March 03, 2005

فاشیسم فکری

چندی پیش، محمد میرزاخانی در وبلاگ­اش مقایسه یی تطبیقی بین سه ترجمه­ی من، مراد فرهادپور، و شادروان صفیه روحی از جستار مشهور رولان بارت، از اثر به متن، انجام داد (بخش اول، بخش دوم)؛ 23 مورد از این متن و ترجمه­های مذکور را بررسی کرده و به اظهارنظرهای کوتاهی در هر مورد بسنده کرد. قصد من انجام کاری -- جمع­بندی و نتیجه­گیری -- نیست که او خود را از آن معاف داشته بود. تاکید دارم که این اشاره ربطی به ماجرای من و اصحاب اندیشه­ی "شرق" ندارد (از دید من آن بازی مدت­ها است که تمام شده است، دقیقا" از همان زمان که جوابیه­ام را برای حامد یوسفی فرستادم و او هم شهامت اخلاقی و مسئولیت­پذیری حرفه یی­ خود و همفکران­اش را با نشر شوخی وقیحانه یی به جای انتشار جوابیه­ی من نشان داد!). همچنین مایل ام آن را یک واکنش نیانگارم، چه می­دانم که واکنش بسیار آدمی حاصلی جز آدمی ارتجاعی ندارد – آدمی که، به تعبیر نیچه، در نهایت کنشی جز واکنش نخواهد داشت. هرچند که این بی­شک پی­آیند چالش فکری من و فرهادپور می­تواند به حساب آید
اما نکته­ی نخست. به باور من، بررسی میرزاخانی شاید بیش از این همه این باور را سست می­کند که متن منقح بی عیب و نقصی وجود دارد و آن متن هم مولف (مترجم) مشروع و موجهی دارد که یکه و بی­همتا است؛ نشان می­دهد شاید که هر کار فکری تا چه حد در بند آزمون و خطا است و فارغ از نام­ها چه نشان­های جالبی در متن­­ها می­توان جست. نیز این نکته را در بر دارد که به صرف یافتن اشتباهاتی، ولو فاحش، نمی­توان به بی­سوادی نویسنده (مترجم) یا بی­فایدگی کار او حکم داد
دیگر این که، آن­چه به ظاهر از بررسی وی بر می­آید پیراسته­تر بودن یا کم­اشتباه­ تر بودن ترجمه­ی من نسبت به دو ترجمه­ی دیگر است، که تاکید دارم این ظاهر قضیه است. زیرا اگر هم چنین باشد از آن رو است که من بینامتنیت را باور داشته ام، زیرا باور دارم که هر مولفی، به لحاظ اخلاقی، مدیون مولف پیش از خود و هر متنی، به لحاظ نظری، مرهون متن پیش از خود است. پس صراحتا" می­گویم که خود را مدیون روحی و فرهادپور و ترجمه­ام را مرهون ترجمه­های آنان می­دانم. چه، در بازخوانی ترجمه­ی خود هردو ترجمه را پیش رو داشتم و کوشیدم تا از یک سو اشتباهات حتمی خود را به یاری آن­ها برطرف کرده و از سوی دیگر اشتباهات احتمالی آنان را مرتکب نشوم. همان هنگام بود که تقریبا" تمام نکاتی را که میرزاخانی اشاره کرده دریافتم و همچنین نکاتی دیگر را. البته همان هنگام می­توانستم دست به کار نوشتن "نقد مخرب" ی شوم، ادعا کنم کسی که، سوای ارتکاب این اشتباهات، نشان می­دهد با بنیادی­ترین مفاهیم بارتی در باب بینامتنیت -- "از پیش گفته­ها" و "از پیش خوانده­ها" – آشنا نیست به چه حقی به خود اجازه می­دهد، به صرف داشتن تریبون، مهم­ترین مقاله­ی بارت در این باب را ترجمه و منتشر کند و آب از آب هم تکان نخورد. که خوش­حال ام که چنین کاری نکرده ام
