March 09, 2007

ژورنالیسم فلسفی در باب هیپررئالیته


به­دنبال درگذشت ژان بودریار، متفکر مشهور فرانسوی، مهدی خلجی مطلبی در سایت رادیو زمانه نشر داده، خواسته این بهانه­ای باشد برای پرداختن به «بودریار، آن­گونه که در زبان فارسی بازتابیده». بنا به سنتی که ژورنالیست سیاسی­نویسی به نام محمد قوچانی پایه گذاشته (گزارش ژورنالیستی موضوعاتی فراتر از محیط محدود ژورنالیسم، سنتی مبنتی بر مرور موارد معدود و صدور احکام مطلوب، آن هم تحت عنوانی دهان­پرکن)، خلجی هم مطلب ژورنالیستی خود را، با دیرینه­شناسی ایرانی پدیده­ی پست­مدرنیسم در ایران آغاز کرده، اما این مرور اولیه به جای آن که حاشیه یا درآمدی باشد برای ورود به متن اصلی، خود در مقام متن محوری می­ایستد: این حاشیه­پردازی ژورنالیستی (با مخلفاتی همچون مکررات نامستندی از قبیل تایید و تمجید از نقد مراد فرهادپور و یوسف اباذری بر «ساختار و تاویل متن» بابک احمدی)، دو سوم متن را تشکیل داده، کم­تر ربطی به بهانه­ی بحث­اش دارد.

در یک­سوم پایانی، خلجی بالاخره به آن چیزی می­پردازد که از ابتدا وعده­اش را داده بود: «بودریار، آن­گونه که در زبان فارسی بازتابیده»، آن هم با این ادعا که «از بودریار یکی دو کتاب و دو سه مقاله به فارسی درآمده و همچنین نام او در بسیاری کتاب‌های مربوط به اندیشه پست مدرن آورده شده است.» همین ابتدا، جهت اطلاع او و همچنین تشویق امثال او به بالا بردن دانش خود در این زمینه، باید بگویم متون متعدد و متنوعی از بودریار به فارسی برگردانده شده که اگر فرصتی برای مطالعه­ی آن­ها یافته و زحمت تامل در آن­ها را بر خود هموار کنند، احتمالا" کم­تر اسیر اشتباهات مضحکی نظیر آن­چه در مطلب مذکور آمده خواهند شد. بخشی از کارنامه­ی بودریار به فارسی به این شرح است:
نخستین­بار آرای بودریار را بابک احمدی در فصلی از کتاب خود «حقیقت و زیبایی» (1374) شرح داده. به­دنبال آن، مانی حقیقی در اولین گزیده­ی متون پسامدرن، «سرگشتگی نشانه­ها» (1375)، سه متن از بودریار را گنجانده: مقاله­ی «مدرنیته چیست؟»، بخشی از کتاب «وانموده­ها و وانمایی»، و بخش اول از گفت­وگوی بلند «بودریار را فراموش کن». از آن زمان تا به امروز مقالات متعدد و متنوعی از بودریار (به­عنوان مثالی مهم، در شماره­ی 19 فصل­نامه­ی «ارغنون»، با ترجمه­­ی مراد فرهادپور و دیگران) منتشر شده، انبوهی از مقالات و متن­های دیگر درباره­ی او در آمده، آخرین کتابی هم که از او منتشر شده «آمریکا» (1384) با ترجمه­ی عرفان ثابتی است. در این میان، من هم سهمی داشته­ام: اولین کتاب بودریار را به زبان فارسی در سال 1379 منتشر کردم، «فوکو را فراموش کن»، که علاوه بر کل کتاب، شامل متن کامل گفت­وگوی سیلور لوترنژه با بودریار («بودریار را فراموش کن») می­شد؛ دو سال بعد دومین کتاب بودریار را با عنوان «در سایه­ی اکثریت­های خاموش» (1381) منتشر کردم که به­علاوه بخش­هایی از «مبادله­ی نمادین و مرگ» و همچنین دو جستار مهم و مشهور نویسنده در باب رسانه­ها را در بر می­گرفت؛ در همین سال، دو متن دیگر از او، باز هم بخش دیگری از «مبادله­ی نمادین و مرگ» و جستاری از «وانموده­ها و وانمایی»، را در کتابی که تحت عنوان «به­سوی پسامدرن: پساساختارگرایی در مطالعات ادبی» تدوین و ترجمه کردم، گنجاندم. کتاب مصور «بودریار» در مجموعه­ی «قدم اول» هم با ترجمه­ی من در همین حوالی منتشر شد؛ سه سال پیش ترجمه­ی متن مفصلی به نام «کولاک بودیار» را برای نشریه­ی «رسانه» پایان بردم؛ و آخرین کارم در این راستا هم ترجمه­ی جستار کلیدی دیگری از بودریار در کتاب «اکران اندیشه: فصل­هایی در فلسفه­ی سینما» (1383) بود که مقاله­ای هم به قلم خودم در ابتدای آن آورده­ام. این نکته­ی اول.

