September 07, 2006

سه رمان ریچارد براتیگان


ژنرال متفقین از بیگ سور
این اولین رمان براتیگان است که در 28 سالگی نوشته و در سال 1965 منتشر کرده. ماجرا در سال 1957 می­گذرد و فضای رمان تجسم­بخش حال­وهوای غالب نسل جوان و سرگردان دهه­های پنجاه و شصت آمریکا است – زندگی کولی­وار، انزوای اجتماعی، سرخوردگی اخلاقی، وارستگی و وانهادگی در فرهنگ (ضد – فرهنگ) هیپی­های آس­وپاس بی­نوا، با آرزوهای نامعلوم و آرمان­های ناممکن.
«ژنرال متفقین از بیگ سور» مثل اکثر آثار بعدی براتیگان هجویه (یا به­قول قدما نقیضه) ­یی بینامتنی است. ژانری که نویسنده ظاهرن انتخاب کرده کارش را مستقیمن به سنت داستان­نویسی مسلطی پیوند می­زند که جنگ داخلی آمریکا و میراث­اش مهم­ترین مضمون آن را تشکیل می­دهد، و با این حال با انتخاب دو شخصیت نامنتظر به­عنوان قهرمانان رمان روایت به سطحی دیگر می­رود: لی ملون مفلوک متوهم به­عنوان بازمانده­ی ژنرال پرابهتی از بیگ­سور که در رویای بازگشت به دوران افتخار اجدادی است، و جوانک آسمان­جل بی­دست­وپایی در نقش راوی که در خیالات خام و سرنوشت سودایی او سهیم می­شود.
کتاب از دو بخش تشکیل می­شود، بخش اول با عنوان «ژنرال متفقین از بیگ سور» و بخش دوم با عنوان «نبرد در کنار لی ملون در بیگ سور» – بخش اول شرح آشنایی راوی با لی ملون است و بخش دوم شرح ماجراهای راوی هنگامی که در برهوتی به لی ملون می­پیوندد تا آن­جا با دختری به نام الین آشنا شود و لی ملون هم به یک فاحشه­ی فصلی به نام الیزابت دل خوش کند و کارشان به صحنه­یی کنار صخره­های ساحلی ختم شود که با پنج پایان­بندی مختلف روایت می­شود و سر آخر هم صحبت از «صدوهشتادوشش­هزار پایان­بندی در ثانیه» است: «پس باز هم پایان­بندی­های دیگری در کار است: پایان­بندی ششم، صدوسی­ویکم، نه­هزاروچهارصدوسی­وپنجم؛ پایان­بندی­ها هرچه بیش­تر سرعت می­گیرند، زیاد و زیادتر می­شوند، هرچه بیش­تر سرعت می­گیرند، تا این که کتاب صاحب صدوهشتادوشش هزار پایان­بندی در ثانیه می­شود.»
این هم فصل چهارم از بخش دوم رمان:

میخ­­پرچ­های «کتاب جامعه»
راه افتادم سمت کلبه­ی خودم. صدای اقیانوس که آن پایین به صخره­ها می­کوبید هنوز به گوش­ام می­رسید. از باغ رد شدم. باغ را با تورهای ماهی­گیری پوشانده بودند تا از هجوم پرنده­ها در امان باشد.
مثل همیشه پام به موتورسیکلت گرفت که کنار جای خواب­ام بود. موتورسیکلت از سوگلی­های لی ملون بود. آن­جا در قالب حدودن چهل و پنج قطعه آرمیده بود.
هفته­یی نبود که لی ملون ده بار تکرار نکند که «تو فکرم موتورسیکلت­ام رو سر هم کنم. اون یه موتورسیکلت چارصد دلاریه.» همیشه می­گفت این یک موتورسیکلت چهارصد دلاری است، اما ظاهرش که اصلن این را نشان نمی­داد.
فانوس را روشن کردم و در چارچوب بی­حفاظ کلبه جاگیر شدم. اسباب و اثاث کلبه­ی من هم مثل همه­ی کلبه­های آن پایین بود. نه میز داشتم نه صندلی نه تخت خواب.
کف اتاق توی کیسه­خواب می­خوابیدم و از دو تا سنگ سفید هم به­جای کتاب­نگه­دار استفاده می­کردم. فانوس را روی موتور موتورسیکلت می­گذاشتم، و این­طوری می­توانستم ارتفاع نور را قدری بیش­تر کنم تا مطالعه قدری راحت­تر باشد.
کلبه بخاری چوبی بسیار بدقواره­یی داشت، محصول لی ملون، که شب­های سرد کلبه را می­توانست آنن گرم کند، اما همین که از هیزم انداختن توی بخاری غافل می­شدی کلبه به آنی دوباره سراسر سرد می­شد.
البته، من شب­ها از روی یک «کتاب مقدس» کهنه که برگ­های ضخیمی هم داشت «کتاب جامعه» را می­خواندم. اوایل، هرشب چندین و چند بار می­خواندم­اش، بعدها هرشب یک­بار می­خواندم، و بعدش هرشب فقط چند سطری از آن را می­خواندم، و حالا هم فقط علائم سجاوندی­اش را مرور می­کردم.
عملن علائم را می­شمردم، هرشب یک فصل. شمار علائم را در دفتر یادداشتی، در ستون­های منظم، ثبت می­کردم. اسم دفتر یادداشت را گذاشته بودم «علائم سجاوندی در کتاب جامعه». به­نظرم عنوان جالبی بود. طوری کار می­کردم که انگار یک­جور تحقیقات مهندسی است.
قطعن قبل از این که کشتی را بسازند باید بدانند برای سر هم نگه داشتن­اش چه تعداد میخ­پرچ لازم دارند و میخ­پرچ­ها در چه اندازه­هایی باید باشند. کنج­کاو بودم از تعداد میخ­پرچ­ها و اندازه­ی میخ­پرچ­های «کتاب جامعه» سر در بیاورم، کشتی سیاه و زیبایی كه بر آب­های ما می­خرامید.
خلاصه­ی ستون­های کوچکی که تنظیم کردم چیزی بود در این مایه­ها: فصل اول «کتاب جامعه» 57 علامت سجاوندی دارد، شامل 22 ویرگول، 8 نقطه­ویرگول، 8 دونقطه، 2 گیومه، و 17 نقطه.
فصل دوم «کتاب جامعه» 103 علامت سجاوندی دارد، شامل 45 ویرگول، 12 نقطه­ویرگول، 15 دونقطه، 6 گیومه، و 25 نقطه.
فصل سوم «کتاب جامعه» 77 علامت سجاوندی دارد، شامل 33 ویرگول، 21 نقطه­ویرگول، 8 دونقطه، 3 گیومه، و 12 نقطه.
فصل چهارم «کتاب جامعه» 58 علامت سجاوندی دارد، شامل 25 ویرگول، 9 نقطه­ویرگول، 5 دونقطه، 2 گیومه، و 17 نقطه.
فصل پنجم «کتاب جامعه» 67 علامت سجاوندی دارد، شامل 25 ویرگول، 7 نقطه­ویرگول، 15 دونقطه، 3 گیومه، و 17 نقطه.
و این کاری است که زیر نور فانوس در بیگ سور می­کردم، و از این کار لذت می­بردم و درک مطلب می­کردم. به­شخصه فکر می­کنم درک «کتاب مقدس» با خواندن آن در زیر نور فانوس میسر می­شود. فکر نمی­کنم «کتاب مقدس» هیچ­وقت واقعن با برق کنار آمده باشد.
با نور فانوس، «کتاب مقدس» بهترین جلوه­ی خود را پیدا می­کند. من علائم سجاوندی را در «کتاب جامعه» را با دقت تمام می­شمردم تا مبادا اشتباهی رخ دهد، و بعد فتیله­ی فانوس را پایین می­کشیدم.


