August 09, 2007

مخاطب­شناسی «شرق»: آسیب­شناسی از درون

ماجرای توقیف «شرق» را از زوایای مختلف می­توان مورد بررسی قرار داد، اما من بی آن که به علت و اسباب این ماجرا بپردازم، می­خواهم بر ضرورت پرداختن به مختصات و مقتضیات کار رسانه­ای و لزوم برخورد حرفه­ای با مسئله­ی روزنامه به­عنوان یک رسانه­ی همگانی تاکید کنم: «به این بهانه»، تنها یک مسئله­ی محوری را مطرح و در باب آن اندکی تامل می­کنم.
شرایط رسانه­های همگانی در سطح جهان و شرایط خاص این رسانه­ها در ایران واقعیتی است که باید اهمیت خود را در وجود سیاست­گذاری دقیق و برنامه­ریزی منظم مبرز سازد، سیاست­گذاری دقیقی که می­تواند شامل مشخص کردن تعیین چارچوب­ها و سپس تعیین ابعاد مناسب و بخش­بندی متناسب محتوای روزنامه بوده و جدیت خود را در برنامه­ریزی­های منظم متجلی کند. اما آن­چه این همه را به­شکل موثر و واقع­بینانه میسر می­کند، از جمله، داشتن درک درست از مخاطبان رسانه است: هم مخاطبان مثبت (کسانی که اصول و اهداف رسانه را می­پسندند و با آن همدلی دارند) و هم مخاطبان منفی (آن­ها که میانه­ای با آن اصول و اهداف نداشته اما رسانه را برای آگاهی یا انتقاد از آن یا اقدام علیه آن مورد توجه قرار می­دهند) – در این میان، مخاطبان منفی رسانه­ها بیش­تر سازنده­ی پیش­آگهی­های اولیه­ای هستند که گردانندگان رسانه بر اساس اهداف و امکانات خود الزاما" باید به آن­ها توجه کنند، اما توجه به مخاطبان مثبت هم اهمیتی همسان یا حتا افزون­تر از آن دارد، زیرا مخاطب­شناسی در کل نقش اساسا" تعیین­کننده­ای در کلیت کار رسانه­ها و موفقیت یا عدم­موفقیت آن­ها دارد.
با این حال، به نظر می­رسد مخاطب­شناسی­ رسانه­ای در کار گردانندگان روزنامه­ی «شرق» لحاظ نشده یا به­شکل واقع­بینانه­ای صورت نگرفته. در یک نگاه کلی، سوای مخاطبان منفی «شرق» (که پرداختن به چند و چون آن­ها انگیزه­ی این نوشته نبوده)، مخاطبان مثبت این روزنامه را عمدتا" جمع محدود افراد دارای تحصیلات دانشگاهی و­، توسعا"، افراد عادی برخوردار از دید انتقادی نسبت به وضع موجود تشکیل می­دهند. با این همه، این ارزیابی اولیه نمی­تواند بهانه­ای برای اغراق و مبالغه چه در کمیت و چه در کیفیت این مخاطبان باشد: عموم مخاطبان روزنامه در بهترین حالت احتمالا" از مرز صد هزار نفر فراتر نمی­روند (در حالی که مخاطبان نوع اول سهم بسیار کم­تری در این رقم دارند) و این عده هم عموما" در شمار افرادی محسوب می­شوند که بعضا" اهل مطالعه اند اما حجم مطالعه­ی روزانه­شان معمولا" از یک ساعت فراتر نیست. از این رو، اولین خطایی که در مخاطب­شناسی روزنامه­ی «شرق» به چشم می­خورد برآورد نادرست از کیفیت و کمیت مخاطبان و بنابراین اقدام غلط در تعیین حجم روزنامه است. و همین اقدام اتفاقا" از دو سو به آن ضربه می­زند: از یک سو، انتشار سی صفحه مطلب به­صورت روزانه برای چنین مخاطبانی، به هر منظور و در هر موقعیت، اقدامی واقع­بینانه نبوده و کم­ترین حاصل آن می­تواند کم­اثر کردن مطالب باشد، و از دیگرسو، این کمیت بالا امکان نظارت دقیق کیفی را به­شدت کم کرده، بعضا" آن را ناممکن می­سازد (و در نهایت می­تواند مشکلاتی از قبیل مشکل اخیر را هم به بار آورد).
