همه که در مورد پست مدرنیسم خوانده ام ( و هنوز کم است ) اثری مشابه داستان تو در ادبیات پست مدرن ندیده ام . در افتضاح بودن و غیر پست مدرن بودن دست کمی از باقی آثار پست مدرن ایرانی ندارد .
نمی شد اسمش را پست مدرن نمی گذاشتی که مجبور نشوم چنین حرفی بزنم؟
فقط به عنوان یک داستان معمولی در ستایش ابتذال جذابیت دارد و خوب است . و واقعا در ستایش ابتذال است. و خیلی سطح پایین تر از شب بخیر یوحنا .
در اصول روایت تا آنجا که می توانی به سطوح پایین ارتقا یافته ای .
از روش خاطره نویسی با زیرکانه ترین شکل ممکن سوء استفاده کرده ای . و از طریق آن ضعفهایت را در روایت به خوبی پوشانده ای .
تخیل نداری عزیز دلم . تخیل نداری !
من هم اگر بخواهم روند شکل گرفتن شخصیتهایم را چاپ کنم می توانم ماهی یک کتاب بیرون بدهم .
دوستت دارم که این طور می گویم. از تو انتظار بیشتر از اینها را داشتم .
کاش کمی بیشتر می نوشتی و با کارت معاشقه می کردی تا اثر بهتری از تو به جا می ماند. به امید کارهای بعدی ات می مانم . بدان که خیلی دوستت داشته ام . در به در دنبال کتابت گشتم و پیدا کردم و خواندم و دارم نظراتم را هنوز کامل نخوانده و داغ داغ برایت می نویسم. امیدوارم کار آ باشند.
پیام عزیز! خلق یک قصه کار مشکلی است. و تو از تمام آن کار مشکل فقط یکی دو شخصیت نیم بند ، اما جذاب خلق کرده ای. باز هم دست مریزاد ؛ که این روزها همین کار را هم نمی کنند .
فقط چند تا فحش آبدار نثارت می کنم به خاطر خودت:
آن چه وضع برخورد با مقوله مارکسیسم بود؟ حالم را به هم زدی . خیلی کودکانه بود . از تو انتظار نمی رفت .
و نیز برخوردت با اروپا. لعنت به تو که این قدر آمریکا پرست بوده ای و ما را خبر دار نکرده بودی. ( امیدوارم نظرم تا آخر کتاب برگردد! و گرنه حسرت خوردن خونت بر دلم می ماند مثل این فرانکولای زیبای ناقص الخلقه ات ... مرد حسابی ! از پست مدرنیسم فقط کش رفتن را یاد گرفته ای؟ خجالت بکش. )
نمی دانم چطور مراتب نفرتم را از تو به خاطر تصویر کودکانه ات ( شاید هم ابلهانه ! پدر صلواتی ) از کمونیسم و مارکسیسم و چپ ابراز کنم . خودت را در ذهنم در حد یک بچه پایین آوردی.
شانس آوردی که پیام یزدانجو بودی .
در ضمن ! به آن تایپیست پدر سوخته ات هم بگو درست تایپ کند . خودت هم نگاهی به کتابت بیانداز. جانم بالا آمد. از سال 98 به 99 می پری و عین خیالت هم نیست.
حالا غصه نخور. می دانم که خودت دوباره تصحیح خواهی کرد .
و حرف دلم را بگویم. داستان گندی بود که در این لجنزار ادبیات داستانی جدید به من چسبید.
نه به آن قشنگی ؛ اما گل مرداب بود. بد بود و خوب .
هم خوشم آمد هم بدم آمد. خیلی چیزهای خوب داشت و خیلی چیزهای بد. و عمده مشکل هم ار همان ادعای پست مدرن بودنش بر می آید. که آبروی ادبیات پست مدرن را اگر نبرده باشد ، همچین لطفی هم به او نکرده است .
در کل به گرد پای آثار خارجی هم نمی رسد و به گرد پای آثار قدیمی تر خودمان و به گرد پای آثار من!
اما از خیلی کارها بهتر است. جدی می گویم . تا پدر آن رضا براهنی پدر سوخته در بیاید. از کارهای او که خیلی بهتر بود. البته دور بر ندار. از کارهای جدیدش بهتر بود. قدیمی هایش هنوز گوشه دلمان جا دارند.
و حالم را هم به هم زدی با این همه پرده دری جنسی . بی حیا! لابد اسمش را هم یک چیز قلمبه سلمبه می گذاری که دهانم را ببندی.
پدر صلواتی! دوباره انداختیم در دالان ضد و نقیض گویی . هم حالم را به هم زدی و ناراحتم کردی و هم خوشحالم کردی .
داستان بد و خوبی است. و اصلا آدم باورش نمی شود کسی آن را نوشته است که حداقل در مورد نظریات ادبی کلی اطلاعات دارد و کلی هم کتاب خوانده .
بنشین دوباره بخوان. آن تقدیم نامه به نیچه را هم بردار و با عشق من شوخی نکن. این کار را هم به شیوا تقدیم کن مثل سخن عاشق . به نیچه چه کار داری ؟ فرانکولا و ابر انسان؟
سعی هم نکن بفهمی من که هستم . مگز از نثرم حدس بزنی . وگرنه خودت را بکشی هم نمی گویم.
اگر هم جوابی نداشته باشی در مورد این کار ضد و نقیضت می دهم بفرستند پیش هوشنگ.
گل باشی و عمر گل نداشته باشی.
منتظر جوابم در همین وبلاگ مکش مرگ مای قشنگ و خواندنی ات هستم.

