June 23, 2005

پوپولیسم روشنفکری

انتخابات اخیر ضربه­ی بزرگی به آرمان­های روشنفکران ایرانی و بل­که دهن­کجی اکثریت شهروندان به ارزش­هایی نظیر آزادی بیان، انتخابات آزاد، و ... (چه تحت عنوان دموکراسی سکولار و چه در چارچوب خاتمیسم) بود. بدیهی به نظر می­رسید که روشنفکران نیز به سهم خود پاسخ این روگردانی را به شیوه­ یی روشنفکرانه (در ابعاد ایرانی آن) ارائه کنند. پاسخ روشنفکران تحقیر ضمنی و متهم کردن توده­ها به "پوپولیسم" بود؛ اصطلاحی که این­روزها بسیار به چشم می­خورد (البته به گوش نمی­رسد) -- اتهامی که بدبختانه از بدو امر عقیم هم مانده، چون اکثر متهمان از درک معنای آن عاجز اند -- به بیان ساده، آن­ها حتا تفهیم اتهام هم نشده­اند!
ورای این، دشواری دیگر آن­جا است که، چنان که پیشینه­ی پوپولیسم نشان می­دهد، این اصطلاح بار معنایی مثبت و منفی همسانی دارد. به بیان ساده، پوپولیسم به یک معنا دال بر "مردم­باوری" (اعطای آزادی­ها و امتیازات دموکراتیک به مردم و شریک کردن آن­ها در ساختار قدرت) در مقابل "نخبه­گرایی" (اعطای اولویت­ها و انحصاراتی به سرآمدان و محروم کردن مردم از مشارکت مستقیم مردم در روند تصمیم­سازی­ها) است، و به معنای دیگر حاکی از "عوام­گرایی" (ظاهرسازی و مردم­فریبی برای باز داشتن توده­ها از آگاهی یافتن نسبت به حقوق خود، به بهای تایید و تامین مطالبات موقت آن­ها) در برابر "نخبه­باوری" (به رسمیت شناختن فرهیختگان و کارشناسان و سهیم کردن آن­ها در ساختار قدرت). منظور روشنفکران ایرانی از "پوپولیسم" کدام است؟
اگر همچون من پاسخ این پرسش را گزینه­ی دوم بدانیم، می­توانیم ادعا کنیم که بخش بزرگی از اقدامات اخیر روشنفکران ایرانی در حمایت از کاندیدای مرحله­ی دوم انتخابات نه تنها در راستای مقابله با رویکرد پوپولیستی به معنای اخیر نبوده، بل­که خود نادانسته به آن دامن می­زند. من در اثبات این ادعا دو دلیل دارم که اولی به تصور غلط روشنفکران ایرانی از نقش "روشنفکری" برمی­گردد و دومی به توهم آنان در مورد تاثیر کنونی خود مربوط می­شود.
نخست این که، مبنای مخالفت من با حمایت روشنفکران ایرانی، اعتقاد به لزوم اجتناب روشنفکران از وارد شدن به فضای سیاسی نیست. کاملن برعکس. از دید من، بخش بزرگی از این روشنفکران درست به دلیل برکناری از کار روشنفکری نباید به خود اجازه­ی ابلاغ چنان رهنمودی بدهند. این بحثی است که بی­شک پرسش­های بی­پاسخ بسیاری را در باب تعریف "روشنفکر" پیش می­کشد، و اکنون مجالی برای گستردن آن­ها نیست. خلاصه بگویم، من تعریفی برای روشنفکر قائل نیستم؛ فقط چیزی تحت عنوان "کارکرد" روشنفکری را به رسمیت می­شناسم. از دید من، در یک جامعه­ی مدنی، کارکرد روشنفکری ارائه و اشاعه­ی یک گفتمان سیاسی به­شکلی هدف­مندانه در جامعه است* (البته این هدف به مرور زمان می­تواند دچار تغییر و تحول ­شود – زمانی، در دوره­ی "روشنگری"، این هدف در راستای ارزش­های مدرنیته بود و اکنون به اهدافی دیگر نیز توجه یافته است). در این­جا، روشنفکری در مقام مفصل نظر و عمل، یا ملتقای نظریه و رویه، ایفای نقش می­کند و به این ترتیب خود از دو سر طیف، یعنی متفکران آکادمیک به عنوان نظریه­پردازان و مدیران اجرایی به عنوان عاملان، متمایز می­کند. پس روشنفکری صرفن به معنای برخورداری از ذهنی روشن­اندیش یا لزومن پیش­رو نیست، بل به معنای ایفای یک نقش در راستای یک هدف است. بنابراین، برای مثال، ممکن است که ما آرای کیارستمی را روشن­اندیشانه­تر و پیش­روتر از سروش بدانیم، اما باید اعتراف کرد که به این معنا سروش در جامعه­ی ما کارکرد روشنفکری دارد و کیارستمی نه (نمی­گوییم سروش روشنفکر است و کیارستمی نیست، گو این که اگر آن اشتباه زبان­شناختی نباشد، ابایی از گفتن این نکته هم نباید داشت).