اما مسئله فقط تعیین نادرست حجم روزنامه نیست، توزیع نادرست این حجم هم هست. و در مورد «شرق» انبوهی از نمودهای این نادرستی­ را می­توان ملاحظه کرد، از جمله: اختصاص دادن چهار صفحه­ی روزانه به ورزش (در حالی که مخاطبان روزنامه عموما" یا به چنین اخباری بی­علاقه اند و یا علاقه­ی خود را با روزنامه­های ورزشی ارضا می­کنند)، تخصیص روزانه یک صفحه به هریک از هنرها (در شرایطی که این حوزه­ها به دلیل رکود فعلی یا برای مخاطبان مثبت چندان خبرساز نبوده و یا به شدت مورد هجمه­ی مخاطبان منفی روزنامه قرار می­گیرند)، و انتشار ویژه­نامه­های اغلب بی­برنامه و یا حتا بی­مناسبت، در شکل طویل و تخصصی، به­ویژه در حوزه­های فرهنگی (که باز هم مانند مورد قبلی مسئله­ساز می­نمایند). در هر حال، به نظر می­رسد که روزنامه بیش از حد توان یا علاقه­ی مخاطبان به آنان مطلب عرضه کرده و نادیده گرفتن این نکته تنها از ضعف مخاطب­شناسی حکایت دارد – حتا انتشار دو روزنامه­ی کم­حجم­تر (اصلی و ضمیمه) هم تنها به نوعی سرپوش گذاشتن بر نقص ذاتی این رویه (با هر انگیزه­ای: از میل بیش­تر به نمایش گذاشتن خود تا اشتیاق به جذب مخاطبانی فراتر از مختصات رسانه) است: تجربه­ی شکست­خورده­ی «هم­میهن» تنها عوض کردن قالب این بحر طویل رسانه­ای بود. اما گذشته از تعیین نادرست و تنظیم نادرست حجم روزنامه، درج محتوای نامناسب و مطالب نامتناسب هم نقصی ناشی از عدم درک درست از مخاطبان رسانه و، در سطحی کلی­تر، بی­تجربگی یا ناآگاهی از مختصات و مقتضیات ژورنالیسم حرفه­ای است. در این­جا، با توجه به اهمیت و حساسیت حوزه­های فرهنگی، تحلیل خود را به ارزیابی انتقادی از محتوای صفحات فرهنگی «شرق» معطوف می­کنم.
اول نکته­ای که در این باره حائز اهمیت می­نماید لزوم برنامه­ریزی دبیران سرویس­های فرهنگی، با توجه به سیاست­گذاری­های کلی شورای سردبیری، است. با این حال، به نظر می­رسد صفحات فرهنگی «شرق» عمدتا" حاصل همکاری شخصی و سلیقگی جمعی از روزنامه­نگاران بوده که مرزبندی­های بسیار محدودکننده­ای با بسیاری از اهالی فرهنگ داشته، از این رو حاصل کارشان اغلب محدود و تکراری است. در نتیجه، به نظر می­رسد این روزنامه بیش از آن که منعکس­کننده­ی طیفی از علائق یا آثار فرهنگی متنوع اما در نهایت همسو باشد، به ترسیم خط طویل اما کم­عرضی از یک نوع نگاه ثابت اقدام کرده. و این هم البته می­تواند از عوارض همان حجم نامناسب باشد: پر کردن روزانه یک صفحه با مطالب جذاب و متنوع، در شرایطی که بسیاری از موضوعات محتمل امکان انعکاس نداشته و بسیاری از افراد قادر به نوشتن چنان مطالبی هم (به هر دلیل احتمالی: از تنگ­نظری گردانندگان گرفته تا نبود امکانات مکفی مالی) کنار گذاشته شده باشند، اقدامی از هر جهت دشوار می­نماید.
نکته­ی دومی که باز هم در راستای ضعف مخاطب­شناسی مطرح می­شود، محتوای مطالب منتشرشده است. در این­جا دو آسیب آشکار را می­توان تشخیص داد: اول، اعمال و ابراز سلیقه در حد افراط، و دوم بی­اعتنایی به مختصات و مقتضیات رسانه. این دو آسیب البته در عموم صفحات فرهنگی «شرق» و به­ویژه، صفحات ادبیات و اندیشه، به چشم می­خورد، اما از قضا نمود هردو را به­­عنوان نمونه می­توان در مطالبی که منجر به توقیف روزنامه شد مرور کرد (باز با این فرض که روزنامه همچنان و در حال حاضر هم منتشر می­شود).
