April 17, 2008

فصل اول «در رؤياى بابل»


خبر خوب، خبر بد / ريچارد براتيگان *

دوم ژانويه‏ى 1942 خبرهاى خوب و بدى داشت.
اول خبر خوب: فهميدم مرا براى خدمت در نظام وظيفه «نامناسب» تشخيص داده‏اند و به‏عنوان بچه‏سرباز به جبهه‏ى جنگ جهانى دوم اعزام نمى‏شوم. مسأله اصلاً بى‏علاقگى به وطن نبود چون من جنگ جهانى دوم‏ام را پنج سال پيش در اسپانيا جنگيده بودم و يك جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت‏ام داشتم كه اين را اثبات مى‏كرد.
اصلاً سر در نمى‏آورم چرا تير به ماتحت‏ام خورد. به هر حال، يك داستان جنگى مزخرف بود. به مردم كه مى‏گويى ماتحت‏ات تير خورده، ديگر تو را به چشم يك قهرمان نمى‏بينند. جدى‏ات نمى‏گيرند، اما اين ديگر اصلاً مسأله‏ى من نبود. جنگى كه براى باقى آمريكا داشت شروع مى‏شد براى من تمام شده بود.
حالا خبر بد: هفت‏تيرم يك تير هم نداشت. سفارشى گرفته بودم و اسلحه لازم داشتم اما موجودى تيرهام تازه ته كشيده بود. مشترى‏اى كه مى‏خواستم آن روز براى اولين بار ملاقات‏اش كنم از من خواسته بود با اسلحه سر قرار بيايم، و مى‏دانستم كه هفت‏تير خالى آن چيزى نيست كه مشترى‏ها مى‏خواهند.
چه كار بايد مى‏كردم؟
يك سِنت هم نداشتم و كل اعتبار مالى‏ام در سان فرانسيسكو دو پاپاسى هم نمى‏ارزيد. سپتامبر مجبور شدم دفترم را تخليه كنم، هرچند ماهى فقط هشت چوب برام آب مى‏خورد، و حالا هم داشتم از قِبل تلفن سكه‏اىِ سالن ورودى امورات‏ام را مى‏گذراندم، سالن ورودى مجتمع مسكونى محقرى در ناب هيل كه محل اقامت‏ام بود و دو ماه هم اجاره‏اش عقب افتاده بود. ماهى سى چوب هم گيرم نمى‏آمد.
براى من، زن صاحب‏خانه از ژاپنى‏ها هم تهديد بزرگ‏ترى بود. همه منتظر بودند اين ژاپنى‏ها سر و كله‏شان در سان فرانسيسكو پيدا شود و توى اتوبوس برقى‏ها بپرند و بالا و پايين خيابان‏ها را گز كنند، اما من كه خدايى‏اش طرف ژاپنى‏ها را مى‏گيرم تا بيايند و مرا از شر اين زن خلاص كنند.
از آپارتمان‏اش، از بالاى پله‏ها، سرم داد مى‏زد كه «پس اين اجاره‏ى من كدوم گوريه، تن لش!» هميشه رب‏دوشامبر گل‏وگشادى تن‏اش بود، آن هم تنى كه در مسابقه‏ى ملكه‏ى زيبايىِ بلوك‏هاى سيمانى جايزه‏ى اول را مى‏برد. «ممكلت گرفتار جنگه و تو حتا اجاره‏ى كوفتى‏تم نمى‏دى!»
صدايى داشت كه پرل هاربور در مقابل‏اش لالايى بود. به دروغ مى‏گفتم: «فردا.»
نعره مى‏زد: «فردا توُ مشك‏ات!»
شصت سال داشت و پنج بار ازدواج كرده و پنج بار هم بيوه شده بود: حرام‏زاده‏هاى خوش‏شانس! اين‏طورى بود كه صاحب خانه شده بود. يكى از شوهرهاش براش گذاشته بود. خدا لطف بزرگى به شوهره كرده و يك شبِ بارانى ماشين‏اش را درست آن سمت مرسد روى ريل راه‏آهن از كار انداخته بود. فروشنده‏ى سيار بود: برس مى‏فروخت. قطار به ماشين كوبيد و بعدش ديگر بين فروشنده و برس‏هاش نمى‏شد فرق گذاشت. حتماً توى تابوت‏اش چند تا برس هم مانده، چون فكر كرده‏اند آن‏ها هم جزئى از او بوده‏اند.
