April 22, 2006

متن متناوب: افق انتظار در عرصه ی اینترنت

پیش از این که نوشته­ی کناری («فارسی برای تمام ایرانیان») را منتشر کنم نامه­یی به دوست عزیز، پرستو دوکوهکی، نوشتم و گفتم که، امیدوار ام این­گونه نباشد، اما اگر به هر دلیل این نوشته برای او برخورنده است بگوید تا اصلاح­اش کنم. یکی دو روز پیش، پرستو، مودبانه و مهربانانه، جواب­ام را داد. دل­خور نبود، اما تاکید کرده بود که هدف­اش جلب مخاطب جهانی و این حرف­ها نبوده و نیست. در جواب نوشتم قبول، اما نوشته­ی اخیر او بهانه­یی بوده برای این که من حرف کلی­تری را مطرح کنم. احترام به او انگیزه­یی شد که خود را ملزم به نوشتن این متن کنم. در این مجال، اول علت انتقاد خود از انگلیسی­نویسی برخی از دوستان و سپس انتقاد دیگرم از نحوه­ی فارسی­نویسی پرستو و برخی از دیگر دوستان را شرح می­دهم.
از انتقاد اول به­سرعت می­گذرم: همه­ی حرف من این است که، راجع به جایگاه خود و (کار)برد نوشته­ها­مان توهم نداشته باشیم. خوب یا بد، اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان وبلاگ­های ما را معمولن نویسندگان دیگر وبلاگ­ها و بعضن مخاطبان باحوصله­یی تشکیل می­دهند که از سر کنج­کاوی یا بی­کاری سری هم به این نوشته­ها می­زنند و آمار این مخاطبان در بهترین حالت اصلن در آن حدی نیست که با اهدافی چون تنویر افکار عمومی جهانیان یا تصحیح تصویر آن­ها از ایرانیان (که تلویحن در نوشته­ی دکتر امیرابراهیمی گرامی آمده بود) جور در آید. پس اگر قرار است قاطبه­ی مخاطبان وبلاگ انگلیسی ما را باز هم همین مخاطبان ایرانی و فارسی­دان تشکیل دهند (که بی­تعارف عملن هم این­گونه است)، چه نیازی به انگلیسی­نویسی هست و چرا باید با همزبانان خود زبان­بازی کنیم؟ اما اگر واقعن دنبال مخاطب بیش­تر و برد موثرتر می­گردیم آیا نوشتن به زبان ترکی و کردی برای هموطنان­مان بهتر و کارآمدتر نیست؟ وانگهی، وقتی می­گویم راجع به جایگاه خود توهم نداشته باشیم، در واقع ضمنن می­خواهم بگویم باید از خود بپرسیم آیا حرفی که می­­­زنیم در آن حدی هست، آن­قدر ارزش و اهمیت دارد، که انتظار جلب مخاطب (ایرانی و غیرایرانی) را داشته باشیم یا نه؟
بی این که بخواهم مباحثات درازدامن تعریف وبلاگ و مفهوم ابتذال در وبلاگستان را بیش از این مطول کنم، برای شروع بحث از انتقاد دوم­ام، ناگزیر ام گریزی به این مباحث بزنم. اول تعاریف ارائه­شده از وبلاگ را مروری اجمالی می­کنم. دیدگاه غالب این است که وبلاگ هیچ تعریف مشخصی ندارد و اینترنت در واقع عرصه­ی آنارشی است: ساده بگویم، من این طفره­روی را اصلن نمی­پسندم، و این که در میان انبوه مدافعان ساده­اندیش این دیدگاه، پویان عزیزم هم پیدا شود که بخواهد از اینترنت تاویلی هایپررمانتیک ارائه کند باز هم تغییری در دیدگاه من ایجاد نمی­کند (تنها می­توانم بگویم اینترنت برای او این­طور است، یا وانمود می­کند که این­طور است، و البته برای من هم بیش­تر آن چیزی است که همسخن یا به­قول خودش همخانه­ی او، میثم معترض، می­گوید). از این که بگذریم، در میان تعاریف دیگر من به سه تعریف اصلی برخورده­ام که تا حدودی نماینده­ی طیف گسترده­یی از تعاریف فرعی هم به نظر می­رسند: صاحب سیبستان وبلاگ را «کارخانه­ی مفهوم­سازی» می­نامد، سید خوابگرد آن را «روزنامه­ی شخصی» می­داند، و مجید زهری آن را «اسباب خودارضایی» خوانده است. به­شخصه، وبلاگ­نویسی خود را در برهه­هایی به هرسه­ی این تعاریف نزدیک دیده­ام، اما به گمان­ام تعریف خوابگردگونه، با رعایت یک تقلیل ضروری، بیش از همه با پدیده­ی وبلاگ مناسبت دارد. آن تقلیل از دید من ضروری چیست؟ این که وبلاگ، با هر شکل و شمایل و هر محتوایی که داشته باشد، یک رسانه (در مفهوم عام و عمومی آن، یعنی یک رسانه­ی همگانی) است. همین که مطلبی می­نویسیم و به دیگران (همگان) اجازه می­دهیم و حتا از آنان دعوت می­کنیم که مطلب ما را بخوانند برای اثبات رسانه بودن وبلاگ کافی است. به­گمان­ام، اگر همین تعریف کمینه­گرایانه را بپذیریم، دیگر بحثی در باب تعیین تکلیف نخواهد بود؛ آن­چه معقول می­ماند، و به­راستی مشروعیت دارد، فقط پیشنهاد و انتقاد است.
از دید من، وبلاگ لزومن و منحصرن رسانه­یی همسان روزنامه نیست، اما اگر یک رسانه باشد بی­شک بیش­ترین نزدیکی را با نشریات دارد، بیش­تر به دلیل تنوع کیفی و کمی هردو، و همچنین از این نظر که وبلاگ هم مانند نشریه در عرصه­ی عمومی عرضه و ارائه می­شود – پس همین­جا تصریح می­کنم که، تبلور حوزه­ی خصوصی در حوزه­ی عمومی از طریق وبلاگ­نویسی تنها یک توهم است، و تلاش برای تلفیق آن دو در این قالب هم بی­نتیجه: وبلاگ خواه­ ناخواه در «عرصه­ی عمومی» واقع می­شود و از جنس «رسانه­های همگانی» است. حال اگر این مقایسه را قدری دنبال کنیم، مفهوم «ابتذال» را هم صورت ساده­تری خواهیم داد: خیلی ساده خواهیم دید که در هر مملکتی هزاران روزنامه و مجله ممکن است منتشر شود که طبعن سطح کیفی متفاوتی دارند، طبعن همه­ی ما همه­ی آن­ها را نمی­خوانیم، بعضی­ها را به­دردنخور و مبتذل می­دانیم و بعضی­ دیگر را انتخاب می­کنیم. پس این که بخواهیم همه­ی این نشریات از سطح مورد انتظار ما برخوردار باشند نه معقول است و نه مشروع. با این حال، اگر از هفته­نامه­های زرد انتقاد نمی­کنیم که چرا مطالب مبتذل می­نویسند، حتمن در مورد نشریات مورد علاقه­ی خود حساسیت داریم و به آن­ها پیشنهاد می­دهیم و از آن­ها انتقاد می­کنیم، تا مبادا مبتذل شوند. همین­سان، این که بخواهیم همه­ی وبلاگ­نویسان بنا به تعریف ما از ابتذال به دور باشند نه در توان ما است نه در صلاحیت ما. ما فقط می­توانیم پیشنهادهایی بدهیم و به­وقت­اش از وبلاگ­های مورد علاقه­مان انتقاد کنیم.
