March 17, 2006

سالی به از این سال ها

این که به نسبت سابق کم­تر می­نویسم دلایل متعددی دارد، یکی هم آن که من مدت­ها است با فضای وبلاگستان مشکل پیدا کرده­ام، با این همه برای هرکسی که در این فضا می­نویسد احترام عام قائل ام، و احترام خاص برای آن­هایی که با صداقت و جسارت بیش­تری می­نویسند (سوای دوستان شخصی، کتابچه، مجید زهری، سیبستان، هنوز، و ... را هرگاه که حوصله­یی بوده خوانده­ام و خیلی از نوشته­هاشان را هم قابل­تامل یافتم). هرچه باشد، این­­هایی که هنوز می­نویسند احتمالن از نسلی رو به انقراض اند: وقتی به نسل بعد از خودم نگاه می­کنم – همان دانشجویانی که 5 تا 10 سال بیش­تر با من فاصله­ی سنی ندارند اما دنیاها­شان اصلن ربطی به من و ما ندارد، می­فهمم که این شوری که هنوز در وجود بعضی از جوان­ترها زنده مانده چه­ ارزنده است: آن­ها دست­کم وجود دارند، آن هم در این زمانه­ی عسرت اندیشه – من به آینده­ی این نسلی که دارد می­آید اصلن خوش­بین نیستم.

از این که بگذرم، به رسم مرور سالانه: سالی که گذشت از هر جهت برای من تعیین­کننده بود. خیلی عوض شدم. دید ام نسبت به خیلی چیزها عوض شد؛ بدبین و ناامیدتر شدم؛ به هر رو، بعضی از ترین­های­ام هم در این سالی که گذشت این­ها بودند:

مهم­ترین رخداد شخصی­: «توهم­زدودگی» یا همان «سرخوردگی»
(از تنهایی­ها و تک­افتادگی­ها گرفته تا بیماری­های جسمی و خستگی­های روانی و فرسودگی در فضای عمومی و نهایتن پی بردن به بیزاری عمیقی که همه­ی وجودم را فرا گرفته)
­
تلخ­ترین رخداد شخصی: دور افتادن از عشق­ام، ادبیات (نوشتن / خواندن)
(در یک سال گذشته فقط یک داستان کوتاه نوشتم. طرح­هایی داشتم که به آن­ها حتا فکر هم نکردم. مقالاتی بود که باید می­نوشتم و انگیزه­یی برای عرضه­شان نداشتم – مخصوصن مقاله­هایی که دوست داشتم درباره­ی «مشروطه­ی ایرانی» آجودانی و «معمای هویدا» ی میلانی بنویسم، و همین­طور نوشته­یی در نقد «کار روشنفکری» بابک احمدی، یا مقاله­هایی در زمینه­ی فلسفه یا نظریه­ی ادبی. در حیطه­ی فعالیت حرفه­یی ترجمه­ را مثل سابق ادامه دادم، البته بی هیچ انگیزه­یی برای ترجمه­های تازه. کتاب­هایی که امسال منتشر کردم این­ها بود: «صید قزل­آلا در آمریکا» و «آشنایی با ماکیاوللی» – دو تا از ترجمه­های سابق­ام، «لذت متن» و «فوکو را فراموش کن»، هم با ویرایش مجدد منتشر شدند و «سخن عاشق» هم تجدید چاپ شد. کار در «نشر مرکز» هم به قوت خود باقی است. علاوه بر مسئولیت­های سابق، سرپرستی و ویراستاری مجموعه­یی را بر عهده گرفتم با عنوان «اندیشه­گران انتقادی» که هر مجلدش در معرفی یکی از متفکران معاصر است و ویژگی­های خاص خودش را دارد – دو کتاب اول همین روزها به بازار می­آیند: «پل دومان» با ترجمه­ی من و «موریس بلانشو» با ویرایش من ... خب، گفتم که، کار ترجمه را دیگر با جدیت دنبال نخواهم کرد – دو ترجمه­ی دیگر هم دارم که سال آینده منتشر می­شوند، و احتمالن دیگر دست از کار می­کشم. چرا انکار کنم: تغییر اساسی دیدگاه­ام البته مرا نسبت به ادامه­ی­ این مسیر مردد کرد، اما برخوردها و بازتاب­ها هم مهر تاییدی بود بر این که باید، شاید برای همیشه، با این دنیا وداع کنم. ترجمه­ی آثار ادبی را که دیگر اصلن ادامه نخواهم داد و ترجمه­ی فلسفه و نظریه­ی ادبی را هم دیگر جدی نمی­گیرم. سوای کتاب­ها، یکی دو سخنرانی و یکی دو مصاحبه هم داشتم که همین­جا اشاراتی به آن­ها کردم. ضمنن، در مورد اوضاع نقد و نظر درباره­ی کتاب و ادبیات هرازگاهی نظراتی دادم مبنی بر این که جو رایج را مسموم و محقر می­دانم: باندبازی، فاشیسم فرهنگی – بگذریم از این که مواضعی که در مورد انتخابات گرفتم، و واکنش­هایی که دیدم، مزید بر علت شد تا بهانه­یی باشد برای این که من هم متقابلن ارتباط­ام را به­کل با دنیای رسانه­های فعال در این عرصه­ها قطع کنم)