در آن ايام عهد عتيقى كه اجاره‏ام را مى‏دادم، زن صاحب‏خانه رفتار خيلى دوستانه‏اى با من داشت و هميشه براى صرف قهوه و دونات به آپارتمان‏اش دعوت‏ام مى‏كرد. عاشق حرافى درباره‏ى شوهرهاى مرده‏اش بود، مخصوصاً آن يكى كه لوله‏كش بوده. حال مى‏كرد تعريف كند طرف چه مهارتى در سرويس كردن آب‏گرم‏كن داشته. از او كه حرف مى‏زد، آن چهارتاى ديگر را كلاً بى‏خيال مى‏شد. انگار كه اين ازدواج‏هاش را توى آكواريوم‏هاى تيره و تاريك برگزار و سپس سپرى كرده بود. حتا آن شوهرى كه با قطار تصادف كرده هم خيلى نظر لطف‏اش را جلب نمى‏كرد، و در عوض از حرافى درباره‏ى آن يارو كه سرويس‏كار آب‏گرم‏كن بوده خسته نمى‏شد. حتماً به راست‏وريس كردن آب‏گرم‏كن اين خانم هم خيلى وارد بوده. قهوه‏اى كه مى‏آورد هميشه رقيق رقيق بود و دونات‏ها هم بفهمى نفهمى بيات: از آن نان‏شيرينى‏هاى مانده‏اى كه از نانوايىِ چند بلوك آن‏طرف‏تر در خيابان كاليفرنيا مى‏خريد. من بعضى‏وقت‏ها با او قهوه مى‏خوردم، چون به هر حال كار آن‏چنانى هم نداشتم بكنم. اوضاع به بى‏حالىِ حال حاضر بود، البته سواى سفارشى كه تازه گرفته بودم؛ با اين حال از پولى كه بابت تصادف و مصالحه بدون مراجعه به دادگاه گيرم آمد پس‏اندازكى كرده بودم، و براى همين هنوز مى‏توانستم اجاره خانه‏ام را بپردازم، گو اين كه دفترم را چند ماه قبل‏تر پس داده بودم.
آوريل 1941 مجبور شدم منشى‏ام را هم مرخص كنم. از اين بابت اصلاً دل خوشى نداشتم. پنج ماهى را كه برام كار مى‏كرد تمام تلاش‏ام را كرده بودم. رفتارش دوستانه بود اما اصلاً نتوانستم از اين برخوردها مقدمه‏ى مناسبى براى اقدامات بعدى بسازم. بعد كه اجباراً مرخص‏اش كردم، ديگر اصلاً تحويل‏ام نگرفت.
يك شب زنگى به‏اش زدم، پشت تلفن نيش آخرش را هم زد كه «تو يه كارآگاه درِ پيتى هستى. بايد برى دنبال يه كار ديگه. پادويى خوراك‏ته.»
درق.
خب ديگر ...
هرچه بود، فقط به اين دليل استخدام‏اش كردم كه اين سمت محله‏ى چينى‏ها كم‏ترين دست‏مزد را مى‏گرفت. ژوئيه ماشين‏ام را هم فروختم.
به هر حال، من مانده بودم و هفت‏تيرى كه تير نداشت، و هيچ پولى براى خريد گلوله نداشتم، هيچ پولى توى حساب‏ام نبود و هيچ‏چيزى هم نداشتم كه گرو بگذارم.
در آلونك محقرم در خيابان لوِنوُرث در سان فرانسيسكو نشسته بودم و داشتم به اين اوضاع فكر مى‏كردم كه يك‏هو گرسنگى مثل جو لوئيس به جان معده‏ام افتاد. سه تا هوك اساسى روانه‏ى دل و روده‏ام كرده بود و داشتم خودم را به يخچال مى‏رساندم.
خبط بزرگى بود.
داخل يخچال را نگاه كردم و بلافاصله درش را بستم تا انبوه آماسيده‏ى كپك‏ها راه فرار پيدا نكنند. نمى‏دانم آدم چه‏طور مى‏تواند مثل من زندگى كند. آپارتمان‏ام آن‏قدر كثيف است كه تازگى تمام لامپ‏هاى هفتادوپنج وات را با بيست‏وپنج وات عوض كرده‏ام تا مجبور نباشم اوضاع را واضح و آشكار ببينم. ول‏خرجى بود، اما بايد اين كار را مى‏كردم. خوش‏بختانه، آپارتمان اصلاً پنجره نداشت، و الا واقعاً توى دردسر مى‏افتادم.
