April 19, 2006

حسرت و حسادت

دو هفته پيش بود كه از مرگ شيوا رويگريان نوشتم. اين روزها تصادفن كتابي دست­ام رسيد كه او مشغول ترجمه­اش بود. انتهاي كتاب، با خطی خوش، اين­طور نوشته بود:

ترجمه­ي اين متن بسيار جذاب و عميق در نيمه شب اول اسفند ماه 84، ساعت 15/3 تمام شد، از خدا مي­خواهم اين خدمت ناچيزم را كه با رنج بسيار همراه بود بپذيرد، از خوشحالي اشك مي­ريزم.

فراتر از هر احساس احترامي كه بي­اختيار بر انگيزد، نوشته­اش به­طرزي متافيزيكي متاثرم مي­كند:‌ خواسته­ی او از خدا، به همراه اين آگاهي آزارنده كه يك ماه و اندي بعد از آن، نويسنده ديگر در اين دنيا نيست. مرگ نويسنده نوشته­اش را به يك پونكتوم بدل كرده: آن­چه بارت در عكس­ها مي­يافت در اين نوشته هم خودنمايي مي­كند – همان­چه ببینده (خواننده) را زخمه مي­زند. به گفته­ی بارت هر عكسي نشاني از مرگ دارد، از اين كه سوژه در آن لحظه دیگر براي هميشه مرده: اين نوشته هم براي من تصويري شد،‌ از آن نويسنده­­يي كه آن لحظه نمي­دانست اين­گونه عكسي از خود مي­سازد و، برای همیشه، می­میرد.
اما عميق­تر از اين­ها، حس حسرت، يا حتا حسادت، ي است كه به من دست مي­دهد: اين احساس خشنودي و سرخوشي از انجام ترجمه­يي در تنهايي: خودباوري، خودبسندگي، و (چرا نه؟) خودشيفتگي، كه انگار براي هميشه از دست­اش داده­ام: «از خوشحالي اشك مي­ريزم» ... ‌

10 نظر:

Anonymous Arash Basirat مي نويسد:

هر جا زيبايي هست دريغ هم هست، به اين دليل ساده که زيبايي محکوم به فناست: زيبايي هميشه مي ميرد، وقتي ماده بميرد، رفتار هم مي ميرد، جهان هم مي ميرد.ناباکوف

12:27 AM  
Anonymous saraس مي نويسد:

چه غم‌انگيز!
حالا اسم كتاب چي‌ بود؟ (براي اين مي‌پرسم كه اگر چاپ شد و خريدم، آن جمله را صفحه اولش بنويسم، ببينم چه حسي القا مي‌شود)

8:58 AM  
Anonymous zeinab hassan pour مي نويسد:

درست همان لحظه که احساس تعلق خاطر میکنی زمان آن می رسد که ناپدید شوی...متاثر کننده است همین فقط!
پیام جان ممنون که اومدی و به همین خاطر لینک دادم و خوشحال می شم اسم خونه ی منم تو لیست دوستات باشه .راستی از مطلب بلانشو خوشم اومد.ای ول پسر...

1:52 PM  
Anonymous ا. مي نويسد:

انگار همیشه کاری که بخاطر دیگری برتر:خدا/خلق می کنیم طعمش فرق دارد.در حالیکه درست یکجایی هست که دیگر تمام زندگی متمرکز بر یک هدف است: خود.شابد درست روی این مرز است که گویی همه چیز به یکباره فرو می ریزد:خدا مرده است

8:05 PM  
Anonymous آزاده مي نويسد:

بل بي­مخاطبي و علي­الخصوص بي­سخني جماعت ايراني را بر جهانيان مسلم و معلوم داشته، تنها توهمات داخلیه را دامن خواهد زد.... چرا؟

9:52 PM  
Anonymous باد صبا مي نويسد:

سخت بود در تنهايي اشك ريختن برايش... كاش زودتر متنتان را خوانده بودم و زودتر مي دانستم كه مي شناسيدش... من هم چيزي نوشته بودم در باد صبا: تو نيستي و ما روي خاطراتمان تخم گذاشته ايم

11:07 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

agahi az mordan jalebe.man ham daram mimiram.otaghe roshan ro ham doost daram.chon barthes ham midooneste ke mimire.dalile zende boodanesh chizi bood ke dige nadasht...

2:40 AM  
Anonymous Jadi مي نويسد:

بی ربط است.
پیام عزیز من دارم یک تحقیق درباره وبلاگ ها می کنم و الان دیدم که در بخش «تماس» صفحه ات ایمیل رو اشتباه نوشته ایم. ایمیلی که الان نوشته ای فقط به کاربران یاهو اجازه می ده بهت ایمیل بزنند (: اگر خواستی اصلاح اش کن.

11:10 AM  
Anonymous باد صبا مي نويسد:

ببخشيد... آن متن دو هفته پيشتان در همين صفحه است؟ نتوانستم پيدايش كنم

12:33 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

برای باد صبا: در بایگانی بخش «نوشتن» می توانید آن نوشته ی کوتاه را بخوانید

12:02 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::