این مقایسه را زیاده ادامه نمی­دهم. تعریف کمینه­گرایانه­یی که من مدافع آن ام بیش­تر هرمنوتیکی است تا پدیدارشناختی، متنی است نه ماهوی؛ پس پی­گیری آن مقایسه برای توجیه ادعای من تا همین حد کفایت می­کند – در مثل مناقشه نباشد، من «خوابگرد» را هرازگاهی می­خوانم به همان دلیل که «شرق» را هرازگاهی می­خوانم؛ «کتابچه» را با عطش می­خوانم به همان دلیل که «راه نو» را با عطش می­خواندم؛ «لولیان» را متفننانه می­خوانم به همان دلیل که «چلچراغ» را متفننانه می­خواندم؛ «سیبستان» را با حوصله می­خوانم به همان دلیل که «نگاه نو» را با حوصله می­خوانم؛ «هنوز» را همیشه می­خوانم به همان دلیل که «عصر آزادگان» را همیشه می­خواندم؛ «زن­نوشت» را با کنج­کاوی می­خوانم به همان دلیل که «زنان» را با کنج­کاوی می­خوانم؛ «الپر» و «نیک­آهنگ کوثر» را خیلی کم می­خوانم به همان دلیل که نشریات مشارکتی و دوم­خردادی را خیلی کم می­خوانم؛ «فرنگوپولیس» را فقط تیتروار می­خوانم به همان دلیل که «کیهان» را فقط تیتروار می­خوانم؛ و «دات» را هم دیگر نمی­خوانم به همان دلیل که «کتاب هفته» را دیگر نمی­خوانم ... هزاران وبلاگ دیگر هم هستند که، مثل هزاران نشریه (رسانه) ­ی دیگر، من آن­ها را نمی­خوانم (من مخاطب آن­ها نیستم).
نتیجه­یی که نهایتن می­گیرم این که، از دید من، هر وبلاگ، به­عنوان یک رسانه، یک متن رسانه­یی یا یک «متن متناوب» (متنی منقطع و با این حال مستمر) است. اگر در این مدعا محق باشم، بلافاصله باید این ادعای هرمنوتیکی را مطرح کنم که این متن متناوب هم مانند هر متنی برای خواننده­ یک «افق انتظار» می­سازد. یعنی که متون خوانندگان خود را تربیت می­کنند، توقعات آنان را تنظیم می­کنند، و چشم­داشت­های­شان را در یک بستر تاویلی پاسخ می­دهند. ساده­تر، هر متن این­چنینی به خواننده می­گوید که در چنین متنی چه می­تواند بیابد و چه نمی­تواند. باز هم ساده­تر، متن به مخاطب می­گوید که چه انتظاراتی از او می­تواند داشته باشد: «افق انتظار». اما در این تعبیر، «افق» هم به­هم­اندازه­ی «انتظار» اهمیت دارد: انتظار مورد نظر یک نقطه یا حتا یک سطح نیست، یک فضا است.
با این پشتوانه یا دست­کم پس­زمینه، به انتقاد دوم و انگیزه­ی اصلی­ام از نوشتن «فارسی برای تمام ایرانیان» بر می­گردم. از میان هزاران وبلاگی که در اینترنت هست، من نهایتن چند ده وبلاگ را انتخاب کرده­ام، آن­ها را در صورت امکان به­طور دائم پی­گیری می­کنم، و همان اندازه که در قبال وبلاگ خود احساس مسئولیت می­کنم به وبلاگ­های آن­ها هم حساس ام. تا این­جا مشکلی نیست. مشکل آن­جا است که برخی از این وبلاگ­های مورد علاقه­ی من «افق انتظار» ی را که در خواننده ایجاد کرده­اند، به­زعم من، جدی نمی­گیرند. چه­طور؟
در میان وبلاگ­های مورد علاقه­­، یا دقیق­تر بگویم مورد مطالعه­، ی من وبلاگ­هایی هستند که تکلیف من با آن­ها مشخص است، یعنی اگرچه نمی­دانم هربار که سراغ­شان می­روم با چه نوشته­یی مواجه خواهم شد، این را می­دانم که با چه نوع نوشته­یی مواجه خواهم شد. یعنی، آن­ها افق انتظار من خواننده را درست شکل داده و به­درستی هم رعایت می­کنند: «کتابچه»، «سیبستان»، و «خوابگرد» نمونه­های مثالی من در این دسته اند. مهم نیست که من چه­قدر با نوشته­هاشان موافق باشم (همچنان که سه مثال من یک طیف را نشان می­دهند: با اکثر نوشته­های «کتابچه» موافق ام، اغلب نوشته­های «سبیستان» را می­پسندم، و نوشته­های «خوابگرد» را بعضن منصفانه و بعضن متملقانه می­یابم)، مهم این است که آن­ها به­عنوان نویسنده به قراری که با من به­عنوان خواننده گذاشته­اند مقید می­مانند: به زبان ساده، هرسه از دید من نویسندگانی مسئولیت­پذیر اند، مسئولیت شکل­دهی به افق انتظار خواننده و رعایت این افق را می­پذیرند. «راز»، «هنوز»، «زاویه دید»، و «نفس دوم» هم، در عین سیالیت و تنوع بیش­تر نوشته­هاشان، در نظر من نمونه­های کاملن موفقی از تلفیق دغدغه­های حرفه­یی با علائق شخصی خود اند، با این­گونه وبلاگ­ها هم مشکلی از این نظر ندارم. مشکل من با دسته­ی سوم وبلاگ­ها است، وبلاگ­هایی که نمی­دانم چه نوع نوشته­هایی را می­شود آن­جا خواند و چه نوع نوشته­هایی را نه. به عبارت دیگر، نویسندگان این گروه از وبلاگ­ها یا قرار مشخصی با من خواننده ندارند یا به قرار خود وفادار نمی­مانند. به­شخصه، شفاهن و کتبن از نویسندگان وبلاگ­های «اگنس»، «روزمره»، و «از زندگی» این انتقاد را کرده­ام که تکلیف من با آن­ها روشن نیست، نمی­دانم قرارشان با من خواننده چیست: من به نوشته­های آن­ها علاقه­مند شده­ام، آن­چه برای­ام اهمیت دارد نوشته­های آن­ها است؛ این یعنی که، من متن­محور ام، من مولف­محور نیستم که هرچه یک نویسنده بنویسد بخوانم. بر این نکته­ی اخیر می­خواهم تاکید کنم، چون وبلاگ­نویسی پا گذاشتن به عرصه­ی عمومی است و عموم هم معمولن آدم­هایی نیستند که عاشق ما یا شیفته­ی شخصیت ما باشند که هرچه می­نویسیم برای­شان جالب باشد. به­گمان­ام سه دوستی که نام بردم هیچ­کدام استدلال مرا قبول ندارند، که حق هم دارند؛ اما من هم به­عنوان یک خواننده حق دارم تصمیم­ام را این­طور بگیرم که هرازگاهی در این وبلاگ­ها نوشته­ی قابل­توجهی برای من به چشم می­خورد، اما من نمی­توانم خواننده­ی پی­گیر آن­ها باشم، دقیقن به این دلیل که تکلیف من با آن­ها روشن نیست.
