September 09, 2005

ماجراهای ریچارد براتیگان (7)

تلسکوپ بزرگ طلایی*

جلوی خودش را ول کرده، سی و پنج پوندی هم اضافه وزن دارد. موهای بلند تیره­اش شورش آشفته­یی علیه شانه­ها و برس­ها است. رخت و لباس­اش می­شود گفت که نامرتب و بی­رنگ­ورو است.
همه­ی کاری که دل­اش می­خواهد بکند حرافی است.
یک عده آدم توی یک کلبه چپیده­ایم: دوازده یا چهارده نفر. مراسم در واقع یک مهمانی شام خیلی بی­قیدوبند است، روی تپه­های پای کوه توی نیو مکزیکو، بیرون یک شهر کوچک.
غذا خوش­مزه است.
دور هم نشسته­ایم روی زمین و داریم غذا می­خوریم.
همگی انگار عین هیپی­های ایم.
وقت رفتن به مهمانی، پشت یک کامیون نشسته بودم که برف بهاری باریدن گرفت. بارش ناگهانی اما آرامی بود که روی زمین نمی­نشست، و مدتی نگذشته بود که داشتم غروب زیبای خورشید پشت خانه­ی مورد نظر را تماشا می­کردم و مشغول بازی با دوتا بچه گربه و یک گربه­ی نر بودم و مات­ام برده بود که نیو مکزیکو چه­قدر بزرگ است.
توی خانه همه­چیز خودمانی، ساکت و سنگین، و سرجای­خودش است، جز آن دختر. هروقت که داریم حرفی می­زنیم وسط حرف­مان می­پرد، که البته موضوع خیلی مهمی هم نیست، اما بعد مدتی یک خرده اعصاب­مان را به هم می­ریزد.
همه خیلی رعایت­ حال­اش را می­کنیم. خیلی آهسته حرف می­زند انگار که دارد پچ­پچ می­کند. حضورش طوری است که انگار بچه­ی ناآرامی توی خانه باشد.
این­ها چیزهایی هستند که درباره­شان حرف می­زند:
1. ما همه باید لباس­هامان را با استفاده از جلبک­های دریایی خاصی تهیه کنیم که در امتداد سواحل کالیفرنیا می­رویند. دفترچه­یی پر از طراحی برای لباس­های جلبکی دارد که توی ماشین استیشن گذاشته. غذاش را که تمام کند می­رود و دفترچه را می­آورد. سه تا بچه­اش توی ماشین خوابیده­اند. او هیچ­ وقت گوشت نمی­خورد، برای همین شام امشب برای­اش استثنا است. بچه­ها خیلی خسته­ شده­اند.
(بعدن معلوم می­شود که هیچ کدام از اهل خانه هیچ وقت قبلن او را ندیده بوده. همین­طور راه­اش را کشیده و آمده به ما ملحق شده. شاید وقت پخت­وپز بوی شام را شنیده و فکر کرده که این­جا جای خوبی است تا یک مدتی استیشن­اش را پارک کند و چیزی برای خوردن پیدا کند.)
2. سود سرشاری را که از بابت لباس­های جلبکی عاید می­شود (همه خواهان این لباس­ها خواهند شد، دنیس هاپر، که توی "توس" زندگی می­کند، و حتمن همه، شاید حتا فرانک زاپا، و کارول کینگ) بر می­داریم و با این پول یک کوهستان می­خریم تا مردم بتوانند آن­جا در صلح و صفا زندگی کنند، در کنار یک تلسکوپ بزرگ طلایی. خودش خوب می­داند که این کوهستان کجا است. البته یک کوهستان ارزان­قیمت است. فقط با چندصدهزار دلاری که از بابت فروش لباس­های جلبکی به جیب می­زنیم می­شود خریداری­اش کرد.
(هیچ­کس واقعن هیچ علاقه­یی به حرف­هایی که او می­زد نداشت چون این­طور حرف­وحدیث­های آشنایی که هرکسی بارهای بار شنیده ورد زبان آدم­هایی است که مصرف زیاد مواد یا زندگی به شیوه­یی که بیش از حد با واقعیت بیگانه بوده مشاعرشان را مختل کرده، اما بالاخره کسی باید از او درباره­ی آن تلسکوپ و غیره و ذلک سوال کند، اما ...)
3. حالا سراغ موضوع دیگری رفته و سرنوشت آن تلسکوپ بزرگ طلایی واقعن در پرده­ی ابهام است.
(من یک خرده دیگر برای خودم غذا می­ریزم.)
4. یکهو می­گوید: "می­دونین چیه؟" (تازه قصه­ی دور و درازی را به آخر برده درباره­ی امکان ساخت قایق­هایی که شبیه لوکوموتیوهای قدیمی باشند مثل همان­هایی که توی فیلم­های وسترن می­بینیم، قایق­ها را می­شود با قطارهای چارچرخ واقعی به ساحل کالیفرنیا بیاوریم و منظره­ی قایق­های لنگرانداخته در کنار پوشاک جلبکی منظره­ی زیبایی خواهد شد) " فکر کنم زیادی تو ماشین استیشن مونده­ م".

* از مجموعه­ی قطار سریع السیر توکیو- مونتانا

Labels: ,

5 نظر:

Anonymous sss مي نويسد:

"همه­ی کاری که دل­اش می­خواهد بکند حرافی است"
بهتر بود به جاي اين جمله، كه يك كم غريب است مترجم جمله‌اي شبيه اين را مي‌آورد: "همه‌اش دلش مي‌خواهد حرافي كند"
يا: "فقط مي‌خواهد وراجي كند"
يا چيزهايي از اين دست.

8:42 AM  
Anonymous Shideh Keshavarz مي نويسد:

The text above says u'd better wrote this, instead of that, the other person in your previous text even said: hopefuless and optimism are the same in MY point of view, and becaouse of HIS point of view,he thinks the last part of YOUR text is meaningless!!!
I have a simple, small and unimportant question for u sir (Such a shame, I seem to be an idiot, not to know already, in a world that obviously believes in individualism!):

-What makes You think you have the right to reveal such manifests about faults, value, or truth of a matter, What, do you think leads 2 subjects to be same, similar, meaningless or meaningful, why do u think u know what is better to have been written or done???
-because of your personal opinion ? With no explaination?
I shiver down my spine!
I shiver down my spine!
Would u mind clearifing, in a LOGICAL way, why do we declare things that great great philosophers or critics go over in books of at leat 500 pages??? Did u ever think about that?
Imagine what chaos, scatteredness it will cause, in a higher level in all aspects.

1:26 AM  
Anonymous vaghef مي نويسد:

ما منتظر ميل هستيما!

6:58 PM  
Anonymous sss مي نويسد:

شيده خانم
چرا انقدر عصباني شديد؟ خوب دوست داريد توي قسمتي كه اسمش رو گذاشتند كامنت چي ببينيد؟ يك مشت نظر ديگه! عصباني شدن نداره...من همچين هم نظر شخصي ندادم بلكه خواستم طبق شم زباني فارسي‌زبانها نظر داده باشم. جمله‌هايي كه پيشنهاد كردم فارسي‌تر از جمله داخل متن نبود؟

11:43 AM  
Anonymous آزاده مي نويسد:

ممنون از پيغام و جمله زيبا و چه قدر به اين جمله بنيامين که نوشتين دارم فکر می کنم...

11:13 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::