January 16, 2006

اخلاق اصالت

1
بحثی درباره­ی "ابتذال" به راه افتاده؛ موافقان و مخالفانی هم دارد. من هم به نوبه­ی خود به این "ابتذال" می­اندیشم. با این همه شک دارم آن­چه من "ابتذال" می­خوانم چندان اشتراکی با مفهوم آن نزد موافقان و مخالفان داشته باشد. من "ابتذال" را در برابر "ادب" نمی­گذارم. از دید من، ادب هم اغلب می­تواند به­سخیف­ترین وجهی مبتذل باشد. چرا؟ چون من ابتذال را نه شکل بل محتوا می­دانم (گیرم که شکلی باشد که اکنون محتوا شده): ابتذال از دید من تکرار محتوایی تکراری است، یعنی انحطاط؛ همان کلیشه که بارت آن را "دوکسا" می­نامد – آن­چه من، در برابر "پارادوکسا" (ناسازه)، همسازه می­خوانم: همسازه؟ "آن­چه وقتی اتفاق می­افتد چنان است که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده": ادب نقطه­ی مقابل ابتذال نیست (ادب تلویزیونی هم اغلب به اندازه­ی دریدگی وبلاگی مبتذل است). من ابتذال را، نه در برابر ادب که، در برابر "اصالت" می­گذارم؛ اصالت نه به آن معنا که انتخاب و عملکرد ما اولین در نوع خود باشد، اصالت انتخاب و عملکردی بی­سابقه نیست: از اصالتی اگزیستانسیالیستی حرف می­زنم، چنان که سارتر می­گفت، مبتنی بر "آزادی" و "اندیشگی"، صرف نظر از این که حاصل­اش متفاوت باشد یا مشابه با سایر حاصل­ها.
ابتذال "ناآزادی" و "بی­اندیشگی" است، انحطاطی است عاری از اصالت. با این حال، از همین رو، حتا اصیل­ترین انتخاب­ها هم ممکن است مبتذل باشند. شکی نیست: ما گریزی از ابتذال نداریم (گفتار و کردار روزمره­ی خود را مرور کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما در ابتذال می­گذرد – تکراری بی­اصالت، از سر اسارت در عادات و نه با آزادی در اندیشگی). اما آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضه­ی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر. خیلی ساده، اصلن دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم – اما می­زنیم و به نام اصالت هم می­زنیم و این­گونه است که چیزی طبیعی – همسازه­یی که شرط زندگی است – به چیزی مهوع بدل می­شود.

2
من مجادلات "سیبستان" با "سیبیل­طلا" و "فرنگوپولیس" را دنبال نکرده­ام؛ با سابقه­ی بحث آن­ها هم آشنایی ندارم ("سیبستان" به کنار، "سیبیل­طلا" را اصلن نمی­شناسم و "فرنگوپولیس" را هم در همین حد که زمانی "تقیه" را "تکیه" خوانده بود و اصرارش بر این بی­سوادی هم مایه­ی مزاح اهالی وبلاگستان). یکی دو نوشته­ی اخیر هر کدام را در این باره خواندم و باز هم چیز چندانی دستگیرم نشد. بنابراین بحثی در این باره ندارم. اما بحث حسین درخشان با اغلب واکنش­های­اش را، به دلایل شخصی، دنبال کرده­ام. از او هم البته چیز چندانی نخوانده­ام. اولین نوشته­یی از او که به­دقت خواندم همین انتقاد ("بی­ادبانه"، "زننده"، "زشت"، یا هرچه دیگر) او از یونس شکرخواه ("استاد دات") بود.
بر دو نکته تاکید دارم. اول این که بحث وبلاگستان دقیقن به این دلیل شروع شد که حسین درخشان آن را شروع کرده بود. موضوع انتقاد او به کنار؛ من هم چندی پیش نظری انتقادآمیز، با لحنی به همان اندازه بی­ادبانه در مورد استاد دات داده بودم. (متن من هم به همان اندازه کوتاه و نابسنده و از دید خودم قطعن "شخصی" و از دید دیگران احتمالن "غیرمسئولانه" بود – بعدن به این نکته­ باز می­گردم.) چرا بحثی آن زمان آغاز نشد؟ چون من هودر نبودم و "متن" مهم نبود، "مولف" مهم بود (نگاه اغلب وبلاگیون همچنان به­طرز مضحکی مولف­محور است نه متن­محور). جز جناب دات که شخصن در نوشته­یی جوابکی داد (گو این که من اصلن به قصد دریافت جوابی از او ننوشته بودم)، کوچک­ترین واکنشی ندیدم و این دو دلیل بیش­تر نداشت، من آن­قدر منفور نبودم که این بهانه­یی برای تسویه حساب­های شخصی با من باشد، و دیگر آن که استاد دات آن­قدر محبوب بود که کسی برای انتقاد از "سواد" او تره هم خرد نکند. من تلویحن استاد دات را به ­"بی­سوادی" متهم کردم و هودر اتهامی اخلاقی – سیاسی به او زد. برای دوستان و دانشجویان او کدام اتهام باید مهم­تر می­بود؟ (آشنایانی داشتم که از قضا فهمیدم شاگرد این استاد هم بوده یا هستند و هیچ­کدام کم­ترین کنج­کاوی یا علاقه­یی به کسب اطلاع از دلایل من نشان ندادند – همان­ها که البته خشمگینانه­ترین واکنش­ها را به هودر نشان دادند.) این تعصبات تکراری، این فقدان روحیه­ی انتقادی از دید من نام دیگرش همان "ابتذال" است.
دوم این که، در میان این هیاهو اصل سوال (بی­ادبانه، بی­شرمانه، احمقانه، یا هر – انه­ی دیگر) درخشان گم شد. نمی­گویم تمام واکنش­ها، اما تک­تک واکنش­هایی که من مشاهده کردم تقریبن هیچ ربطی به سوال هودر نداشت. بالاخره او پرسشی پیش کشیده بود و انتظار پاسخی می­رفت: زبان او مبتذل بود؟ باشد، از دید من واکنش­ها به ابتذال او از هر ابتذالی مبتذل­تر بود: زنده باد استاد! ... استاد همه­ی ما است! اگر نبود روزنامه­نگاری ما به این اوج و اعتلا نرسیده بود! و چه و چه! از این مبتذل­تر؟ بگذریم از این که زبان بعضی از واکنش­گران به­مراتب دریده­تر و وقیحانه­تر بود – طرفه آن که، وقتی طرف بحث­شان آداب­دانی چون صاحب "کتابچه" شد یک­باره پوستین عوض کردند و بی­ادبی و بی­حرمتی به او را از حد گذراندند.