پیش از پرداختن به انتقاد مستقیم­ام از پرستو، این نکته را تصریح کنم که منظور من این مزخرف نیست که این­ها که نام بردم همه باید آن­چه را که من دوست دارم یا در آن سطحی که من می­پسندم یا درباره­ی موضوعاتی که من قبول دارم بنویسند (البته طبعن من هم معیار و موجبی برای نوشتن دارم و آن «ارزش» و «اهمیت» حرفی است که می­خواهم بزنم، اما می­دانم که این معیاری نسبی است و بعدتر از این نسبیت بحث می­کنم). منظور من این است که هر طور که می­نویسیم همان طور بنویسیم! مثال می­زنم. لیلی نیکونظر در «لولیان» می­نویسد، نوشته­های­اش ظاهرن اغلب عمیق نیست، ساده و گاه سطحی است، گاهی حتا لوس می­شود، ترکیبی از خاطره­نویسی­های سرخوشانه است با خاله­زنک­بازی­های بچگانه! با این همه صمیمیت و شیطنتی در نوشته­هاش هست که همان هم افق انتظار مرا می­سازد و بنابراین هرگاه که قصد خواندن ­کنم، با اطمینان بیش­تری به سراغ «لولیان» می­روم تا «اگنس» یا «از زندگی».
و اما «زن­نوشت»! انتقاد من از پرستو این است که چرا افق انتظار خواننده را (من خودم را می­گویم، دیگران هم نظر خودشان را دارند) رعایت نمی­کند، چرا در قبال من خواننده احساس مسئولیت نمی­کند؟ من سراغ «زن­نوشت» می­روم تا مطالبی در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، به­ویژه مسائل زنان، بخوانم و آن­وقت می­بینم نوشته «من با ماه رابطه دارم»! من از پرستو انتقاد می­کنم چون او این افق انتظار را برای من ساخته، اما در جایی که جای­اش نیست ساختارشکنی می­کند. من می­توانم از او انتقاد کنم که چرا این چیزهای مبتذل را این­جا می­نویسی و وقت مرا می­گیری؛ پرستو هم می­تواند جواب بدهد که «خب اگه ناراحتی، نخون» و آن­وقت من هم جواب خودش را به خودش بر می­گردانم: در پیوست مطلبی که در انتقاد از روزنامه­ی «شرق» نوشته، پرستو می­نویسد: «دوستی پيام گذاشته: "اگه ناراحتی، شرق را نخون!" من نوشته‌ام، اگر اين روزنامه به نمايندگی جريان نخبه‌ی کشور شناخته نمی‌شد، مشکلی نداشتم.» به همین منوال، اگر «زن­نوشت» نماینده­ی زنان نخبه، فعال، و فهیم کشور نبود من هم مشکلی نداشتم. و عین همین حرف را برای نویسندگان نازنین «اگنس» و «روزمره» و «از زندگی» تکرار می­کنم.
عجالتن ادعا کردم که در افق انتظار این­جانب از نوشته­های «زن­نوشت» اغتشاشی وجود دارد. در این­جا دو مساله مطرح است. اول این که چرا این اغتشاش چیز بدی است، و دوم آیا واقعن این اغتشاش وجود دارد یا نه. در مورد مساله­ی اول، من جوابی بهتر از آن­چه پیش­تر گفتم ندارم: به عنوان یک خواننده، من نه وقت خواندن همه­ی نوشته­های همگان را دارم نه حوصله­ی شنیدن همه­ی گفته­های یک نویسنده را. پس باید انتخاب کنم و اگر گزینه­ی منتخب من به چشم­داشتی که در من ایجاد کرده پابند نبود از او انتقاد کنم. با این همه، می­پذیرم که این فقط نظر شخص من است و حتمن هم هیچ دلیلی ندارد که دیگر خوانندگان با من همنظر باشند (همچنان که نظردهندگان «از زندگی» در مطلبی که دکتر احمدنیای عزیز در اشاره­ی مستقیم به انتقاد غیرمستقیم من نوشته بود، موضع مرا قوین محکوم کرده­اند!). فقط این را اضافه کنم که، همچنان که پیش­تر گفتم، درک من از «افق انتظار» یک نقطه یا یک سطح نیست، یک فضا است، و مشکل­­ام آن­جا است که روال نوشتار برخی از دوستان­ام با این فضاسازی مغایرت دارد، یعنی برخی یا بسیاری از نوشته­هاشان در این فضای خودساخته نمی­گنجد. مثال می­خواهید: ماتیز معروف پرستو!
مساله­ی دوم اثبات ادعای من در مبتذل بودن برخی نوشته­های «زن­نوشت» و در نتیجه اغتشاش­­آفرینی در افق انتظار من است. همچنان که در نوشته­های پیشین، و همین­جا در بالا، اشاره کردم معیار من در تشخیص ابتذال از غیرابتذال «ارزش» و «اهمیت» حرفی است که می­زنیم. اما به تاکید گفتم که این معیار البته نسبی است. از نظر من این مطلب که «من با ماه رابطه دارم» مبتذل است چون ارزش و اهمیتی برای من خواننده ندارد. اما این نظر من است؛ خوانندگانی دیگر در پای آخرین مطلب که او بخش نظردهی­اش باز بوده خلاف نظر مرا داده­اند. چاره چیست؟ اعتراف می­کنم که هیچ، الا این که بگویم این تصمیم­گیری در مورد این وضعیت نسبی فقط با امیدواری به صداقت اخلاقی نویسنده ممکن می­شود. من این نسبیت را فقط منوط به پاسخ نویسنده به افق انتظار خواننده­ی خود می­دانم. ساده­ بگویم، من فقط امیدوار ام نویسنده در قبال هر متن متناوبی که می­نویسد مسئولیت­پذیر و پاسخ­گو باشد، مخصوصن به پرسش­های خواننده­ی کم­حوصله و بهانه­گیری که در مقابل هر متن ما می­تواند بگوید، و در این گفته به­راستی محق می­نماید، که «خب که چه؟» یا حتا «به من چه؟» ما به عنوان نویسنده باید پاسخ­های قانع­کننده­یی برای مجاب کردن این خواننده، برای متقاعد کردن او به «ارزش» و «اهمیت» نوشته­ی خود، داشته باشیم – که اگر نداشته باشم، به­گمان­ام خواننده را نسبت به خود، در بهترین حالت، بدبین و، در بدترین حالت، بی­اعتماد می­کنیم. اما تشخیص این که چنین پاسخی داریم یا نداریم تنها بر عهده­ی ما و منوط به صداقت اخلاقی ما است. توی نویسنده می­نویسی « موبايلم چِت زده؛ مثل خودم»؛ من خواننده می­گویم «خب که چه؟ به من چه؟». می­دانم، این­ها پرسش­هایی است که، کلبی­مسلکانه که برخورد کنیم، در مورد هر نوشته­ی به­ظاهر باارزش و بااهمیتی، و طبعن و حتمن در مورد تمام نوشته­های خود من، هم می­شود مطرح کرد. با این همه، این نسبیت مانع تصمیم­گیری ما نخواهد شد. شهامت اعتمادآفرینی، اعتماد اخلاقی، داشته باشیم.
حرف آخر: من این شهامت را در پرستو دیده­ام که امروز این­طور از او انتقاد می­کنم و به ابتذال هرازگاهی­اش اعتراض دارم؛ این نوشته­ام هم به­گمان­ام گواهی باشد بر ارزش و اهمیتی که من در «زن­نوشت» می­یابم.
___________________________________________
توضیح تنبلانه: حوصله کنم، حتمن لینک وبلاگ­ها را هم ­می­گذارم!
توجیه جانب­دارانه: مثال­ها را از میان وبلاگ­هایی انتخاب کرده­ام که یا این اواخر بیش­تر به­روز بوده­اند و یا مناسبت مستقیم­تری با بحث من داشته­اند؛ حمل بر بی­اعتقادی یا بی­اعتنایی به نوشته­های دیگر دوستان نشود!