اسباب توجیه این "نقد مخرب" برای من چه می­توانست باشد؟ یا این سبب که من پارادایم "انباشتی" دانش را باور نمی­داشتم و در پی "گسست­های رادیکال" می­بودم، که نشان داده ام این را باور ندارم و همان بارت ی که از او ترجمه کردم هم این را باور نداشت و بدون اولی دومی را ممکن نمی­دید. و یا این سبب که ویرانی را جزء جداناشدنی هر ساختی می­انگاشتم، که این انگاشت را داشتم، به شرط آن که اصلا" بنایی برای ویران کردن ساخته شود -- اما این هم برای من توجیه بسنده یی نبود، چه، نه "ویران­گری" که "ویران­سازی" را باور داشته ام. باور داشته ام که آن­چه "تروریسم فرهنگی" نام نهادم پی­بستی به نام "فاشیسم فکری" دارد که تا حد امکان باید از آن دوری جست. باور داشتم که هر متنی فضای مکالمه است و اگر من حرف بهتری برای گفتن ندارم، حق هم ندارم دیگری را از سخن گفتن باز دارم – اگر من فلان متن را پرخطا و بل نومیدکننده یافته ام، حق ندارم کناری بنشینم و بدگویی کنم: یا خود دست در کار می­شوم و کاری بهتر می­کنم، یا نقدی "سازنده" -- بخوانید "ویران ساز" -- می نویسم و با این چالش از او قدردان می­شوم، و یا دهان خود را به روی نق و غر می­بندم بی آن که چشم­ام را به روی خطاها بسته باشم
آن­چه اکنون "فاشیسم فکری" می­خوانم به گمان­ام مرضی است که ما همه تا حدودی به آن مبتلا بوده ایم. یکسره منکوب کردن دیگری (تخریب) یا نادیده انگاشتن ره­آوردهای او (تغافل) از علائم بارز این بیماری، این مرض موروثی، است که اولی را در بعضی کسان و دومی را در بسیاری کسان، و بسا در خود، دیده ام
در واقع، اغلب در شگفت مانده ام که چگونه بزرگان ما هم، با همه­ی بزرگی، از گزند این بیماری برکنار نبوده اند: همین اواخر، تازه ترجمه­ی "آشنایی با ماکیاوللی" را به آخر برده بودم و بار دیگر سرگرم خواندن "شهریار" به ترجمه­ی آشوری شدم، متحیر که چرا در آن از مترجم پنجاه سال پیش این متن نامی نیامده؛ بعد از آن مقدمه­ی فولادوند بر "ماکیاولی" اسکینر را باز خواندم و باز هم متحیر که چرا از این همه تلاش ارزنده­ی آشوری برای بهبود ترجمه­اش یادی نشده؛ یاد مصاحبه­ی فولادوند افتادم که به جای قدردانی از مترجم اسبق "جامعه­ی باز" پوپر به تمسخر او پرداخته بود؛ و
اما این تنها بیماری بزرگان نیست. ما نوآمدگان هم این بیماری را از آنان گرفته ایم – و چه حیف اگر از همه­ی داشته­هاشان همین را گرفته باشیم: چند وقت پیش با دوستی همسن و سال حرف می­زدم که مصاحبه یی از دریدا به فارسی برگردانده بود و بخش­هایی از اشارات دریدا به افلاتون را در ترجمه­ی لطفی نادرست یافته بود و بنابرآن کار او را زیر سوال می­برد و کل کار بابک احمدی درباره­ی دریدا را هم مزخرف می­شمرد. به مناسبت بحث، مثال آلن باس را زدم که مترجم سرشناس آثار دریدا به انگلیسی است و وقتی استنادات دریدا به متون آلمانی فروید را با ترجمه­ی انگلیسی استریچی همخوان نیافته، به جای نادیده گرفتن یا تخریب او (کاری که ما می­کنیم)، عین ترجمه­ی او را در ترجمه­ی خود آورده (کاری که ما نمی­کنیم) و در پی­نوشت­ها توضیح می­دهد که برای درک منظور دقیق دریدا به جای فلان تعبیر بهتر است یا باید فلان تعبیر را گذاشت، و
و ما. مایی که همان اندازه که "انسان آرشیوی" بوده ایم و نان گذشته­ی خود را می­خوریم، در قبال دیگران یکسر بی­حافظه ایم. چه بسیار که متنی نوشته ایم و برای "اصیل" یا "عمیق" جلوه دادن خود از ذکر منابع "فارسی" خودداری کرده ایم و چه بسیار که، حتا نامسئولانه­تر، چنین منابعی را اصلا" ندیده ایم. نوعی نخوت نظری، نوعی فاشیسم فکری، در همه­ی ما هست که نهال نازک فرهنگ را مجال بالیدن نمی­دهد. و از این همه این حسرت می­ماند که، ای کاش بزرگان ما بزرگوارتر بودند و نوآمدگان ما فروتن­تر

