September 19, 2005

نوشتن (مردن)

1
آدمی باید بین زندگی کردن و روایت کردن، بین زیستن و نوشتن، انتخاب کند (سارتر). حکمی است که شاید بیش از حد افراطی به نظر ­رسد. با این حال، حقیقت هم این است، هر نویسنده­ یی همین کار می­کند. گفتن ندارد: روایت داستانی، ادبیات، و در نهایت نوشتار، تنها شکلی از آفرینش انسانی است که چنین تاوانی طلب می­کند.

2
ادبیات تمامت­طلب است: نوشتن، همین و تمام (دوراس).

3
نوشتن فرآیند فاصله­گیری از زندگی است. گامی به­سوی تنهایی تمام: مرگ. نویسنده هم مثل هر آفریدگاری تنها است: نویسندگی خداگونگی است، نویسنده مرگ را می­نویسد، خدا زندگی را: سرنوشت. با این حال، برخلاف خدا، نویسنده با نوشته­اش می­میرد. مارکز هم همین را می­گوید: زنده ام تا روایت کنم.
شهرزاد؟ روایت می­کند تا زنده باشد؟ شهرزاد قصه­گو زنده نبود، مرگی مستمر بود – هزارویک ­شبی که راوی به­دنبال­اش مرد و شهرزادی که زنده شد دیگر نویسنده نبود.

4
ادبیات، در شکل سرخوشانه­اش (بارت)، همواره اوتوپیایی است، این­جا و اکنونی نیست. ادبیات عین سرخوشی است، عین مرگ.
همیشه هدایت، همیشه همین: "بوف کور" نبود که نویسنده را به کشتن خود کشاند، خودکشی بود که نویسنده را به نوشتن "بوف کور" برانگیخت.

5
باز هم باید برگزید: هرگز همنهادی نیست، نه زندگی را نوشتن، نه نوشتار را زیستن؛ زندگی یا نویسندگی، انتخاب این­ است.

6
هیچ کس هرگز همیشه نویسنده نیست، همچنان که هیچ کس هرگز همیشه زنده نیست.

7
مرگ مولف؟ (انگار که نویسنده­ی زنده هم هست!)

Labels:

6 نظر:

Anonymous ارش مي نويسد:

نویسنده محکوم به تنهایی است حتی اگر نوشتن خبر دادن امر خصوصی به عموم باشد
آیا تنهایی مرگ است؟
نمی دانم

11:55 PM  
Anonymous شهلا شرف مي نويسد:

سلام آقای یزدانجو، نفهمیدم منظورتان از زندگی چیست! زندگی به معنای سنتی اش، خانواده و همسر و فرزند، منظورتان است؟ معذرت می خواهم که این را می نویسم، ولی به نظرم این حرفها حتی اگر از جانب سارتر هم باشد، رنگی از ننه من غریبم بازی دارد، دل سوزاندن برای خود، نخوتی که پشت خاکساری پنهان شده. زندگی نویسنده به باور من همان نویسندگی اش است. فکر نمی کنید اینطور جدا کردن این دو موضوع از هم ریشه در همان تصور معروف عدم سنخیت فاعل شناسائی و متعلق شناسائی دارد؟ مگر اصلن می شود زندگی را از انسان جدا کرد-انسانی که نویسنده است - و گفت این نویسنده است و آن زندگی؟ جوهر زندگی نویسنده خلاقیت است.

12:01 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

هروقت در سفری زیاد از پشت دوربین به اطرافم نگاه کرده ام احساس سوم شخصی را داشته ام که از دور تماشا کرده باشد.گرچه ظریف تر...دقیق تر...چیزهایی را که باقی از نظر انداخته اند در فریم ابدی شده...و با اینهمه نگاه که می کنی...فاصله ای هست...قاب دوربین...فاصله ی بین تو...و واقعیت اطراف می شود...تو از اطراف دور می شوی...جایی در پشت یک واقعیت فیزیکی...اگر این قاب...این فریم...درون ذهن تو ساخته بشود چی

10:47 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

این هست...که وقتی نگارنده ی حقیقت ای بشوی...از واقعیت اش فاصله می گیری...چرا که برای درست دیدن هرچیزی باید ابتدا از آن دورتر رفت...همان که:"زندگی را وقتی فهمیدم که از دستش دادم"...که اگر نه...چطور می شود ان را بیان کرد...حتی گاهی حقیقی تر از واقعیت اش...چیزی که هست...بوده...یا نیست...واقعیتی که نویسنده حقیقتش را پیدا می کند.بیان می کند...نگاه می کند...بدون دور رفتن نمی شود...اما این هم هست که انسان چیزی را بدست آورده که فهمیده باشد...اما کی می تواند بگوید که حقیقت زندگی همان در دسترس ترین و راحت ترین و معمول ترین روش زیست ای است که نه به چندان سختی ای می توان داشت؟و کی می تواند بگوید که خداروار زیستن یک نویسنده انتخاب است و نه یک نیاز...؟

10:57 PM  
Anonymous آزاده مي نويسد:

ساده بود مثل مرگ، مثل نوشتن،... د

4:02 PM  
Anonymous katayoun مي نويسد:

tanhaee marg nist.
chenancheh man tanham,
ou tanhast,
ma tanhaeem,
va khoda tanhast,
nevashtan zaadan ast,
zaadani na ba hambastari,
neveshtan khalgh ast,
neveshtan az balatar didan,
ya behtar begoyam tanhaeest,
mesle khoda,
ke ma ra afarid

7:39 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::