نکته­ی دوم­ام به نتیجه­گیری خلجی از نقد خود بر ترجمه­ی یک اصطلاح بودریاری توسط عبدالکریم رشیدیان مربوط می­شود. رشیدیان در برگردان بخشی از «مبادله­ی نمادین و مرگ» بودریار، اصطلاح hyperreality را به «واقعیت مفرط» برگردانده که از دید خلجی این برگردان نادرست است و در نتیجه «اگر کسی هایپرریالیتی را در آثار بودریار،"واقعیت مفرط" دریابد و ترجمه کند، می‌توان گفت که تقریباً چیزی از نظریه‌های او درنیافته است.» و باز هم در نتیجه، از آن­جا که این ترجمه در کتاب «از مدرنیسم تا پست­مدرنیسم» (تدوین­شده توسط لارنس کهون، که رشیدیان سرویراستاری ترجمه­ی فارسی آن را بر عهده داشته)، ترجمه­ی مقالات آن «مثل "واقعیتی مفرط" نامفهوم، آشفته و با این همه، اغواگر است.»
بازهم بحث­های بی­سوادانه و از آن بدتر نتیجه­گیری­های نامتواضعانه و نامسئولانه: متفرعن و موهن! چگونه می­شود اثری این­گونه را (با این تنوعی که دارد و با آن همه زحمت و جدیتی که صرف­اش شده) بی­محابا لگدمال کرد و رای کلی به باطل و بی­ارزش بودن آن داد؟ اثری که، با همه­ی انتقادات وارد بر آن، در زمره­ی متون منقح­ و مرجعی است که در این زمینه در ایران انتشار یافته، از بسیاری جهات قابل ارجاع و قابل اتکا است – دست کم ترجمه­های افشین جهان­دیده و نیکو سرخوش از متون دولوز و دریدا از پیراسته­ترین و دقیق­ترین ترجمه­ها در نوع خود بوده. اما خلجی ، باز هم با استناد به استفاده از معادلی که منتقدی آن را به زعم خود نادرست می­داند، کل کار و کوشش مترجم و کل کتابی را زیر سوال می­برد!