23 نظر:

Anonymous Blog News مي نويسد:

به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد

2:30 AM  
Anonymous مکابیز مي نويسد:

در مدت نسبتا کمی که من وبلاگ ها را می خوانم بحث از چیستی وبلاگ یکی از سوژه های اصلی وبلاگ نویسان بوده است . اول اینکه گمان می کنم ( و در بخش نظرات یک وبلاگ دیگر هم نوشتم ) که لازم نیست وبلاگ سردرون خودش فرو کند و بهتر است نگاه به بیرون داشته باشد. وبلاگ جوانتر از آن است که این سئوال پایانی (من چیستم )را از خودش بپرسد (متوجه پارادوکسیکال بودن این نظر هستم که خودم چرا دارم درباره ی وبلاگ حرف می زنم ) اما اگر سخن گفتن از وبلاگ نویسی نه تلاش برای تبیین ماهیت وبلاگ که نوعی ترسیم خواسته ها و امیدها و انتظارهای ما باشد(همان کاری که شما در این پست انجام داده اید )معتقدم که انتظار ما از وبلاگ باید "گفتگو" باشد . این فرصتی برای گفتگو باید باشدو نه رسانه ای دیگر ( به معنای کلاسیکش ) ...نوعی سمپوزیوم مجازی .از این جهت هر پستی ( حتی اگر چندان یک دست با سایر مطالب وبلاگ نباشد ) دعوتی به گفتگو است .اما پستهایی که پیامبرگونه یا بسیار شخصی ارسال می شوند ( نظیر همان نقل قولی که از زن نوشت آورده اید ) به دلیل اینکه جایی برای گفتگو باز نمی گذارند قابل نادیده گرفتن هستند . اما وبلاگ هایی نظیر مخلوق یا سولوژون و اخیرا جوجه اردک زشت علی رغم اینکه قابل پیش بینی نیستند اما قابل بحث اند . راه گفتگو را مسدود نمی کنند . آنقدر شخصی نیستند که عملا به خواننده بگویند "خفه شو و گوش کن و اگر نمی خواهی نخوان" ....بهرصورت این توقع من از وبلاگ نویسی ( و نه تعریفم از آن ) است . چون گمان می کنم موقعیت بی نظیری فراهم شده که ما بی که زنجیرهای اقتصادی و اجتماعی و جغرافیایی دست هایمان را ببندد با هم گفتگو کنیم .
درباره ی بخش انگلیسی وبلاگ ها انگار حرفی که توی گلوی من مانده بود را گفتید .کاملا موافقم .من نمی دانم یک وبلاگ نویس ایرانی چه حرفی برای دنیای انگلیسی زبان داشته باشد .این علاوه بر توهم جایگاه ناشی از نوعی عقده ی حقارت نسبت به زبان فارسی و ژست انگلیسی دانی است .