3
هودر با همه­ی دریدگی­اش حرفی زده بود، حرفی که اتفاقن می­شد مدت­های دیدی درباره­اش حرف زد: بنا به تعریف من نوشته­ی او هر چیزی ممکن بود باشد الا این که مبتذل بوده باشد. مبتذل از دید من همه­ی آن واکنش­های مودبانه یا بی­ادبانه­یی بود (گفتم که، ادب خلاف­آمد ابتذال نیست) که هیچ حرفی برای گفتن نداشت، گفتن یا نگفتن­اش هیچ فرقی نمی­کرد: بارت را به خاطر بیاورید: همسازه: بود و نبودش هیچ اتفاقی نیست: گلشیری اخلاق جالبی داشت. می­نشستی و صحبت می­کردی. دری وری می­گفتی، تا دل­ات می­خواست آسمان و ریسمان می­بافتی، و او هم بردبارانه گوش می­کرد. تمام که می­شد، می­گفت: خب تو الان بیست دقیقه صوت صادر کردی؛ حالا دو دقیقه حرف بزن! ابتذال یعنی این که حرفی برای گفتن نداریم. حرف­مان ارزش حرف زدن ندارد. حرف زدن نیست، صوت صادر کردن است.
ابتذال شکل نیست، محتوا است: فحاشی و دریدگی همان اندازه صوت صادر کردن است که لفاظی از سر ادب. فخر فروختن به دریدگی همان اندازه بی­معنا است که مباهات کردن به عفت کلام. شکل سخن ما، با همه­ی اهمیت و ارزش­اش، امری شخصی است، بستگی به راهبردی دارد که برای اندیشیدن به، و عرضه­ی، ایده­ی خود انتخاب می­کنیم. گیرم که تمام حرف ما تجلی­اش تنها در همین شکل باشد؛ بسیار خوب، هرکاری که می­کنیم بکنیم، به هر شکلی که می­خواهیم حرف بزنیم، با این حال "حرف بزنیم". (زمانی که بازار رک­گویی و رکیک­نویسی در بخش کامنت­های وبلاگ­ "امر منفی" داغ بود، مراد فرهادپور حرف جالبی زد: "کامنت­هایی که فقط فحش باشند پاک خواهند شد، پس سعی کنید دست کم نیمی از نوشته­تان خلاقانه باشد": فحش هم می­دهید، حرفی برای گفتن داشته باشید!)
نتیجه­ی دیگری می­گیرم: ابتذال ربطی به ارزش کیفی حرف­ها ندارد. نمود این نکته را در وبلاگستان مرور کنید. برای من که نوشته­های شارع عالم و مودب بحث ابتذال در وبلاگستان ("پریشان­بلاگ") با همه­ی رنگ­ولعاب فاضلانه­اش از هر ابتذالی مبتذل­تر است.