مهم­ترین رخداد ایرانی: انتخابات ریاست جمهوری
(نظرات­ام نسبت به دوره­ی برگزاری انتخابات قدری عوض شده، اما نه در نتیجه­ی پی­آمدهای آن بل به دلیل شناخت بیش­تر از ایرانیت؛ گمان می­کنم که زیادی خوش­خیال بوده­ام: دچار این توهم بودم که با این کارها می­شود چیزی را نهادینه کرد، غافل از این که جز آن نهاد ایرانیت ظاهرن هیچ چیز در وجود ایرانی نهادینه نخواهد شد. گفتم که، اگر مشارکتی­های مدعی فقط بیست درصد از حامیان خاتمی را برای خود نگه داشته بودند الان معین رئیس­جمهور بود؛ این را هم الان می­گویم که، اگر معین فقط در ده دقیقه توانسته بود ارتباط محتوم عدالت و آزادی را با دو سه مثال ملموس در تلویزیون توضیح دهد باز هم الان او رئیس جمهور بود: هرچه باشد، ما ملتی هستیم که تعیین­کننده­ترین تصمیم­ها را در کم­ترین زمان ممکن می­گیریم و بیش­ترین تغییرها را با بیش­­­ترین شتاب ممکن انجام می­دهیم. این قول که تاریخ را تصادف می­سازد نه تفکر، مصداق­اش مای ایم؛ همچنان که این قاعده که تصادف را می­شود با تفکر هدایت کرد، مستثنای­اش ما)

مهم­ترین رخداد جهانی: کاریکاتورهای دانمارکی
(عجیب این که کم­ترین نوشته­های قابل­تامل را در همین زمینه خواندم در حالی که حرف­­های بسیاری در این باره می­شد گفت، مثلن این که سخن گفتن از دین به­صورت یک کلیت یکدست و یکپارچه کارساز نیست و بنابراین تعریف نسبت دو عامل عمومی آزادی بیان و اهانت به عقاید هم به این ­شکل انتزاعی روشن­ نخواهد شد: تجربه­ی دین"ها" است که آن­ها را از هم متمایز کرده، انگیزه­ی مومنان را تامین و عملکردشان را تضمین می کند: تاریخی دیدن دین)

مهم­ترین تجربه­ی ایرانی: اکبر گنجی
(دیروز روزی بود که گنجی باید آزاد می­شد. کجا شد آن همه غوغای مجازی؟! گمان نمی­کنم دیگر هیچ بنیاد برجسته­ی بین­المللی و نویسنده و روشنفکر­ و چهره­ی سرشناس اروپایی و آمریکایی مانده بود که خواستار آزادی گنجی نشده باشد، با این همه او آزاد نشد. چرا؟ چون به­جای آن چهارصد پانصد نهاد و نویسنده­ی جهانی، گنجی باید چهار پنج هزار هوادار ایرانی می­داشت – که نداشت)