2:55 AM  
Anonymous farhadpoor مي نويسد:

مشکل اصلی از عرضه کنندگان است که برای تو آگهی می کنند که چه صفحاتی را بشناسی و آن ها رامدلی از چه تفکری بدانی. آن ها تو را هم به دام خودشان می کشند تا آرام آرام مبتذل شوی. اگر بگویی نه! مترودی. فراموش می شوی. این نتیجه ی تفکر اریژینال تو خواهد بود. 1984! می بینی که در سطحی از مجاز هم روی می دهد. تصور کن یک آلبوم موسیقی که در چارت قرار می گیرد. آن قدر شب و روز از طریق رسانه ها در گوش ات می نوازند که یک روز بیدار می شوی در حالی که داری زیر لب زمزمه اش می کنی. یعنی آن که مبتذل بود را از فرط تکرار، در مغز تو، ابتذال زدایی کردند! به همین سادگی تو وبلاگ موردنظر را سردسته ی زنان نخبه می دانی! یا آن یکی که عنوان نگاه انتقادی به فرهنگ و هنر دارد و از تنها چیزی که سراغ نمی گیرد فرهنگ و هنر است! خود تو آن قدر که این ابتذال را مبتذل کردند که فراموش کرده ای روز اول برای چه آمدی و حالا...

7:44 AM  
Anonymous saraس مي نويسد:

گاهي فكر مي‌كنم چطور مي شود اينقدر خوب توضيح واضحات داد! فكر كنم يكي از مهمترين خصوصيتهاي اين وبلاگ همين باشد: توضيح امور واضح به بهترين وجه، بدون درد و خونريزي!
از شوخي گذشته جالب بود. يك چيزي كه توي گلوي آدم خناق شده باشد با اين نوشته ها باز مي‌شود.

9:21 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

سلام
عالی بود
گرچه من نوشته های معترض و راز را بسیار دوست داشتم و هنگام خواندن گفتم آفرین! واقعا
در عین جحال این متن را متناقض با آنها نیافتم.بلکه اضافه کننده و تکمیل کننده یافتم.که شما به نوعی جنبه ی عمومی وبلاگ را بارز کردید درحالیکه آن دو نوشته از جانب"من"وبلاگ نویس نگاه کرده و لذتی که در گشت و گذار در وبلاگستان دست می دهد.که گرچه لباس پوشیده می شود و نقاب زده می شود.اما درونی تر است و نزدیک تر به خودهای مخاطبان:که انسان اول کلمه است بعد صورت
بهرحال
این مسئولیتی که وبلاگ نویس بعد از بدست آوردن مخاطب دارد را خیلی زیبا تحلیل کرده اید.این که نویسنده بعد از بدست آوردن طیف خاص مخاطبینش موظف است سطح نوشتنش را در سطح آنها-یا خود از پیش تعریف شده اش-نگه دارد
چرا که زمان مخاطب ارزش دارد و باید بتواند آگاهانه انتخاب کند که چه متنی را بخواند و چه متنی را نه.
یعنی دستگکم اینکه تعریف شده باشد قرار است وبلاگ شخصی باشد یا عمومی
که در هردو صورت مخاطب بداند دلش می خواهد در این لحظه کدامیک را انتخاب کند
درواقع مثل اصطلاح حسابداری"هزینه فرصت"است:این هست که من در این لحظه چه انتخابی را می کنم و چه برداشتی از آن دارم، بلکه این هم هست که بجای آن با انتخاب دیگری چه برداشتی از زمانم می کرده ام.

1:48 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

راستی انگلیسی نوشتن خیلی ساده می تواند تمرین مداومی باشد برای بالاتر بردن سطح زبان نویسنده و یاد گرفتن از تصحیحات تمرینی که مخاطبین-و درنتیجه منتقدینی-خواهد داشت
و البته آموختن لغات جدیدی که برای نوشتن هرچیزی ناگزیر با دانستنش می شود
این خیلی خوب است که یک روزنامه نگار سطح خود راارتقا بدهد و در آینده بتواند با زیان دیگری هم به قدرت زبان مادری اش بنویسد.یعنی فکر می کنم از هر وسیله ای برای یاد گرفتن می شود بهره برد و وقتی اینترنت هست چرا که نه

1:54 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

آیا حرفی که می­­­زنیم در آن حدی هست، آن­قدر ارزش و اهمیت دارد، که انتظار جلب مخاطب (ایرانی و غیرایرانی) را داشته باشیم یا نه؟
این سوال خیلی خوبی بود:بخصوص برای پاسخ به "که چی"خودمان
اینترنت در واقع عرصه­ی آنارشی است
عرصه ی آزادی بیان هست(تاحدی)اما آنارشی نیست.چرا که بهرحال قواعد خاص خودش را دارد و قوانین دست و پاگیر خودش را.گرچه این همردیف بودن درواقع وجود ندارد.چرا که امکانات می تواند یکسان باشد اما عرضه هرگز یکسان نخواهد بود و در نتیجه ارزش گذاری همچنان وجود خواهد داشت:درواقع فقط معیارهایش فرق می کند
راستی چر به مساله ی بسیار تعیین کننده ی نیاز به ارتباط اشاره نشده درین سه مورد؟
من فکر می کنم این موضوع حتی از آن سه موضوع هم پررنگ تر است.آدمهایی مثل من که فرصت وحال و حوصله و علاقه ی حضور در جمعیت های واقعی! را ندارند نیاز به ارتباط با انسانهای دیگر را در همین دنیای مجازی رفع می کنند و یا جمعیت بزرگی از وبلاگ نویسها که از نوجوانها شروع می شوند و وبلاگهای شخصی و کامنتهای مسنجری دارند به دلیل کمبود فضای ارتباطی در جامعه به این فضا روی می آورند.
حتی همین وبلاگهایی که اشاره کردید هم با هیچ رسانه ی دیگری نمی توانستند حرفهای-مهم یا نامهم-خودرا به این طیف مخاطبین برسانند.شما هم اگر رسانه مناسب تر و پر مخاطب تری در اخحتیارتان بود مقالاتتان را به حراج نمی گذاشتید
بهرحال
به نظر من این موضوع کم اهمیتی نیست: رفع بک نیاز بدیهی انسانی با در دسترس ترین وسیله