4
آیا ابتذال سرنوشت محتوم وبلاگستان است؟ این سوالی برای من جدی است، تامل جدی بر سرشت وبلاگ را می­طلبد. از دید من وبلاگ، بنا به سرشت­ و به­ویژه در کاربرد ایرانی­اش، کمابیش از بدو امر با معضل ابتذال دست به گریبان بوده. در واقع، برای ما، وبلاگ اغلب جایی است برای عرضه­ی ابتذالات البته موجه زندگی­های خود. از این نظر، وبلاگ جایی است برای ابتذالب مضاعف، ابتذالی البته ناضرور. این که من امروز چه حالی دارم، یا ماشین­ام چه مرگ­اش زده، یا دل­ام برای چه کسی تنگ شده، ... این­ها همه ابتذالاتی ضروری است، اما به­محض منعکس شدن­ در یک صفحه­ی اینترنتی حالتی مسخره، و حتا مشمئزکننده، پیدا می­کند. و وبلاگ هم دقیقن همان رسانه­یی است که این­گونه آسان اسباب انعکاس این ابتذال را فراهم می­کند.
بار دیگر، باید پرسشی را پیش کشیم که من چندی پیش در مروری بر احوال وبلاگستان فارسی مطرح کرده بودم: کشوری با کم­ترین درصد نسبی کاربران اینترنت در خاورمیانه، چرا بیش­ترین درصد مطلق وبلاگ­نویسان را در دنیا دارد؟ پاسخ نخست من این بود که "ایرانی­ها اصولن آدم­هایی هستند که همیشه فکر می­کنند حرف­های بسیار و باارزشی برای گفتن دارند". در این­جا، این پاسخ یعنی که بخش بزرگی از ما سرگرم بازتولید ابتذال روزمره­ی خود، بی­حرفی (بی­اندیشگی، بی­اصالتی، یا حتا ابتذال اصیل) خود در وبلاگ­ها بوده­ایم.
پس، مساله دور نگه داشتن وبلاگستان از آفات ابتذال نیست، مساله این است که چگونه تا حد امکان خود را از ابتذال رسانه­یی تا این حد آلوده به ابتذال دور نگه داریم. ضرورت اندیشیدن به این مساله هنگامی مبرم­تر می­شود که پیامدهای سرشت ابتذال­آلود این رسانه را روشن­تر ببینیم. ببینیم که چگونه حتا حرف­ نامبتذل هم وقتی به قالب وبلاگ در می­آید خودبه­خود مبتذل می­شود: نگاهی به صفحه­هایی که همین حالا باز کرده­اید (اصلن سرتاپای همین صفحه) بیاندازید و ببینید تا چه حد آکنده از عناوین بزرگ و ملاحظات مشعشعی است که متن­اش به زحمت به حد یک مقاله­ی مختصر که هیچ، به حد یک تامل کوتاه می­رسد! با این روند ابتذال­آفرینی که بیش­تر به یک خودارضایی وجدانی یا خودفریبی فکری می­ماند، چه باید کرد؟

5
اگر دغدغه­ی دوری از ابتذال را داریم، اگر حرفی که برای گفتن داریم می­خواهیم که حرف بزند، یا باید از وبلاگ­نویسی دست بر داریم، یا این که فکری به حال "شکل" وبلاگ­مان بکنیم (و دقیقن شکل آن، چون می­خواهیم محتوای کارمان را معکوس یا خنثا نکند)؛ وگرنه، حرفی می­زنیم و در واقع حرفی نمی­زنیم.
مثال خودم را می­زنم. نوشته­ی من درباره­ی استاد دات مبتذل بود. البته که من در اصالت حرف­ام تردیدی نداشتم، ندارم. حرفی هم برای گفتن داشتم. با این همه نوشته­ی من هیچ حرفی نمی­زد. این که بنویسم باید برای شاگردان این استاد نگران بود، این هیچ حرفی برای گفتن ندارد. من اگر می­خواستم حرفی بزنم باید می­گفتم که چرا این استاد مفهوم فنی دال و مدلول را نمی­شناسد، تا بگویم به چه دلیل زبان­شناسی نمی­داند؛ باید می­گفتم چرا این جمله­یی که من از او نقل کردم از زبان یک آدم عامی مضحک است و از زبان یک استاد ارتباطات فاجعه؛ تا در نهایت انتقاد کنم، بگویم که این استاد "بی­سواد" است و بس.
نوشته­ی من مبتذل بود، چیزی بود در این حد که اگر دوستی نظرم را در این باره خواست در همان حد آشنایی ابتدایی و اتفاقی بگویم من راجع به استاد دات چه فکر می­کنم؛ بیش­تر از این­اش، برای جدا شدن از ابتذال­ این وضعیت، باید حرفی می­زدم که اتفاق­آفرین باشد، وگرنه صرف این که من یا دیگری راجع به فلان آدم یا فلان اثر چه احساسی داریم چه معنایی جز ابتذال دارد؟ کشاندن ابتذالات حوزه­ی خصوصی به حوزه­ی عمومی چه دردی را دوا خواهد کرد؟