مهم­ترین تجربه­ی جهانی: پیروزی حماس در انتخابات فلسطین
(سوای همدلی یا ناهمدلی با حماس، انتخابات فلسطین این درس را داشت که انتخابات بخشی از وسیله­ی دموکراسی است و دموکراسی هم فقط یک وسیله است نه هدف)

مهم­ترین بحران ایرانی و جهانی: مساله­ی هسته­یی ما
(حرفی نیست، الا این که به دست آوردن فن­آوری تولید بنزین هم بد فکری نبود)

خب، این­ها بخشی از ترین­های من در دنیاهایی بود که سال گذشته تجربه کردم، با بسیاری ترها و ترین­های خوب و بد دیگر. سالی که گذشت برای من سال خوبی نبود، و هرچه بود، خوش و ناخوش، با خوب و بدش گذشت. این هم از سال سی سالگی من.
سرانجام هم سپاس، از همه­ی شما که به هر رو خواننده­ی این نوشته­ها بودید و هرازگاهی نظر هم دادید. امید که سالی که گذشت خوش بوده و سالی که می­آید خوش­تر باشد.

20 نظر:

Anonymous Anonymous مي نويسد:

پيام حالا که داره سال تموم ميشه بگو ببينم اين ليست کناری پيوندها رو تو روی چه حساب و کتابی انتخاب کردی؟ اين رو می پرسم چون وبلاگ خودم جزوش نيست و نمی دونم چرا نيستم و اينها چرا هستن!

1:45 AM  
Anonymous vaghef مي نويسد:

مي‌داني پيام، ده سالي از تو جوان‌تر هستم و كمي اميدوارتر از تو- احتمالاً-
اصلاً علاقه‌اي ندارم بگويم بايد اميدوار بود و... اصلاً در حدي نيستم كه بخواهم به تو اين حرف‌ها را بزنم. ولي فقط به عنوانِ يك توصيه: جستجويِ بي‌پايانِ پوپر را يك‌‌بار بخوان. زندگي سراسر حل مسئله است را هم. زياده عرضي نيست. اميدوارم امسال برايت بهتر باشد.

9:24 AM  
Blogger kave مي نويسد:

روشن فکرانه(معنای ایرانی) ابراز نا امیدی می کنی شاید نیاز به حمایت داری!

9:34 AM  
Anonymous saraس مي نويسد:

اون قضيه بنزين خلي جالب بود...و جالبتر اونكه من هم ديشب داشتم به همين بنزين و قير و سوخت هواپيما و پالايشگاههاي ايران فكر مي‌كردم!

10:19 AM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

راجع به ليست پيوندها: از آن جا كه بلاگ رولينك فيلتر بوده، من خودم هم مدت ها است كه نديده ام در اين فهرست چه هست و چه نيست، اما حتمن حق با شما است -- به يك بازبيني نياز دارد
واقف عزيز، ممنون از راه نمايي هات. «جست و جوي بي پايان» كه حرف هميشه است؛ «زندگي سراسر حل مسئله است» را هم با اجازه ات خودم ويرايش كرده بودم! من هم اميدوار ام سال آينده سال خوب (تر) ي باشد

11:00 AM  
Blogger Creature مخلوق مي نويسد:

پیام ِ عزیز!
بروید به این سایت تا با روشی که توضیح داده است بتوانید لیستِ "بلاگ رولینگ" تان را بر صفحه ی وبلاگ دوباره ببینید و ببینیم:
http://www.lostlord.com/blogrolling_filtering_problemPost0892.pos

12:43 PM  
Anonymous محمد رضا ویژه مي نويسد:

با سلام آقای یزدانجوی گرامی
گزارش جالبی از فعالیتهای سال گذشته ی خود ارائه نموده اید. اما با احترام به تصمیم شما که به یقین با توجه به جوانب گوناگون زندگی خود گرفته اید، به نظرم اگر شما و امثال شما به کار خویش ادامه ندهید چه کنیم؟ نیک می دانم که به کار خویش عشق می ورزید کما اینکه من هم نقشه های زیادی دارم ولی بیشتر مواقع نا امید می شوم وقتی واکنشها و تمام آنچه را بر شمردید می بینم. اما پرسش این است : پس چه کنیم؟ ما با کار فکری ، نوشتن و ترجمه زنده ایم و اگر آنها را کنار بگذاریم می میریم، غیر از این است؟ پس باید تا آنجا که می توانیم پیکار کنیم و کار گرچه می دانم گاه مخاطب آنها بسیار اندکند. در ضمن نمی دانستم که ترجمه هم می کنید. به هر تقدیر برای شما انسان والا و پر کار سالی سرشار از شادکامی و کامیابی آرزو می کنم و به رغم تردید و نگرانیهای خودم آرزو می کنم که به جای ناامیدی ، بتوانیم در ادامه ی کار فرهنگی خودمان مصمم باشیم.
پیروز باشید

1:56 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

مخلوق عزيز، از لطف ات ممنون. راستي يادم رفت اسم دوست بي نام اول را بپرسم. ويژه ي عزيز، از بابت نوشته ي پرمهرتان ممنون

4:37 PM  
Anonymous ساسان . م . ک . عاصی مي نويسد:

آقای یزدانجوی عزیز، "ترین‌ها"ی شما هماز آن یادداشت‌هائی بود که نزدیک آخر سال خیلی منتظرش بودم. راستش از خواندنش هم خوشحالم وهم ناراحت... خب! باید اعتراف کنم دلم گرفت وقتی خواندم می‌خواهید از ترجمه دور شوید. متن‌های خیلی خوبی رابا ترجمه شما خوانده‌ام که هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد، بارهاگفته‌ام. البته خواست شماست،بااین‌حال آرزو دارم حتی کم هم شده باز مهمان ترجمه‌های خواندنی‌‌تان از متن‌های خوب باشیم. والبته امیدوارم فرصت‌های خوبی پدید بیاید برای بازگشتن به سوی عشق‌تان (این معشوق فتان عجیب دل و جان آدم راتسخیرمی‌کند.دوری‌اش سختاست.) وهمین‌طور باز امیدوارم که اینجا باز هم خواننده یادداشت‌هایتان باشیم. / درباره دیگر ترین‌ها... به نکات بسیار خوبی به خوبی اشاره کرده بودید. راستش بعضی از ترین‌ها که گفتید چندان درگیرم نکرده بودند، اما بعضی دیگر (مثل مهم‌ترین تجربه و رخدادایرانی و همین‌طور مهم‌ترین رخدادجهانی) واقعا بسیار مهم بودند. آنچه در موردآقای گنجی گفتید... حرف حق است. راستش گاهی حیرت می‌کنم از این افسانه غریب جاری. آدم‌ها در سرزمین ما غیب می‌شوند. هزاران نفر آدم هستند و لحظه‌ای دیگر نیستند. عجیب است... / جملاتی که در خطوط پایانی رخدادایرانی نوشته بودید را چندبار خواندم. اشاره درخشانی بود. راستش گرچه قاعدتا نباید لذت‌بخش باشد امالذت بردم؛ از این اشاره./فن‌اوری تولید بنزین! عالی بود... حرفی نیست! بسیار عالی بود... /خب... راستش برای امسال که گذشت مدام آن شعر زنده‌یاد شاملو که با سه "سال" شروع می‌شود در ذهنم چرخیده... به‌خاطر چند اتفاق خاص نمی‌توانم بگویم مطلقا سال بدی بود. اما سال بدی بود.گاهی فکر می کنم شاید اگر چنداتفاق خوب نبود حتی نمی‌شد گذراندش... امید هنوز هزینه‌ای ندارد. راستش امیدوارم که سال آیندهسال خوبی باشد. امیدوارم.../ آرزو می‌کنم شما هم سال خوبی در پیش داشته باشید. زیاد آموختم ازاینجاو لذت بردم ازمتن‌های خوب و خواندنی که سپاسگزار شمایم. جداً امیدوارم که سال خوبی در پیش داشته باشید و نوروز فرخنده‌ای نیز. باز هم سپاسگزارتانهستم. سرخوش باشیدوپیروز.

