April 11, 2005

چهره

1
در فیلم "تغییر چهره"، پلیسی (جان تراولتا) به دنبال به زانو در آوردن تبهکاری (نیکلاس کیج) است. در آغاز فیلم، تماشاگر طبعا" با پلیس همدلی دارد، نه فقط به خاطر بازی بهتر تراولتا در مقابل بازی، برای من، نادل­نشین کیج، بل بیش­تر به این دلیل ساده­ی ساختاری که ورود ما به فضای فیلم از طریق تراولتا صورت می­گیرد (بحثی که در روان­شناسی زیر عنوان "اولویت آشنایی" از آن یاد می­شود). در ادامه، به­زودی این دو شخصیت جای خود را به یک­دیگر می­دهند. انتظار می­رود که مخاطب همدلی خود را با شخصیت پلیس حفظ کند و همچنان حامی او باشد -- انتظاری که در مورد خواننده­ی نسخه­ی مکتوبی از اثر حتما" به­جا است. با این حال، این اتفاق برای تماشاگر فیلم نمی­افتد. تماشاگر همچنان تراولتا (ی اکنون تبهکار) را دوست خواهد داشت. باز هم به یک دلیل ساده: شخصیت­ها تغییر شخصیت یا حتا تغییر ماهیت نداده اند، آن­ها تغییر "چهره" داده اند. همه­ی دشواری همین­جا است: حتا اگر تمام تن تراولتا با کیج عوض شده بود، باز هم می­شد شخصیت داستانی او را دوست داشت، و برعکس، اگر تنها و تنها "چهره" ی این دو با هم عوض می­شد باز هم چاره یی جز برگزیدن تراولتا (در هر شخصیتی که هست) نبود – نه این است که در فیلم­های جنایی - کارآگاهی همه­ی کنجکاوی ما معطوف دیدن چهره­ی قاتل - مجرم است، و درست به همین خاطر، مجرم بی­چهره بارها بیش از قاتل صدچهره هراس­انگیز می­شود؟ -- دلهره­ی دیدن جک سلاخ هرگز به پای مواجهه با سوار بی­سر نمی­رسد

2
من عاشق شده ام. یا این که تصور می­کنم عاشق شده ام. با کسی از راه نامه یا گفت­وگوی تلفنی آشنا شده ام و حالا در تب عشق­اش می­سوزم. باور دارم که تا سر حد مرگ دوست­اش دارم. هرگز او را به چهره ندیده ام. نه تصویری از چهره­ی او دارم نه حتا تصوری. دیگری اما چهره­ی مرا دیده، مرا به چهره می­شناسد، و به همین خاطر اقتدار نامنصفانه یی نسبت به من دارد. دیر یا زود قرار ملاقاتی می­گذاریم، برای دیداری رو در رو، "چهره به چهره". یک­باره تردیدی تمام وجودم را می­گیرد. نکند آن که دوست­اش دارم، یا گمان می­کنم که دوست­اش دارم، آن چهره­ی دوست­داشتنی نباشد؟ در راه رفتن به میعادگاه، تک­تک چهره­های جالب توجه را مرور می­کنم، آدم­های اطراف را زیر نظر می­گیرم. بازی دشوار گمانه­زنی­ها آغاز شده: آیا محبوب من این گونه است؟ آیا دیگری "چهره" یی چنین دارد؟ نشانه­های هم را می­دانیم و با این حال برای محکم­کاری می­خواهم، اگر ممکن باشد، فاصله یی ابتدایی (انتقادی؟) را حفظ کنم -- تا برای این مواجهه کاملا" آماده باشم. زودتر رسیده ام، به هرکس که از کنارم می­گذرد مشکوک ام. این است که دارد می­آید؟ نه، معلوم است که این نمی­تواند باشد. پس این است؟ با این همه، معشوق بی­چهره ناگهان نازل می­شود. و دیگر هیچ حق انتخابی نیست. آن­وقت، یا با تمام وجود تسلیم می­شوم، لبخندی ظفرمندانه، به خود و به او، می­زنم و فراموش می­کنم که دقایقی گذشته و من هنوز اقدامی برای سفارش دادن نوشیدنی نکرده ام؛ یا این که سرم را پایین می­اندازم، با لیوان­هایی که خیلی زود به حالتی ملال­آور روی میز مانده اند ور می­روم، با بسته­ی سیگار یا زیرسیگاری بیکار بازی می­کنم، برای پایان این مواجهه لحظه­شماری خواهم کرد