6
به عنوان یک وبلاگ­نویس، باید بپذیرم که وبلاگ یک دفترچه­ی خاطرات شخصی نیست، یک رسانه است، در حوزه­ی عمومی قرار می­گیرد، مشمول مقررات حقوقی و قانونی می­شود: من در قبال آن "مسئولیت" دارم. می­گویم مسئولیت، چون نمی­خواهم از واژه­ی به ابتذال کشیده شده­ی "اخلاق" حرف بزنم – هرچند دشوار بتوان این واقعیت را کتمان کرد که فرهنگی که بیش از همه درباره­ی اخلاق داد سخن داده احتمالن به بی­اخلاقی­های بزرگی دچار بوده: بودریار راست می­گوید: وقتی از چیزی این همه داد سخن می­دهیم یعنی که آن چیز پیشاپیش از میان ما پر کشیده و رفته!
مسئولیت­پذیری: این همان معیاری است که مرا ابتذال­ام جدا می­کند: مسئولیت­پذیری همان اخلاق اصالت است: من تنها آن­گاه که به ابتذال خود مسولانه می­اندیشم (آزادانه آن را انتخاب می­کنم) مبتذل نیستم. بنابراین، از دید من، مبتذل­ترین وبلاگ­نویس­ها بی­مسئولیت­ترین آن­های اند: از کسی که به بهانه­ی مخالفت با ابتذال یک بلاگر، "سردبیر: خودم"، از او "خردبیر: خودم" می­سازد چه مسئولیتی می­توان انتظار داشت؟ ابتذال از این آشکارتر؟ مبتذل از این مهوع­تر؟
به همین سادگی هم باید بفهمم که چرا آنارشیست­ متوهم و تنبلی (همان هودر) که سرسری­نویسی و دهن­دریدگی پیشه کرده تنها به یمن ایرانی بودن است که خود را از بازخواست و مواخذه معاف می­بیند. وگرنه، من می­توانم راجع به فلان آدم احمق عوضی هر نظری که می­خواهم داشته باشم، اما اگر نظرم را در رسانه­یی اینترنتی در معرض دید عموم قرار دادم باید احمق و عوضی بودن آن آدم را اثبات کنم، و با این همه هرقدرهم که او احمق و عوضی باشد اصلن نمی­توانم (اخلاق شخصی به کنار، اصلن "حق ندارم"، "قانون اجازه نمی­دهد") خواهر و مادرش را هم مستفیض کنم. فراتر از این، ورود به حوزه­ی عمومی پیشاپیش به معنی پذیرفتن این است که من دیگر در خانه­ی شخصی خودم نیستم که چاک دهن یا زیپ شلوارم را باز کنم و این به کسی مربوط نباشد؛ این­جا تابع قوانین حوزه­ی عمومی ام، و آزادانه­ترین عرصه­های عمومی هم به دلیل حفظ حقوق سایر انسان­ها مجال بی­حدوحصری برای هرزه­نگاری و هرزه­درایی را نمی­دهند. حوزه­ی عمومی قوانینی دارد و ... (این­جا است که بحث می­کشد به همان مقالاتی که درباره­ی سانسور نوشتم و، چون خاتمه­اش خوش نشد، به قول هدایت "وس­سلام"!)

7
هرکسی شکلی برای بیان حرف­اش انتخاب می­کند. انتخاب من هرچه باشد دریدگی نیست. با این همه با دریده­ها هم مشکلی ندارم، تنها به یک شرط: راه را بر گفت­وگو نبندند. گفت­وگو: این هم از آن استعاراتی است که به یمن استعداد بی­نظیر ما ایرانی­ها برای ابتذال­آفرینی تنها طنینی مشمئزکننده از آن مانده. با این همه، من همچنان به آن اعتقاد دارم. از دید خودم، مهم­ترین "حرفی که در این وبلاگ زده­ام" همان مکالمه­های متنی (گاهی مودبانه، گاهی موذیانه) است که با مراد فرهادپور و امید مهرگان داشته­ام. دستاوردی اگر این وبلاگ­نویسی برای­ام داشته ایده گرفتن از حرف­های دیگران و احیانن گفتن حرفی در ادامه­ی ان­ها بوده. باز هم گفت­وگو.
چرا بر این استعاره این همه تاکید دارم؟ چون آن­چه ما را از خودکامگی ارتجاعی رها می­کند جز این نیست. در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، می­گویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفت­وگویی هرقدر خشونت­بار و خصومت­آمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمی­کند: لباسی پوشیده­ایم که اندام ناموزون­مان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمی­شود. نکته این نیست که هیچ­کس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلوده­ی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالف­خوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه می­کنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا می­کند؟ برهنه هم نباشیم، می­دانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار می­زند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تن­مان هست باشد: باید این تن نحیف را پروار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دست­وپنجه نرم کنیم، با هم گفت­وگو کنیم (عریانی همان اسطوره­ی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم می­داند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر می­گرفت، ولتری در این صف بود و حرف­اش این که "من با تو مخالف ام اما جان­ام را می­دهم تا تو آزاد باشي كه حرف­ات را بزنی").
به هر رو، بیایید قید این ایده­ی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسان­ها بازتاب بهترین آرمان­ها و انگیزه­ی متعالی­ترین، و احیانن مدرن­ترین، پیشرفت­ها است. با خشونت طبیعی احساسات­مان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. با ایده­های رمانتیکی چون آن­ها که در "کتابچه" آمده شاید سرخورده شویم و شاید تروریست، هردو از نوع مدرن­اش، اما قطعن شهروندانی مدرن نخواهیم شد. اصلن چه کسی می­گوید باید گند و کثافت درون­مان را بی­پرده به نمایش بگذاریم. فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت­ و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالنده­ی امروزی، فرهنگ مدرن روشنگری، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایش­های فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندک­اندک از بین بریم کاری کرده­ایم، حرفی زده­ایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این­ همه ضرورتی سراسر اضطراری­تر می­یابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقل­ستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزه­ی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزه­ی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچ­چیزش از هیچ­چیزش جدا نیست: ­همه­چیزش همه­چیزش است). من استیصال ایرانی خودم را می­بینم و اذعان می­کنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانه­ی هزارساله­ی ما در عرصه­ی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطق­ستیزی آن) به عرصه­های سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا می­کند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یک­دیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبسته­ی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزه­ی عمومی و حوزه­ی خصوصی از یک­دیگر: من تا عمق وجودم به این ایده­ی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چاره­ی کار نیست؛ بدتر، کار را خراب­تر هم می­کند. شطحیات شبه­هایدگری­یی از این دست که "زبان خانه­ی من است" و چه و چه نه نسبتی با ژرف­اندیشی­های فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما می­آید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافل­های شاعرانه، دوریش­مسلکی­های مزورانه، کلبی­مسلکی­های کودکانه، قلندرمآبی­های مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی به­قدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دل­مان بخواهد نشسته­ایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پرورده­ایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راه­پیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود می­خواست "اراده­ی معطوف به عشق" را به­جای "اراده­ی معطوف به قدرت" بنشاند؟
دیدگاه­ام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقب­مانده است؟ بی­شروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را می­بینم.