5:25 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

سلام آقای یزدانجوی عزیز!یک روز مانده به آخر سال می توانیم این آزادی را به بهانه های سرخوشی اضافه کنیم .چه خوب...فقط حیف که اخبار شادی بخش درباره تمام شدن یک محکومیت است و نه پس گرفتن روزهایی که نباید توی چهار دیواری می گذشت.بهرحال...از وقتی که این خبر را شنیدم دارم به این فکر می کنم که خود آقای گنجی هم الان خوشحال است یا نه؟منظورم حالاست که دوباره به جمعیت بر می گردد.حالا که خیلی چیزها در اطرافش.و هم در نگاه اش.عوض شده...واقعا حال اش خوب است؟ آن محرومیت هیچوقت اندازه ی این محدودیت ابدی نمی شود.چهارچوبی که شاید ...بهرحال دیدن همیشه زیباست.به هر قیمتی

11:29 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

به نظرم روزهای آخر سال تنها دورانی هستند که ما در گذشته می گذرانیمشان.یعنی در همان حال که ذهنمان زندگیش را در سال جدید شروع کرده خودمان هنوز در سال گذشته به سر می بریم.در نتیجه می توانیم آخرین تکه های مربوط به سال گذشته را هم در مدت باقیمانده مثل یک شخص سوم جمع و جور و مرتب کنیم.واقعا معرکه است! بهرحال امیدوارم که زندگی ماضی بعید این روزهای آخر برای فرانکولا هم سرخوشانه بگذرد و این گلایه ها را با خودش به هزاروسیصدوهشتادوپنج نبرد

11:53 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

درباره شادی آزادی حرف خوبی زدید چون ما همیشه وقتی می رسیم یادمان می رود قبلا چقدر منتظرش بوده ایم.حتی وقتی که حقمان باشد...راستی دوری از ادبیات رخداد است؟ بهرحال بازگشت به آن رخداد خوبی خواهد بود!

با آرزوی سالی به از این سالها...نه:که بهتر از این سالها.همیشه سرخوش باشید!
به امید خواندن دوباره اثرات ادبی فرانکولا

11:59 PM  
Anonymous lOrd Tennyson مي نويسد:

ای بابا. آخه چرا؟؟؟چرا حال ما رو می گیرید آقای یزدانجوی عزیز.
تلخ ترین قسمت این نوشته به نظر من اونجایی بود که نوشته بودید ترجمه ی ادبی رو می ذارید کنار. خب یک دلیلی هم می نوشتید برای خالی نبودن عریضه.
بعدش هم آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟:((
آدم خودش که حالش گرفته است انگار که هیچ چیز خاصی نیست و اصلا همینه که هست ولی من یکی اصلا نمی تونم این رو که حال دوروبریام گرفته باشه. نمی دونم چی کار می شه کرد . حداقلش همین بود که بیام بگم من با وجودتون خیلی حال می کنم و چیزایی که می نویسید و ترجمه می کنید و ویرایش و anything. خلاصه که thanks for being.
راجع به ترجمه ی ادبی هم یک تجدید نظری بکنید. آخه کی می تونست بهتر از شما صید قزل الا رو ترجمه کنه؟

5:39 PM  
Anonymous siahvash مي نويسد:

چند وقت پیش توی وبلاگم مطلبی راجب ترجمه نوشتم وسعی کردم به عنوان یه مخاطب غیر حرفه ایه فلسفه نیازم رو به تالیف به همه قلم بدستان بفهمونم.نمیدونم از اینکه میخواید کار ترجمه رو رها کنید خوشحال باشم یا نارحت.با این حال امیدوارم سالی پرکاری داشته باشید. معتقدم نسل من- 21 سالمه-به متفکرانی مثل شما که فاصله ی سنی چندانی با هم نداریم نیازمنده .سال خوبی داشته باشی .صد سال به از این سالها.

