September 21, 2005

در نکوهش دیوانگی (یا خطابه ی ارتجاع)

1
زمانی که اراسموس "در ستایش دیوانگی"، یکی از زیباترین و بی­شک برجسته­ترین آثار عصر رنسانس، را می­نوشت "دیوانگی" هنوز مفهومی مذموم و نگاهی به­شدت نکوهیده نبود؛ دیوانگی هنوز نسبتی با فرزانگی داشت و دیوانه در ردیف انسانی در جامعه می­زیست. با ظهور علوم "انسانی" بود که ضرورت حصر و حبس دیوانگی و دیوانگان احساس شد و به­موازات آن جدال جنبش "روشنگری" با نمایندگان "رمانتیسم" بر سر این مفهوم و حاملان آن در گرفت، جدالی که در نهایت باید به نفع روشنگران ختم می­شد تا زمینه برای ظهور اراسموسی از نوع دیگر مهیا شود: فوکو که با "تاریخ جنون" اش هاله­ی مقدس دیوانگی را بار دیگر به آن برگرداند، دیوانگان را از تاریکای طولانی­شان در آورد و روشنایی رمانتیک به آن­ها بخشید.
به نظر می­رسد که جنون "غرب"، از اراسموس تا فوکو، مسیر مقدر خود را در چرخه­یی کامل طی کرده، از ستایش به نکوهش و از نکوهش به ستایش گراییده. اما پایان کار فوکو بازگشت به نقطه­ی آغاز اراسموس نبود: به­عکس اراسموس، کار فوکو سخن­سرایی نبود، فوکو می­خواست سخن ناب دیوانگی را به زبان معقول و التقاطی امروز برگرداند، که البته ناممکن بود (این اساس انتقاد دریدا از او است).
از این منظر، امروز روز هم که به خواندن آثار اراسموس و فوکو مشغول می­شویم، "در ستایش دیوانگی" را بارها انگیزاننده­ تر از "تاریخ جنون" می­یابیم، اولی همچنان اثر ادبی فرزانه­واری است درباره­ی دیوانگی و دومی اثری تاریخی که ادعای کشف حقیقت جنون را دارد. فوکو در ستایش دیوانگان دست­آوردی برتر از این ادعا نداشت که هرکه دیوانه نیست لاجرم اسیر عقلانیت "جامعه­ی زندان­گون" است و تنها مجنونان – تخطی­کنندگان از نظم معقول مدرن – اند که شایسته­ی ستایش محسوب می­شوند. و این مهم­ترین میراث او برای ما جوانان شرقی شد که تاریخ جنون را چنان که در غرب تجربه شد درک نکرده­ایم.

2
در برابر انگاره­ی غربی - اراسموسی دیوانه­یی که فرزانگی خود را با سخن هجوآمیز و کردار طنازانه­ی خویش عرضه می­کند، "دیوانه" ی شرقی یا، بهتر بگویم، ایرانی مجنونی است که با سخن تسخرآلود و کردار کین­توزانه­ی خود عقلانیت خویش را به منصه­ی ظهور می­رساند.
این­جا است که باید بین دو مفهوم عقلانیت تمایز گذاشت، یکی عقلانیت تاریخمند غربی که اکنون جامه­ی اندیشه­ی انتقادی و انگیزش ارتباطی به خود پوشانده، و دیگری عقلانیت اسطوره­ یی ایرانی که خود را از هر آرایه­ی انتقادی و ارتباطی تهی کرده؛ یکی خردی که امید اجتماعی را به مسئولیت اخلاقی پیوند می­دهد و دیگری خردی که ناامیدی و اخلاق­ستیزی را دامن می­زند.