مجبتا پورمحسن، شاعر و روزنامه­نگاری پرکار و پرانگیزه، بر اساس مشغله­های شعری و مناسبات شغلی، مجموعه مصاحبه­هایی را با برخی از شاعران معاصر ترتیب داده و آن­ها را برای انتشار در اختیار دبیر سرویس ادبی قرار می­دهد. اما: صرف نظر از پیشینه­های ادبی و غیرادبی این شاعران و همچنین فارغ از پی­آمدهای ادبی و غیرادبی­شان آثارشان، آیا انتشار بی­وقفه و بی­برنامه­ی مطالبی در این ابعاد احتمالا" به دل­زدگی یا حتا واپس­زنی «مخاطب» منجر نمی­شود (چه با سلیقه و سبک و سیاق کار پورمحسن موافق باشد چه نه)؟ دوم: پرداختن به مقوله­ی شعر معاصر در این حجم و با این وسعت، با چه انگیزه و چه شناختی از مخاطبان صورت می­گیرد (چه بنا به سلیقه­ی یک همکار مطبوعاتی بوده چه بنا به سفارش دبیر سرویس ادبی)؟ به نظر می­رسد، همچنان که اغلب در صفحات اندیشه دیده می­شد، در این­جا هم برنامه­ریزی دبیر سرویس ادبی در نهایت بیش­تر بر اساس علایق انحصاری، سلایق محدود، و مناسبات شخصی انجام شده تا بر اساس واقعیات مبتنی بر شناخت مخاطب عام. بنابراین، ضرورت دارد در این­جا، به­طور مشخص، این دو پرسش را مورد توجه قرار دهیم: اول، از میان عموم مخاطبان صفحات ادبی چه تعدادشان به شعر و شاعران علاقه­مند اند (آثار شعری در میان مخاطبان عمومی ادبیات ما چه جایگاه و چه جذابیتی دارند) و تخصیص چنین حجمی از نقد و مصاحبه و معارفه به شعر و شاعران چه توجیهی دارد – به چه انگیزه و با چه انتظاری عرضه می­شود؟ دوم، نفس مطالب منتشرشده (مصاحبه­های مطول و تخصصی با شاعرانی که شعرشان هم چندان شناخته­شده نیست)، «فارغ از محتوای مصاحبه یا معتقدات فرد مورد مصاحبه»، چه نسبتی با قالب رسانه­ای به نام روزنامه دارد؟
پاسخ واقع­بینانه به این پرسش­ها احتمالا" می­تواند ما را به این نتیجه برساند که از یک سو، مسئله­ی «شرق» از یک بابت فراتر از اتفاق اخیر است و، از سوی دیگر، نقصانی اگر در درون این رسانه بوده مسئولیت­اش بیش از آن که با امثال پورمحسن باشد با دبیر سرویس و سردبیر روزنامه است: پورمحسن حق دارد سلایق شخصی خودش را (درست یا نادرست) داشته باشد، و حق دارد در مورد آن­چه به نظرش (درست یا نادرست) مهم و قابل تامل می­رسد مطلب بنویسد یا مصاحبه کند، تجریه کسب کند، اشتباه کند، و اصلاح کند، اما این دبیر و سردبیر هر رسانه اند که اولا" باید برنامه­ریزی مقبولی برای محتوای صفحات خود داشته و دوما" سیاست­گذاری واقع­بینانه­ای در برخورد با مخاطبان در پیش بگیرند (و، از جمله، موضوعات و مطالب را اهم و فی­الاهم کرده، وظیفه­شناسی و موقعیت­شناسی خود را با اتخاذ رویه­ای متعادل و منصفانه نشان دهند): از این رو، نوع و ابعاد تعاملی را هم که روزنامه­ی «شرق» با روزنامه­نگار پرکاری مثل پورمحسن دارد (که اتفاقا" مصاحبه­ها و مطالبی که در «رادیو زمانه» منتشر کرده تنوع سلایق و توانایی­های­اش را نشان می­دهد) تنها با توجه به سیاست­گذاری­های کلی سردبیر و برنامه­ریزی­های دبیر سرویس ادبی می­توان تحلیل کرد. و این همه در حالی است که به نظر می­رسد این سیاست­گذاری و برنامه­ریزی نقصی اساسی دارد، نقصی که در انتشار همان مصاحبه­های مورد بحث مشهود می­شود – به نظر می­رسد دبیر سرویس و سردبیر این واقعیت رسانه­ای را در نیافته یا در کار خود منظور نکرده­اند که، روزنامه نه باید جای مجلات اختصاصی ادبی را بگیرد و نه می­تواند نبود آن­ها را جبران کند: یکی دو شعر از یک شاعر کم­شهرت اما به­زعم گردانندگان «شرق» ارزنده و یا نقدی کوتاه اما انگیزاننده، از مصاحبه­های تفصیلی و تخصصی موثرتر، مناسب­تر، و رسانه­ای­تر نیست؟
در نهایت، این همه شاید انگیزه­ای برای اندیشیدن به پرسشی کلی­تر و اساسی­تر باشد: آیا کم­توجهی به مخاطبان مثبت رسانه اسباب آسیب­پذیرتر شدن­اش در برابر مخاطبان منفی را مهیا نمی­کند: یعنی، سوای عوامل آسیب­زای بیرونی، آیا عواملی هم در درون این رسانه در حال آسیب رساندن به آن نبوده، یا دست­کم اسباب آسیب­پذیرتر شدن­اش در برابر عوامل بیرونی را مهیا نکرده­اند؟