2:04 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

تبلور حوزه­ی خصوصی در حوزه­ی عمومی از طریق وبلاگ­نویسی تنها یک توهم است، و تلاش برای تلفیق آن دو در این قالب هم بی­نتیجه: وبلاگ خواه­ ناخواه در «عرصه­ی عمومی» واقع می­شود و از جنس «رسانه­های همگانی» است.
/
اگر از هفته­نامه­های زرد انتقاد نمی­کنیم که چرا مطالب مبتذل می­نویسند، حتمن در مورد نشریات مورد علاقه­ی خود حساسیت داریم و به آن­ها پیشنهاد می­دهیم و از آن­ها انتقاد می­کنیم، تا مبادا مبتذل شوند.
/
این متن متناوب هم مانند هر متنی برای خواننده­ یک «افق انتظار» می­سازد. یعنی که متون خوانندگان خود را تربیت می­کنند، توقعات آنان را تنظیم می­کنند، و چشم­داشت­های­شان را در یک بستر تاویلی پاسخ می­دهند.
/
برخی از این وبلاگ­های مورد علاقه­ی من «افق انتظار» ی را که در خواننده ایجاد کرده­اند، به­زعم من، جدی نمی­گیرند.
/
آن­ها به­عنوان نویسنده به قراری که با من به­عنوان خواننده گذاشته­اند مقید می­مانند: به زبان ساده، هرسه از دید من نویسندگانی مسئولیت­پذیر اند، مسئولیت شکل­دهی به افق انتظار خواننده و رعایت این افق را می­پذیرند
/
من سراغ «زن­نوشت» می­روم تا مطالبی در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، به­ویژه مسائل زنان، بخوانم و آن­وقت می­بینم نوشته «من با ماه رابطه دارم»! من از پرستو انتقاد می­کنم چون او این افق انتظار را برای من ساخته، اما در جایی که جای­اش نیست ساختارشکنی می­کند. من می­توانم از او انتقاد کنم که چرا این چیزهای مبتذل را این­جا می­نویسی و وقت مرا می­گیری؛
/
ما به عنوان نویسنده باید پاسخ­های قانع­کننده­یی برای مجاب کردن این خواننده، برای متقاعد کردن او به «ارزش» و «اهمیت» نوشته­ی خود، داشته باشیم – که اگر نداشته باشم، به­گمان­ام خواننده را نسبت به خود، در بهترین حالت، بدبین و، در بدترین حالت، بی­اعتماد می­کنیم
/
این سطرها درخشان بود! مرسی
سرخوشانه زی

2:13 PM  
Anonymous نیا مي نويسد:

به ساسان

نوشته های ما همان گونه که خود نیز

به گفته ای اگر چه گفتارند اما به گونه ای خاص نوشتارند . در واقع فکر می کنم اینترنت این دوگانه گی گفتار و نوشتار رابر هم زده است .
بگذریم ازاین اما باور کن آهنگم به هیچ رو در ویترین گذاری مخاطبم نیست یک دلیلش این است که من نوستالژی حرف زدن دارم و دوم این که نیازم به روشن شدن است که باعث این کار می شود ! به همین دلیل از این که اشتباه بودن اندیشه هایم مایه ی «ابروریزی» ام باشد واهمه ای ندارم !
نمی دانم ولی فکر می کنم این موجودیت مونتاژی من بیشتر از هر چیز دیگر نیاز به پیوسته به هم ریختن و دوباره سر هم بندی شدن دارد . ما اسمش را گذاشته ایم .
نقد - یا ارزابی . اما اگر دقت کرده باشی متن ها من همه برای دیگران است . در واقع آن چه را که باید در گوشه و پستو بیان شود را من در صحنه بیان می کنم این مانع از ان می شود که فکر کنم بسیار می دانم چون می دانم کسی هست که مرا ببیند و ارزیابی کند . در واقع نمی خواهم تمامیت نگر باشم . من حاشیه را مرکز بدل می کنم و به آن چه حاشیه است نیز نیروی خودش را می بخشم یعنی می گذارم از خودش دفاع کند و این به نظرم مانع از در گوشه ماندن و گندیدن آن می شود . می خواهم از این اپیدمی همه گیر که در میان ما رایج است و ان اعتقاد به بسیار دانی مان است دوری کنم . از طرفی آن چه که در حاشیه است وقتی به میدان می آید و خودش رابیان می کند کم کم می بالد و نیرو می گیرد تو که در باره ی اقلیت ها می نویسی این را البته بهتر از من می دانی .
با این همه اجابت می کنم واز این به بعد کامنت های ت را منتقل نمی کنم .
ولی به شرطی !!!( دوستانه ) و آن که در باب مفهوم «بازی» نیز برایم توضیح دهی چه می دانم این تنها مربوط به سویه ی اندیشه گی گفته های تو نیست بل در بست با جریان های اندیشه گی معاصر نیز هست مثلا من درباره ی دریدا و دلوز و برخی دیگر از پست مدرن ها و پساساختار گرایان شنیده ام که گونه ای سبکسری و شوخی و بازی در نوشته هایشان هست اما من همیشه در گفته های ایشان گونه ای جدیت دیده ام که با سبکسرانه گی نسبتی ندارد . در واقع احساس می کنم که کسی مانند دلوز یک فیلسوف به مفهوم دقیق کلمه است با یک جدیت فیلسوف وار حتا در نیچه هم با وجود آن همه طنز پردازی و خدنگ اندازی هایش من یک فیلسوف کاملا جدی می بینم .
مرسی

4:19 PM  
Anonymous نیا مي نويسد:

آقي يزدانجو واقعا متاسفم كه كامنتم از اين جا سر دراورد وقتي كه جند تا پنجره باهم باز مي كني گاه از اين اتفاقات مي افتد به هر حال متاسفم
باز هخم معذرت مي خواهم

4:21 PM  
Anonymous Parastoo مي نويسد:

ممنونم پیام جان. دارم فکر می‌کنم به حرف‌هايت. خيلی خوشحال شدم که اين‌ها را نوشتی، بعد از آن نوشته‌ی طنز که فکرم را مشغول نکرده بود. چند جمله‌ای نوشته‌ام در وبلاگ که البته واکنشی است و بيشتر برای لينک دادن به نوشته‌ات و شايد جلب ابراز نظرهای مفيد. تا ببينم نتيجه‌ی افکار مشعشعانه‌ام! چه می‌شود. باز هم ممنون.

