February 21, 2005

(3) ماجراهای ریچارد براتیگان

*باد توی زمین

این ­نویسنده­ی ژاپنی را سال­ها تحسین کرده­ام، و حالا یک نفر به خواهش من ترتیب ملاقات دونفره­ی ما را داده. داریم توی رستورانی توی توکیو شام می­خوریم. ناگهان، نویسنده دست می­کند توی کیف­اش، یک عینک ایمنی در می­آورد و به چشم می­زند
حالا: دوتایی روبه­روی هم نشسته­ایم و او دارد عینک ایمنی را به چشم می­زند. آدم­های توی رستوران زل زده­اند به ما. من طوری رفتار می­کنم که انگار کاملا" طبیعی است آدم توی رستوران عینک ایمنی بزند، اما خیلی خون­سرد دارم فکر می­کنم، و یک فکر واحدم متوجه او است: لطف کن اون عینک ایمنی لعنتی رو از چش­ات بردار
یک کلمه هم راجع به این که آن عینک ایمنی را به چشم زده نمی­گویم. رنگ رخساره­ خبر از سر ضمیرم نمی­دهد. من او را خیلی تحسین می­کنم. دل­ام نمی­خواهد سر شام آن عینک ایمنی را به چشم داشته باشد. همچنان آن فکر واحدم متوجه او است. شاید سه دقیقه می­گذرد و بعد ناگهان، به همان ناگهانی که عینک ایمنی را به چشم زده بود، آن را از چشم بر می­دارد و بر می­گرداند توی کیف ... درست و حسابی
بعد درباره­ی زلزله­ی بزرگی حرف می­زند که چند روز پیش توی توکیو رخ داد. می­گوید پسری دارد که کندذهن است و داشته سعی می­کرده برای پسر توضیح بدهد ز­لزله چیست، تا پسرک بفهمد و دیگر نترسد، اما نتوانسته راهی برای این کار پیدا کند
"می­پرسم: "اون می­فهمه باد چیه؟
"آره"
"به­اش بگو ز­لزله بادی ئه که تو زمین می­پیچه"
نویسنده­ی ژاپنی از این ایده خوش­اش می­آید
من او را خیلی تحسین می­کنم
خوش­حال ام که عینک ایمنی­اش را برداشته

از مجموعه داستان قطار سریع­ السیر توکیو- مونتانا*

Labels: ,

7 نظر:

Blogger ali akbar مي نويسد:

سلام استاد . كار خوبي را شروع كردي . ممنون . اي كاش سري هم به ما فقير فقرا مي زدي . پايدار باشي

2:42 AM  
Anonymous مجتبا مي نويسد:

پيام جان خيلی حال کردم با اين ترجمه داستانهات. براتيگان عاليه! ادامه بده

1:24 PM  
Anonymous سارا مي نويسد:

خسته نباشین آقای یزدانجو. این داستان رو دیشب خوندم و بعدشم که دوباره زلزله اومد! عجیب نیست؟ انگار ما هم زلزله رو واسه بعضی از این آقایون باید همینطوری توضیح بدیم تا حالیشون بشه؟

1:58 PM  
Anonymous پرهام مي نويسد:

جناب یزدانجو ممنون بخاطر این ترجمه ها. من یک نکته ای در ذهنم بود که البته ربطی به این داستان ندارد، مربوط به داستان قبلی براتیگان (پروژه برق رسانی روستایی) است. نمی دانم می دانید یا نه، دو سه هفته قبل در ویژه نامه پنج شنبه های روزنامه شرق ترجمه دیگری هم از این داستان چاپ شده بود به قلم آقایی به اسم مهدی نوید، که خیلی جاهاش با ترجمه شما فرق داشت. به نظر من که ترجمه اش خیلی خنده دار بود! تا نظر جنابعالی چه باشد!

7:50 PM  
Anonymous پرهام مي نويسد:

ببخشید که من دائم حرفم نیمه کاره می ماند! می خواستم خواهش کنم از نویسندگان دیگر هم اگر صلاح می دانید برایمان ترجمه کنید. ارادتمند شما

7:54 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

thanks alot

9:23 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

سلام آقای یزدانجو
من نوشین از بچه های وانکا و مسئول فنی سایت وانکا هستم و از اینکه از وبلاگمون بازدید کردید ممنونم. قراره به زودی وبلاگ ما تبدیل به یک نشریه الکترونیکی بشه که خوشحال می شم اگه بازهم بهمون سر بزنید و ما رو از نظریات خودتون باخبر کنید.درضمن خسته نباشید.چند وقتیه که تقریبا هرروز به وبلاگ شما سر می زنم . موفق باشید

10:19 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::