Labels:

February 23, 2006

قاعده ی بازی

«شب­های برره» پایان گرفت. دلیلی که از سوی مسئولان رسانه (سیما) و همچنین سازندگان برنامه (مهران مدیری) عنوان شده این است که سریال مذکور به سطح تکرار رسیده (در آستانه­ی ابتذال ایستاده؟) و بیم آن می­رود که مخاطبان خود را از دست داده باشد (دیگر کارکردی نداشته باشد). با این همه، شکی هست که اگر این سریال در رسانه­یی سوای شبکه­­های تلویزیونی کنونی امکان ارائه می­داشت، سازندگان قطعن به ساخت آن ادامه می­دادند و سریال هم چنان انبوهی از مخاطبان را برای خود فرا هم می­آورد؟
اتمام ماجرای «شب­های برره» برای من اصلن دور از انتظار نبود، اما به دلایلی سوای آن­چه در بالا آمد؛ در واقع به دو دلیل: اول ماهیت رسانه­ی سیما و دوم موقعیت آن. به­لحاظ ماهیت، تلویزیون ایران، چنان که من پیش­تر ادعا کردم («بازی برره») در ردیف رسانه­های متعهدی است که از یک ایدئولوژی عمدتن غیرانتقادی پیروی کرده، از این رو از رسانیده­های خود اغلب استفاده­یی ابزاری می­کند، یعنی کارکردی از آن­ها طلب می­کند که همراستا با اهداف و آرمان­های ایدئولوژیک خود باشد. وگرنه، چگونه می­شود سریالی که به تصدیق گردانندگان سیما پرببینده­ترین سریال (یا دست­کم یکی از پربیننده­ترین سریال­های) پس از انقلاب بوده ناگهان ظرف چند هفته مخاطبان خود را از دست دهد، آن هم تا این حد که ادامه­ی آن موجه و منطقی به نظر نرسد؟ نه، مساله موجودیت مخاطب نیست، موقعیت او است. از این نظر، حق با مسئولان سیما است: بعید بود که با بالا گرفتن بحث­های اجتماعی و سیاسی جدی­تری که از چارچوب تحت کنترل سیما فراتر می­رود، «شب­های برره» همچنان بتواند مخاطب را در همان راستای سابق هدایت کند: مخاطبان چه­بسا بیش از پیش می­شدند، اما دیگر آن مخاطبانی نبودند که باید باشند! ساده این که، «شب­های برره» به پایان رسید، چون دیگر برای سیما قابل­استفاده نبود، چون دیگر آن کارکردی را نداشت که باید می­داشت. معنای اول و اصلی اتمام قرارداد این بود: «شب­های برره» با تکرار و اصرار بیش از حد مجاز (در اقتصاد رسانه­یی) بر مضامین هدایت­کننده (و البته از پیش هدایت­شده) تاثیر، یا شاید توهم تاثیر، خود را از بین می­برد.
(در نوشته­ی پیشین تلویحن بر این موضع پا فشردم که این سریال بیش از آن که تاثیری واقعی بگذارد توهمی از تاثیر خلق می­کند، که البته منافاتی هم با منظور رسانندگان ندارد؛ با این حال، از یاد نباید برد که بخشی از این توهم تاثیر به «جلوه» ی به­ظاهر جامعه­شناختی آن نزد افکار عمومی فرامرزی، به یاری گزارش­ها و تفاسیر رسانه­های خارجی از این سریال مربوط می­شد. در واقع، کم­تر سریال تلویزیونی ایرانی تا این حد مورد توجه رسانه­های پی­گیر اخبار و اوضاع ایران قرار گرفته، هیچ محصول این­چنینی تا این حد در معرض دید گزارش­گران و مفسران بیگانه قرار نگرفته بود، آن هم با تاثیری که طبعن انتظار می­رفت – این که ملت ایران مدافع بلامنازع مواضع دولت در قبال مسائل بین­المللی نظیر مسائل هسته­یی یا ماجرای هولوکاست است – و باز هم البته با همان توهمی که مورد انتظار بود – توهماتی از این دست که کاراکتری به نام «بگوری برری» در واقع شاعری «همجنس­خواه» است و حضور آن نشان از استقلال عمل سازندگان این سریال در شکستن برخی تابوها و / یا اعطای آزادی­های اجتماعی بیش­تر در کشور دارد: البته چنین تفسیر مکرر خارجی برای مخاطب ایرانی نه فقط دور از ذهن بل کلن نامربوط می­نماید، اما با این همه گویای دادوستدی مرسوم در هر معامله­ی اقتصادی، فرهنگی، و جز آن – معامله­یی نه لزومن به معنایی منفی، بل معامله­یی که به­خوبی می­تواند معنای مثبت و موجه داشته باشد – است: امتیازدهی و امتیازگیری: معامله­ی مهران مدیری و شبکه­ی سه سیما جز این بود؟)