اما نکته­ی سوم: خلجی، در توضیح اصطلاح hyperreality ابتدا با ذکر این که در این­جا قصد ندارد دیگاه بودریار را درباره­ی واقعیت و نماد شرح دهد (چه بهانه­ی بدی!)، می­گوید که از نظر بودریار «چیزی در مقام واقعیت وجود ندارد»: اشتباه اول: بودریار واقعیت را انکار نمی­کند، بل­که تنها از ناپدیدی واقعیت، آن­ هم در وضعیتی ویژه، سخن می­گوید – امیدوار ام آدمی که وسواس مزمنی در باب دقت و درستی دارد تفاوت این دو را در یابد. اما خبط دوم این است که خلجی این اصطلاح را با تعبیر hyperlink قیاس کرده، و از آن­جا که چیز چندانی هم از بودریار نمی­داند، یکسر به بی­راهه می­رود: اول این که، بودریار در زمانی اصطلاح خود را وضع کرد که خبری از اینترنت نبود، و دوم این که آن­چه در فضای وب با تعابیری چون hyperlink و hypertext می­شناسیم یا متکی به دستور رایج زبان انگلیسی برای ترکیب­سازی اند و یا برگرفته از نظریه­ی ادبی دهه­ی نود در بابت «بینامتنیت» (شرحی از آن در فصل آخر کتابی به همین نام که من ترجمه کردم آمده).
با این همه، حاصل همان کلی­گویی­ها و مقایسات ژورنالیستی و ابتدائیاتی که خلجی در باب برداشت بودریار از «واقعیت» آورده چییست؟ در نهایت این که، بودریار درک ما از واقعیت را مبتنی بر نظام نشانه­ها و دارای ارجاع به دنیای غیرواقعی می­داند. اما آیا کل نظریه­ی زبان­شناسی و نظریه­ی ادبی قرن بیستم در حیطه­ی ساختارگرایی و پساساختارگرایی (از سوسور تا بارت) همین باور را نداشته؟ پس وجه ویژه­ی بودریار و آن همه غوغایی که بر سر نوآوری و نوبودگی اندیشه­ی او به راه افتاد و او را به «سردمدار پسامدرنیسم» ملقب ساخت، چیست؟
خنده­دار است که خواننده­ی خارج­نشین ما که حتا الفبای اندیشه­ی بودریار را نمی­شناسد این­گونه بی­پروا بودریارشناسی می­کند! آن هم در حالی که هر خواننده­ی ایرانی که تنها صفحاتی از همان منابع فارسی مورد طعن و توهین خلجی را خوانده باشد دست کم این را می­داند که تعریف بودریار از آن تعبیر و توصیف او از این وضعیت چیست: «واقعی­تر از واقعی بودن»؛ کمی که بیش­تر بخواند در می­یابد که، بودریار در سیر آثار خود مجموعه مصطلحات مشهوری را ساخته و پرداخته که با همین ضابطه تعریف می­شوند – شکل ساده و ریاضی­وار این ضابطه فرمولی این­گونه است: hyper-Xity: being more X than X (برای روشن­تر شدن بحث: دقیقا" بر همین اساس و با توجه به تفوق تکنولوژی­های وانمایی و آکنده شدن دنیای معاصر از وانموده­ها، از دید بودریار، انسان پسامدرن کمابیش در دنیایی زندگی می­کند که در آن امور غیرواقعی اغلب خود را در قالبی واقعی­تر از واقعیت به نمایش می­گذارند و از این رو تصور سنتی یا مدرن ما از واقعیت دیگر نمی­تواند معتبر باشد. بودریار سیر این ناپدیدی نسبی را هم در تبارشناسی سه مرحله­­ای مشهوری بارها توضیح داده – گمان می­کنم در ترجمه­های خود من دست کم سه بار مورد اشاره قرار گرفته و شرح­اش آمده. با این همه، دنیای امروز ما به­طور کامل در تصرف hyperreality نیست، که اگر این بود و reality یکسر ناپدید شده یا از میان رفته بود که دیگر نظریه­­ی بودریار آن­چنان اهمیتی نداشت! برعکس، همچنان که بودریار بارها و از جمله در انتقادی که از برداشت سازندگان «ماتریکس» از آرای خود کرده علنا" ابراز می­کند، نه تسخیر یکی توسط دیگری بل این مرز متزلزل، سیال، و گاه نامحسوس، میان رئالیته و هیپررئالیته است که جذابیت دارد و ما را مفتون و مبهوت می­کند.)
پس، اول این که رشیدیان در کاربرد معادل «واقعیت مفرط» به­لحاظ مفهومی به بی­راهه نرفته (به هر رو، معنای «زیادی واقعی» را که می­رساند) – هرچند می­شد معادل­های بهتر و رساتری را هم مورد توجه قرار داد که وافی­تر به مقصود باشد. دوم آن که، بودریار خود بارها شوخ­طبعانه یا به­جد به بار زیست­شناختی بسیاری از اصطلاحات­اش اشاره کرده، از جمله همین پیشوند hyper که گمان­ام هر دانشجوی میانه­حالی هم می­داند دلالت­اش (در تقابل با پیشوند hypo) چیست. بر این اساس، همچنان که مانی حقیقی برای نخست­بار در «سرگشتگی نشانه­ها» آورده، یک معادل درست این اصطلاح می­تواند «حاد – واقعیت» باشد، معادلی که به نظر می­رسد هم دقیق­تر باشد و هم کارآیی مناسبی از بابت ترکیب­سازی در فارسی دارد (حاد – واقعی، حاد – واقع­گرا، ...).
خلاصه، خجالت می­کشم باز هم برای خلجی از ویکیپدیا و امثال آن لینک بگذارم تا اگر فرصت ندارد متون بودریار را به زبان خارجی بخواند و به خود زحمت نمی­دهد ترجمه­های فارسی­ را لحاظ کند، دست­کم معنای یکی دو اصطلاح کلیدی بودریار را درست در یابد. فقط بی­تعارف: کسی که معادل مذکور را برای اصطلاح مزبور نادرست می­داند نه تقریبا" بل­که قطعا" چیزی از نظریه­های بودریار در نیافته است.

خلجی در مطلب خود مسائل متعددی را در خصوص نحوه­ی تعامل ما با متفکران معاصر و موانع موجود در مسیر درک تفکر آنان پیش کشیده و من هم به اهمیت تامل بر این موارد اذعان دارم، اما ظاهرا" در این میان یک مانع اساسی را به­کل از یاد برده: خودش! در مسیری که می­گوید، از اصلی­ترین موانع ما ایرانیان وجود کم­­سوادان پرمدعایی مثل او است.