در رویای بابل
این رمان، با نام کامل «در رویای بابل: یک رمان کارآگاهی در سال 1942»، آخرین رمان براتیگان است که در سال 1977 منتشر شده، به­نوعی جذاب­ترین و به­زعم من بهترین رمان او است. هجویه­نویسی براتیگان در این­جا به اوج می­رسد: نویسنده در ساخت­وپرداخت این شیوه و در اجرای سبک خود به نهایت پختگی رسیده، و خواننده اگر با ژانر رمان کارآگاهی آشنا باشد و قواعد ژانری این ­گونه رمان­ را بشناسد بی­شک از توان طنازی آن حظ وافر خواهد برد – در واقع، درک کامل شگردهای نویسنده تنها با دائم در نظر داشتن افق انتظار خواننده از ژانر رمان کارآگاهی و شیوه­های واگشت و واپاشی این افق در رمان کنونی ممکن می­شود: قراردادهای ژانری با دقت و مهارتی مثال­زدنی مطرح و با خلاقیتی اعجاب­آور نقض می­شوند، و این اساس کشش و جاذبه­ی نفس­گیر آن است.
قهرمان رمان مرد مفلوکی به نام سی. کارد است که نویسنده در سرلوحه­ی داستان­اش او را از زبان خود این­گونه معرفی می­کند: «به­گمان­ام یکی از دلایل این که من هیچ­وقت کارآگاه خصوصی خیلی خوبی نبوده­ام این است که زمان زیادی را صرف رویاپردازی درباره­ی بابل می­کنم.» سی. کارد، زمانی در جنگ داخلی اسپانیا دوشادوش جمهوری­خواهان جنگیده و ماتحت­اش هم گلوله­ خورده، چند سال پیش در یک هنرنمایی در زمین بیس­بال توپی به سرش اصابت کرده، مخ­اش ظاهرن معیوب شده، دائم در رویای بابل و بیس­بال­بازی در کنار دختر دل­بری در آن­جا است، و اکنون بی­کاره­ی بدبختی است که شغل شریف «کارآگاه خصوصی» را برای خودش انتخاب کرده اما از آخرین­باری که کاری به او ارجاع شده مدت­های مدید می­گذرد، بخت­اش گفته و پیشنهاد کاری به او شده، که برای آن باید هفت­تیری داشته باشد، که دارد، اما فشنگی ندارد، و پولی هم که فشنگی بخرد ...
این هم فصل­های 18 و 19 آن:

پرزیدنت روزولت
بابل واقعن زیبا بود. راه درازی را کنار رود فرات قدم زده بودم. دختری همراه­ام بود. خیلی خوشگل بود و لباس بدن­نمایی هم تن­اش کرده بود. گردن­بندی از زمرد به گردن انداخته بود.
درباره­ی پرزیدنت روزولت حرف می­زدیم. او هم دموکرات بود. این واقعیت که سینه­های سفت درشتی داشت و دموکرات هم بود او را زن ایدئال من ­می­کرد.
با صدای گرفته­یی مثل عسل گفت: «دل­ام می­خواست پرزیدنت روزولت پدرم بود. اگه پرزیدنت روزولت بابام بود هرروز صبح براش صبحونه درست می­کردم. من وافلای معرکه­یی درست می­کنم.»
چه دختری!
چه دختری!
در کرانه­های فرات در بابل
چه دختری!
مثل ترانه­یی بود که از رادیوی ذهن­ام پخش می­شد.

ساعت شنی بابلی
گفتم: «وافل رو چه­طوری درست می­کنی؟»
گفت: «با دو تا تخم مرغ» و بعد یک­هو ساعت­اش را نگاه کرد. یک ساعت شنی بابلی بود. دوازده تا شیشه­ی کوچک داشت و وقت را با شن نشان می­داد.
گفت: «نزدیک دوازده است. وقتشه بریم زمین بیس­بال. بازی ساعت یک شروع می­شه.»
گفتم: «ممنون. زمان رو فراموش کرده بودم. از وقتی حرف پرزیدنت روزولت و وافلا رو پیش کشیدی، به هیچی دیگه نتونستم فکر کنم. دو تا تخم مرغ. حتمن وافلای معرکه­یی می­شن. یه­وقتی باید از اونا برام درست کنی.»
گفت: «امشب، قهرمان. امشب.»
دل­ام می­خواست امشب همین حالا بود.
دل­ام وافل می­خواست و دل­ام می­خواست باز هم از پرزیدنت روزولت بشنوم.


