January 28, 2006

گربه یی به نام فرانکولا

این­طور بگویم: آن­قدر از باندبازی­های ادبی بیزار بودم، آن­قدر از خفقان ادبیات محفلی خسته، که اصلن علاقه­یی به مشارکت در جایزه­بازی­های امسال را نداشتم. حتا آرزو می­کردم ای کاش اصلن پشت پرده­ی این نمایش­ها را نمی­دیدم تا راحت­تر می­توانستم نقش­ نویسندگی­ام را بازی کنم: این همه خاله­زنکی و عمومردکی، آن هم در مورد شخص شخیص ادبیات؟ خب، کتمان نکنم: من روی موفقیت ادبی و اقبال عمومی رمان­ام خیلی حساب کرده بودم، اما در مورد جایزه بردن یا نبردن­اش نه. فکر می­کردم که من کارم را کرده­ام و وقت سرمایه­گذاری برای برقراری ارتباط و تحکیم مناسبات با جماعت جایزه­بده را هم ندارم. مهم پیدا کردن مخاطب درخور برای کتاب­ام بود و چون شکست خوردم («فرانکولا» بهمن سال پیش منتشر شد، خرداد امسال چاپ­اش تمام شد، و چون درخواست آن­چنانی نداشت تجدید چاپ هم نشد، یعنی یک سال با تیراژ 1100 نسخه)، دیگر جایزه گرفتن یا نگرفتن اهمیت نداشت – می­دانستم که دردی از من دوا نخواهد کرد: من مخاطب می­خواستم نه جایزه، جایزه­هایی که بعید بود با این کارنامه­ی مشعشع مخاطبان چندانی برای­ام فراهم کنند. خلاصه این که، سوای جایزه­ی «بنیاد گلشیری»، حتا پی­گیر اخبار جوایز هم نبودم.
(چند ماه پیش، دوستی که خودش هم دستی در نوشتن داشت و از قضا از شیفتگان فرانکولا شده بود و دائم درگیر این قصه که «حالا می­بینی، من شک ندارم، این فرانکولای تو امسال همه­ی جوایز را درو می­کند»؛ تلفن زد که، روزنامه­ی دیروز را دیدی؟ گفتم نه؛ چه­طور؟ خبری بود؟ گفت بله راجع به فلان جایزه؛ بنشین که آمدم برای­ات بیاورم. القصه، آمد و روزنامه را دست­ام داد. شروع به خواندن کردم، دیدم آثاری جایزه برده­اند و طبعن اسمی از هم «فرانکولا» در بین نیست، خودم را آماده ­کردم تا برای تسکین آلام این دوست فرانکولایی هم که شده (بر آدم دروغ­گو لعنت!) چندتا فحش آبدار نثار این منتقدهای معلوم­الحال و جایزه­بده­های فلان و جایزه­بگیرهای بهمان (که صدالبته اغلب­شان از دوستان و آشنایان اند و در شرایط معقول احترام هم را داریم و کلی هم برای هم نوشابه باز می­کنیم) کنم که، آخر خبر خواندم که دوست گرام­ام خودش از برندگان جایزه­ی کذا و کذا است، و آن­وقت دوست دل­بند از زبان من شنید که: به به، چه عالی! تبریکات فراوان!)
از این که بگذریم، از پیشنهاد مشارکت در ارزیابی اولیه­ی آثار برای جایزه­ی گلشیری نتوانستم شانه خالی کنم، به­اصطلاح از داوران مرحله­ی اول شدم. چرا قبول کردم؟ خب، هرکس نقطه­ضعفی دارد؛ نقطه­ضعف من هم این است که برای بعضی آدم­ها و حتا برای اسم­شان حرمت زیادی قائل ام، و آمدن نام­ام ذیل یا در کنار نام آن­ها مایه­ی مباهات­ام می­شود: مثلن همین هوشنگ گلشیری، که من البته شاگردش نبودم اما اگر شاگردش شمرده شوم خوش­حال خواهم شد، یا بابک احمدی که باز هم شاگردش نبوده­ام اما حق استادی به گردن­ام دارد. البته گلشیری در این بین استثنا است. نمی­دانم، شاید چون دیر به او رسیدم و زود هم از دست­اش دادم (سه سال دوستی بی­نظیر بود که گلشیری مرد و حسرت­ ادامه­اش برای همیشه در دل ماند). خب، می­گویند که من خودم را می­گیرم، اخلاق سگی دارم، کلاس می­گذارم، و غیره؛ با این همه وقتی دو سال پیش مجموعه داستان­ام («شب به­خیر یوحنا») نامزد جایزه­ی گلشیری شد و البته برای حضور در مراسم اهدای جایزه حتا یک دعوت خشک­وخالی هم از من نشد با کمال مسرت خودم خودم را دعوت کردم و رفتم و وقتی دیدم در بین 14 داستان برگزیده حتا یک داستان هم از کتاب کاندیدشده­­ام نبوده نه دل­گیر شدم، نه به روی خودم آوردم. امسال هم به همین قرار. اسم گلشیری آمد و من هم عنان اختیار را از دست دادم و با همه­ی انتقادی که به شیوه­ی