حال با پرسشی اساسی مواجه می­شویم. تشخیص این که کار یک نفر در چارچوب ارائه و اشاعه­ی هدف­مندانه­ی یک گفتمان سیاسی در جامعه می­گنجد، بر عهده­ی چه کسی و بر اساس چه معیارهایی است؟ به عبارت دیگر، چگونه می­توان میان نمود آماری (جنبه­ی کمی) و نفوذ عمقی (جنبه­ی کیفی) یک فعالیت فکری در قالب کار روشنفکرانه داوری کرد؟ به گمان من، با وجود همه­ی ارزیابی­های کمابیش واقع­بینانه یی که از این هردو جنبه باید داشت، این در نهایت پرسشی است که تنها پاسخی اخلاقی به آن می­توان داد -- پاسخی که از دو سو به ارزیابی اخلاقی ما محاط شده است. اول ارزیابی ما از کسانی که کار خود را روشنفکرانه می­دانند: من فلان استاد متفکر یا حتا ژورنالیست مرتجع را که سال­ها سرگرم نظریه­پردازی و سخن­رانی و فعالیت حزبی و تبلیغ و توسعه­ی دیدگاه­های خود نه فقط در راس بل در بدنه­ی جامعه بوده درگیر کار روشنفکری می­دانم، و کار فلان هنرمند یا نویسنده­ یی را که سال­ها است نه اثری در راستای گسترش گفتمان سیاسی خلق کرده، نه پای بیانیه یی این­گونه را امضا کرده، نه جایی سخنی از گفتمان سیاسی خود به میان آورده، کار روشنفکرانه نمی­دانم (کسانی ایراد می­کنند که کار -- نقش، کارکرد -- نویسنده و هنرمند این­ها که من گفتم نیست. من هم دقیقن همین را می­گویم: هنرمند و نویسنده برای پیدا کردن کارکرد روشنفکری باید کار دیگری بکند، والا هر که کار فرهنگی و هنری می­کند کارکرد روشنفکرانه ندارد). اما ارزیابی دومی که باید مد نظر قرار داد داوری ما در مورد کار خود ما است: آیا من با توجه به آن­چه آمد اقدامی درخور، در راستای ارائه و اشاعه­ی یک گفتمان سیاسی در جامعه انجام داده­ام؟ این است که من درست به این دلیل که این سال­ها درگیر کار روشنفکرانه به معنایی که گفتم نبوده­ام، برای ابلاغ رهنمود روشنفکرانه هم از خود سلب صلاحیت می­کنم.
با این حساب، سوای بخشی کوچکی از روشنفکران "سازمانی" (یا همان روشنفکر، بنا به تعریف فوق)، بخش بزرگی از کسانی که با اقدامی روشنفکرانه خواستار حمایت مردمی از یک نامزد انتخاباتی شدند اصلن صلاحیتی برای این کار نداشتند -- آن­ها همان روشنفکران "سنتی" (بنا به تعرف فوق، غیرروشنفکر) اند که در "جامعه­ی مدنی" نقشی به این معنا به آن­ها محول نشده. آن­ها در بهترین حالت افرادی فرهیخته و اهل فرهنگ اند و اظهار نظر­های­شان تنها در حد اعلام نظر شخصی یک شهروند ارزش و اهمیت دارد، ارزش و اهمیتی همسان با اظهار نظر جمعی از مهندسان، یا کشاورزان، یا هر قشر دیگر. اما مساله این­جا است که این عده، با استناد به آشنایی با فرهنگ و هنر، ارزش و اهمیت نظرات خود را فوق و فرای ارزش و اهمیت نظرات سایر شهروندان شمرده و خواهان پیروی مردم از نظر برتر خویش می­شوند. و این­جا است که با پشتیبانی از "نخبه­باوری"، به رویکردی "عوام­گرایانه" می­رسند (تعاریف فوق را نگاه کنید) و از این نظر، خود رویکردی پوپولیستی در پیش می­گیرند.
