April 05, 2005

(5) ماجراهای ریچارد براتیگان

با 390 تا عکس درخت کریسمس می­خواهید چه کار کنید؟

نمی­دانم. اما به نظر می­رسید این تنها کاری بود که می­شد هفته­ی اول ژانویه­ی 1964 کرد، دو نفر دیگر را هم پیدا کردم که کنارم باشند. یکی­شان می­خواهد که نام­اش فاش نشود، و همین­طور هم خواهد شد
فکر می­کنم هنوز در شوک ناشی از ترور رئیس­جمهور کندی بودیم. شاید این ربطی به همه­ی آن عکس­های کریسمس داشت
کریسمس 1963 افتضاح بود، با آن همه پرچم­های آویزان به تیرک­های قد و نیم­قد در آمریکا چراغان شده بود، پرچم­هایی که ماه دسامبر، هفته­ها دالان ماتمی ساخته بودند
من تنها تو یک آپارتمان خیلی عجیب زندگی می­کردم و به اوضاع پرنده­خانه­ی آدم­هایی که تو مکزیک جا خوش کرده بودند رسیدگی می­کردم. هرروز به پرنده­ها دانه می­دادم و آب­شان را عوض می­کردم و جاروبرقی کوچکی هم داشتم که وقتی لازم می­شد پرنده­خانه را تمیز کنم
روز کریسمس تنهایی شام خوردم. یک خرده هات داگ و لوبیا داشتم و یک شیشه مشروب را هم با کوکاکولا رفتم بالا. کریسمس دلگیری بود و قتل رئیس­جمهور کندی هم بگی نگی مثل یکی از همان پرنده­هایی بود که هرروز باید به­شان غذا می­دادم
این­ها را فقط به این دلیل دارم یادآوری می­کنم که یک­جورهایی زمینه­ی روانی گرفتن آن 390 تا عکس درخت کریسمس را آماده کنم. بدون انگیزه­ی کافی آدم به چنین کارهایی دست نمی­زند
یک­ شب، آخر شب، داشتم بعد از دیدن چند نفری در " ناب هیل" برمی­گشتم خانه. دوره نشسته بودیم و فنجان پشت فنجان قهوه خورده بودیم و پاک قاط زده بودیم. حول و حوش نصفه­شب بود که زدم بیرون و در خیابان تاریک و ساکتی راه افتادم سمت خانه، و درخت کریسمسی را دیدم که کنار یک شیر آتش­نشانی رها شده بود
همه­ی تزئینات درخت را برده بودند و درخت مثل سرباز مرده یی که در نبردی شکست­خورده، غم­زده آن­جا افتاده بود. یک هفته پیش از این برای خودش قهرمانی بود
بعد درخت کریسمس دیگری را دیدم که ماشینی تقریبا" روش پارک کرده بود. یکی درخت­شان را گذاشته بود تو خیابان و ماشین تصادفا" زیرش گرفته بود. درختی که قطعا" نگاه مهربان کودکی را اصلا" حس نکرده بود. بعضی از شاخه­هاش از لای سپر زده بود بیرون
وقتی از سال بود که مردم سان فرانسیسکو خودشان را از شر درخت­های کریسمس­شان خلاص می­کنند، می­اندازندشان توی خیابان­ها یا زمین­های خالی یا هرجای دیگری که بتوانند از شرشان خلاص شوند. سفری است برای عزیمت از کریسمس
آن درخت­های غم­زده و رهاشده واقعا" عذاب­ام می­دادند. همه­ی کاری که از دست­شان برمی­آمد برای آن کریسمس ترورشده کرده بودند و حالا پرت­شان کرده بودند بیرون تا مثل ولگردها توی خیابان­ها جا خوش کنند
سر سال نو که سمت خانه می­رفتم ده دوازده تایی­شان را دیدم. آدم­هایی هستند که درخت­های کریسمس­شان را همین­طور از دم در خانه پرت می­کنند بیرون. یکی از دوست­هام تعریف می­کند روز 26 دسامبر داشته تو خیابان قدم می­زده که یک درخت کریسمس سوت­کشان از کنار گوش­اش رد می­شود، و صدای به هم خوردن دری را می­شنود. ممکن بود به قیمت جان­اش تمام شود
بعضی­های دیگر هم هستند که برای رها کردن درخت­های کریسمس­شان فوت و فن به کار می­زنند. آن شب بگی نگی یکی را دیدم که درخت کریسمسی را بیرون می­گذاشت، اما نه به­طور کامل. مثل گل آناغالس سرخ نامرئی بودند. بگی نگی می­توانستم صدای بیرون گذاشتن درخت کریسمس را بشنوم
سر پیچ رسیدم و آن­جا دیدم درختی وسط خیابان افتاده، اما هیچ کس آن دور و بر نبود. همیشه آدم­هایی هستند که کار را با مهارت انجام می­دهند، حالا هر کاری که می­خواهد باشد
به خانه که رسیدم یک­راست رفتم سراغ تلفن و به یکی از دوست­هام که عکاس است و به نیروهای غریب قرن بیستمی دسترسی دارد زنگ زدم. تقریبا" ساعت یک صبح بود. بیدارش کرده بودم و صداش داد می­زد که از خواب پریده است