داوری­ها داشتم پا پیش گذاشتم. فرمی فرستاندند و من هم پر کردم و پس فرستادم و وس­سلام. دست­اندرکاران خودشان امتیازات را جمع و تفریق (و چه می­دانم، ضرب و تقسیم) کردند و هرچه کردند من یکی که بی­خبر ماندم – حتمن مثل برخی جوایز، دعوت از داوران برای تشکیل نشستی جهت ارزیابی نهایی و جمع­بندی آرا کار بی­خودی بوده، نیازی به این کارهای دست­وپاگیر نیست! نهایت، دعوت شدم تا برای حضور در مراسم اهدای جوایز حضور به هم رسانم، و من هم اگر حال روحی و احوال جسمی­ام رخصت می­داد می­رفتم، که نداد و نرفتم. (آه، بله، آن گربه­هه را می­گویید که دست­اش به گوشت نرسیده؟ بسیار خوب، من گربه – راستی که من گربه ام! سال گربه؛ با این همه، گوشت­اش چی؟ گوشت اگر این جایزه­های ­خوش­بو باشد، این­ها به مزاج این گربه­ی لاغرمردنی سازگار نیست: همان بهتر که گربه گرسنه بماند.)
با این حال، با همه­ی آن خستگی و بیزاری، فارغ از این به­اصطلاح بیزنس ادبی، پنج­شنبه­ی گذشته فرصتی شد تا دوباره خودم را در دنیای دل­نشین­ام، ادبیات داستانی، احساس کنم. «انجمن مطالعات آثار داستانی متفاوت (واو)» در «خانه­ی هنرمندان» مراسم معرفی برگزیدگان­اش را برگزار می­کرد. «فرانکولا» ی من هم از نامزدها بود: نبود هم، جسارت و جدیت این جوان­ها آن­قدر برای­ام ارزش و اهمیت داشت که سفر را نیمه­کاره بگذارم و افتخار حضور در جمع­شان را از دست ندهم. خب، من نه هیچ­کدام از اعضای انجمن را می­شناسم نه نشستی با آن­ها داشته­ام. کل ارتباط ما در سه چهار مکالمه­ی تلفنی خلاصه می­شد، اما من هم ایده­ی آن­ها و هم استقلال عمل­شان را پسندیده بودم و هم از این که توانسته­ام اندک کمکی بکنم خوش­حال شدم. خوش­حال­تر شدم وقتی دیدم مراسم آبرومندانه­یی برگزار کرده­اند و بود و نبودشان را با صداقت و صمیمیت عرضه می­کنند. آن­طور که دیدم نه به جایی وابسته بودند و نه برای مشروعیت و محبوبیت، خودشان را هلاک بزرگان ادب و رسانه کرده­اند. مراسمی ساده و دوست­داشتنی شد: اول فیلم کوتاهی از فعالیت­های­شان نمایش دادند و بعد هم نوشته­ی شیوایی در توضیح برداشت­شان از «ادبیات متفاوت» خواندند، بعد جناب دکتر صنعتی سخنرانی جذابی کرد و بعد آقای امرایی از هر دری سخنی گفت، در ادامه خانم شاکری، مدیر انجمن، سخنرانی کوتاهی کرد، و آخر سر هم با خواندن بیانیه­های کوتاهی آرای نهایی اعلام شد (جایزه­ی اصلی را آقای آرش جواهری با رمان «رمادی» برد و جایزه­ی ناشران را آقای کیائیان و «نشر چشمه» -- از من هم به­خاطر خلق هیولایی به نام «فرانکولا» تقدیر شد) و برندگان از دست دستغیب و سپانلو جایزه گرفتند.
اگر اهل بخیه باشید شاید بگویید عیب و ایراد هم در کارشان کم نبود: به نظر می­رسید بی­برنامه بودند؛ بهتر بود به­جای دعوت از دیگران برای سخنرانی، خودشان حرف می­زدند، فعالیت­های خودشان را بیش­تر توضیح می­دادند؛ ظاهرن شناخت درستی از دنیای نشر نداشتند؛ اصلن بیانیه­هایی که در توجیه رای­شان خواندند به برداشت­شان از «ادبیات متفاوت» پای­بند نبود؛ و الی آخر. خب، گیرم که بعضن این­طور باشد؛ با این حال، این­ که یک عده جوان مستعد و مستقل بشینند و این همه رمان را یک ساله بخوانند و نقد و بررسی کنند و در نهایت ارزیابی خاص خودشان را اعلام کنند، آن هم بدون منت­کشی از این منتقد و آن رسانه، بدون افتادن به دنبال نام فلان نویسنده و فلان باند و فلان محفل، حتا بدون هرگونه حمایت مالی (جوایز فقط شامل تندیس و لوح تقدیر بود)، این کار کم­یابی است. در این وانفسا که گند فاشیسم فرهنگی آدم را خفه می­کند، پنج­شنبه، برای من، روز خوبی بود تا کمی هم نفس بکشم. به سهم خودم از حضورشان خوش­حال ام. چرا کتمان کنم؟ البته که لوح تقدیرشان از جایزه و تندیس دیگران بارهای بار برای­ام عزیزتر بود.