هیولای هاوکلاین
«هیولای هاوکلاین: یک وسترن گوتیک» هم از جذاب­ترین رمان­های براتیگان است که در سال 1974 منتشر شده. باز هم، عنوان فرعی کتاب می­تواند نوع رویکرد نویسنده و همچنین تا حدودی حال­وهوای رمان را بازتاب دهد.
ماجرای رمان در سال 1902 می­گذرد، زمانی که با توجه به نیات نویسنده انتخاب آن برای تلفیق دو ژانر وسترن و گوتیک کاملن مناسب به نظر می­­رسد. گریر و کامرون به­عنوان دو کابوی آدم­کش در نقش قهرمانان ژانر وسترن به صحنه می­آیند، و دوشیزه هاوکلاین و همزادش، بچه­ی جادویی، نقش زنان افسون­گر محبوس در قلعه­ها و کاخ­های گوتیک را ایفا می­کنند – پدر آن­ها هم در نقش دانشمند دیوانه­یی ظاهر می­شود که با جاه­طلبی­های­ حرفه­یی خود و خانواده­اش را به خطر می­اندازد. میس هاوکلاین گریر و کامرون را اجیر می­کند تا هیولایی را که در نتیجه­ی نامطلوب پژوهش­ها و آزمایش­های پدرشان پدید آمده بکشند، هیولایی که پدر را ناپدید کرده، ملک هاوکلاین را به قصر یخی بدل کرده، و خودش هم ظاهرن در غارهای یخ زیر زمین خانه کرده و دائم در حال خراب­کاری است ...
در این­جا هم، قراردادهای ژانری اغلب موبه­مو مطرح و متعاقبن نقض می­شوند: چشم­داشت­های ژانری خواننده تا حدودی رعایت و سپس هنرمندانه رد شده، البته اغلب به­گونه­یی متفاوت باز برقرار می­شوند – نمونه­ی درخشان­اش را می­توان در تطور وجود «بچه­ی جادویی» سراغ گرفت که نخست در قالب دختر سرخ­پوست پانزده­ساله­یی به سراغ گریر و کامرون می­رود، آن­ها را در حال عیاشی در در فاحشه­خانه­یی پیدا می­کند تا با خود به «تپه­های مرده» (محل عمارت هاوکلاین­ها) ببرد، بسیار فریبنده است و در طول راه هردو کابوی را مفتون خود می­کند، از هردوی آن­ها می­خواهد که با او بخوابند، به خانه که می­رسند یک­هو چهره عوض می­کند و خودش هم دوشیزه هاوکلاین می­شود، با خواهرش مو نمی­زند، به­قدر او رفتار عجیب و غریب پیدا می­کند، و سر آخر هم مثل خواهرش همسر یکی از کابوی­ها می­شود ...
این هم فصل دوم رمان:

برگشت به سان فرانسیسکو
کامرون یک شمارنده بود. تا سان فرانسیسکو نوزده بار بالا آورده بود. کامرون دوست داشت هر کاری را که می­کرد بشمرد. گریر وقتی سال­ها پیش برای اولین­بار کامرون را دیده بود از این رفتارش کمی کفری شده بود، اما حالا دیگر به آن عادت کرده بود. یا باید عادت می­کرد یا این که دیوانه می­شد.
مردم بعضی­وقت­ها متحیر می­مانند که کامرون چه کار دارد می­کند، و گریر می­گوید «داره یه چیزی رو می­شمره» و مردم می­پرسند «چی رو داره می­شمره؟» و گریر می­گوید «چه فرقی داره؟» و مردم می­گویند «آهان!»
مردم معمولن دیگر دنبال­اش را نمی­گرفتند چون گریر و کامرون خیلی به­خودمطمئن بودند و حالت آسوده و بی­قیدوبندی داشتند که مردم را کفری می­کرد.
گریر و کامرون این حس را القا می­کردند که می­توانند در هر وضعیتی که پیش روی­شان قرار می­گیرد با کم­ترین کوشش بیش­ترین کارها را بکنند.
نه سخت به نظر می­رسیدند نه سست. مثل اسانس بی­دردسری بودند که از این دو صفت، سختی و سستی، گرفته شده باشد. طوری رفتار می­کردند که انگار به هر کاری آن­قدر وارد اند که هیچ­کس دیگر در حد و اندازه­ی آن­ها نیست.
یعنی، حساب کار دست­شان بود. اصلن هوس نمی­کردی سربه­سرشان بگذاری، گو این که کامرون همیشه حساب همه­چیز را داشت و حساب کرده بود که در راه برگشت به سان فرانسیسکو نوزده بار بالا آورده بود. کسب­وکار آن­ها آدم­­کشی بود.
یک­بار در مسیر سفر، گریر پرسید: «بار چندمه؟»
کامرون گفت: «بار 12.»
«کل­اش چند باره؟»
«20 بار.»
«کی کارش تمومه؟»
«دمدمای غروب.»