10:39 PM  
Anonymous Mohsen Hosseinian مي نويسد:

سلام. عرضی نیست جز تبریک سال نو و شروعی دوباره. سالی پربار و نیکو برایتان آرزومندم. یا علی

10:04 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

عید نو

دوستان و دشمنان !



بی اعتنا به ماه و فصل،

و سنت و مراسم،

طبیعت فرهنگ آدمی،

با جوانه ی اندیشه ای نو،

به آنی بهار می شود.



بهار رسیده است!

افکار را، از افسانه های کهنه ی باستان پرستانه،

این ابزار یهودیان برای ایجاد جدایی،

خانه تکانی کنیم،

به نوگزینی گمان و گمانه ها،

در سرشت و سرنوشت مردم ممتاز شرق میانه بپردازیم

کنده ی پوسیده ی باستان ستایی را،

که راه بند اتحاد ملی و منطقه ای

و طلب کار میراث دروغین از مسلمین است،

از پیش پای دانش تاریخ برداریم

و به ساقه ی بالنده ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»،

نور و نم برسانیم.



در جای این شادمانی ها، که همزمان با جشن پوریم،

فراهم کرده اند،

عزای امحاء کامل اجدادمان را،

در آن قتل عام پلید بگیریم

و اجازه ندهیم خون آن همه خردمند،

در توطئه ی سکوت و نیز صحنه آرایی آیینی و تاریخی

یهود ساخته، یکسره لوث شود.



شکوه شرق میانه ی کهن پیش از پوریم،

و وام آدمی به سعی ساکنان آن،

در نوگشایی دشوار جاده ی تمدن را باز گوییم

و بیان کنیم که آن مردم ممتاز،

در کشتار کین توزانه و کامل پوریم،

یکسره نابود شدند.



و از باز آفرینی سلیم اسلام،

پس از آن نسل کشی تمام،

همه جا، به کفایت و تکرار، روایت کنیم....



عید برملا شدن جنایات پوریم

و نوسازی بهارانه ی فرهنگ و هویت ملی،

بر دشمنان جعل و دروغ، مبارک باد!



+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه يکم فروردين 1385

Sahand

10:48 AM  
Anonymous yeki bud yeki nabud مي نويسد:

salam.in taraneh ra man ke nashnideam.khoshbehale bahar.ke hesi.esmi dashte.budeh.hanuz ham hast.bazia ham dige nemitunand bashand.hata agar bekhahand.nemitunand.esm nashodand.hes ham nashodand.hichi namund baraye inke taraneii ham beshavand.movafagh bashid!va baharetan hamishegi bad.

7:13 PM  
Anonymous Shideh Keshavarz Manesh مي نويسد:

I wouldn't announce it publically in my blog, that i am not going to write anymore, if i were you ! It's absolutely normal and common this feeling, and you are way too far from a commoner, like i know you, and i know quite very well! Every single artist or thinker or whatsoever, sooner or later has to get used to these desperate boring moments of artistic life, and obviously goes over it vaaaaarious times, you too, will.
But writing about it like a lifelong decision is too mcuh, and it's what i defintily do not support, and do not agree with...no way, you are starting to sound like a itchy-break-herated boy in adulescence !!!!!
Come to your senses, man !

2:20 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

هر کی روش ارسال فکس بوسیله اسکنر رو میدونه به من یه اطلاعی بده. بابا دارم میمیرم از بس که به این و اون التماس کردم
صفورا هنرمند
Safourahonar@Yahoo.com

8:45 AM  
Anonymous arash alaverdi مي نويسد:

سلام.چی جز سال نو مبارک.بلاخره ما هم دیگری بزرگ ایم .

10:23 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::