گفت: کیه؟
گفتم: درختای کریسمس
چی؟
درختای کریسمس
گفت: تو ای ریچارد؟
آره
چی شده ان؟
گفتم: کریسمس فقط یه ظاهر پر زرق و برق ئه. چرا چن صدتایی عکس از درختای کریسمسی که تو خیابونا رها شده ان نگیریم؟ نشون می­دیم این آدمایی که درختاشون ئو بیرون می­اندازن از کریسمس اصلا" دل خوشی ندارن
گفت: خب این کار ئو هم مث هرکار دیگه یی می­شه کرد. من فردا وقت ناهار که شد کار ئو شروع می­کنم
گفتم: ازت می­خوام عینهو سربازای مرده ازشون عکس بگیری. به­شون دست نزن و حالت­شون رو تغییر نده. درست همون­طور که افتاده ان عکش­شون ئو بگیر
روز بعد وقت ناهارش را صرف عکس گرفتن از درخت­های کریسمس کرد. کارش را تو محله­ی "میسی" شروع کرد و بعد از سربالایی­های " ناب هیل" و "محله­ی چینی­ها" بالا رفت و از درخت­های کریسمس آن­جا عکس گرفت
1، 2، 3، 4، 5، 9، 11، 14، 21، 28، 37، 59، 66
شب به­اش زنگ زدم
چطور بود؟
گفت: عالی
روز بعد باز هم وقت ناهارش از درخت­های کریسمس عکس گرفت
72، 85، 117، 128، 137
شب­اش دوباره زنگ زدم
چطور بود؟
گفت: از این بهتر نمی­شه. تقریبا" 150 تا گرفتم
گفتم: کار ئو ول نکن. داشتم ماشینی برای آخر هفته جور می­کردم، تا دست­مان برای این ور و آن ور رفتن و گرفتن عکس­های بیش­تر از درخت­های کریسمس باز باشد
کسی که روز بعد ماشین را می­راند ترجیح می­دهد نام­اش فاش نشود. می­ترسد اگر بفهمند آن روز با ما همکاری کرده کارش را از دست بدهد و با مشکلات مالی و اجتماعی مواجه شود
صبح روز بعد کار را شروع کردیم و با ماشین همه­جای سان فرانسیسکو را گشتیم و از درخت­های کریسمس رهاشده عکس گرفتیم. برنامه را با شور و شوق یک حرکت انقلابی سه­نفره دنبال کردیم
142، 159، 168، 175، 183
همین­طور با ماشین می­گشتیم و درخت کریسمسی را که یحتمل جلوی حیاط خانه­ی زیبای یک نفر تو "پاسیفیک هایتز" یا کنار یک خواروبارفروشی ایتالیایی تو "نورث بیچ" افتاده بود نشان می­کردیم. یکهو توقف می­کردیم و می­پریدیم بیرون و به سمت درخت کریسمس حمله­ور می­شدیم و شروع می­کردیم از هر زاویه یی عکس گرفتن
مردم ساده دل سان فرانسیسکو احتمالا" فکر می­کردند که عقل­مان پارسنگ برمی­دارد: خلمدنگ ایم. به معنای معمول­اش هم یک مشت معرکه­گیر بودیم
199، 215، 227، 233، 245
لارنس فرلینگتی شاعر را دیدیم که با سگ­اش طرف­های " پوتررو هیل" قدم می­زد. دیدمان که از ماشین پریدیم بیرون و فورا" دست به کار عکس گرفتن از درخت­ کریسمسی شدیم که کنار پیاده­ رو افتاده بود
277، 278، 279، 280، 281
همین­طور که رد می­شد، گفت: از درختای کریسمس عکس می­گیرین؟
گفتیم: یک­جورایی؛ و همه با بدگمانی فکر کردیم: یعنی فهمیده داریم چه کار می­کنیم؟ می­خواستیم مثل یک راز بزرگ حفظ اش کنیم. فکر می­کردیم واقعا" کار درستی داریم می­کنیم و باید تا تمام نشده نهایت احتیاط را رعایت کنیم
آن روز گذشت و تعداد کل عکس­های درخت­های کریسمس­مان هم از مرز 300 تا گذشت
باب گفت: فکر نمی­کنی حالا دیگه به اندازه­ی کافی عکس گرفته ایم؟
گفتم: نه، فقط یه چن تا دیگه
317، 322، 345، 356، 370
باب گفت: حالا چی؟
همه­ی سان فرانسیسکو را دوباره با ماشین زیر پا گذاشتیم و توی " تلگراف هیل" بودیم، از یک راه پله­ی شکسته پایین می­رفتیم، سمت زمین بایری که یک نفر درخت کریسمسی را انداخته بود روی حصار گرداگردش. درخت همان صفای سنت سباستین را داشت، با همان پیکان­ها و همه چیز
گفتم: نه فقط یه چن تا دیگه
386، 387، 388، 389، 390
باب گفت: حالا دیگه حتما" کافی ئه
گفتم: آره گمون ام
حالا همه­ حسابی خوشحال بودیم. این هم از هفته­ی اول سال 1964. که دوره عجیبی بود در آمریکا