Labels: ,

23 نظر:

Anonymous نقطه الف مي نويسد:

مرسی که در قسمتی از لذت خواندنش سهیم کردید. داستان و نثر اش حرف ندارد.کاش می شد باقی اش را هم خواند.(گرچه از ظاهر قضیه برمی آید که ...و اینجور متن ها اصل ماجرایشان اگر جرح و تعدیل شود چیزی از آن باقی نمی ماند)
از این هجویه ی بینامتنی خیلی خوشم آمد:فکر نمی­کنم «کتاب مقدس» هیچ­وقت واقعن با برق کنار آمده باشد.
و این عجب شاه-بیت!!! ای بود:این واقعیت که سینه­های سفت درشتی داشت و دموکرات هم بود او را زن ایدئال من ­می­کرد.
براتیگان حرف ندارد! ترجمه اش هم!سرخوش باشید

8:20 PM  
Anonymous behi2537@yahoo.com مي نويسد:

نه نمیتونم باهاش حال کنم
چه این و چه اون قبلی ها
ولی مرسی

3:56 PM  
Anonymous بلاگچین مي نويسد:

با سلام، در بلاگچین لینک شد.
پاینده باشی پیام جان

4:35 PM  
Anonymous ارتش دريدا مي نويسد:

با عشق و ارادت بي پايان
يزدانجوي عزيز سلام
سوالي داشتم : اين پرومته ي ما چرا گاهي اوقات در اطراف صيادان قزل آلا پيدايشان مي شوند ؟ ما (البته جسارتا انجمن منتقدان آنارش اصفهان شاخه زير زميني) شب بخبر يوحنا را به مدت 2 ماه زير ساتور و گيوتين نقد گذاشتيم ولي اين فرانكولاي نازنين رو نتونستيم بياريمش سر ميز محاكمه ...يعني سطرهاي (هدايتي تان) ما را ناكام گذاشت ...
البته فراموش نشود كه آن پيرمرد خنزرپنزري بيچاره از **آلمان سال 1832 از بطن دل فردريش ويلهم مورنائو بيچاره بعد از ساختن فيلم نوسترافكو** بيرون آمد حالا اين نقل قول در سطور آغازين آن از شما ...از نظر ما 15 16 نفري كه سوادمان به سال 1540 بيشتر قد نمي دهد بعيد بود ...
در نهايت شب بخير يوحناي شما را بيشتر در ژانر داستانواره هاي پسامدرني پذيرفتيم
با عشق و ارادت
-جنبش ادبيات پست مدرن آنارشيسم- شاخه ي زير زميني
ماني

12:46 PM  
Anonymous الف میم مي نويسد:

چه خوب! وااااااااای! قدردانی و تشکر و الهی قربونت برم

2:41 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

ممنون‌ام از لذتی که بخشیدی برادر.

1:01 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

اقاي يزدانجو سلام
من دانشجوي رشته علوم اجتماعي هستم ميشه لطف كنيد و يه مقداري در مورد امر خيالي امر نمادين و امر واقعي در روان كاوي لكان يه توضيحي بديد خيلي خيلي اؤ لطفتون ممنونم

10:43 AM  
Blogger پيام يزدانجو مي نويسد:

دوست گرامي، توضيح اين سه مقوله با پيچيدگي هايي كه دارد، در اين مجال نمي گنجد. بهتر است به منابع مكتوب موجود در اين زمينه (كتاب هايي درباره ي لكان، ژيژك، كريستوا، يا ديگران) مراجعه كنيد. موفق باشيد

1:13 PM  
Anonymous hassan pour مي نويسد:

خوش به حال ریچارد براتیگان!این روزها همه یا ترجمه ش می کنند یا دنبال خوندنشن یا...می بینی اوضاع مسخره ی مملکت مارو!خدا نکنه کسی خوار بشه و یا بزرگ بشه که البته براتیگان هست و خیلی حرف های دیگه...شرق هم توقیف شد و ...امروز به خاطر شرق آپ کردم که هیچ وقت به خاطر هیچ کس...راستی من هم از این پست لذت بردم کماکان.این غر غر کردنا رو هم بذار به حساب تب شدیدو عصبیت متن و...