5:50 PM  
Anonymous ساسان . م . ک . عاصی مي نويسد:

نگاه بسیار جذابی‌ست و "افق انتظار" خواننده در عرصه‌ی اینترنت هم ایده‌ی فوق‌العاده‌ئی. دست‌مریزاد. از خواندنش لذت بردم و سپاسگزارم.
البته متاسفانه آن متون مورد اشاره‌ی راز و معترض را نخوانده‌ام (و بسیار کنجکاو شدم که پیدا کنم و بخوانم‌شان) اما به‌هر حال راستش، شخصا به نوعی با این آنارشیک بودن وبلاگ موافقم و هم‌زمان با تعریف تقلیل‌یافته‌ی شما از روزنامه‌‌ی خوابگردی، یعنی نشریه‌وار بودن وبلاگ. راستش همه‌ی اینها را می‌توانم در نوعی کتاب (که شاید بشود گفت در زیر شاخه‌ی ادبیات پست‌مدرن می‌تواند قرار بگیرد) شاید بتوانم جمع کنم: وبلاگ به مثابه‌ی کتابی "باز" که "دارد" نوشته می‌شود و پایان هم نمی‌گیرد (مگر با حذف شدن کاملش از عرصه‌ی اینترنت)
مثلا در همان ادبیات: من به عنوان خواننده‌ی آثار کالوینو، هنوز نمی‌دانم اگر اثری دیگر از او ترجمه شود قرار است چه بلائی سرم بیاید! با مقالات نشانه‌شناسانه‌ی جذاب مثل آنچه در شهرهای نامرئی بود روبرو می‌شوم یا داستان‌های جنائی در اگر شبی... یا اصلا یک داستان شبه‌رمانتیک نوگرایانه مثل بارون درخت نشین!
با این‌حال کالوینو "افق انتظاری" که در من خواننده ساخته را رعایت می‌کند: من: 1ـ می‌دانم که نمی‌شود کالوینو را پیش‌بینی کرد. 2 ـ با این‌حال می‌دانم که کالیونو در تمام آثارش اصولی را رعایت می‌کند (اعتراف می‌کنم سخت است این اصول را دسته‌بندی کردن. مثلا باز درباره‌ی کالوینو، تقریبا می‌دانم همیشه ریزبین است، همیشه سرشار از استعاره و تمثیل است و نکات دیگری که دقیق‌ترند و انصافا نمی‌شود در چند خط توضیح داد) و به‌طور کل می‌دانم که موقع کالوینو خواندن، بی‌شک ونه‌گات نمی‌خوانم!
افق انتظار من از یک نویسنده، می‌تواند غافلگیرانه بودن متون او هم باشد. در مرحله‌ی بعد، می‌رسم به جائی که خودِ نویسنده هم برایم اهمیت پیدا می‌کند؛ آنچه نویسنده در ذهن دارد: ذهن نویسنده و روش برخورد نویسنده برای من ِ خواننده جذابیت پیدا می‌کند. و شاید بتوانم آن‌قدر پیش بروم که بگویم روش زندگی ِ نوشتاری نویسنده برای من جالب می‌شود و هر اتفاقی می‌تواند برای من جالب بشود (مثلا برای من خواندن ِ "فارسي براي تمام ايرانيان" یک غافلگیری داشت. این نوع طنز را تا به حال در اینجا ندیده بودم (و البته باید بگویم بنابر موضوعی که به آن پرداخته بودید، روش زیرکانه‌ئی هم بود: زبانی کاملا متفاوت با زبان مرسوم این وبلاگ داشت و طنز و زبانش من ِ خواننده را غافلگیر کرد).

به‌هرحال (باز به اول یادداشتم برمی‌گردم) وسوسه‌ی دیدن وبلاگ، به صورت یک کتاب "باز"، یک متن ِ بزرگ‌شونده و متن ِ زنده، برایم وسوسه‌ی جذابی است. و البته اعتراف می‌کنم که نمی‌شود همه‌ی وبلاگ‌ها را این‌طور دید و شخصا تعداد کاملا معدودی وبلاگ می‌شناسم که این‌طور می‌نویسند و وبلاگ‌شان یک متن ِ باز است که هر اتفاقی در آن بیافتد، برایم جذاب و قابل پذیرش است. (و همان‌طور که در ذهنم به مثلا کالوینو یا ونه‌گات یا بارتلمی، اعتراض نمی‌کنم که "قرار نبود این بازی را سر ِ من در بیاوری" و از هر بازی و حرکتِ پیش‌آمده، ذوق‌زده و با هیجان استقبال می‌کنم و حیرت‌زده به تحسین آن نویسنده می‌پردازم که چنین غافلگیری‌ئی را پدید آورده، در برابر این وبلاگ‌ها به وجد می‌آیم). به‌هرحال باز اعتراف می‌کنم این نوع ِ نگاه نمی‌تواند تعریفی عام به دست دهد و در آخر باز برمی‌گردم به همان تعریف نشریه به عنوان تعریفی همه‌گیرتر.
اما در همان نشریه هم فکر کنم، می‌شود افق انتظاری آنارشیستی پدید آورد. با این‌حال آنارشی‌گری هم قوانین خودش را دارد!
زیاده‌گوئی نکنم... آن سوال "که چه؟" سوال فوق‌العاده‌ای است و دقیقا می‌تواند در برابر هر متنی قد علم کند و همان‌طور که گفته‌اید مسئولیت‌پذیری نویسنده نسبت به متنش در این میان بی‌شک خیلی مهم است. من دوست دارم در وبلاگی که بر سردرش نوشته شده "فلسفه؛ و دیگر و هیچ!!!" مبتذل‌ترین جوک روز را بنویسم، و من اگر مسئول کارم باشم، موظفم به سوال "که چه‌؟"ی خواننده‌ئی که آمده فقط درباره‌ی این فلسفه‌ی دیگر هیچ! ِ من بخواند و احساس می‌کند این‌بار به کاهدان وارد شده پاسخی بدهم؛ حتی اگر شده بنشینم و ربطی بین آن جوک و آراء فلسفی پیشین پیدا کنم!
به‌هرحال و به‌طور کل، کاملا با این مسئولیت نویسنده در قبال مخاطبانش موافقم و در ساده‌ترین حالت، در صورت رعایت نکردن این مسئولیت، مسئولیت عواقب اینکه نویسنده‌ئی خواننده‌هایش را از دست بدهد هم با خودش است (مسئله رنجاندن خواننده‌ها و زمانی که هزینه کرده‌اند برای خواندن، تازه خودش مسئولیتی دیگر است، باز هم مربوط به همان نویسنده). (و وقتی خوانندگانم را از دست دادم، دیگر نوشتن چه کار عبثی می‌شود؛ چرا که کاملا با مسئله‌ی "نیاز به ارتباط" هم که نقطه الف گرامی گفته‌اند موافقم).
(پ.ن کمی پیش از فرستادن کامنت!: ظاهرا خودم پیش از آنکه بفهمم، خیلی زود گرفتار یکی از نتایج آنارشی وبلاگی شدم!!!)