Labels:

19 نظر:

Anonymous Anonymous مي نويسد:

یک. لات های ما در خیابان برای هم چاقو می کشند و روشنفکران ما روی صفحات کاغذ هم دیگر را خاک می کنند. با وجود این فاشیسم کاملاً موافقم ولی چه کار می توانیم انجام دهیم...
دو. لات بازی های ما در تمام دنیا پیچیده و همین است که خیلی ها ما را ریز می بینند. /فرهاد سلمانیان

5:36 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیامِ عزیزم سلام. خسته نباشی. اُمیدوارم و همیشه تا هستم و می خوانم، نوشته هایِ خوب و آگاهی بخش ات را بخوانم.چند نکته ی کوچک: یک)راست اش من از یک چیز (آن هم در این کشور و در این برهه ی زمانیِ خاص و آنهم در میانِ روشنفکران مان سر در نمی آورم. چرا اینها به بحث ها و جدل های اندیشه ای علاقه ای ندارند و با یک نگاهِ سنتی و کدخُدامَنِشانه می خواهند تا بحثی پیش می آید و قرار است یک قضیه/پندار/انگاره یا غیره به چالش یا خوانش(گیرم نوعِ خاصی از آن)کشیده شود، سریع وارد گود می شوند و با سلام و صلوات درصددِ فیصله دادن به ماجرا بر می آیند. راست اش من نمی دانم پس کی قرار است ما ایرانی ها هم پایِ میزها و در جلسات بنشینیم و بعضی از مسائلِ اساسیِ اندیشه ای را به چالش بکشیم،رد کنیم،قبول کنیم،نظرهایِ ضد و نقیض را بشنویم،مطلب را بشکافیم و جِر بدهیم و دوباره دوزی کنیم و از دلِ آن به مباحثِ جدید برسیم: چه به مباحثی که از قبل به شان فکر می کردیم و چه به مباحثی که اصلاً فکرشان را هم نکرده بودیم و همانجا فی المجلس به شان رسیدیم
دو)فضایِ مجازیِ اینترنت از بهترین فرصت هاست برایِ تمرین این ماجراها برایِ ما ایرانی ها. ماهایی که گویا ترس داریم یا لااقل دوست نداریمباهم مواجه بشویم
سه) ما(گویا)دو راه بیشتر پیشِ رو نداریم. یا باید هر کی سرش را تو لاکِ خودش بکند بااین عنوان که کارِ خودم را می کُنم و کاری هم به کارِ دیگران ندارم و یا اینکه مستقیم واردِ میدان بشویم و هزینه هایش را هم متقبل بشویم. ولی به نظرِ من ما به هر کدام از این باورها هم که پابند باشیم درنهایت نتیجه یکی است:موضاعاتِ بسیاری هستند که هم من به شان فکر خواهم کرد و هم آنهایی که به هر دلیل با من(البته منِ نوعی) مخالف هستند. به همین دلیل خواه ناخواه خیلی جاها مجبوریم با هم به چالش بیاُفتیم بر سرِ یک موضوع و مسائل را به خوانش و چالش بکشیم و اندیشه ورزیِ واقعی بکنیم و حتا با آشنا شدنِ صریح تر و بهتر با نظرهایِ مخالف هایمان، در اندیشه هایِ خودمان تجدیدِ نظر بکنیم. چهار) چه ما بخواهیم و چه نه روزگار، خودش تکلیفِ خیلی چیزها را روشن می کند: نگاه کنید به ماجرایِ دکتر سروش و مخالفان اش. پس از چند سال،هم چیستی و توان و کارکردِ اندیشه ی سروش روشن شد و اهل تأمل جیک و پیک اش را فهمیدند و هم اندیشه و شعورِ منتقدان اش رو شد.و البته همه ی اینها بسته به این است که بازی را بپذیریم واردِ آن شویم و از روبه رو شدن نهراسیم و بدانیم که باید به چالش بکشیم:خودمان را و دوستانمان را دشمنان و مخالفان و موافقان را و در نهایت همه کس و همه چیز را