نکته­ی دیگری که پوپولیسم­ستیزی "روشنفکران" (به معنای مصطلح، و نه معنایی که من مطرح کردم) را علیه خود می­شوراند توهمی است که آنان در مورد تاثیر اظهارات خود دارند. این توهم اتفاقن ناشی از پوپولیسم­ستایی آن­ها است: ذهنتیی فئودالی که می­خواهد مرجعیت خود در قشری از اقشار جامعه را به رخ بکشد: اربابان اندیشه رعایای بی­اندیشه را ادب کنند، گوسفندان را به گله باز گردانند! با این حال، جامعه، با همه­ی عقب­ماندگی، سال­ها است که کار خود را می­کند و بهایی برای مراجع روشنفکری ما قائل نیست؛ این، گیرم، هزار نفری که تحت عنوان روشنفکر (نویسنده، هنرمند، موسیقی­دان، ...) از یک کاندیدای خاص حمایت کرده­اند از جلب آرای افرادی به هم اندازه­ی خود هم عاجز اند (این بی­تاثیری هم یک واقعیت مثبت است و هم یک حقیقت منفی!)؛ آن هم به این دلیل که آن­ها پروسه­ی دگردیسی از یک روشنفکر سنتی به یک روشنفکر سازمانی را طی نکرده­اند و از این رو اقدامات آن­ها مناسبتی با "جامعه­ی مدنی" ندارد -- کار آن­ها "پیشاروشنفکرانه" است.
در جامعه­ی مدنی هر شهروندی حق دارد به اظهار نظر بپردازد، اما حق ندارد برای اثبات حقانیت نظر خود به سازوکارهای غیردموکراتیک رو بیاورد. در جامعه­ی مدنی مطالبات خود را باید از طریق نهادهای مدنی پی گرفت. اصلاح عوام­گرایی از طریق این توهم که نخبگان تاثیری بی­چون­چرا و بی­حدوحصر بر توده­ها دارند ممکن نیست: این است که، همچنان که در دموکراسی­های سراسر دنیا شاهد ایم، مناسب­ترین راه برای اتخاذ مواضع سیاسی روشنفکرانه­ برای نویسندگان اقدام از طریق نهادهایی نظیر انجمن­­های قلم و کانون­های نویسندگان و برای هنرمندان از طریق نهادهایی نظیر سندیکاهای هنری و خانه­های هنرمندان است، نه این که هر نویسنده و هنرمندی به زعم خود طلایه­دار مبارزه با فاشیسم شده، یا با اعلام مخالفت علنی با روندهای ضددموکراسی اسباب آسایش خاطر خود و همکاران­اش را فراهم کند. البته قابل­پیش­بینی است که برخی از ما با استناد به عدم شکل­گیری جامعه­ی مدنی، خود را از التزام به سازوکارهای آن معاف بشماریم؛ اما مگر ایجاد جامعه­ی مدنی خود منوط به تلاش برای برقرارسازی این سازوکارها و سپس تثبیت و تبعیت از آن­ها نیست؟
اگر تلاش نویسندگان و هنرمندان معطوف به احقاق حقوق دموکراتیک خود و اصرار بر پاگیری تشکل­های غیردولتی به منظور پی­گیری مطالبات (از جمله مطالبات سیاسی) اعضا، به عنوان مدافع و مبلغ مواضع آن­ها، نباشد حمایت انتخاباتی و حضور نمایشی (حمایتی که اغلب حتا چیزی بیش از یک امضا یا یک اعلام حضور نبوده) به معنی تایید همان پوپولیسمی است که باید با آن ستیز کرد. در هر حال، واقعیت این است که با بی­برنامگی و برای دفع خطری عاجل، نمی­توان از دام مخاطرات مستمر گریخت – به­ویژه در این شرایط که حمایت یا عدم حمایت نویسندگان و هنرمندان نه تنها چندان محلی از اعراب نداشته بل با استلزامات ناخوشایندی همراه خواهد بود. حال که تعیین تکلیف کردن برای توده­ها نه خاصیتی دارد و نه مشروعیتی، بیایید به ­معنای نخستی که گفتم پوپولیست باشیم: واقع­گرا نباشیم، واقع بین باشیم.
------------------------------------
* تعریف "گفتمانی" از کار روشنفکری در اصل پیشنهاد بابک احمدی، با الهام­گیری از آموزه­های میشل فوکو، است. احمدی در تعریف خود شرطی قائل می­شود مبنی بر این که کار روشنفکری در گسترش گفتمانی باید به­گونه یی باشد که گفتمان ما را با دیگر گفتمان­ها در ارتباط قرار دهد و از آن­ها بهره بگیرد، نه این که راه را بر طرح گفتمان­های دیگر ببندد. من به دلایل بسیار، از جمله خطر گرفتار شدن در پایگانی ارزشی و تنگ کردن دایره­ی کار روشنفکری، با افزودن این شرط موافق نیستم.

