May 16, 2006

از نمایشگاه

1. نمایشگاه کتاب امسال تقریبن همان­طوری بود که انتظار می­رفت: کتاب­های تازه بسیار کم، اما استقبال بسیار زیاد. اکثر ناشران شناخته­شده تازه­های اندکی عرضه کرده بودند و آمار انتشارات­شان در ماه­های اخیر هم چندان چشم­گیر نبود (نشر مرکز، نشر نی، چشمه، نیلوفر، آگه، کاروان، طرح نو، و چند ناشر بزرگ دیگری که من سراغی از آن­ها گرفتم این­طور بودند)، با این حال به نظر می­رسید متوسط فروش آن­ها از سال گذشته بیش­تر باشد: به­نظرم هرچه خرید کتاب در طول سال کم­تر ­می­شود فروش کتاب در دوره­ی نمایشگاه بیش­تر می­شود – دست­کم این توجیهی است که من می­توانم با توجه به حضورم در غرفه­ی «نشر مرکز» داشته باشم: اکثر بازدیدکننده­ها به دنبال خرید کتاب­های معدود و مشخصی بودند که در طول سال گذشته منتشر شده بود.
بخش کتاب­های خارجی (لاتین) هم تقریبن همین وضع را داشت. اکثر عناوین تکراری بود و حتا خیلی از عناوین سال گذشته هم موجود نبود. شرکت «ویژه­ی نشر» که کتاب­های «راتلج» را عرضه می­کند کم­فروغ­تر از همیشه بود و جز دو سه عنوان از الن بدیو (که چپ­های جدید ایرانی همان روز اول روی هوا زده بودند!) عنوان تازه­یی در بخش فلسفه نداشت و در بخش ادبیات و نظریه­ی ادبی هم که اوضاع از این افتضاح­تر بود. «شهر کتاب» در بخش ارزی عملن غایب بود و همه­ی هم و غم­اش را صرف فروش ریالی کتاب­های تکراری کرده بود. ناشران فرانسوی هم تا آن­جا که دیدم حضورشان تقریبن منحصر به عرضه­ی آثار کلاسیک ادبیات قدیم و جدید بود.
2. من هم کار تازه­یی برای نمایشگاه نداشتم، حضورم هم منحصر به کتاب­های موجودم در «نشر مرکز» بود – نشر «شیرازه» به­گمان­ام در نمایشگاه حضور نداشت (این­طور شنیدم) و در نشر «چشمه» کتابی نداشتم: مجموعه داستان­ام، «شب به­خیر یوحنا»، پیش از نمایشگاه پارسال تمام شده بود و دیگر تجدید چاپ نشد، ترجمه­ام از «صید قزل­آلا در آمریکا» هم که پیش از نمایشگاه امسال تمام شد. عناوینی که در «نشر مرکز» منتشر کرده­ام، جز سه چهار عنوان، به قرار سابق موجود بود و چاپ دوم «فرانکولا» هم اواسط نمایشگاه عرضه شد. من معمولن متصدی فروش بخش فلسفه بودم و آن­طور که دستگیرم شد، در بین کتاب­های خودم قدیمی­ترها اتفاقن بیش­تر مورد توجه بودند – مطابق معمول، مقادیری متلک به موجودی به نام «این پیام یزدانجو»، که طبعن ربطی به من نداشت، به گوش­ام خورد و اسباب انبساط خاطر شد، مقادیری هم مبالغه در باب احوالات این آدم که البته اسباب شرمساری است.
3. به­نظرم پوشش خبری نمایشگاه در مطبوعات و، مهم­تر از آن، ویژه­نامه­های مطبوعاتی امسال اصلن جالب توجه نبود. مطالب و مصاحبه­ها اکثرن سطحی و اغلب سرسری بودند و حرف و حدیث تازه­یی در آن­ها نبود. با این حال، مهم­ترین حادثه­ی ادبی نمایشگاه امسال، علی قول روزنامه­ی «شرق»، انتشار ترجمه­ی دیگری از «صید قزل­آلا در آمریکا» بود که خب خدا را شکر: زمستان رفت و روسیاهی به ذغال­ها ماند!
4. خیلی از دوستان و آشنایانی را که انتظار داشتم ببینم ندیدم، و البته برعکس. سوای بعضی بزرگان نادیده، مثل آقایان دیهیمی و پایا، دوستان دیگری را دیدم که عمدتن از طریق همین نت­نوشته­ها با احوالات من آشنا بودند. با این حال، با توجه به شلوغی غرفه، وقت زیادی برای گشت­وگذار پیدا نکردم، عمدتن سر کارم بودم، الا دو سه روزی که بابک احمدی آمد و قدری با هم قدم زدیم. جز این­ها، نکته­ی جالب برای­ام بی­علاقگی و بی­انگیزگی عمومی بازدیدکنندگان بود و جالب­­تر از آن غیاب نسلی، یا بهتر بگویم همنسلانی، که همیشه عاشق نمایشگاه کتاب بودند.
5. خوش­ترین خاطره­ی نمایشگاه امسال­ام دیدار و گفت­وگوی اول­بار با نویسنده­یی تازه آزادشده بود: اکبر گنجی؛ تلخ­ترین­ خاطره­ام تماشای آثاری که نویسنده­اش یک کیلومتر آن­طرف­تر از این نمایشگاه در بازداشت بود: رامین جهانبگلو.