12:45 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

چون یادم رفت ام ام را بنویسم به این وسیله هم عذر خواهی می کنم و هم مسئولیت کامنتِ دوم را به گردن می گیرم. /محمد میرزاخانی

12:47 AM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

می دانی که این درد مشترک ما است، دوای اش هم شاید در همین اشتراک مساعی باشد. می دانم که بسیاری از ما آن را تاب نمی آورند. با این حال، به رغم واکنش های منفی بسیاری از دوستان به این چالش ها، من هم ادامه خواهم داد. سپاس

1:07 AM  
Anonymous mansoureh مي نويسد:

آقاي يزدانجو سلام.باباشماهم فروتنيدها! راستي اين تعبيرانسان آرشيوي خودش متضمن يك پارادوكس دروني زيباست.زيبا از اون جهت كه حسابي گروتسكه!انسان آرشيوي درست نقطه مقابل سيزيفه؛حمل ابدي حماقت در مقابل حمل ابدي رنج والبته نقطه اشتراك اين دو،بيهودگي ست.احتمالا" خدايان يوناني هم ازفاشيسم فكري رنج مي برده اند يا شايد هم راشيتيسم فكري!.تازه قضيه جبر و اختيارذهن انساني كه ماباشيم وسيزيف بيچاره هم هست كه مي شه كلي راجع بهش حرف زد.باورتون مي شه همين تعبير دو كلمه اي«انسان آرشيوي» مطلب شما چقدر ايده و برداشت سرازير ذهن من كرده.فقط بگم باتعبير معركه انسان آرشيوي مي شه انگشت گذاشت رو ناخودآگاه جمعي خيلي از«من» ها و «ما» ها.پايدار باشيد

4:29 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

استاد عزيز سلام!من به عنوان يك روح سرگردان وبگرد بايد اعتراف كوچكي بكنم:اين وبلاگ هاي همسايه شما چرا از نظرقالب و رنگ (دور از جان زيباووبلاگ خوشگلِ ِ دم بخت تان!)زشت و بي تركيب هستند!.جدا"دقت كرده ايد در وبلاگ تان، شما به هيِئت يك متخصص جراح در آمده ايد و هر از چند گاهي چرك وريم فضاي روشنفكري را از زير ميز ( طي يك اقدام شجاعانه و شهادت طلبانه!) به روي ميز مي كشانيد و زنگ اول را در نقدوچالشش به صدا در ميآوريد.صميمانه دوستتان دارم همچنان بنويسيدplease پس

4:52 AM  
Anonymous آرش مي نويسد:

آقای یزدانجو عزیز،من هم با شما موافقم. ای کاش آنها که باید بخوانند اینها را بخوانند، هرچند که ظاهرا گوششان بدهکار این حرفها نیست. امیدوارم این برخوردهای فاشیستی که با شما می شود شما را از نوشتن ناامید نکند. پایدار باشید.