اما دلیل دوم بر می­گردد به موقعیت رسانه­ی سیما که از منزلت و مرجعیتی بی­همتا برخوردار بوده، رسانه­یی است بی­رقیب، انحصاری و از این رو اغلب غیرانتقادی و باز از این رو بیش­تر ناپاسخ­گو و کم­تر مسئولیت­پذیر. در واقع این رسانه به ایدئولوژی خود متعهد است نه مخاطبان (حتا ایدئولوژیک) خود. خیلی ساده، اگر همه­ی مخاطبان موجود هم رسمن از سیما درخواست ادامه­ی این سریال را می­کردند، آیا این رسانه حاضر به بر آوردن خواسته­ی آن­ها بود؟ نه، تردیدی در این نیست که سیما به­عنوان رسانه­ی ملی رسالتی دارد که فراتر از این خواسته­ها است. به تعبیر من، قاعده­ی بازی رسانه­های ایدئولوژیک متعهد همان قواعد سیاست دموکراتیک نیست. چنین نیست که چون مخاطبان (مردم) برنامه­یی (راه­ورسمی) را می­پسندند آن برنامه مشروع و لازم­الاجرا باشد. در سامان سیاسی دموکراسی قاعده­ی بازی بر پایه­ی پیروی از پسند مردم بنا می­شود اما در سامان رسانه­ها (ی ایدئولوژیک غیرانتقادی) بازی با این قاعده پیش نمی­رود. و نباید هم برود؛ وگرنه، رسانه مرجعیت / مشروعیت / اقتدار (اوتوریته) خود را از دست خواهد داد: چرا طرح تاسیس تلویزیون ماهواره­یی از سوی حزب «اعتماد ملی» از پیش محکوم به شکست بود؟ چون اوتوریته­ی «رسانه­ی ملی» را از بین می­برد. این یعنی که سیاست رسانه­یی به معنای سیاست­گذاری­ راهبردی (استراتژیکی) در راستایی است که برنامه­های راهکاری (تاکتیکی) آن را تحت شعاع خود قرار نخواهند داد (رسالت رسانه­ی ملی چیزی نیست که برنامه­یی نظیر «شب­های برره» خط مشی آن را تعیین کند).
روی هم رفته، این همه نشان می­دهد که تلویزیون از نقش و نفوذ خود در جامعه­ی ایرانی کاملن آگاه است. صدها روزنامه و مجله (با تیراژی که در بهترین حالت در مرز صد هزار نسخه می­ایستد، با مخاطبی به­مراتب کوچک­تر از آن که حتا اقلیتی تاثیرگذار یا تعیین­کننده باشد) جای یک برنامه­ی چند ساعته­ی تلویزیونی در روز یا حتا هفته با بینندگان میلیونی را نخواهد گرفت.
(این نکته­، با همه­ی علل و عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، و از این­ها مهم­تر فرهنگی­اش، همان بدیهه­یی است که استادان عالم ارتباطات و مشاوران عالی اصلاح­طلبان از آن هیچ نمی­دانستند؛ اما نه فقط آنان که حتا روشنفکران: در بحبوحه­ی مبارزات انتخاباتی اخیر، دوست سرشناسی برای امضای بیانیه­یی دعوت کرد و در قبال تشکیک من در مورد تاثیر آن گفت که، خب من حداقل هزار تا خواننده دارم، تو هم حتمن هزار تایی داری، فلانی و فلانی هم همین­طور، و حساب که کنی روی هم کلی می­شود، که در جواب گفتم: حق با تو است، مشکل فقط این است که هزارتای من هم همان هزارتای تو و همان هزارتای فلانی است و سرجمع­اش همان هزارتا است! – گو این که همان­ها هم نیازی یا دست­کم در این مورد اعتنایی به نظر ما ندارند.)
حال، چنین رسانه­یی، رسانه­یی این­چنین آگاه از جایگاه خود، چگونه می­تواند نسبت به دادوستدهای خود برخوردی سهل و ساده داشته باشد؟ چگونه می­تواند امکانات خود را به شکل بی­برنامه در اختیار هر برنامه­یی بگذارد؟ حق با مسئولان سیما است: قرارداد (معامله­ی مربوطه) به «انجام» رسیده (هردو طرف نقش خود را به­خوبی ایفا کردند: مدیری و همکاران­اش به تعهدات­ خود برای تبلیغ ایدئولوژی مورد نظر رسانه عمل کردند و مسئولان رسانه هم شهرت شایانی به آن­ها هدیه دادند)، و تضمینی هم برای تمدید آن نبوده. این قرارداد هم مثل هر قرارداد دیگری مدت، محدودیت­ و مقیدات، ی دارد. البته می­توانید بلخاری باشید و به شکل تضمین­شده­یی ایدئولوژی مورد نظر رسانه را تبلیغ کنید (در دانشگاه هم که درس می­دهید مبلغ همین ایدئولوژی باشید) و از این رو حضورتان هم در این رسانه نامحدود و نامقید باشد، اما اگر مدیری بودید و تضمینی هم برای التزام به این ایدئولوژی نداشتید (در بیرون برنامه برای چای فلان و قهوه­ی بهمان هم تبلیغ می­کنید) حضورتان محدود و مقید خواهد بود. رسانه­ی ایدئولوژیک غیرانتقادی بی­دلیل و بدون چشم­داشت به کسی (مجری، هنرمند، هنرپیشه) اعتبار و اشتهار نخواهد داد، این دو با هم قراری دارند: اتمام آن «قرارداد» معنای دوم و دیگرش هم این بود.