10:14 PM  
Anonymous ساسان م. ک. عاصی مي نويسد:

واقعا ممنون. کلی لذت‌بخش بود خواندن همین چند بخش هم و راستش گرچه متن اصلی را نخواندم،‌اما واقعا انگار می‌شود حس کرد آن وسواس روی جمله ساختن که گفته براتیگان، یعنی چه.
تحسین‌برانگیز خوش‌تراشند.
و سوژه‌ها و ترکیب‌ها هم حیرت‌انگیز (اعتراف می‌کنم تا همین پارسال فکرش را هم نمی‌کردم کسی بتواند به اندازه‌ی ونه‌گات نیش‌دار باشد و اما باید بگویم، براتیگان هم واقعا از خدایان است! سه جا حسابی جا خوردم کیف کردم: کنار نیامدن کتاب مقدس با برق،
دیالوگ‌های فوق‌العاده‌ی "رویای بابل" (قضیه‌ی پرزیدنت روزولت و وافلا و زن ایده‌آل!) و دیالوگ آخر هیولای هاوکلاین هم که تیر خلاص بود واقعا! عالی!)
از طرفی باید بگویم اصلا نمی‌توانم از فکر اینکه "یک وسترن گوتیگ" عجب چیز محشری باید باشد بیرون بیایم.
باز هم بسیار ممنون به خاطر ترجمه‌ی دوست‌داشتنی این داستان‌های عالی که یک‌نظرشان هم حسابی گیرا بود.
سرخوش باشید و پیروز

3:33 AM  
Blogger Mehrvash مي نويسد:

تشکر بی شائبه برای این همه هبه! ریچارد براتیگان شبیه من و تنهاست. واین دستمایه‌ی عشق من بهشه. هرچند خواهید گفت به من چه بچه جون... ولی خب دیگه

2:25 PM  
Anonymous حامد جلالی مي نويسد:

متشکرم
مثل همیشه خوب بود
اگر جسارت نیست با یک داستان گزارش به روزم که دوست داشتم شما که در این وادی هستید بخوانید و نظر بدهید
کوتاه است و امیدوارم وقت گرانبهایتان را زیاد نگیرد .
با تشکر
حامد جلالی
hamedjalaly.blogfa.com

1:11 AM  
Blogger DevilPrayer مي نويسد:

WOW!!! Such a blog! congrats! keep on the good work!

12:10 PM  
Anonymous سيد ابوالحسن مختاباد مي نويسد:

جناب آقاي يزدانجو بر حسب تصادف مطالب شما درباره كار كردن مطلبتان در گروه كتاب وانديشه روزنامه راخواندم . ابتدا اين توضيح را بدهم كه مسئوليت نهايي گروه كتاب وانديشه را من برعهده دارم و مطلبتان راهم من انتخاب و به همراه مطلب ديگر كار كرده ام . اين توضيح را هم بدهم كه شماهم در زير سايتتان مطلب ونوشته اي نگذاشتيد كه نشان دهد ما بايد از شما يا ديگران اجازه بگيريم . اتفاقا مطلب آقاي دكتر كاشي راهم من انتخاب وكار كردم و بعد ايشان زنگ زدندو معترض شدند و من به ايشان گفتم كه اصل براين است كه وقتي فردي در وبلاگش هيچ توضيحي نمي دهد كه مي توان از اين مطالب در جايي استفاده كرد يانه به اين معنا است كه اين اجازه هست . و به ايشان توصيه كردم كه در زير سايت يا وبلاگشان توضيح ياضافه كنند تا ديگران بدانند كه مي توانند از اين مطالب استفاده كنند يا نه كه خوشبختانه ايشان اين كار را كردندو ما هم اگر بخواهيم از سايتشان مطلبي بگيريم حتما با اجازه نويسنده اين كار رامي كينم . از طرف ديگر به كمان من بايد اندكي از اين سخت گيري ها را كمتر كرد . هدف همه ما عميق تر كردن برخي از مباحثي است كه در جامعه ما جريان داردومعرفي نگاههاي متفاوت تر به موضوعات . پس بهتر است دراين زمينه سوي پر ليوان را ببينيم ونه سوي خالي آن را . من در تجربه15 ساله اي كه در كار مطبوعات داشتم همه گاه از اين نگاه استفاده كرده و بيشتر سود برده ام . درنهايت اينكه اين روزنامه و اين صفحه بابي است براي آشناتر شدن بيشتر ما ها بايكديگر و افكارهم . اميد كه شماهم دراين زمينه ياريمان كنيد