12:42 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام جان، فکر نمی کنی زیادی خوشبین هستی؟ فدایت شوم، شهامت اخلاقی و مسئولیت حرفه ای کجاست؟ فکر نمی کنی بهتر است این ماجرا را بی خیال بشوی؟ قربان شما. مسعود

2:09 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

مسعود عزیز، نه! من این طور فکر نمی کنم. خوش بینی برای من یک وظیفه ی اخلاقی است. سپاس

8:10 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام جان ، این افراد بی شخصیت ، ارزش این رو ندارن که آدم دربارشون حرف بزنه .
برو وبلاگشون رو ببین . مراد که جواب فقط به دوستانش جواب میده ، اون غوره مویز نشده ( امید ) هم وقیحانه ترین جواب ها رو به خواننده و کامنت گذار می ده .
این افراد بدبخت هستن . این ها زندگی می کنند که چرت و پرت فکر کنن فکر نمی کنن که زندگی کنن .
چرت و پرت های آگامبن رو ترجمه کردن که هنر نیست .
پیام جان ، افرادی که فلسفه می خونن ، 95 درصد مخاطب خاص هستند . اما این پست اندیشان با دو سه تا مقاله فکر می کنند که آدم شدن و با همه بی ادب رفتار می کنن .
به همه توهین می کنن . به همه مترجم ها . به گفته خودت وقاحت هم حدی داره .
من دو راه کار پیشنهاد می کنم : تحریم روزنامه شرق ، تا مدیر مسوول بفهمه که یک رسانه عمومی رو دست افراد ناخلف نده .
برگزاری یک مناظره در خانه هنرمندان با این دو تا مترجم دروغین .

پیام دوست اورکاتی من ، وقت قشنگت رو به خاطر این دو آدم منحرف هدر نده .
راستی فرانکولا رو خریدم . گذاشتم عید با حوصله بخونم . این قدر وقتم پره .
قربانت .

Reza

10:24 AM  
Anonymous پيمان اسماعيلي مي نويسد:

سلام . اگر از ديدگاهي روان شناختي به قضيه نگاه كنيم بايد بگوييم : خود شيفتگي فكري .
اكثر اين آدمها واقعا بيمارند . به معناي روان شناسانه كلمه شخصيتي نارسيسيستيك دارند . كاري هم نمي شود كرد . اين مشكل بيماري نسل روشنفكر ايراني است .

12:08 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام عزیز، صحبت از خوشبینی کرده ای اما چه خوشبینی ای؟ نمی بینی اینها هرروز وقیحتر می شوند؟ خوش رقصی این پسر، حامد یوسفی برای بالاسریهایش را ندیدی؟ ندیدی امروز چطور توی شرق چندتا منتقدی را که تریبونی هم برای گفتن حرفشان ندارند مسخره کرده بود؟ می گویند وقاحت هم حدی دارد، ولی وقاحت اینها حد و مرزی نمی شناسد، از همان فرهادپور و مهرگانش بگیر تا این کوچکترها. در واقع کاری که اینها می کنند فقط خوش رقصی است و دم تکان دادن. اگر هنوز هم می خواهی خوشبین باشی باش، ولی من فکر می کنم کسانی که آن مزخرفات را به اسم "اسطوره عمل" می نویسند و برای بزدلی و کاسه لیسیشان توجیهات فلسفی می آورند لیاقت ندارند که آدم با آنها همکلام بشود، حتی در آن حد نیستند که آدم بخواهد آنها را به چالش بکشد. قربان شما. مسعود

7:26 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

فقط خواستم بگویم من هم با این آقا مسعود موافق هستم. یا حق

9:00 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

راستي چرا همه از تو تعريف مي‌كنند، عشقي؟

2:23 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

آقای یزدانجو، نکته ای که من می خواهم بگویم انتقادی است که متوجه خیلی از دوستان و آشنایان خود شما هم می شود. احساس می کنم هروقت نوشته ای جدی می نویسید که انتظار می رود توجه جدی به آن شود، کمتر مورد توجه قرار می گیرد یا اگر هم توجهی می شود بیشتر معطوف به حواشی ماجراست. حتی آشنایان شما هم انگار زورشان می آید یا خدای نکرده می ترسند از مطالب شما حرفی بزنند، خودتان بهتر می دانید منظورم چه کسانی هستند ... با عرض معذرت، من فکر می کنم شاید بهتر باشد این مطالب را به شکل دیگری عرضه کنید که مخاطب واقعی خود را پیدا کنند، چون روحیه محافظه کارانه ای که بر این فضا حاکم است اجازه تامل عمیق در کارتان را نمی دهد. به هر حال، من نوشته های شما و بخصوص این نوشته را جدی گرفته ام و به سهم خودم به عنوان یک مترجم تازه کار از تجربیات ارزشمند شما بهره می گیرم و از شما ممنونم.