3
اگر مهم­ترین نشان جنون در زیستمان ما معافیت از مسئولیت اخلاقی و اجتماعی باشد، آن­چه امروزه در گفتمان همگانی و از آن مهم­تر در فرهنگ جوانان ایرانی "روشنفکری" خوانده می­شود مصداق کامل گریز از عقلانیت اول و التجا به "دیوانگی" از نوع دوم است. دلیل هم دارد: دیوانگی شرط لازم و کافی برای تبرئه از هر اتهامی، و در نهایت هر مسئولیتی، است. هیچ دادگاهی دیوانه­یی را به جرمی که در حال جنون مرتکب شود مجازات نمی­کند، و در فرهنگ خودخواه و سهل­انگار ایرانی، جوان روشنفکر اش هم می­خواهد در دادگاه خانواده، دانشکده، و در نهایت جامعه، همواره مبرا باشد.
جوان روشنفکر ایرانی: کسی که کتاب می­خواند، اغلب کتاب­های سطح بالا می­خواند، فیلم­های روشنفکرانه می­بیند، احتمالن فلسفه می­داند، با موسیقی مبتذل میانه­یی ندارد، عاشق موسیقی آلترناتیو است، عاشق عتیقه­جات سنتی است، با مخدرات هم میانه­یی دارد، یا اصلن ندارد، قطعن عاشق انحراف است، انحراف از هر نوعی، از تحقیر دیگران لذت می­برد، تواضع را تمسخر می­کند، از همه­چیز دیگران حال­اش به هم می­خورد، و با همه­چیز خودش حال می­کند، بی­خیالی و بیزاری بچگانه­اش از همه­کس به­هم­اندازه­ی اشتیاق و احتیاجی است که به جلب توجه همه­کس دارد، و ...، در نتیجه در برابر آدم­های عاقل، او یک آدم دیوانه است، او با آدم­های عاقل فرق دارد، در یک کلام، او یک آدم "متفاوت" است، متفاوت با هرآن­چه هنجاری است که برای­اش مسئولیت می­آورد.
بیهوده است به او بگویید این­همه هیچ ربطی به باور داشتن هنجارها ندارد، که این­ها دلیلی برای رعایت نکردن حقوق دیگران نیست: تفاوت داشتن از نظر او نه یک حق که یک ارزش است، ارزشی که او را به هر بی­مسئولیتی مجاب می­کند، هرگونه بی­اخلاقی را برای­اش مجاز می­سازد. پس هم شکل زندگی دیگران را تحقیر می­کند و هم به شکل زندگی خود می­بالد و آن را فوق سایر اشکال می­گذارد. با این همه، نمی­داند که دوام شکل زندگی­ "متفاوت" اش تا چه حد بسته به استمرار دیگر اشکال زندگی است. اغلب باور دارد که با شکل زندگی­اش دارد به عرصه­ی عمومی و به هنجارهای اجتماعی اعتراض می­کند، غافل از این که این مسئولیت­گریزی­ها در قبال اطرافیان و هنجارشکنی­ها در برابر اجتماع که در لفاف پرخاشجویی­های کودکانه و جهان­سومی نمود می­یابد تنها در خدمت محق جلوه دادن نظم مستقر در تنظیم و تحدید آزادی­های فردی است.

4
جوان روشنفکر ایرانی دیوانگی­اش از بلاهت نیست، برعکس، بسیار هم باهوش است. و دقیقن همین هوشمندی است که او را در کشف انواع روش­های ایجاد "تفاوت" یاری می­کند. در برابر هر "چرا" یی، می­گوید که من همین ام، من دیوانه ام، اما با هوش­اش برای هر "چرا" یی "چون" ی دارد، که فقط خودش آن را می­داند. بخت هم یار او است که در جامعه­یی واپس­مانده، جنون فضیلتی فوکویی و فراتر از هر مسئولیتی است.
از دید او عقب­ماندگی، ارتجاع این است که، در برابر وقاحت بچه­باهوش­ها، بلاهت به خرج دهی، همچون اراسموس، باور کنی که: در برابر دجالگی رجالگان، می­شود ابله بود اما مسیح ­وارتر زندگی کرد.

5 نظر:

Anonymous آزاده مي نويسد:

دوستی دارم که چند وقتی ست از زندگی نااميد شده چون قبلا به واسطه مجراهای ارتباطی اش تنها کسی بود که در تهران به آخرين توليدات موسيقی دسترسی داشت اما حالا هر "جوادی" آلترناتيو گوش می ده! افسانه تفاوت زندگی خيلی از دوروبری های من را به افتضاح کشانده، حتی بعضی وقت ها خودم را! چون وقتی تفاوت مد می شود هر رفتار عادی يا روزمره تو باعث می شود يا بايکوت شوی يا بگويند فلانی بالاخره آدم شد!

11:32 AM  
Anonymous اشکان مي نويسد:

راه دیوانگی حقیقی که شاید بشود به آن فرزانگی هم گفت از عقلانیت می‌گذرد. عاقل نشده نمی‌شود دیوانه‌ی فرزانه شد! آنوقت آن دیوانگی اوج شور هستی و نهایت مسئولیت‌پذیری و احترام به انسانیت است.

مـمنون از نوشته‌ی روشنگرتون

5:21 PM  
Anonymous يحيا مي نويسد:

آقاي يزدانجو به بهانه مطلب شما مطلبي نوشته ام كه لازم بود به خودتان هم اطلاع دهم

8:10 PM  
Anonymous مهدی مي نويسد:

جناب یزدانجو در تعریف تفاوت برای روشنفکر ایرانی با شماموافقم. در تبیین توصیفی آن چیزی نوشتم با تاخیر که خواستم حضرت عالی نیز باخبر باشید.

10:15 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

به جهت اینکه این وبلاگ و کسانی که اینجا کامنتی می گذارند را از گروه خاصی می دانمی لذااز تمام کسانی که به این وبلاگ سر میزنند دعوت می کنم از وبلاگ دیگری با این آدرس سری بزنند
متشکرم
www.helpcenter.persianblog.com

11:09 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::