Labels:

16 نظر:

Anonymous KamyaR مي نويسد:

افتخار بزرگیه که دو تا ازون 1100 نسخه رو من خریدم!

8:03 PM  
Anonymous noghteh alef مي نويسد:

تبریک برای تقدیر از فرانکولا و برای ادبیات متفاوت و برای شهامت نویسنده!امیدوارم که کتابهای بعدیتان در جایگاهی قرار بگیرند که انتظارش را دارید.با آرزوی موفقیتهای بیشتر. همیشه سرخوش باشید

9:58 PM  
Anonymous مانامهر مي نويسد:

به نام مهربانترین
سلام جناب یزدانجو
تبریکات ما را از همین جهان مجاز پذیرا باشید که امروز که خبر را خواندم به خاطر رمان رمادی شما بسی خوشحال شدم.غرض عرض تبریک و خسته نباشیدی بیش نبود.
قلمتان هماره جویا و پویا و با امید به ارج نهادن بیشتر به اهالی قلم.

1:34 AM  
Anonymous عليرضا مي نويسد:

سلام
خسته نباشين
بسيار زيبا مي نويسين
من هم تازه شروع كردم به نوشتن
با اجازتون لينك شما رو گذاشتم
موفق باشيد در پناه خدا

3:02 AM  
Anonymous artcatharsis مي نويسد:

حالاکه بحث"منتقدهای معلوم­الحال و جایزه­بده­های فلان و جایزه­بگیرهای بهمان " شد بد نیست من هم نظرم را بنویسم . راستش وقتی اسامی داوران این جایزه متفاوت را دیدم خیلی سعی کردم از سابقه و کار فرهنگی آن ها به خصوص اگر جنبه های متفاوت داشته باشد خبر دار شوم اما هر چه پرسیدم و گشتم به کمترین نشانه ی راضی کننده ای دست نیافتم اینکه چند جوان بنشینند و برای خودشان جایزه ای تدارک ببینند مساله ای نیست چه جوان ها که دور هم می نشینند و چه کارها که نمی کنند !اما این شکل از ماجرا هم چنان غیر فرهنگی است که واقعا جای دفاع ندارد و اصلا خودش یک وزارت دفاع برای معرفی چند کتاب و نادیده انگاری کتاب های دیگر است در همین سال 83 در کنار فرانکولا چند کتاب دیگر هم بودند که راهی به تفاوت گشوده بودند اما مطلقا حرفی از آن ها به میان نیامد چرا ؟ در عدم وابستگی " واو " تردید اساسی کن . تو که مترجم فوکو و لیوناس هستی لااقل با این قاطعیت و سادگی حرف نزن. برای فرانکولا روزگار خوبی آرزومندم.

1:27 PM  
Anonymous اسمش را ننوشته مي نويسد:

"نوشتن به سان یک کولی است که به فواصل زمانی نامنظم در من اتراق می کند و بی خبر می رود.

این حق اوست . این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک کنند ..بی آن که برای رفتنشان دلیلی بیاورند ، بی آن که در صدد تلطیف آن با دلایلی که همیشه کاذب است ، برآیند.از کسانی که دوستشان دارم هیچ چیز نمی خواهم . از کسانی که دوستشان دارم جز این نمی خواهم که رها از من باشند و درباره ی آنچه می کنند یا نمی کنند هرگز به من توضیح ندهند...عشق جز با آزادی همپا نمی شود ....

من نیز چون نوشتن که دوست من است ، آواره ام!"