3:16 AM  
Anonymous mansoureh مي نويسد:

پيام عزيز همان طوركه در كامنت قبلي يادم رفت بگويم! مطلبتان بسيار روشنگرانه است.همين طور نظرات تعدادي از دوستان اما همان طور كه مي بينيددر چندي ازكامنت هاي بالا( كه در تاييد مطلب شما وذم برخي قلم هاي آغشته به فاشيسم آمده )دوستان متاسفانه خود نيزبعضا" نظراتشان را بي نصيب از،استفاده از ادبيات فاشيستي وترور نگذاشته اند. در واقع زيبنده نيست درپي مقاله اي با عنوان فاشيسم فكري ودرچالش با نقدمخرب،تغافل،تمسخرو... كامنت هايي بيايند كه براي همراهي با اين نگاه شريف وپاكيزه دست به ويران گري زده باشند نه ويران سازي !درهرحال اگر چه امروز، بينش خوش و خرم تان دراقليت است اما مطمئنا" اين سربلندترين اقليتي است كه مي توان در امروز و فردا و فرداها سراغ داشت.پايدار باشيد

4:45 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

پیام جان ، خواهشمندم به سایت زیر مراجع کن و نظر خود را بیان کن ، قابل توجه آن آقایان که گرفتار اسطوره نظریه و بدیو ژیژگ و آگامبن هستند و از بازی کامپیوتری تا ... تحلیل فلسفی می نمایند .

http://www.sharifnews.com/?3724

12:09 PM  
Anonymous آواره مي نويسد:

جناب یزدانجو. من خواننده دائمی کارهای شما و همینطور یک وبگرد حرفه ای هستم ... خیلی دلم می خواست زودتر این کامنت را می گذاشتم اما مشتاق بودم برخورد خوانندگان شما را ببینم و بعد اظهار نظری بکنم. همانطور که می بینید تا این لحظه فقط یکی دو نفر برای مطلبی که به آن لینک داده اید کامنت گذاشته اند و تا آنجا که من دیدم حتی آن دوستانی که پیشتر به سایر نوشته های شما لینک می دادند یا به هر صورت مجالی برای این کار در سایتهای خود دارند به این نوشته عنایت نکرده اند. می خواهم از خود شما بپرسم چرا؟
درباره نوشته شما که دوستان کم و بیش نظر داده اند. من می خواهم چند نکته را راجع به مطلب آقای میرزاخانی بگویم. اول این که دستشان درد نکند! دوم این که به نظر من بهتر بود کارشان را قدری روشمندتر می کردند. سوم این که چرا مطلب خود را به روزنامه ای برای انتشار نسپرده اند؟
و اما راجع به خود مطلب: به نظر من مترجم باید بر کار نویسنده تاحدود زیادی اشراف داشته باشد و به نظر می رسد اکثر معایب کار دوستان در همین اشراف نداشتن و سهل گرفتن کار است. البته این نکته را خود شما هم به نوعی اشاره کرده اید. اما من می خواهم بگویم این بس نیست! به نظر من علاوه بر این مترجم باید، علاوه بر زبان نویسنده، با گفتمان مربوطه هم آشنا باشد. برای ترجمه متن رولان بارت هم باید زبان او را درک کرد و هم بر گفتمان او (ساختارگرایی و پساساختارگرایی و ...) اشراف کامل داشت. با من موافقید؟ (ببخشید که این نوشته علامت سوال زیاد داشت!)

1:18 PM  
Anonymous amirmehdi haghighat مي نويسد:

سلام.موافقم و بسیار لذت بردم. به خصوص از بخش های پایانی مطلب.

2:09 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::