پ. ن : این مرتیکه بی ادب چی نوشته در این پست قبلی؟ سگ پدر شعور نقد ندارد غلط می کند حرف می زند. مگر اینجا چاله میدان است؟ خر پدر نمی داند نقد با فحاشی فرق می کند؟
پیام جان ! به دل نگیر. بگذر . اصلا حتی خواستی به حرفهای من هم توجه نکن.
سرخوش باشی.

6:27 AM  
Anonymous pedram مي نويسد:

salaam,
man hamoon pedramrad@yahoo.com hastam keh ghablan ba shoma tamas dashtam vali moteasefaneh moshkeli baray email man pish omadeh keh intor payam mizaram.
ketabetoon bish az har chiz mano yaad morshd va margarita andakht har chand keh mafhoom moshtaraki nadashto serfan faza in talaghi ro dar man beh vojood ovord.beh har haal shaksan va faghat beh onvan yek khanadeh herfeyii az in roman khosham omad va sabk jalebi dasht.doost daram karhay badi shoma ro ham bekhoonam.
merci,movafagh bashid.

3:11 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

دوست عزیز که کامنت مفصل دو پله بالاتر را گذاشته ای، خودت هم می دانی که جوابی ندارم -- آن چه باید می گفتم در خود رمان گفته ام. ممنون که کتاب ام را خواندی و نظر دادی، و می دانم اگر این خواندن موجب اتلاف وقت و هزینه یی بوده بر من می بخشی. همین

8:55 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

اول این که، پدرام عزیز واقعا" ممنون. دوم این که دوست ناشناس من، نوشته ات را دوباره خواندم. برای من یکی که حیف است نویسنده یی را که به گرد پای اش هم نمی رسم نشناسم! بعد هم دیدم خودت دقیقا" گفته ای که من چه کار کرده ام: "به نازل ترین سطوح ارتقا پیدا کردن" -- تعبیر هگلی جالبی است. فکر کردم اگر عمد نداشتم که نامی از نیچه نبرم، به جای آن جمله ی هگل در صفحه ی 96، این جمله ی نیچه را می نوشتم که "آن که در معنای هستی ژرف نگریسته باشد می داند که در سطحی بودن چه حکمتی نهفته است". خوشحال می شوم که اگر کتاب را تمام کردی نظرات تکمیلی ات را هم برای ام بنویسی. سپاس

