September 01, 2005

هنوز هم

بستن "کافه کتاب" نشر چشمه خبر تلخی بود. از همان آغاز آشنایی با کاوه کیائیان در جریان ایده­اش بودم. قراری هم گذاشته بودیم تا نشست­هایی برای بحث­ ادبی و بررسی کتاب سر و سامان دهیم. آن نشست­ها البته سامان نگرفت، اما جلساتی داشتیم هر دو هفته یک­بار، برای داستان­خوانی و بحث و بررسی کتاب، دوستانی قدیمی در کنار دوستان تازه. به هر حال، از اولین روزها تا همین اواخر، کم و بیش، مهمان هر هفته­ی کافه و کتاب­فروشی بودم، با دیدارها، با گفتارها و شنیدارهای دل­نشین، با خوشی­های بسیار ...
"چشمه" ­ی سابق دل­خوشی بزرگ دوران دانشجویی­ام بود (لذت خرید کتابی تازه و آتش زدن سیگاری به شادمانی­اش) اما معلوم بود که با این احوال، با این فضای فرسوده و این مشتریان اغلب قدیمی، روزی خواهد خشکید. کیائیان­ها، پدر و پسر، هم این را می­دانستند، دگرگونی زمانه، نو شدن نسل­ها، را می­دیدند که دست در کار تاسیس فروشگاه تازه شدند. و کاوه، با حمایت پدر، با کاردانی و کوشش رشک­برانگیز خود، "چشمه" ی جدید را به بهترین کتاب­فروشی شهر، به دل­نشین­ترین فضا برای اهل فرهنگ، بدل کرد. کاری که کیائیان­ها کردند خدمتی بود قطعن فراتر از خدمات احتمالی بسیاری از ما اهل قلم.
می­دانم که این روزها کاوه بیش از همه­ی ما رنج می­کشد. ما هم از بخت بد می­نالیم، و بر این مسکنت افسوس می­خوریم، افسوس­مان هم شاید چیزی از اندوه او نکاهد. با این همه می­خواهم بگویم که کاوه­ی عزیز، نگران نباش! تو با درایت و جسارت­ات، با ایده­ها و ابتکارهات، در همین اندک­مدت، بسیاری را کتاب­خوان کردی، بسیاری را با کتاب آشتی دادی، به کتاب عادت دادی، و بسیاری کارهای دیگر که ما را مدیون تو می­کند. در جامعه­یی که کتاب­خوان بودن یک حرمان خودخواسته است و اقلیت ادبی محکوم به انزوا است، تو خواننده و نویسنده، مترجم و روزنامه­نگار، آشنا و غریبه، را گرد هم آوردی تا در آن هوای تازه ساعتی احساس سرزندگی، لختی احساس آسایش، کنند. "کافه کتاب" تو اعتماد به نفسی بود برای ما در این وانفسا ...
آن کافه دیگر نیست، تجربه­ی تازه یی بود که ناتمام ماند، اما آن کتاب­فروشی، مهم­ترین کار تو، هنوز هست. هنوز هم می­شود آن­جا را با احساس آزادی، با عطر ادبیات، آکند. آن­جا هنوز هم ماوای ما است، جایی برای نفس کشیدن – چشمه هنوز هم چشم ما است.

8 نظر:

Anonymous farhad salmanian مي نويسد:

کتابفروشی نشر ثالث زیر هم کافه ی مشابهی در طبقه ی دوم خود دارد. البته اگر در امان بماند! باید سایر انتشاراتی های معتبر هم برای رونق کتابخوانی، خانه های کتاب مشابهی در کتاب فروشی های خودو یا... باز کنند تا چنین حرکت هایی پابگیرند.

1:53 AM  
Anonymous ترسا مي نويسد:

طبق آماری که شرق منتشر کرد هر نفر ایرانی به طور متوسط هر 1825 روز یک کتاب می خواند. حق با شماست.این مکان ها این نشستها این آدم ها غنیمتند.پایدار باشید

8:19 PM  
Anonymous amin مي نويسد:

با خواندن يادداشتت کمی اميدوار شدم. البته من تهرانی نيستم و هرگز پا به کافه مذکور نگذاشتم. اما در همين لاهيجان با خواندن خبر، مو بر تنم سيخ شد از آغاز دوره‌ای که خبرش را داده بودند و اکنون حسش می‌کردم.
اما، اين‌که دل‌خوشيم به آن‌چه هنوز مانده‌، اگر همين هم ازمان گرفتند چه؟ به کمتر از آن دل خوش خواهيم کرد؟ و آن را هم که گرفتند به کمتر از آن؟

2:36 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

آقای یزدانجو امثال شما وظیفه دارند در برابر این وضع بایستند. مردم عادی که کاری نمی توانند انجام بدهند.

4:31 AM  
Anonymous Shideh Keshavarz مي نويسد:

I read it in online newspapers! poor Kave !!!
And u and FRIENDs ?!? Won't meet anymore ???? LOL !
I heared u had given up those sessions long ago! Then u didn't actually lose anything, eh?

7:35 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

can you speak english?

5:57 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

amsale to va dostanat ra be tavileh ham nabayad rah dad che rasad be kafeh.

4:27 PM  
Blogger Ø³ÙŠÙ†Ø§ هدا مي نويسد:

سلام!
زيبا و به حق از نشر چشمه ياد كرديد.
عطر و حال و هوايي كه از همان قديم در كتابفروشي نشر چشمه جاري بوده‌است هميشه تا صدها گام كه از آنجا دور ميشوي با تو همراه خواهد بود.
هيچ نشده كه من از آن مكان(مخصوصا آن قديم‌تر كه لوكس نشده بود) بيرون بيايم و هستي و دنيايي جديد از ذرات وجودم فوران نزند.
نشر چشمه براي من يادآوركتابگرديهاي اوايل انقلاب در جلوي دانشگاه بود كه گاه ساعتها مرا در جستجوي كتابهاي ارزشمند قديمي بيرون آمده از ته انبارها و با كتابهاي نو مرا در آسمان خود پرواز ميداد-بي‌خستگي و سبكبال و سرشار از لذتي بي انتها-.

9:16 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::