40 نظر:

Anonymous Anonymous مي نويسد:

شاه کلام سخنانت فقط اين جمله است که بايد به خط زرين نوشتش: "ايرانی­ها اصولن آدم­هايی هستند که هميشه فکر می­کنند حرف­های بسيار و باارزشی برای گفتن دارند". مابقی انشانويسی است رفيق

2:02 AM  
Anonymous علي معظمي مي نويسد:

سلام آقاي يزدانجو؛ بگذاريد من هم نظرم را فقط درباره همان قسمت از متن‌تان بگويم كه خودتان در آن اظهار نظر صريح داشته‌ايد. من هم فكر مي‌كنم پرسش حسين درخشان بسيار جدي‌تر از آن بود كه با اين اوصاف از آن بگذرند. و اين مستقل از هر نظري است كه من درباره آقاي شكرخواه داشته باشم. چيزي كه درخشان مي‌پرسد با حمله‌هايي كه به او كرده‌اند اصلاً جواب نمي‌گيرد. و اين البته نمونه‌اي است از اخلاق شايد منحصر به فرد (يا منحصر به نوع!) ايرني ما در فرار از پرسش‌هاي مهم به هر بهانه‌اي؛ فرار از پرداختن به حل مسئله به داخل كلافي از توهم. موفق باشيد.

2:19 AM  
Anonymous علي معظمي مي نويسد:

راستي يك چيز مهم‌تر براي من؛ من مدتي است كه ديگر وبلاگ نويس نيستم؛ از اين موضوع هم تا حدي احساس آرامش مي‌كنم. با اينهمه نمي‌توانم حيرتم را پنهان كنم كه چه‌طور مي‌شود امثال بحث‌هايي كه در متن شما اشاره شده بود در اين موقعيت، و دقيقاً در اين موقعيت تا اين حد داغ باشد. نمي‌فهمم ما كجاييم و كجا زندگي مي‌كنيم (در كدام كشور يا در كدام دنيا) كه در بحبوحه بحث جنگ محتملي كه ايران موضوع آن است مي‌توانيم چنين با فراغ بال به اين مسائل بپردازيم. من نمي‌دانم؛ شما چه‌طور؟

2:23 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

خدا كنه همه مثل اين آقا انشا بنويسن! البته اون جمله به نظر من هم شاهكار بود، همينطور اين جمله كه "من تنها آن­گاه که به ابتذال خود مسولانه می­اندیشم (آزادانه آن را انتخاب می­کنم) مبتذل نیستم."

10:49 AM  
Anonymous يه نفر مي نويسد:

تو پيام يزدانجو هرچي جديت هم بكني باز نمي توني دست از شيطنت برداري! مخلص كلوم ايول!

11:27 AM  
Anonymous یک نفر از همین دور و برها مي نويسد:

آنقدر قشنگ و بی نقص توضیح داده اید که فقط می شود گفت ممنون از این شماره هایی که هرکدامش کلی حرف برای زدن داشت و همین اختصارش نمایش محتوای این پست است.این حرفها را باید بخاطر سپرد .امیدوارم که این متن دچار سهل خوانی نشود.که واقعا ارزش چندین بار خوانده شدن را دارد.موفق باشید

11:46 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

شماواقعا متوجه نشده ايد كه درخشان دنبال هيج چيز نيست جز جلب توجه ؟

1:02 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

جناب معظمي عزيز، ممنون كه مطالعه كرديد و نظر داديد. اما در مورد پرسش تان، من هم مثل شما؛‌ من هم از بسياري از اين رفتارها و رويكردها سر در نمي آورم
پايدار باشيد

2:17 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

سلام اقاي يزدانجو
افرادي مثل اقاي درخشان خودشان يك پا شوراي نگهبان هستند مواظب باشيد شما مثل ايشان نشويد

4:54 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

خيلي باحالي! از يك طرف از اين درخشان در مقابل ديگران دفاع كردي و از طرف ديگر دك و پوز خود او را هم زدي له كردي! من با اين موضع خيلي حال مي كنم!

5:23 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

اقاي يزدانجو ترا به خدا به همان بحث هاي خوب خودتان برگرديد و بگذاريد چيز ياد بگيريم
شما كجا و درخشان كجا؟ حيف شما يست
يك شنونده سخنراني تان در خانه هنرمندان

7:54 PM  
Anonymous ليلي مي نويسد:

يزدانجو،يزدانجو..سنگرتو نگه دار!

12:38 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

1: “ I am an idiot, so I am.”----Professor Mehdi Jami

2: “ Me too.”---- Dr. Sima Shakhdar

3: “ How a bout me, I am the best idiot, the planet earth has ever seen,”--- moron sibil

4: “ Wait a minute, you morons, I am the best stupid.”--- Psychotic Hussein Derakhshan—


5: Well, well, well, I am the best ALLF of this word and want to examine what these just had said.”--- allafe allafan, professor, Dr, Yazdanjo


6: fozool: Dear Yazdanjo: for how long you are going to search for the God? Do not you think that he just does not want to meet you?


dagfly

5:03 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

oops, I was gadfly

5:06 AM  
Anonymous vaghef مي نويسد:

سلام پيام جان!
خسته نباشي و مرحبا به اين حوصله‌ات.