Labels:

8 نظر:

Anonymous پیمان اسماعیلی مي نويسد:

انگار توی این چند روزه همه فکر کردن را تعطیل کرده اند و از ترس بیچاره شدن شده اند یک ملای تمام و کمال .اصلن مگر این نامه نوشتن های فله ای کارکردی روشنفکرانه دارد؟ می گویند الان شرایط بحرانی است .الان باید حرفهای اضافی را دور ریخت و کاری کرد تا همه بروند به فلانی رای دهند . بدون هیچ نقد عملی بر گذشته فلانی ، بی هیچ اتمام حجت عقلانی .همه فقط تیتر می زنند که باید از فلانی حمایت کنید . بعد هم اسمشان را می نویسند و یک امضاء می اندازند پایش . اصلن کارکرد روشنفکری این است که برای رسیدن به یک هدف خوب! اجتماعی درصدد تحمیق مردم برآییم؟ آیا این شکل رای جمع کردن کار قشر روشنفکری است ؟ اینکه فعلن نقد تعطیل ، حافظه تاریخی تعطیل تا یک موقع لو لو خورخوره نیاید . من که فکر می کنم این فتوا دادن ها از الزامات پای منبر رفتن است . کار کارگزاران حذبی و تبلیغات چی هاست نه قشر روشنفکری . اگر روشنفکری به هر دلیلی بخواهد مردمش را تحمیق کند دیگر روشنفکر نیست . حالا گیریم این دلیل پیشبینی ولی فقیه گونه ای باشد که قرار است در آینده ای مجهول به نفع مردم تمام شود . یعنی ما آینده را بهتر از شما می بینیم . فعلا این حرف را قبول کنید ، امضاء مرا ببینید و به فلانی رای دهید ، در آینده رستگار خواهید شد . این سلسله استدلالی وظیفه قشر روشنفکر است ؟ واقعا اوضاء به هم ریخته ای است . فلان نویسنده و روزنامه نگار از ترس بایکوت شدن به وسیله دوستان روشنفکرش مطلبش را یک روز بعد از انتشار از روی وبلاگش پاک می کند . (از تردیدش نوشته بود برای انتخاب یکی از بین این دونفر)
فعلن که بازار نوشته های اشک و سوزی داغ است . رگ گردنها بیرون زده و چشمها را دچار آستیگماتیسم کرده .