Labels:

February 02, 2006

بازی برره

اگر به ضرورت نقادی فرهنگی باور داشته باشیم، نگاه نقادانه به پدیده­های فرهنگ عامه­پسند ارزش و اهمیتی ویژه دارد و به هیچ رو نمی­توان آن را نادیده گرفت. «شب­های برره» از هر نظر نمونه­ی مناسبی برای درک این ضرورت است – یک محصول فرهنگی با مخاطبانی بسیار گسترده و با تاثیری فراتر از انتظار – و با این همه به نظر می­رسد، در سطح ارزیابی انتقادی، دو دیدگاه ظاهرن آشتی­ناپذیر راه را بر تاملات جدی­تر بسته اند: از یک سو دیدگاه (نخبه­گرایانه­ی) کسانی که «شب­های برره» را سریالی اصولن مبتذل دیده و بنابراین خود را بی­نیاز از بحث جدی در آن باره می­بینند و از سوی دیگر دیدگاه (زیبایی­شناسانه­ی) کسانی که این سریال را اثری خلاقانه می­بینند و نیازی هم برای بحث بیش­­تر برای اثبات دوری آن از ابتذال احساس نمی­کنند: موضع من مطرح کردن دیدگاهی فارغ از این دو نیست؛ به­عکس می­خواهم، با تاکید بر درستی نسبی هردو دیدگاه، بر امکان ارائه­ی یک ارزیابی تلفیقی از این پدیده­ی فرهنگی تاکید کنم.
در واقع، دیدگاه دوم از دید کارشناسانه نیاز چندانی به بحث و بررسی ندارد. آیا سریال «شب­های برره» خلاقانه است؟ از ابتذال به دور است؟ به­تعبیر من، حرفی برای گفتن دارد؟ به­عنوان کسی که سررشته­یی از سینما دارد و دستی در ادبیات، من هم مانند مدافعان این دیدگاه به این پرسش­ها پاسخ مثبت می­دهم. کارگردانی حرفه­یی و حساب­شده، بازی­های اغلب قابل­قبول و بعضن درخشان، متن­هایی اکثرن سنجیده و هوش­مندانه، و خلاصه نمایش­هایی خوش­ساخت با نمایش­نوشت­هایی خوش­پرداخت: یک مقایسه­ی سطحی با سایر سریال­ها و برنامه­های تلویزیونی هم فاصله­ی زیاد «شب­های برره» با همه­ی مشابه­های­اش را نشان می­دهد، به­روشنی نشان می­دهد که این سریالی متفاوت است و کارش تکرار مکررات نیست: حرفی برای گفتن دارد. از این فراتر، می­توان استدلال کرد که حتا تکراری بودن بعضی مایه­ها و بن­مایه­های آن هم در چارچوبی متفاوت جای می­گیرد و از این نظر ابتذال­اش تنها در لذت متفاوتی است که این تکرار می­بخشد. پس، «شب­های برره» مبتذل نیست، متفاوت است.
از سوی دیگر، دیدگاه اول «شب­های برره» را سریال مبتذلی مثل سایر سریال­ها می­داند، بی آن که بتواند منکر تفاوت­های آن شود: چرا؟ در تایید این دیدگاه، و به عنوان بحث اصلی خود، من پاسخی می­دهم که احتمالن کم­تر مورد توجه معتقدان به ابتذال این سریال بوده، یا اغلب تنها به­طور تلویحی بیان شده: «شب­های برره» فی­نفسه مبتذل نیست، مبتذل است چون سریالی است که در رسانه­یی معروف یا متهم به ابتذال عرضه می­شود، یعنی مبتذل بودن یا نبودن رسانیده را موضع ما در مورد مبتذل بودن یا نبودن رسانه تعیین می­کند.
حکم مشهور مارشال مک­لوهان را به خاطر بیاوریم: «رسانه پیام است» (پیام همان رسانه است). منظور مک­لوهان از این حکم رادیکال و افراطی چیست؟ در واقع، مک­لوهان می­گوید که مهم نیست از یک رسانه چه پیامی پخش می­شود؛ مهم این است که يك پیام از چه رسانه­یی پخش می­شود. یعنی، این رسانه است که راستای پیام را تعیین می­کند، نه این که پیام راستای رسانه را تعیین کند. پیام ما هرچه باشد، این رسانه است که چارچوب مفهومی مخاطبان برای تاویل و تفسیر آن را مهیا می­کند، و از آن­جا که رسانه به هیچ رو بستری خنثا یا بی­طرف نیست، طبعن هر پیامی را به افق معنایی خود منضم و مقید می­کند – یک مقاله­ی واحد که در دو روزنامه­ی کیهان و شرق به چاپ رسد متنی با دو تاویل متفاوت خواهد شد؛ از این فراتر، افراطی­تر (مک­لوهانی­تر)، متنی واحد که در روزنامه­ی کیهان درج و از صداوسیما پخش شود دو تاویل متفاوت خواهد یافت.