3
چهره چیزی انتزاعی و نازمان­مند نیست. من چهره­ی خود را چنان می­شناسم که خودم را. و با این حال، چهره ام همیشه همان نیست. چهره به چهره شدن یعنی که چهره­ی دیگری چهره­ی مرا دگرگون می­کند. هستی یکتای هر چهره یی پیوندی ناگسستنی با زمان دارد. این زمان است که تفاوت را ایجاد می­کند و این یکتایی به یمن این زنجیره­ی زمانی متفاوت پدید می­آید. معشوق من، دیگری، سخن نمی­گوید، اما رخ می­نماید. دیگری چهره یی دارد، اما هویتی ندارد. چون چهره هویت نمی­سازد، تفاوت را تکرار می­کند -- چون هیچ چهره یی در برابر هیچ چهره یی بی­تفاوت نیست
چرا چهره چنین افسونی دارد؟ چون، به گفت بودریار، "فریبندگی" دارد. و با این حال، و به نحوی ناسازه­وار، این یک فریبندگی ناانتخابی، یک اغوای بی­اختیار، نیست. من، اغلب ناخودآگاهانه، انتخاب می­کنم فلان چهره برای­ام جذاب باشد، اختیار آن را دارم که فریفته­ی چهره یی خاص باشم، یا نباشم، و این خاصیت ربطی به نمود عام انسانیت در هر چهره یی ندارد. آن­چه برای من چهره یی را فریبنده می­سازد، یا نمی­سازد، آرایش بی­همتای اجزای چهره­ی انسانی است که تنها با یک وانمایی / شبیه­سازی می­توان آن را تشدید کرد، به حالت حاد رساند، و نه هرگز تضعیف کرد، یا از میان برد
عشق، چرا همیشه "با نگاه اول" آغاز می­شود، و نه هرگز با اولین جمله یی که معشوق بگوید یا اولین خطی که بنویسد؟ از این فراتر: چرا شهوت می­تواند در دست و پا هم جاری شود، که می­شود، اما عشق تنها در چهره "جلوه" می­کند، که می­کند؟ چهره افسونی دارد که هر افسون­زدایی­ را هم تاب می­آورد -- همان­چه مرا بی­تابانه به خود می­کشد. با همه­ یکتایی، و برخلاف بنیامین، گرداگرد هر چهره یی را هاله یی همیشگی فرا گرفته، نه هاله یی "قدسی" که هاله یی "انسانی" (آن ماهی که چهره­ی انسانی داشت بارها بیش از میمونی که فقط دست و پایی انسانی دارد تکان­دهنده نبود؟). و همین هاله است که همواره حالتی تاثرانگیز/ رقت­انگیز به هر و همه­ی چهره­ها، پاک یا پلید، می­بخشد. در اوج عزت، ابراهیم اسماعیل قربانی را به صورت خواباند، مبادا با دیدن چهره اش متاثر شود. در حضیض ذلت، آیا چهره­ی صدام حسین اسیر رقت­انگیز نبود؟

4
موسا کلیم­الله بود و وجه­الله را می­جست؟ این اشتیاق بی­تابانه، این خواست بی­بهانه، آیا همان میل به "متافیزیک حضور" نیست؟ قطعا" نه. نه فقط به این دلیل که دریدا خود از آغاز، از "خشونت و متافیزیک"، تا واپسین نوشته­هاش، حتا پس از "خداحافظی با امانوئل لویناس"، وام­دار فیلسوفی می­ماند که اساس اندیشه­اش را چهره (چهره­ی "دیگری") ­ساخته، بل به این دلیل که لویناس نیز چهره را هرگز چیزی چون هویتی حاضر نمی­انگارد. زیرا چهره یک سیماچه نیست. چهره آن چیزی است که "دلالت" دارد: فقط این نیست که چهره با ما حرف می­زند: ما چهره ها را می­خوانیم، چیزی را در چهره­ می­خوانیم (رنگ رخساره؟)، و خدایی هست که بر هر چهره چیزی نوشته (پیشانی­نوشت؟) (به گفت لویناس، هر مواجهه با هر چهره یی مواجهه یی با ایده­ی خدا است.) چهره، به معنای موکد و دوپهلویی که بارت به کار برده، یک "فیگور" است. و دقیقا" به همین معنا است که زبان دارد. "چهره سخن می­گوید. سخن می­گوید و این گونه است که همه­ی گفتمان­ها را ممکن می­سازد و می­آغازد" (لویناس). باز هم نه بطن دل، که متن چهره: حتا سخن عاشقانه، که تک­گویه­ یی طولانی است، بی­چهرگی را بر نخواهد تافت: "دوست­ات دارم" چهره ­مندترین فیگورها است
اخلاق لویناسی ایجاب می­کند که "دیگری" را با چهره اش به رسمیت بشناسیم. بی­صورت کردن به­قدر سیرت کردن کاری ناانسانی است، چون هرگونه فاصله­گیری از انسانیت، با محو چهره آغاز می­شود: موجودات فرابشری همچون موجودات فروبشری ­چهره یی ندارند -- جلادان و خدایگان هردو بی­چهره اند. اما انسان عادی چهره یی دارد، و دوست داشتن انسان، هر انسانی، دوست داشتن دیگری، بی توجه به چهره­ی او ممکن نیست: چهره مسئولیتی عاشقانه - اخلاقی است

Labels:

2 نظر:

Anonymous علی اکبر قزوینی مي نويسد:

سلام. کتاب فرانکولای شما را خریده ام اما هنوز فرصت خواندنش را پیدا نکرده ام. معرفی آن در چلچراغ ترغیبم کرد به خریدن کتاب.از اینکه در فضای وب هم پیدایتان کردم بسیار خوشحالم. امیدوارم همیشه همین طور پرکار بمانید:)

1:01 AM  
Anonymous شيرين احمدنيا مي نويسد:

باز هم سلام! از ديدار روز پنج شنبه در نشر چشمه همچنان سرخوشم و باز از شما بخاطر وقتي كه برايمان صرف كرديد و صحبتهاي پرنكته و همچنين صميميت تان سپاسگزاري مي كنم

از اين مطلب هم خيلي استفاده كردم. البته بنظرم مي رسد عشق هميشه در نگاه اول اتفاق نمي افتد و چهره هرچند از مهمترين عوامل به حساب مي آيد ولي جذابيت اش هميشه بر مبناي زيبايي نيست و فكر مي كنم به نوعي عاشق آنرا در هماهنگي با خصائل دروني معشوق زيبا مي يابد (حتي اگر بر حسب معيارهاي عام چندان زيبا نباشد). من عاشقي را مي شناسم كه مدتها پس از آشنايي و علاقه به معشوق اطلاع دقيقي از ويژگيهاي چهره وي نداشت

10:24 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::