فرسودگی ـ کریستین بوبن - البته می توانست پیام یزدانجو هم باشد

11:16 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

البته فکر می کنم اشتباهی رخ داد.مخاطبش می تواند باشد

11:21 PM  
Blogger mir shadlou مي نويسد:

اين كه رو راست هستي خيلي خوبه

3:34 AM  
Anonymous a-m-a-k مي نويسد:

آقای یزدان جو بهتر نیست دست از ترجمه بردارید و فقط بنویسید-چون مترجم خوبی نیستید اما فرانکولایتان را خواندم میخکوبم کرد

5:27 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

يه عده دارن تو سر اين چارتا جوون مي زنن كه اينا اسم و رسم ندارن و معلوم نيست به كجا وابسته ان. اگه راست مي گن چرا صداشون راجع به اين افتضاج جايزه اصفهان و سركار خانم شيوا ارسطويي و ادبيات دفاع مقدس و ... در نمياد؟

5:43 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

Salam
nemisheh ba horoof dorosht-tari benevisin?

7:48 PM  
Anonymous mohammad مي نويسد:

سلام آقای یزدانجو
حال شما؟
از نوشته ی اخیر شما خوشحال شدم و دلگرم. در این زمانه ای که سر به آسمان ساییدن و فحش دادن ه بابک احمدی مد شده و تمام یه شعر یا داستان را هم هیچ شاعر و نویسنده ای نمی خواند، این چنین بی مهابا نوشتن را فکر نمی کردم از شما بر بیاید. جدی بگویم فکر می کردم مغرور باشید آنهم برای خلق هیولایی به نام فرانکولا.

2:34 PM  
Anonymous یک نفر از همین دور و برها مي نويسد:

سلام...اون فیلتر شکن کلا از کار افتاده و فقط مربوط به مورد شما نیست.اما هر وقت یکی پیدا کردیم حتما بهتون خبر میدیم.در ضمن من فکر می کنم اون اقبال عمومی به نویسنده زند بخاطر تازگیش هم هست.یعنی نگاه زنانه در داستانها در ادبیات کم بوده و حالا که دارد از نظر کمی رشد می کند بهرحال بخاطر تازگیش بیشتر مورد توجه است.البته روابط عمومی را هم باید در نظر گرفت و اینکه از آنجا که اکثریت قدرت مرکزی ادبی(!)را مردها تشکیل می دهند ممکن است در انتخاب تازه ها گهگاه کمی دست و دل بازی بخرج بدهند که البته چندان هم مهم نیست.مهم تر از آن استقبال مخاطب است که ظاهرا خواننده های زن تعداد بیتشری دارند و احتمالا نویسنده ی زن را ترجیح می دهند که به فضای ذهنیشان نزدیک تر است.بهرحال امیدواریم که بزودی داستانهای تازه شما را در کتابفروشیها ببینیم.

2:34 PM  
Anonymous Shahab Esfandiary مي نويسد:

hazrate agha payam !

Mobaraka bashad! ajab ma ghafel mandim az ghafeleye farhang o adab va dustane sabegh yeki pas az digari nevisande o motarjemo o shaer mishavand! salam be hamdaneshkadei haye sabegh beresun!
(az inke be zabane pinglish neveshtam rasman ozrkhahi mikonam)
Rasti inja harvaght bahse Deconstruction o Derrida o Baudrillard mishe yade tu miyoftam. albate inja adam inha ro yejoor dige mifahme...

Nottingham - UK

10:26 PM  
Anonymous nima.mf@gmail.com مي نويسد:

من ۱۹ ساله‌ام. کامنت رو ميخونيد؟



۱ـ ميخواهم شخصيت ادبی شما را با چهره‌ی علی دايی مقايسه کنم. چهره‌ی علی دايی، هر چقدر هم که صاحب چهره گل بزند، دوست داشتنی نيست. نه اينکه گلها نماد کتابهای شما و... . چهره‌ی او زشت نيست اما چهره‌ی يک فوتباليست دوست داشتنی هم نيست. باز هم نه اينکه شخصيت ادبی شما دوست داشتنی نيست و... بيش تر آن ناچاری برای من مهم است.

۲ـ شما در افراطی نبودن و منطقی بودن راديکال هستيد. يعنی عضو دو گروه نيستيد. پس نيستيد. گروه سومی نيست.

۳ـ و فال شما:

زبان داستانهای شما زبان ترجمه است حتا اگر کس ديگری داستان را بنويسد و با نام شما چاپ کند. و از اين قبيل جملات را هزاران بار خواهيد شنيد: نشون دادی که اصلن پست مدرن نيستی.

به هر حال برايتان آرزوی تغيير نام می‌کنم.

4:26 AM  
Anonymous Sh.E مي نويسد:

دوست عزیز ! کتابتان را نخوانده ام ! وانمود می کنید جایزه برایتان اهمیت ندارد ، اما همین که مطرحش می کنید ، اهمیت آن را تصدیق می کنید .
تازه نمی شود یک اثر ادبی را با جایزه هایش سنجید حتی اگر نوبل گرفته باشد.

4:25 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::