13 نظر:

Blogger Creature مخلوق مي نويسد:

مخلوق: شما چقدر شبیهِ پیام یزدانجو هستید
پیام: گاهی پیام ِ یزدانجو هم هستیم
----------
:)

1:19 AM  
Anonymous saraس مي نويسد:

من هم كل نمايشگاه را گز كردم تا به نشرمركز برسم. ولي وقتي رسيدم، انقدر شلوغ بود و من هم چنان گرمازده شده بودم كه توان جلو آمدن و عرض ادب را نداشتم. از دور ديدم در حال صحبت با مشتريان بوديد. به هر حال من احوال كتابهاي شما را هميشه از نشر چشمه مي‌گيرم كه هميشه سر راهم است. موفق باشيد

8:32 AM  
Anonymous ساسان . م . ک . عاصی مي نويسد:

راستش، تجربه‌ی جالب من از نمایشگاه امسال این بود که فهمیدم معتاد شده‌ام به نمایشگاه رفتن! یعنی علیرغم اینکه نه پول داشتم و نه حوصله، فقط به خاطر عذاب وجدان نگرفتن مثل سال گذشته، به هر زوری خودم را رساندم. نتیجه هم اینکه: باید اعتراف کنم چون هیچ‌وقت نشده انبوهی کتاب! از کتاب‌فروشی‌های محبوبم بخرم، کماکان نمایشگاه به عنوان محلی برای خرید انبوهی کتاب!!! برای حظ بردن از قد و بالایشان در چند روزی که به خاطر همین حظ وارد کتابخانه نمی‌شوند، محل خوبی‌ست. حتی اگر به اندازه‌ی موهای سرم کتب مذهبی ببینم و کسانی که عکس کافکا! به آدم تعارف می‌کنند و عزیزانی که به شدت دنبال کتب فلسفه‌ی نقاشی‌دار هستند (البته نه آن مجموعه کتب معروف، بلکه واقعا مثلا فوکوئی "که 4 تا نقاشی هم توش داشته باشه!" . نمایشگاه سال به سال بامزه‌تر می‌شود./
از ملاقات آقای یزدانجو هم بسیار خوشحال شدم باز :)
/
و نمی‌دانم تا کی و کی و کی تلخی‌ها کنه‌وار و سیاه هر سال را پر می‌کنند... طوری که اگر مسببان مشخص نبودند، به تقدیر ایمان می‌آوردم.

به هر حال، آرزو می‌کنم سرخوش باشید و پیروز.

5:50 PM  
Anonymous علیرضا جعفری مي نويسد:

درود و سلام. بهر حال این نمایشگاه گذشت ولی چنان علامت سوالی در ذهنم مثل سالهای پیش به وجود امد که اصلا ولش کن .
برایت می گویم ای عزیز دور مانده بدان هر کجا که باشی با کتابهایت در مغز و قلبمان جای داری ای جهانبگلو عزیز...

6:17 PM  
Anonymous ليلي مي نويسد:

اقاي يزدانجو..امسال كسي امد سراغتون كه وااااي اقاي يزدانجو شما چقدر فعال هستيد و اين حرف ها؟يك نيم وجبي با مانتو ومغنعه دانشگاهش؟يه موجود ننر؟!

6:30 PM  
Anonymous ندا دهقانی مي نويسد:

نشر شیرازه بود. فکر کنم سالن رو به روی سالن هفت. جای دقیق اش یادم نیست ولی طبق معمول مجموعه قدم اول هم روی پیشخوان اش بود.البته "فوکوی" شما رو نداشت!!