بی­شک حکم رسانه­یی مک­لوهان، همانند قرینه­ی ادبی آن («فرم محتوا است»: محتوا همان فرم است)، وجهی افراطی دارد که اکنون اغراق­آمیز به نظر می­رسد – همچنان که تقسیم­بندی رسانه­ها به رسانه­های «گرم» و «سرد» کلی­تر از آن است که پاسخ­گوی تنوع و تکثر رسانه­های امروزی باشد. با این حال، اگر ماهیت­باوری مستتر در این حکم را تعدیل کنیم (همه­ی رسانه­ها به صرف رسانه بودن­ – مقید بودن به ماهیتی به نام رسانگی – کارکردی یکسان نخواهند داشت)، اگر به­جای این ماهیت­باوری به نوعی کارکردباوری رو آوریم (این باور که کارکرد رسانه را فقط ویژگی­های فنی آن رقم نمی­زند بل­که عوامل دیگری هم در تعیین این کارکرد نقش دارند – یعنی کارکردی که با «تعین چندجانبه»، همان اووردیترمینیشن فرویدی، تعیین می­شود)، آن­گاه می­توانیم انواع مختلفی از رسانه­ها را، با توجه به کارکردهای متنوع خود، تعریف و تبیین کنیم. شبکه­ی خبر، بی­بی­سی، سی­ان­ان، الجزیره، و المنار همگی رسانه اند و همگی رسانه­یی تلویزیونی، اما کارکرد همه­ی آن­ها یکی نیست، و با این حال در تمام موارد، پیام آن­ها خود رسانه­ی آن­ها است.
بنابراین، با این گرایش کارکردی، دسته­بندی­ها و تمایزگذاری­های مختلفی را می­توان متصور شد. یک تقسیم­بندی ساده که در این­جا و در بحث از ابتذال مفید می­نماید می­تواند این باشد: رسانه­ها را می­توان، در نبود تعبیری بهتر یا اصیل­تر، به دو دسته­ی «متعهد» و «غیرمتعهد» تقسیم کرد (البته نه به سیاق سابقه­یی نظیر «ادبیات متعهد» بل به روالی نظیر نام­گذاری «کشورهای غیرمتعهد»). با این حال، هر رسانه­ی به­اصطلاح «غیرمتعهد» هم تعهداتی برای خود دارد (مثلن تعهد به رعایت آزادی بیان) و هر رسانه­ی به­اصطلاح «متعهد» هم می­تواند به تعهداتی پابند نباشد (باز هم مثلن تعهد به رعایت آزادی بیان). پس «تعهد» در این­جا چه معنایی دارد؟ خیلی ساده، منظور از تعهد تنها متعهد بودن به یک ایدئولوژی به­شیوه­یی غیرانتقادی است. رسانه­ی متعهد از رویه­ی الزامی و اجباری ابلاغ یک ایدئولوژی پیروی می­کند، حال آن که رسانه­ی غیرمتعهد در عرضه­ی ایدئولوژی­ها رویه­­یی اختیاری و انتقادی دارد، یا دست­کم ادعای آن را دارد.
از میان مختصات مختلفی که می­توان برای این دو دسته بر شمرد، یک خصیصه هست که در بحث کنونی باید برجسته شود: رسانه­ی غیرمتعهد می­خواهد چندگویانه، یا دست­کم دوگویانه (مکالمه­یی متقابل میان خود و نقد خود یا گفت­گویی چندجانبه میان مواضع انتقادی گوناگون) باشد، حال آن که رسانه­ی متعهد تنها «تک­گویانه» است (تاب تحمل گفتاری دیگر، گفتار «دیگری»، را ندارد). هم این­جا است که بحث ابتذال خودنمایی می­کند. رسانه­ی متعهد، به­ رغم یا به دلیل تعهد خود، تنها همسازه­ی ایدئولوژیک خویش را تکرار می­کند. از این رو، یک رسانه­ی متعهد، با همه­ی تقید احتمالی به آرمان­هایی نامبتذل، به­شدت در معرض این خطر قرار دارد که در عمل مبتذل باشد. در واقع، مساله این است که همسازه­ی رسانه­ی متعهد خود اسیر ناسازه­یی دیگر (یا یک اپوریا) می­شود و آن این که با تکرار یک حقیقت (و تنها یک حقیقت، ایدئولوژی خود) آن را از حقیقت تهی می­کند: این­جا است که رسانه­ی متعهد مبتذل می­شود. رسانه­ی متعهد برای ایفای نقش خود، برای برآوردن کارکرد خود، برای انجام وظیفه­یی که خود را به آن متعهد کرده، مهم­تر، برای گرفتن نتیجه­ی مطلوب، باید یک و فقط یک حقیقت را برساند (اعتماد و اعتقاد دیرین و دیرپای ایرانی­ها به رادیو و سپس تلویزیون از کجا می­آید؟ جز از این­جا که تمام شبکه­ها و کانال­های رادیو و تلویزیون ما یک و همان حقیقت را می­گویند و در هیچ­کجا از این بابت یک­دیگر را نقض یا حتا نقد نمی­کنند؟ این جایگاهی است که روزنامه­ها، با وجود شرایطی کمابیش مشابه اما به دلیل گزینش­هایی کمابیش متفاوت، از آن محروم اند: خواننده­ی روزنامه باید قوه­ی انتقادی خود را به کار بگیرد و خود حقیقت را تشخیص دهد اما شنونده­ی رادیو یا بیننده­ی تلویزیون چنین فعالیتی ندارد، حقیقتی از پیش آماده هست که او باید منفعلانه پذیرفته و یا در غیر این صورت آن را کلن کنار بگذارد): همیشه یک حقیقت را گفتن دشوار می­تواند از گزند ابتذال مصون ماند.