11:50 AM  
Anonymous علی و ... مي نويسد:

جناب یزدانجو همت شما در نقد روشنفکری ایرونی در این موقعیت ستودنیست علی الخصوص با چنین دلایل متقنی . ایکاش باب گفتگو در این مورد (نقد روشنفکریا یرونی )هرچه زودتر گفتمان قالب روشنفکری ایرونی گردد!!

2:59 PM  
Blogger zeval مي نويسد:

آقای یزدانجوی عزیز!
از خواندن این مطلبتان بسیار شادمان شدم. (درست مانند دیگر مطلب مهمتان: «انتخاب اخلاقی»)
تحدید انتخاباتِ به‌شدت سیاسی شده به امری اخلاقی، نکته‌ای بدیع بود که خوشبختانه بلافاصله به گفتمانی غالب در وبلاگ‌شهر بدل شد. اما چون آن نکته‌ی بدیع را تاویل و تفسیری شخصی نکردید، مجراهایی بس گوناگون یافت و گاه سر از جاهایی دیگر درآورد.
کاش این‌بار، نشاندن «کارکرد روشنفکری» را به‌جای «تعریف روشنفکری» بسط بیشتری دهید و سویه‌های فراتر از دیدگاه جناب احمدی را هم ذکر کنید.

با احترام
حسن جعفری

2:27 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

اشكالي كه شايد بر تعريفِ شما از «كاركردِ روشن‌فكرى» وارد باشد اين است كه: بر مبناىِ اين تعريف، حتا كاركردِ مبارزاتِ كسي چون آيتولاه خمينى، كه به «ارائه و اشاعه»‌ىِ يك گفتارِ سياسى ـ كه همان نظريه‌ىِ «ولايتِ فقيه» باشد ـ پرداخت و در انجام آن كام‌ياب هم شد، نيز روشن‌فكرانه تفسير خواهد شد؛ كسي كه به‌هرحال هيچ‌كس تاكنون نه خودِ او را روشن‌فكر خوانده است و نه مبارزات‌اش را روشن‌فكرانه. البته اين اشكال در صورتي وارد است كه شما نيز ـ هم‌چون من ـ نوميناليست باشيد و قصدِتان آفتابى كردنِ «ذات»ِ كاركردِ روشن‌فكرى نباشد و نخواهيد او را هم (چون به‌هرحال در اين تعريف گنجاندنى ست) به هر ترتيب روشن‌فكر بخوانيد ـ كه باز البته پس از ويتگنشتاين ديگر دشوار بتوان «ذات‌انگار» بود. تعريفِ شما از بابتِ نشان دادنِ مرزِ «روشن‌فكر به معناىِ عام» (كه اين اواخر باب شده است و احتملاً به‌جاىِ واژه‌هايي هم‌چون «فرهيخته» يا «دانش‌آموخته» به كار مى‌رود) و «روشن‌‌فكر به معناىِ خاص» (اگر موافق باشيد كه «كسي كه در جامعه كاكردِ روشن‌فكرانه دارد» را به اين نام بخوانيم) روشنگر است اما، همان‌طور كه نشان دادم، «مانع» نيست؛ چرا كه بسياري از كساني را كه تاكنون به هيچ‌كدام از دو معناىِ عام و خاص روشن‌فكرى موصوف نبوده اند را نيز در دايره‌ىِ روشن‌فكرانِ خاص قرار مى‌دهد. بنابراين مى‌بايد مؤلفه‌هاىِ ديگري را نيز به تعريفِ شما از كاكردِ روشن‌فكرى افزود. شايد مؤلفه‌اي هم‌چون پاى‌بندىِ گفتارِ سياسىِ فرد به خردِ كريتيكِ مابعدِ مدرنيته. چرا كه از طرفي خاستگاهِ روشن‌فكرى عصرِ روشنگرى ست و از طرفِ ديگر احتمالاً براىِ نقادىِ خودِ مدرنيته نيز به‌ناچار مى‌بايد مدرن بود.