آپارتمان‏ام آن‏قدر كم‏نور بود كه مثل سايه‏اى از يك آپارتمان به نظر مى‏رسيد. نمى‏دانم همه‏ى عمرم اين‏طور زندگى كرده‏ام يا نه. منظورم اين است كه حتماً مادرى بالاى سرم بوده، كسى كه بگويد نظافت كنم، مواظب خودم باشم، جوراب‏هام را عوض كنم. من هم اين كارها را مى‏كردم، اما فكر كنم بچگى‏ها يك‏جورهايى كند بودم و اصل مطلب را نمى‏گرفتم. حتماً دليلى داشته.
كنار يخچال ايستاده بودم، نمى‏دانستم چه كنم، كه يك‏هو فكر بكرى به ذهن‏ام رسيد. چه چيزى از دست مى‏دادم؟ پولى براى خريد گلوله نداشتم و گرسنه‏ام هم بود. بايد چيزى براى خوردن پيدا مى‏كردم.
پريدم بالاى پله‏ها، رفتم دم در آپارتمان صاحب‏خانه.
زنگ در را زدم.
اين آخرين اتفاق دنيا بود كه او انتظارش را داشت چون يك ماهى مى‏شد كه سعى كرده بودم هرطور شده مثل مارماهى از چنگ‏اش فرار كنم اما هميشه در تور فحش و ناسزا گرفتارم مى‏كرد.
در را كه باز كرد باورش نمى‏شد من آن‏جا ايستاده باشم. مثل برق‏گرفته‏ها نگاه مى‏كرد، انگار كه دستگيره‏ى در برق داشته. زبان‏اش عملاً بند آمده بود. فرصت را غنميت شمردم.
توى صورت‏اش داد زدم: «يافتم! من مى‏تونم اجاره‏خونه رو بدم! مى‏تونم كل ساختمونو بخرم! چه‏قدر بابت‏اش مى‏خواى؟ بيست هزار تا نقد! كشتى من داره مى‏رسه! نفت! نفت!»
آن‏قدر گيج و گنگ شده بود كه فقط بفرمايى زد بروم توُ، تعارف كرد كه روى صندلى بنشينم. هنوز لام تا كام حرف نزده بود. مخ‏اش را واقعاً تيليت كرده بودم. خودم هم باورم نمى‏شد.
رفتم توُ.
همان‏طور داد مى‏زدم «نفت! نفت!» و بعد بنا كردم به ادا در آوردن، اداى فواره زدن نفت از زير زمين را در مى‏آوردم. پيش چشم‏اش از خودم يك چاه نفت ساخته بودم.
نشستم.
او هم مقابل من نشست.
فك‏اش هنوز همان‏طور قفل بود.
توى صورت‏اش داد زدم: «عموم توُ رُد آيلند نفت پيدا كرده! نصف‏اش مال منه. من پول‏دار شدم. بيست هزار تا نقد برا اين تاپاله‏اى كه اسم‏شو گذاشتى مجتمع مسكونى مى‏دم! بيست و پنج هزار تا!» دوباره داد زدم: «ازت مى‏خوام كه با من ازدواج كنى و با هم يك عالم از اين مجتمع‏هاى مسكونى قد و نيم‏قد بسازيم. مى‏خوام بدم عقدنامه‏مونو روُ تابلوى جاى خالى نداريم چاپ كنن!»
كلك‏ام گرفت.
حرف‏هام را باور كرد.
پنج دقيقه بعد، يك فنجان قهوه‏ى رقيق رقيق توُ دست‏ام بود و يك دوناتِ مانده را سق مى‏زدم، او هم مى‏گفت كه چه‏قدر براى من خوشحال است. گفتم مجتمع را هفته‏ى آينده، اولين عايدات چند ميليون دلارى از بابت حق امتياز نفت كه دست‏ام رسيد، از او مى‏خرم.
از آپارتمان‏اش كه بيرون مى‏رفتم گرسنگى‏ام را فرو نشانده بودم و خيال‏ام از بابت يك هفته اقامتِ ديگر جمع شده بود.
وقت رفتن‏ام، دست داد و گفت: «چه پسر خوبى! نفت توُ رد آيلند.»
گفتم: «درسته، نزديك هارتفورد.» مى‏خواستم پنج دلارى بتيغم‏اش تا بتوانم چندتا تير هم براى هفت‏تيرم بخرم اما فكر كردم تا همين‏جا كه پيش رفته‏ام كافى است.
هاها!
شوخى را داشتيد؟