10:37 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پيام يزدانجو اينو بدون:‌اين پرستو دوكوهكي خيلي فاشيسته،‌خيلي بچه اس. تا وقتي عشقولانه در وكني زرتي بهت لينك مي ده، حالا كه چار كلمه حرف حساب زدي نه! حتما" بهش برخورده كه پنبه خودش و استاد بيسوادتر از خودش رو زدي؟

11:27 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

آنقدر زیبا مفهوم ابتذال را توضیح داده اید که باید بخاطر سپردش: نه شکل،بلکه محتوا:نه شیوه ی ارائه بلکه آنچه که ارائه می شود.تکرار محتوایی تکراری.تکرار بی اندیشه و بی انتخاب و بدون احساس آزادی...صادراتی که بود و نبودشان هیچ اتفاقی نیست...ادامه دادن.فقط ادامه دادن!
و اینکه حتی اصیل ترین انتخابها هم می توانند مبتذل باشند ...اینکه فرار کردن مدام از اسارت در عادات و تکرار، وقتی خودش به یک عادت همیشگی تبدیل می شود مبتذال است...بعد از آن می شود دوباره به عادات روزمره ی بی اندیشه برگشت و باز از آن به فرار از عادت دور زد و...باز همه ی اینها فقط یک دایره ی بسته است...حق با شماست. از ابتذال نمی شود فرار کرد.
و اینها :"آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضه ی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر...اصلا دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم"...و "ایرانیها آدمهایی هستند که همیشه فکر می کنند حرفهای بسیار و باارزشی برای گفتن دارند"...و"فرهنگی که بیش از همه درباره ی اخلاق داد سخن داده احتمالا به بی اخلاقی های بزرگی دچار بوده است"...و"مسوولیت پذیری همان اخلاق اصالت است.من تنها آنگاه که به ابتذال خود مسوولانه می اندیشم مبتذل نیستم"...و "فضیلت مدرنیته این بود که بشر را واداشت تا در برابر حقارت و کوتولگی خود بایستد نه اینکه آن را تهییج و تقدیس کند"واقعا دست مریزاد به این قلم و اندیشه !

12:54 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

و صد البته که مولف مهم تر از متن است.چون ما ایرانیها کلا به ساده زیستی!عادت داریم و ترجیح می دهیم بجای آنکه وقتمان را صرف درگیر شدن با آثار مختلف و فهم و انتخاب و تصمیم گیری شخصی درباره ی نوع برخوردمان با آن آثار کنیم از وقتمان به شکل مطلوبتری برای آمار گیریهای اجتماعی و دسته بندیهای تثبیت شده و خبرهای حواشی آن استفاده کنیم و درنتیجه همیشه از پیش می دانیم که چه کسی قرار است دقیقا چه چیزی بگوید و چقدر باید به آن اهمیت داد و با چه ریشتری باید جلوی آن موضع گرفت.این که بدیهی است. اصلا قسمت مفرح ماجرا را نمی شود نادیده گرفت.
و راستی هر بحثی در ادامه دادن پررنگ تر می شود و تعداد بیشتری را هم از ماجرا باخبر میکند.بنابراین درباره ی موضوعی مثل سواد که کماکان غیر نسبی تر و قابل اثبات تر است، بهترست زیاد پی گیر ماجرا نشد تا هرچه زودتر فراموش شود.چون ادامه دادن بحث فقط وارد شدن به جزئیات بیشتر است.

12:55 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

يك سوال ساده دارم درمورد بحث مولف و متن كه مطرح مرده ايد:
اگر يك ديوانه متن توليد كند شما مولف محور مي مانيد يا متن محور؟

4:45 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

جواب ساده اش مي شود اين كه من متن محور مي مانم، باز هم به دليلي ساده: معقول بودن يك متن را بهتر مي توان تشخيص داد تا مجنون بودن مولف آن را

6:22 PM  
Anonymous عليرضا مي نويسد:

پيام جان مرا «شارع» خواندی و «مؤدب». ازت می‌پرسم اصلآ خواندی درباره‌ی «ابتذال» چی نوشته‌بودم؟ اگر نه که خيلی حيفه که اين‌جوری تکه بندازی برادر!

12:04 AM  
Anonymous عليرضا مي نويسد:

نوشته‌ات را کامل خواندم. با تعريفی که از ابتذال کرده‌ای قبول دارم که معمولآ در وبلاگم مبتذلم؛ هرچند اين‌را بد نمی‌دانم، لزومآ. ولی هنوز نفهميدم که «شارع» را از کجا آورده‌ای؟ می‌گويی صفتِ نويسنده‌است، نه نوشته؛ ولی اگر منظورت از شارع «قانون‌گذار» است، لابد من بايد جايی در نوشته‌هایم قانون‌گذاری کرده‌باشم ديگر نه؟ وگرنه تو که مرا نمی‌شناسی به‌جز از پسِ وبلاگ؟

6:15 AM  
Anonymous عليرضا مي نويسد:

ضمنآ من مؤدب رو با مقايسه با «شارع» به‌شکل فاعلی خوانده‌بودم (به کسره‌ی دال) نه مفعولی.