ميم.
hamoun@gmail.com

9:21 AM  
Blogger Payam مي نويسد:

شما در حال مسابقه دادن با چهار پنج نفر ديگر هستيد كه هميشه يونيك باشيد! دغدغه سياسي و اجتماعي نداريد. درست آن طوري كه آن طرف بام كساني مثل سروش اين رفتار را دارند. اين كه آدم داراي توانايي و قابليت مناسبي براي فكر و تحليل باشد عاليست ولي اين كه همه اين قابليت را براي توصيه خود به ديگران به كار ببرد آزار دهنده است. برخي روشنفكران ايراني هميشه نگران يك دوربين نامريي است كه از او عكس مي گيرد. شما از آن جمله هستيد؟

9:20 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

پیمان عزیز، ممنون. نمی دانم چرا هر کار می کنم نمی توانم سایت ات را باز کنم؟! افسوس برای خودم
دوستان صاحب سایت های "علی و ..." و "زوال"، بی نهایت ممنون
میم عزیز، حق با شما است. اشکال نوشته ام در این بود که سعی کردم با شتاب زدگی یک بحث نظری را به یک رخداد عملی پیوند بزنم. مولفه ی "نقادی" در بحث من غایب است و امیدوار ام در بحثی دیگر به طور مفصل به آن بپردازم.
پیام عزیز، علاقه ای به یکتایی ندارم، توصیه ای هم به کسی نمی کنم. فقط سعی می کنم دیدگاه خودم را توضیح بدهم. هر توضیحی البته یک تبلیغ ضمنی هم هست. فقط همین

9:40 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

آقای یزدانجوی عزیز
پیش از این از روی کتابهایتان به خصوص علاقه وپیگیریتان(البته نه شهرستانی)در مورد مدرنیسم و پست مدرنیسم می شناختمتان.
دوست عزیز آیا به راستی مشکل شما شخصاً با دوستان شرقیمان نیست با مراد و مریدانش ؟
آیا تعریفتان از روشنفکری روشنفکرانه است؟
یا همانند آل احمق ساده انگارانه؟
من شما ودیگر همدوره ایانتان(وقفی پور و...)را روشنگران نسل خود می دانم پی در جامعه ای که تیراز کتاب 2000 نسخه است -شاید البته در نشر ی که شماهستید کمی بیشتر باشد-ومردمی چنین چموش دارد که بزرگترین حق دموکراتیک خود را رای دادن می دانند چنین بحثهایی بی حاصل ایت
اگر شما به نگفتید من میگویم که کسور ما روشنفکر ندارد همانطور که فیلسوف ندارد و همانگونه که سیاستمدار ندارد !بلکه تنها عده کثیری بازیگر ناشی دارد که ادای این کارکترهارا در می آورند .با توپوقهای خنده دار
به جای این بهتر آن است که به اصل موضوع بپردازید،یعنی تلاش کنیم معنای درست روشنفکری را در یابیم تا هر موجود کودنی با ابداع کلمات احمفانه( روشنفکر دینی ) به شعورمان توهین نکند.

1:09 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

آقای یزدانجو! آیا کرم خاص یا مرض خاصی دارید که رنگ زمینه‌ی وبلاگ‌تان را سبز کردید تا خوار مادر چشم مخاطب را شوعر بدهید؟ البته من که بکارت چشم‌م را فدای نوشته‌ی شما نکردم. بیشتر نگران باقی چشم‌ها هستم.

10:03 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::