February 13, 2005

(2) ماجراهای ریچارد براتیگان

*پروژه­ی برق­رسانی روستایی

چند روز پیش داشتم سعی می­کردم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شکل هیچ دختری که من تا به حال دیده­ام نیستی
نمی­توانستم بگویم "خب، اون عینهو جین فوندا است، جز این که موهاش رو قرمز کرده، دهن­اش یه جور دیگه است و البته ستاره­ی سینما هم نیست ..." نمی­تواستم بگویم، چون تو اصلا" شکل جین فوندا نیستی
دست آخر، چاره­ی کار را در این دیدم که تو را به فیلمی تشبیه کنم که وقتی بچه بودم در تاکومای واشنگتن دیده بودم. گمان­ام سال 1941 یا 42 دیدم­اش، یک­جایی همان طرف­ها. فکر کنم هفت سال­ام بود، یا هشت سال، یا شش سال
فیلمی بود راجع به برق­رسانی روستایی، یک­جور فیلم اخلاقی کاملا" مطابق با معیارهای برنامه­ی "رویکرد جدید" دهه­ی سی بود که برای بچه­ها نمایش می­دادند. فیلم راجع به کشاورزهایی بود که در یک منطقه­ی بدون برق زندگی می­کردند. شب­ها برای دیدن دور و بر، برای دوخت و دوز و برای مطالعه مجبور بودند از فانوس استفاده کنند، هیچ جور وسیله یی مثل نان­برشته­کن یا ماشین لباس­شویی نداشتند، و نمی­توانستند رادیو گوش کنند. سدی ساختند با مولدهای بزرگ برق، تیرهای برق را سرتاسر منطقه کار گذاشتند و مزرعه­ها و مرتع­ها را سیم­کشی کردند
این کار یک­ جلوه­ی حماسی باورنکردنی داشت که صاف و ساده از کار گذاشتن تیرها برای هدایت مسیر سیم­ها ناشی می­شد. تیرها هم قدیمی به نظر می­رسیدند و هم امروزی
بعد توی فیلم، برق به شکل یک خدای جوان یونانی ظاهر شد که سراغ کشاورزه می­رفت تا برای همیشه از ظلمات زندگی خلاص­اش کند. ناگهان، با تشریفات تمام، با زدن یک کلید، کشاورزه صاحب لامپ می­شد تا وقتی گاوهاش را سر صبح­های تاریک زمستان می­دوشید دور و بر را ببیند. خانواده­ی کشاورزه حالا رادیو گوش می­کردند و یک نان­برشته­کن داشتند و یک عالم چراغ پرنور تا لباس بدوزند و روزنامه بخوانند
واقعا" فیلم معرکه یی بود و طوری هیجان­زده­ام می­کرد که انگار دارم "سرود ملی آمریکا" را گوش می­کنم، یا عکس های رئیس جمهور روزولت را می­بینم، یا صداش را از رادیو می­شنوم، رئیس جمهور ایالات متحده
دل­ام می­خواست برق به همه­جای دنیا برسد. دل­ام می­خواست همه­ی کشاورزهای دنیا بتوانند صدای رئیس جمهور روزولت را از رادیو بشنوند
و تو به نظر من این شکلی هستی

از مجموعه داستان انتقام چمن*

Labels: ,

7 نظر:

Blogger M مي نويسد:

یک توضیح کوچولو درباره این مجموعه؟

9:12 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

انتقام چمن اسم یکی از دو مجموعه داستان های ریچارد براتیگان، نویسنده ی پسامدرن آمریکایی است، از عمر کتاب سه چهار دهه یی می گذرد اما هنوز هم به گمان ام حرف های تازه یی دارد

9:29 PM  
Anonymous vaghef مي نويسد:

سلام؛نوشته ها و ترجمه هايت زيبايند.(اگرچه چندان علاقه اي به پست مدرنيسم ندارم!)از خواندن پاسخت به كارخانه تسليحاتي فرهادپور-مهرگان لذت بردم.

7:09 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

این هم از کشف پیام .
بعد میگه ، مراد فرهاد پور اینا آلن بدیو یا آلن بادیو رو کشف کردن .
ای ول ، حالا تو براتیگان رو کشف کردی .
پیام خدا وکیلی برو ، ترجمه اراده به دانستن از نیکو سرخوش و جهاندیده یا تاریخ جنون فاطمه ولیانی رو بخون . تو رو خدا اگه فارسی شو نخوندین ، بخون . حالا بیا و با ترجمه خودت مقایسه کن . اون وقت دیگه حق نداری از تروریسم مراد فرهاد پور حرف بزنی
پیام من برای خودت میگم خودم هم مترجم هستم ، که البته تا الا دو تا کتاب ترجمه کرده ام . ولی با مقایسه با ترجمه داریوش آشوری ،باید خیلی تلاش کنم . ، تا کارم بهتر بشه
باور کن هدف تخریب ندارم ، ولی خودت برو بودریار رو فراموش کم رو بخون ، واقعا" بد ترجمه شده . من مصاحبه لوترنژه رو خوندم و با فارسی چک کردم ، بعضی واژه ها رو عینا" ترجمه کردی درحالی که به مفهوم توجه نشده . شرمنده عزیزم

11:25 AM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

من براتیگان را کشف کرده ام؟

11:35 PM  
Anonymous ایلا محسنی مي نويسد:

آقای یزدانجوی عزیز. فرانکولا یک کتاب منحصر به فرد و درخشان است و مثل هر منحصر به فرد دیگری مدتی طول میکشد تا ... در مورد کامنت دوست بالایی هم من رابطه ترجمه شما از براتیگان و کتاب خانم سرخوش و آقای جهاندیده را نمی فهمم. جرا این کامنت گذار محترم با اسم و مشخصات به شما پند و اندرز نداده تا شایدما هم بهتر متوجه ناگفته های فرامتنی کامنت او بشویم؟

2:11 AM  
Blogger Ú©ØªØ§ÛŒÙˆÙ† مي نويسد:

سلام...چه همه وبلاگتان پر و خواندنیست.نمیدانم چراحس میکنم باید تشکر کنم از اینکه میان آدم های این سر زمین نفس میکشید. دارم فرنکولای تان را هم می خوانم.مثل همیشه پرکار و پر انرژی باشید.

11:56 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::