Labels: ,

5 نظر:

Anonymous مجتبا مي نويسد:

پيامِ عزيز،
داستان که مثلِ همه‌یِ کارهایِ براتيگان عالی است. ترجمه‌ات هم خيلی خوب بود. به خصوص استفاده از اصطلاحاتی مثلِ رفتم بالا برایِ نوشيدن يا داد می‌زد به جایِ معلوم بود...
قربان‌ات

8:46 PM  
Blogger Yalda مي نويسد:

سلام. ترجمه ی دلچسب و زیبایی بود. جالب است...بیان شما در ترجمه ی داستان بسیار بسیار با بیان ترجمه ی سایر کتاب ها متفاوت است. تا حدی به طبیعت متنها و تفاوت های انها مربوط است. اما از جایی به بعد، این شیوه های دیگرگون سبب شگفتی است و نشان دهنده ی توانایی شما.

11:58 PM  
Blogger Bahram Jalalipour مي نويسد:

برام جالب بود. من هم بارها همین احساس را داشته ام . حتی یک بار می خواستم یکی از اون در ختچه ها رو که عین یه بچه سرراهی گوشه خیابون انداخته بودن بیارم خونه. باورت میشه؟

12:45 AM  
Anonymous Kiarash مي نويسد:

ذهن سوخته:مقاله اي تازه درباره ي ذهن فلسفه محور

11:14 AM  
Anonymous محمد حسين واقف مي نويسد:

سلام
پيام عزيز با تشكر از اين كه به من سر زدي.دوست دارم نظرت را درباره نوشته جشن مردگان را كه در وبلاگم نوشته ام بدانم.

9:46 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::