11:07 PM  
Anonymous ليلي مي نويسد:

اصلاح مي شود:مقنعه!
اقاي يزدانجو:قطعا موجود صاحب سليقه اي مثل شما مي تواند راجع به مقايسه دخترهاي خوشگل امسال نمايشگاه و دوره گذشته هم نظر بدهد،سكوت شما را نمي فهميم!

3:07 AM  
Anonymous نيا مي نويسد:

روز نمايشگاه رفتن من هم كاملا به هم ريخته بود .از اول تا آخر مجبور بودم انتظار بكشم . نكته ي جالب توجه اين بود كه از همان اول كه وارد شدم سربازي يك نفر را كه لباس سرا پا كردي پوشيده بود مجبور كرد كيفش را باز كند و معلوم بود چه خاطر : به خاطر متفاوت لباس پوشيدن ! نزديك سالن شماره ي هفت هم كه نزديك مي شدي چند نفر هم به يكباره گي شورش مي آوردند كه : آقا نزديك نشويد و... چند تايي كتاب خوب گرفتم . آقاي افشين جهانديده گفت كه كارش روي ترجمه ي « فوكو» اثر دلوز ميانه هاي سال تمام مي شودو ... در نشر مركز اتيكت كاركنان را ديد مي زدم كه شايد آقاي يزدانجو را ببينم كه در همان موقع درگيري اي مختصر پيش آمد با پادر مياني آقاي يزدانجو خاتمه پيدا كرد در مورد اشباح ماركس دريدا پرسيدم كه همان آقاي طرف دعوا آقاي يزدانجو را صدا كردند وقتي ايشان را ديدم تعجب كردم چون كه قبلا به نظرم مي آمد كه حداقل بايد 40 سال را داشته باشند اما بر خلاف تصورم بسيار جوان بودند 4 يا 5 سال بزرگتر از من به هر حال احساس حسودي كردم واكثر ترجمه هاي رولان بارت ( يعني همه ي ترجمه هاي آن را گرفتم ) همراه با چند كتاب ديگر كه الان از داشتن هيچ كدام پشيمان نيستم در هر حال اگر چه نمايشگاه مانند سال هاي گذشته نبوداما باز هم تجربه ي خوبي بود .

10:12 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

می دانستم چیز زیادی را از نمایشگاه نیامدن از دست نمی دهم.خوشحالم که همینطور بوده.لااقل خوبه که کتاب فروش می رود .واقعا خسته نباشید از این روزهای شلوغ! همیشه سرخوش باشید

2:45 PM  
Blogger Ú©ÙˆØ±Ø´ عنبری مي نويسد:

آقای یزدانجو عزیز!
یکی از مقاله‌های ترجمه‌ای شما را در سایت www.panjare.orgگذاشتیم. هم جهت معرفی کتاب خوب شما و هم استفاده‌ی کاربران اینترنتی با مبانی نظری سینما. اگر از نظر شما ایرادی دارد اعلام کنید تا سریعا حذف‌اش کنیم.
با احترام

12:57 PM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

جناب کوروش عنبری، می خواستم در وبلاگ تان نظرم را به اطلاع برسانم که موفق نشدم، به هر حال از نظر من ایرادی ندارد و از شما هم بابت این حسن طن ممنون ام. فقط یک نکته می ماند: در انتهای مقاله که منبع را مشخص کرده اید، عنوان فرعی کتاب فصل «هایی» در فلسفه ی سینما است، و اگر صفحات مربوطه را هم ذکر کنید شیوه ی ارجاع دهی به گمان ام کامل تر خواهد بود. موفق باشید

1:35 PM  
Blogger behrooztest مي نويسد:

فرانکولا ، من یه مطلب نوشتم راجع به آقای فرانکولا . میشه بری و بخونی و اگه بیشتر از اون هم میشه نظر بدی که . اونجا هم اگه نمی تونی نظر بدی همین جا بنویس من می خونم . حتی می تونی نظر هم ندی فقط یه جوری بهم برسونی که خوندیش .

12:19 AM  
Blogger Ú©ÙˆØ±Ø´ عنبری مي نويسد:

آقای یزدانجو!
با تشکر از لطف شما. اصلاحات ذکر شده‌ی جناب‌عالی هم مدنظر قرار داده و متن را اصلاح نمودم.

10:27 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::