اکنون به وجه غیرافراطی­تر حکم مک­لوهان باز می­گردیم: این پیام (محتوا، مندرجات و منتشرات) یک رسانه نیست که هویت رسانه را می­سازد، این هویت هر رسانه است که پیام هر رسانیده را تعیین می­کند: اگر رسانه­ی متعهد می­تواند مبتذل باشد، یا مبتذل شود، یک برنامه­ی غیرمبتذل در یک رسانه­ی مبتذل چه کارکردی می­یابد؟ در واقع، این سرنوشت ازپیش­مقدر «شب­های برره» است که، با وجود خلاقیت و تفاوت مشهودش، از دید تمام کسانی که تلویزیون را رسانه­یی مبتذل می­دانند برنامه­یی مبتذل شمرده شود؛ اگر دید ما این باشد که تلویزیون به عنوان یک رسانه­ی متعهد از تماشاگران تنها این را می­خواهد که حقیقتی را که به آن­ها عرضه می­کند بدون برخورد انتقادی و با اشتیاقی انفعالی پذیرا شوند، آن­گاه تفاوت و خلاقیت «شب­های برره» اصلن مجالی برای جلوه نخواهد یافت، استقلال عمل آن در ابتذال عمومی رسانه محو خواهد شد.
واقعیت این است که «تحلیل محتوایی» در مورد رسانه­ها، رسانه­های متعهد، راه به جایی نمی­برد. بیهوده است که بخواهیم به شرح و تفسیر پیام­های قسمت­های مختلف «شب­های برره» بپردازیم؛ این سریال تنها یک پیام دارد و آن پیام همان رسانه­ی تلویزیون است. در ظاهر، به نظر می­رسد که «شب­های برره» مملو از موضوعات متنوع و متفاوت است، اما این تفاوت و تنوع در نهایت به یک مضمون واحد تقلیل می­یابد، مضمونی که نیازی به بررسی انتقادی ندارد. درست به همین دلیل است که، فراتر از تنوع­ها و تفاوت­ها، حتا تناقض­ها هم تزلزلی در مضمون مستحکم آن ایجاد نمی­کند (تناقض­هایی از آن دست که در دو قسمت مربوط به حضور بیگانگانی از درره در برره وجود داشت: برره­یی­ها نماد مقاومت مشروع ملت فلسطین و مظهر مقابله­ی مسلم ملت ایران با استعمارگران شدند، اما برابر گرفتن این برره­یی­ها، مردمی کودن و کلاش و رشوه­باز و ریاکار، با ملت­های معظم ایران و فلسطین توهینی آشکار به آن­ها نیست؟ از این فراتر، چگونه برنامه­یی که بنای­اش بر دفاع از اعتقادات اسلامی است، به خاطر بی­اعتبار ساختن فردی متجاوز، نام او را مورد اساعه­ی ادب قرار می­دهد: موشه تلفظ عبری موسا است و به بازی گرفتن این نام هتک حرمت از نام حضرت موسا، یکی از پیامبران اولی­العظم و مورد احترام تمام مسلمانان جهان، نیست؟): تناقض­ها تمامن به نفع ایدئولوژی­یی که تلویزیون خود را به تبلیغ، ترویج، و تحکیم آن متعهد کرده محو می­شود. هم این گونه است انبوه ارجاعاتی که نویسندگان در متون خود گنجانده­اند: مخاطب یا اصلن این ارجاعات را درک نمی­کند یا به هیچ رو به بازی نمی­گیرد؛ همچنان که در یک چارچوب مفهومی که پیام از پیش مسلم خود را دارد، تشبیه و تمثیل هم جایی ندارد: ایدئولوژی فاصله­ی الفاظ و ایده­ها را بر می­دارد. و ...
مهم محتوا یا پیام «شب­های برره» نیست، مهم برداشت ما از چارچوب مفهومی تلویزیون است: «شب­های برره» بازی تازه­یی نیست، بازی­یی است با قواعدی از پیش تعیین شده توسط تلویزیون – این سریال نیست که از طریق آن رسانه سخن می­گوید، آن رسانه است که از طریق این سریال سخن می­گوید.

Labels:

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::