11:27 AM  
Anonymous نقطه الف مي نويسد:

آقای مختاباد هم عجب تحلیل تازه و جالبی از کپی رایت ارائه داده اند:چون در تجربه پانزده ساله شان از این روش (استفاده رایگان و خودبسنده از نوشته های دیگران)سود برده اند پس این کار اصولا مایه مباهات هم هست! یعنی هرکاری کافی است از یک طرف سودآور تلقی شود تا قابل قبول باشد.

و جالب است که ایشان تصورشان این نیست که "اگر کسی در وبلاگش نوشت استفاده از متن آزاد است"می توان از متن بی اجازه استفاده کرد.یعنی اگر من در سر در خانه ام ننوشته باشم که برداشتن و بردن وسایل منزل اینجانب پی گرد قانونی دارد،پس هرکسی می تواند بیاید اموال مرا ببرد و بگوید روی در ننوشته بودید ما نباید اموال شما را غارت کنیم.

فکر نمی کنم هدف وسیله را توجیه کند.
این موضوع خیلی جالب فرهنگ رایج را نشان می دهد که اصولا غیرمادیات را فاقد صاحب می دانند و اصلا احساس نمی کنند که این مساله انقدر اهمیت دارد که شایان توجه باشد.

باید بگویم به عنوان یک پدید آورنده از قماش دیگر،سخت به من گران آمد که کسی اینقدر راحت درباره سو’ استفاده از آثار دیگران نظر موافق بدهد.کما اینکه در مملکت ما قانون شکنی هم عادی شده چه برسد به رعایت کردن حقوق انسانی که در قانون هم تصریح شده نیست.

درست است که هرچیزی از فرط تکرار و عادی شدن بدیهی هم به نظر می رسد.اما یادمان باشد که این ماجرا طرف دیگری هم دارد که با این رفتار حقش را بصورت خیلی بدیهی پایمال می کنیم.

بهرحال امیدوارم که ایشان و دیگر اهالی مطبوعات یکمی بیشتر در این باره به خودشان سخت بگیرند.

9:01 PM  
Anonymous حسین شکر بیگی مي نويسد:

سلام! جدآ زیباست من قبلا از شکا چند کتاب خوندم و ترجمه شما را از صید قزل آلا را بسیار زیبا یافتم به نظر من که بسیار گیرا و جذاب ترجمه کرده بودین و یه سری حرف داشتم که فعلا بماند! شاد باشی

10:48 AM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

حالا جالب است که آقای یزدانجو در همان نوشته قبلی گفته که زیر صفحه اش نوشته که برای انتشار آثارش باید از نویسنده کسب اجازه شود. این دوست گرامی مثل این که نه همان نوشته را خوانده نه همین حالا هم پایین صفحه شما را دیده. این هم یک جورش است دیگر.

11:05 AM  
Blogger Rita مي نويسد:

تولدت مبارك

5:06 PM  
Anonymous Anonymous مي نويسد:

یک مقاله ی "خوب" انگلیسی درباره ی beat generation
هست در نت که به من
معرفی کنید لطفا؟

11:30 PM  
Anonymous ساسان زند مي نويسد:

راهی

نشان ده

کوتاه نباشد ،

وساده

بی هیچ رمز نماد ونشانه

بی هیچ کشته،

وبی هیچ هزارهزار راهرو

تاریک

باریک،

کور

که به تو هم راهی ندارد.

حالا که عشق را

خلوتی

رها تر از هر خیال

مجال

می دهی

راهی

نشان ده

.

1:37 AM  
Anonymous شاه رخ مي نويسد:

لذت ِ خواندن ِ اين رمان ها نصيب ِ ما هم بشود
آمين

11:11 AM  
Anonymous Rasoul Namazi مي نويسد:

bishtar az hame afate ma falsafeye post moderni bood ke ba rooznameha oomad va na khode falsafe...

5:24 PM  
Blogger Iranian idiot مي نويسد:

I'm Lovin it!

MC!

1:50 PM  

Post a Comment

<<< صفحه ی اصلی

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::