________________________________________
* ريچارد براتيگان، در رؤياى بابل، ترجمه­ى پيام يزدانجو (تهران: نشر چشمه، زمستان 1386)، صص. 19-13.

Labels:

10 نظر:

Blogger Bagh مي نويسد:

تبريك به پيام جان.سهم ما محفوظ.بذار كنار..سايه.

11:50 PM  
Anonymous محبوبه آب برين مي نويسد:

اقاي يزدانجو سلام .
گزافه نيستاگر بنويسم فرانك.لا يك ياز بهترين داستانهاي جديد ايراني است كه خوانده ام .
خوشحالم كه در صفحات وب پيدا يتان كردم و شما هم به صف نان خورها اضافه شديد .
ممنون مي شوم به نان روزانه هم سري بزنيد.

4:20 PM  
Anonymous محبوبه آب برين مي نويسد:

خوب آدرس نان روزانه جا ماند : wwe.nanehrozaneh.blogfa.com

4:21 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

ejazeh bedeh khayeh mali nakonam o begam tarjomeh ja nayoftadeh. albatteh kam mayeh ha ke faghat esm newissandeh barashoun moheme, esteghbal kardan, wa doustan matbouati komak kardan o ketab ja oftad, ama tarjomeh lenge be hawast, moundeh bin zaboun tarjomeh wa zaboun mohawereh tehrouni.

8:48 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

salam
mersi az tarjomeye shoma va armaghani bename beratigan.
beroozam.::
http://mishoodoonamesh.blogspot.com/

11:08 PM  
Anonymous فاطمه مي نويسد:

سلام آقای یزدانجو:
به خاطر ترجمه خوبتون تبریک میگم و امیدوارم در این راه موفق باشید .من مترجم زبان اسپانیایی هستم و یه چیزایی ترجمه می کنم. میتونید اونا رو در لینک زیر بخونید.
با سپاس

1:05 PM  
Blogger هریوا مي نويسد:

سلام پیام عزیز!
نام من هریوا است. در جستجوی اینترنتی برای جذب افراد مناسب یک پروژه زبان شناسانه شما را یافتم.

تا جایی که من فهمیدم شما از طرفداران تغییر خط فارسی هستید.از نظر من هم خط کنونی فارسی به هیچ روی مناسب این زبان نیست فکر میکنم که زمان آن رسیده است که همگی با هم برای خط فارسی ترهی نو در اندازیم. صحبت از تغییر الفبای کهن نیست صحبت از ساخت دبیره دوم فارسی است دبیره ای جهانی و آسان آموز .

تمام تلاش های گذشته به سبب اینکه با مشارکت گروهی نبوده متاسفانه ناقص بوده و با شکست مواجه شده است. اما امروز با بهره گیری از امکانات اینترنت امکان این وجود دارد که تمام فارسی زبانان با هم تکلیف زبان خود را مشخص کنیم.

من بهترین روش برای این کار را استفاده از ویکی میدانم. درخواستی برای اینکار در آدرس زیر داده ام.

http://requests.wikia.com/index.php?title=Fa.F&action=purge

هم اکنون نیز سرگرم جلب حمایت تمام نیروها هستم. هدف این پروژه چنان که در درخواست آن آمده فراتر از ایجاد یک الفبای جدید است.

جای افتخار است برای من اگر در این راه با شما همراه باشم .از شما خواهشمندم در این هدف ارزشمند کمک کنید.

فعلا برای فراهم کردن مقدمات این طرح وبلاگ زیر برای ایجاد هماهنگی های اولیه ساخته شده است.
http://modernfarsi.blogspot.com

لطفا این پروژه را پروژه خودتان بدانید و از هر کوششی فروگزار نکنید.
چشم به راه همکاری شما- از طریق ایمیل یا وبلاگ
بدرود

12:53 PM  
Anonymous فرنوش مي نويسد:

سلام
من هم خوشحالم تو دنیای وب پیداتون کردم
خوشحال مشم نظرتون رو راجع به نوشته های وبلاگم بدونم

9:48 AM  
Blogger Armin مي نويسد:

baba in yaroo hatta az manam daghoontare!!

2:18 PM  
Anonymous اخوین مي نويسد:

سلام آقای یزدانجو . لطفن در مورد بدست آوردن بیانیه سورالیسم آندره برتون راهنمایی فرمایید. با تشکر

10:08 AM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::