12:53 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام خان گل یزدانجو.
دارم آخرین شمارش معکوس را گوش می دهم و برایت ادامه یادداشت قبلی ام را می نویسم.
تمامش کردم .
آخرش بهتر از اول و وسطش بود.
منهم یک عذر خواهی کوچک می کنم از تو به خاطر آن تهمت آمریکایی پرست بودن!
راستش را بخواهی از تصویر سازیت خوشم آمد. تصویری که از آمریکا نشان دادی جالب بود. و آن دست و پا زدن متافیزیک در برابر آمریکایی بودن و شدن و فرهنگ آمریکایی و و همین طور از آن متافیزیک ملموس آمریکایی .
قبول می کنم که علت آن قضاوت همان نصفه نیمه خواندن بوده .
اما فقط همین حرفم را پس می گیرم . هنوز هم حرصم نخوابیده از آن تصاویر بچگانه که از مارکسیسم ارائه کرده بودی .
و هنوز می گویم داستان خیلی پایین تر از سطحی بود که از تو انتظار داشتم . به همه جایش خوب فکر کرده بودی تقریبا . اما خوب پرداخت نکرده بودی گل پسر .
آن جی بالاردت خیلی مانیفست صادر می کرد و بدیش همین بود که مانیفست هایش را خیلی تابلو صادر می کرد . پسر کمی ظرافت داشته باش. شد نقل همان مستهجن بازیهایت.
قبول دارم که برای تصویر سرخوشی و اوج فرانکولا شاید نیاز بوده . اما مشکل همان تابلو بازی است .
برو کتاب لذت متن بارت را که پیام یزدانجو ترجمه کرده بخوان. ( متن انگلیس اش را نه. ترجمه خودت را !)صفحه بیست و دو و بیست و سه اش را . استریپ تیز هم حتی نکرده بودی . پریدی وسط صحنه و کشیدی پایین !
چه وضعش بود . یاد جوکهای مستهجن می افتادم که خنده اش در همان بیان بی پرده روابط جنسی و الفاظ رکیک است . جوک خدا و یحیی تعمید دهنده را شنیده ای؟ کل خنده اش به فحشی است که خدا می دهد .
بیا . یک کاری بکن . تو که مثال من شده ای در تصحیح کارهایت بیا و این یک کار را دوباره باز نویسی کن .
و آن فرارت از پست مدرن بودن هم در نامه به ناشر باز خیلی تابلو بود . اصلا خودت تابلویی . ( شوخی می کنم . به دل نگیری که من از آن هوشنگ بی حیاترم و می ایم آن وقت جدی ... )
ولی در کل همان طور که گفتم به نسبت کارهای امروزی داخلی خیلی بهتر بود و به نسبت کارهای خارجی همچین آش دهن سوزی به حساب نمی آمد . اما برای خودش کاری بود .
همین ها را فعلا داشته باش .
هر وقت توضیح دادی در همان وبلاگت باز هم می گویم اگر بود . و وای به روزگارت اگر توضیح ندهی . که آن وقت پرده از رخ بر می کشم و می آیم سراغت و دیگر حسابت با اصغر آقا بقال است.
خوش باشی پیام جان گل پسر که مرد گنده ای شده ای البته .
منتظر نگذار ما را که من دیگر از وقت حوصله دار بودنم گذشته .

1:55 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام خان .
نیاید آن روزی که از دست من ناراحت شوی . من کی گفتم اتلاف وقت و هزینه بود . نکند فکر کردی کتابت را با (( با بامداد خمار )) عوضی گرفته ام . نه اتلاف وقت بود و نه هزینه . فقط پدرم در امد تا خواندمش ، به همان دلایل که گفتم .
آن به گرد پا نرسیدن نیز هم شوخی بود هم جدی . و اتفاقا من را می شناسی . حالا داستانهایم را خوانده ای یا نه . نمی دانم . از خودت بپرس.
و اینکه کتابت سطحی نبود . و همانطور که تلاش کرده بود سرشار بود از اشارات و تحلیلهای عمیق و نیمه عمیق . و عمده مشکل من نیز همین است . ادعایت با اثرت جور در نمی آمد .
چقدر بگویم دیگر که که بفهمی کتابت و خودت برایم ارزشمند هستید . بیشتر خودت البته . چون مترجم با حالی هستی و می دانم خیلی از اهل فن دانششان را به تو مدیونند . حتی خودم در بسیاری موارد. چون اولین نیستی و آخرین نیز نخواهی بود.
گل باشی پسر .
آن چه هم در بالا نوشته ام کل نظراتم نبود . به من تیکه هم نینداز که تحریک شوم و خودم را لو بدهم . به موقع لو خواهم رفت . که باز هم فکر نکنم چندان برایت غافلگیر کننده باشد .
گفتم که از دست من هم زیاد ناراحت نشو . تکلیفت را هم با نیچه روشن کن .
از طرف نیچه برای خودت گل می فرستی؟
می دانم که می دانی . همین کافی است . دقت نکردی که گفتم از تو انتظار بیشتر از اینها می رفت؟
در پس چیزهای سطحی معنا پنهان کردن هم کار سختی است . نوشتن یک داستان نظریه مبتذل .
کاملا جذاب . کاملا . مثل حضرت خودت .
به خاطر این جواب سریع السیر و کمی جبهه گیرانه اما عاقلانه و آگاهانه ات نیز ممنونم.
این هم یک دسته گل از طرف من .

2:08 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

نه ! انصافا جمله منقولت از نیچه به من که چسبید . اما...

2:10 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::