ممنون آقای یزدانجوی عزیز. لذت بردم و آموختم از این متن.
و بسیار سپاسگزارتان هستم بابت لینک. :) لطف کردید.
سرخوش و پیروز باشید.

7:15 PM  
Blogger Ù¾Ø§Ú© کن مي نويسد:

http://www.packon.blogspot.com
هر وقت دلم بخواد نوشته های من

9:56 PM  
Blogger noufe مي نويسد:

This comment has been removed by a blog administrator.

12:42 AM  
Anonymous آزاده مي نويسد:

من هم يه چيزكي نوشتم. حوصله داشتي بخون. مرسي به خاطر توجهت .

12:44 AM  
Blogger noufe مي نويسد:

با درود، من اغلب این تارنماهایی را که نام بردید نمی‌شناسم، اما به طور کلی به نظرم می‌آید که بسیاری از تارنمانویسان، بیشتر در همان حیطه‌ی گفتار شفاهی درجا زده‌اند و به تحول نوشتاری نرسیده‌اند. یعنی همانگونه می‌نویسند که برای دوستانشان حرف می‌زنند و نه آنگونه که در شأن متن نوشتاری باشد. چراکه نوشتار پیش‌زمینه‌های خود را می‌‌خواهد. آگاهی، مطالعه و نیز انسجام اندیشه‌ای که در نوشتار تبلور می‌یابد.

12:52 AM  
Anonymous امير قاضي پور - الهام ملك پور مي نويسد:

يك سالگي نشريه ادبي دومينو ... همراه با انتشار «مانيفست شماره دو شعر» و شعرها و مقالات ديگرhttp://www.domino.blogfa.com

11:19 AM  
Anonymous شاه رخ مي نويسد:

متنتان با موفقیت مطالعه گشت / متن کناری البته / و نکته ای که به ذهن این حقیر رسید این که طبیعی است آقا وقتی جناب مستطاب به عربی خطبه می خوانند ما چرا بریتانیایی نکنیم ببخشید ننویسیم ؟

4:51 PM  
Anonymous شاعران مستقل ایران مي نويسد:

شش شب جشن شعر ن فارسی نشست شاعران مستقل ایران در نمایشگاه کتاب تهران جهت کسب اطلاع بیشتر با شماره۰۹۱۶۳۳۳۹۰۱۱ تماس بگیرید

2:26 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

جون مادرت كم قمپوز روشنفكري دربيار.

4:53 PM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

سلام.راستش من هم چیزی از این استدلال نفهمیدم:اینکه با آن جمله کذایی مطمئن شدید که هیچکس به قدر زنها از زنها بیزار نیست؟؟؟
یعنی همه از زنها بیزارند اما نه اینقدر!!!؟
یا اینکه این جمله اثری در مایه های برآمدن از پس زنهاداشت؟
و راستی در این بحث کدام زن از پس کدام زن برآمده بود؟
چقدر مساله پیچیده است
یا من چقدر خنگم؟
...
بله بحث جالبی شده است.خوب است کمی بیشتر تحلیل شود.لطفا فاکتور مهم ارتباط را هم در نظر بگیرید.چون نوشته می شود تا خوانده شود
...
من برای زن نوشت هم کامنمت گذاشته بودم-که البته تایید نشد!- که افق انتظار را بیان نویسنده و نوع نگرش او به موضوع است که می سازد و نه موضوعی که از آن صحبت می کند: یعنی آنچه گفته می شود مهم نیست بلکه چگونگی گفتن آن مهم است.یعنی یک فرقی باید بین یک نویسنده و یک روزنامه نگار در بیان احساسات شخصی و حتی دغدغه های پیش پا افتاده معمولیش با افراد دیگر باشد
بهرحال.این هم ایده ای است
...
ممنون برای نوشته های ارزشمند
همیشه سرخوش باشید

12:21 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

البته زن نوشت کامنت من را تایید کرده بود.سوء تفاهم نشود
:0
سرخوشانه زی!

12:35 AM  
Blogger Ù…هدی مي نويسد:

پیام، مفهوم «افق انتظار» مفهوم جالبی است. این را قبول دارم که آدم باید به خواننده‌اش احترام بگذارد و مطالب بی‌ربط که در آنها حرفی برای گفتن ندارد ننویسد. اما از آنطرف آن نوشته‌های بی‌ربط با نویسنده بیشتر می‌شوند. مثلا من منتقد فیلم نیستم ولی اگر در مورد فیلمهایی که دوست دارم یا می‌بینم بنویسم، خواننده‌هایم بهتر می‌فهمند که من علایقم چیست و دیدگاهم چیست.

9:09 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::