6:16 AM  
Anonymous gooshzad مي نويسد:

اگر تكراري بودن محتوا را به عنوان ابتذال بپذيريم آنگاه اين ايراد پيش مي آيد كه يك مطلب ممكن است براي گروه اندكي مبتذل و براي گروه بزرگي بكر باشد.
وضعيت صدا و سيماي جمهوري اسلامي همين گونه است...مثل وضعيت كلاس هاي عشايري كه از كلاس اول تا پنجم دبستان در يك كلاس مي نشينند! اين ابتذال تا حدي گريز ناپذير مي نمايد...موضوع مهمتر شايد اين باشد كه اين ابتذال يا تكراري گفتن يا حتي تكراري انديشيدن و بر آن وقوف نداشتن، در لايه هاي زيرين تر شخصيت ما نهادينه شده است...آنقدر زيرين كه بيل ما براي كند و كاو به ته آن نمي رسد...اگر هم برسد جرات دست بردن به ته آن را نمي كنيم...مثل جراحي كه جرات عمل كردن يك تومور ريشه دار را نمي كند.

7:10 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

Dear Yazdanjo : Let me quote some thing from St. Augustine and tell my side of story latter. According to Augustine “ It is not the case that the less good something is, the more evil it is. Good and evil are not related as positive and negative, so that a certain degree of evil may be defined as simply the absence of a certain degree of goodness. Something with only a low degree of goodness is not thereby automatically evil. It is evil only if it ought to have a higher degree of goodness and does not. To think otherwise, is like blaming the earth because it is not the heaven. (On Free Choice of the Will.”

I think you are making the same mistake that I used to make when I was new to the Internet,--- having too much expectation from our so called educated and intellectuals. Thank God, it did not take too long to figure out the personality, character, and mentality of most of Iranian bloggers. I used to get upset about it and tried harshly to criticize them, after all I thought educated people must be open even to the harshest criticism. I always liked and respected my harshest but honest friends and my teachers, the ones that told the truth straight on my face because they cared about me. I tried the same attitude toward these unseen friends over the Internet but I was wrong and today you are trying to impose same high-level expectation on others. Whoever tries to impose certain model or improve the quality of the bloggers is doomed to fail. Even the largest interdisciplinary groups of psychologists, psychoanalysts and neuroscientists can not either improve or change a bit people like Hussein Derakhshan and I wonder how naive a person could be to mention even his name let alone to write about him--- either good or bad--- Please do not waste your time and instead of trying to fix others try to improve yourself. I do really feel sorry for those that have spent a lots of time talking about this subject of blog, that has no center, no frame, no structure, no pattern. It did not take long time to realize that this world of blog is nothing but a big social gathering. In every party, social gathering people circle around a small group talking, discussing on certain matter, from basic life issues, love affair all the way to politics, science and you name it. ---- from empty talk to full speech--- If we do not like any given circle and are not interested in their conversation, we should not try to change them or the subject, we should easily leave the group and join the others, that may be suites better to our taste. Sahand

8:52 AM  
Anonymous ک-کوشا مي نويسد:

با ابتذال مورد اشاره و نتیجتا" استیصال ایرانی٬ موافق ۱۰۰٪ ام. چیزی برای گفتن نمانده! بد جوری به گرته نویسی و رکود گرفتاریم..

12:43 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

این ایده ی نقد پسامدرنیته از موضع پسامدرن من را یاد مارکسیسم انداخت و کشف دوباره اش در استفاده از روش اندیشه و جهان بینی خود مارکس در اندیشه و نه پیروی از تئوریهایی که حاصل آن اندیشه در یک موقعیت تاریخی خاص بود...شاید از این راه پسا مدرنیته ی ایرانی هم کشف بشود!شاید خیلی وقتها روش و نگرش ایدئولوژیها با موضع آنها که وابسته به شرایط مکانی و زمانی است اشتباه شده است...در ضمن من هم در آن جلسه حضور داشتم و برخلاف نظر شما فکر می کنم که خیلی از دانشجوها با علاقه بحث را دنبال کردند. نداشتن سوال همیشه نشانه ی بی علاقگی نیست.نشانه ی بی اطلاعی از موضوع مورد بحث هم هست.وقتی بحث برای شنونده تازه است معمولا برای پردازش اطلاعات احتیاج به زمان دارد.اگر جلسه در دو روز برگزار می شد حتما شکل کلاس عوض می شد.بهرحال برای من که خیلی مفید بود.موفق باشید!

10:22 AM  
Anonymous نیا مي نويسد:

سلام آقای یزدان جو آیا حق دارم راستی با چه جراتی این کار را می کنم چه بسا آهنگم
مگر آهنگ ای هم در کار هست آره شاید می خواهم از دست این پوچ گروی بی امان خودم را رهایی بخشم با این همه هیچ چیز هم نمی دانم در واقع من زیاد کتاب می خوانم اما در بسیاری از موارد این احساس در من هست که هیچ چیز را نمی فهمم اما با این همه باز هم ادامه می دهم کما این که سه سال است که همهیشه با این مسا له دست به گریبانم در واقع هدف ام این است که گاه اگر ممکن باشد از شما پرسشهایی داشته باشم شاید این فضای وبلاگ بتواند دست کم برای آدم بی سواد ی چون من که در یک دهات دور افتاده و پرت به دور از عرصه ی گفت گو ها و بحث های آکادمیک مشغول مثلا مطالعه ی نیچه یا هایدگر وچند تای دیگر از فیلسوفان مدرن و پست مدرن است بار اور باشد اگرچه گویا خود شما از نوشتن در این فضا گریزان هستید آیا ممکن است من بتوانم از شما در باب اجتماعی سیاسی همچنین فرهنگی و فلسفس ووو پرسش کنم ضمنا من بذخی از ترجمه های شما در باره : فرهنگ اندیشه ی انتقادی/مایکل پین ادبیات پسامدرن/ گزین جستار ها فوکو در بوته ی نقد /کونز هوی را خوانده ام اما در این باب که شما آیا اصلا هیچ کتاب خود نوشتهی دارید یا خیر مطلقا هیچ نمی دانم لطفا مرا راهنمایی کنید سپاس گزارم

2:55 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

هدف هتاکی های حسين درخشان به دیگران ایجاد آشوب در وبلاگ هاست تا بهانه برای بستن وبلاگ ها و بر خورد با آنها پیدا شود. شما چرا اینقدر ساده هستید آقای یزدانجو!

11:39 PM  
Blogger magna_carta مي نويسد:

سلام...
بهت لينک دادم...
يه سر بزن...

WWW.BATOFUT.BLOGSPOT.COM

7:12 AM  
Anonymous واقف مي نويسد:

سلام پيام! هزارتو را ببين
http://www.hezartou.com

8:50 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

Hossien derakhshan is noe in Israel
for new missions
god bless you

11:40 AM  
Blogger Kiarash مي نويسد:

مطلبتان را خواندم، بسيار ممنون، فراموش نکنيم که " اينان را چيزی ست که بدان می بالند. چه می نامند آن مايه ی به خود باليدن را؟ "فرهنگ" می نامند اش و همان است که ايشان را از بزچرانان برتر می نشاند. از اين رو، دوست نمی دارند که واژه ی خوار
".را درباره ی خويش بشنوند
با احترام

4:10 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

Hussein Derakhshan dar ye bimarestane ravaniye makhsose " khili khli khod bouzorg binanan" tahte darmane. negaranesh mabashid. ino to site englisiyesh neveshte ke, khanandegane site farsiyesh nefahmand. inhame makhfi kari ra ham hatman az MOSAD yad gerefte. Sahand

5:38 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

According to very confidential post of Hussein Derakhshan in his English site---hisssssssssssssss, he has not revealed it in his Farsi site--- he had chosen Israel for his deep psychotherapy for a couple reasons. 1: according to him, because Jews suffers form grandiosity, they are better experienced then others to treat this mental disorder. It did not surprised me at all, why should not they, who else is “ God ‘s chosen people” besides them? 2: again according to Hussein’s very secretive post, Israeli government is paying the fees. I think, I may have an answer to why they are paying for it. Most probably Hussein was walking in Toronto’s streets, unshaved, smelly and was shouting “ I am the Moses” and one of the MOSAD’S secret agents had offered him the help so that he could not hurt Moses’ image.

PS: Yesterday when I contacted one of Toronto’s homeless shelters, I was told that Hussein had stayed there a couple nights there but others kicked him out because he smelt like shit.
Sahand

5:59 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

واقعاً فيلم "ده" مزخرف محض بود؟ به گمانم فقط مزخرف بود. در مورد محضش كمي فكر كن.

11:04 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

Hussein Derakhshan in usa, England,Canada, swiss, jordan, Tunesia, Israel and.....
Without having any jobs how he affords his daily life and theses spendings?
well! he works for unseen people and they pay him to defame , famous people for them.
It is very bright jus like his family name Derakhshan (bright)!

12:01 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

در مورد فیلم «ده» حق با آن دوست بی نام است (من زیادی اغراق کرده ام). اما در مورد حسین درخشان؛ من نه شناختی از شخصیت او دارم نه علاقه یی به آن، من فقط از یک متن او دفاع کرده ام و از راهبرد متنی او در موارد دیگر انتقاد -- همین

11:13 AM  
Anonymous یک نفر از همین دور و برها مي نويسد:

آقای یزدانجوی عزیز.دریافت لوح تقدیر از ادبیات متفاوت"واو"را به شما تبریک می گویم.هرچند که فرانکولا شایسته بهتر ازینها بود.با آرزوی موفقیتهای هرچه بیشتر

2:22 PM  
Anonymous sam مي نويسد:

با سلام ، از خوندن اکثر نوشته های شما لذت میبرم ویا شاید بهتره بگم بعضی هاشون باعث میشه به فکر افتاد.فکر میکنم خصوصیات اخلاقی ایرانیان قابل بررسی هستش و بخصوص اگه از لحاظ تاریخی هم بررسی بشه میتونیم به نکات جالب توجه برسیم. اکثر ما ایرونیا بخصوص اگه دو تا کتاب در موردی مطالعه کنیم حالا چیزی ازش فهمیدیم یا نه بماند ،در اون مورد خود را صاحب اعتبار و اجتهاد میدانیم .در مورد اقای درخشان فکر میکنم واکنش ها بقول فوتبالیها بیشتر مسایل حاشیه ای رو پیش کشیدن. کاش بتونیم با رعایت و خودداری از این روابط مجازی بهره ببریم واین مکان باعث تلنگری به فکر و اندیشه ها بشه . موفق باشید.

سام

1:59 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::