Labels:

October 29, 2005

فوکو را فراموش کنید


"این حرف درستی است که منطق فقط به سرخوردگی می­انجامد. ما نمی­توانیم از پیمودن راه درازی همراه با منفی­بافی و نیهیلیسم و این همه اجتناب کنیم. اما فکر نمی­کنید که از آن پس درها به دنیایی مهیج تر گشوده خواهد شد؟ دنیایی که اطمینان­بخش­تر نیست، اما قطعن دنیایی تکان­دهنده تر خواهد بود، دنیایی که در آن نام بازی همچنان چون رازی خواهد ماند. دنیایی که بازگشت­پذیری و عدم­قطعیت بر آن حاکم است ..." (ژان بودریار)

خوش­حال ام که پس از پنج سال توانستم ترجمه­­­ی اولیه­ام از کار بودریار ("فوکو را فراموش کن" به­همراه گفت­وگوی سیلور لوترنژه با او به نام "بودریار را فراموش کن") را با ویرایشی سرتاسری (در نشر مرکز) منتشر کنم. خودستایی نه، دل­خوشی است – حاصل کارم را می­بینم و لب­خندی از سر خشنودی می­زنم: کتابی کوچک، که درس­های بزرگی برای­ام داشت ... به هر رو، در توضیحاتی "برای ویراست دوم" این را نوشته­ام:

راز بودریار این است که می­داند نظریه­ها حائز هیچ "حقیقت" مطلقی نیستند و هرگز شکل ازپیش­تعریف­شده­ یی نخواهند داشت. این است که هر اثرش، افزون بر پی­گیری عمده­ ترین ایده­ها، اشکال فریبنده یی خاص خود را پی می­ریزد. هنوز هم بر این باور ام که "فوکو را فراموش کن" / "بودریار را فراموش کن" دوگانه یی است که به بهترین وجه این راهبرد را جامه­ی عمل پوشانده – هنوز هم باور دارم که این دو متن و مصاحبه، با همه­ی دشواری، از بهترین، دقیق­ترین، و خواندنی­ترین نوشته­های بودریار برای مشتاقان آشنایی با او است.
خوش­بختانه، در فاصله­ی انتشار نخست­بار این کتاب تا به حال، متون متعدد و بعضن مهمی از بودریار و نیز دیگر متفکران مورد بحث به فارسی در آمده، که من هم سهمی در آن میان داشته­ام. گمان می­کنم با مراجعه به این منابع اکنون فهم آرای او و بازخوانی این اثر آسان­تر خواهد بود – هرچند که بودریار این بخت را داشته که بیش از هر متفکر معاصر دیگری مورد بدفهمی قرار گیرد.
از این رو، در ویراست دوم پی­نوشت­های توضیحی و تکمیلی خود و مترجمان انگلیسی را حذف کرده، به­جای آن به تنظیم "کتاب­شناسی فارسی" اقدام کرده­ام، با این امید که، به این ترتیب، از یک سو شتاب و شدت متن اصلی را هرچه بیش­تر حفظ کرده و از دیگر سو مجالی برای خواننده فراهم کنم تا خود به دیگر منابع رجوع کند.
"ویراست دوم" در واقع ترجمه­یی تازه است. برای من این پنج سال گذشته با مطالعه­ی افزون آثار بودریار، آثار پیرامون او، و ترجمه و تالیف نوشته­هایی دیگر از او و درباره­ی او همراه بود. کشف نوشته­های بودریار رخدادی خیره کننده بود، و حال تجربه ایجاب می­کرد تا با فاصله­گیری از شیفتگی­ها و شتاب­زدگی­ها، حالتی که ملازم هر کشف اولیه و شخصی است، با درک و دقت بیش­تری اثر را از نو به فارسی در آورم، باز هم به این امید که، به این ترتیب، از یک سو از بابت نادرستی­ها و نارسایی­های پیشین پوزش خواسته و از دیگر سو آن کژی­ها و کاستی­ها را به کم­ترین حد کاهش دهم.

Labels: ,

February 03, 2005

ماتریکس بودریار

yماتریکس را که دیدم، مثل خیلی­های دیگر، بی­­درنگ و بارها به یاد بودریار افتادم. البته نمی­دانستم این همه اشاره و الهام­گیری عامدانه و عالمانه است یا، نه، فقط تاثیرپذیری یی است از روح دوران. بعدها در دوره یی که روی پایان­نامه­ام کار می­کردم و فصلی هم راجع به بودریار می­نوشتم، مشتاق­تر شدم تا این رابطه­ را بیش­تر بررسی کنم. به خصوص دنبال نوشته یا مصاحبه یی بودم در این باره از خودش. از بخت بد، آن موقع هیچ چیزی دستگیرم نشد، اما بعد دو سال بالاخره بخت یارم شد و متن مصاحبه­اش با نشریه­ی فرانسوی "نوول ابزواتور" در ژوئن 2003 را پیدا کردم. برای من که خواندنی بود، ترجمه­اش کردم، شاید برای دیگران هم باشد

نوول ابزرواتور – تاملات شما در باب امر واقعی و امر مجازی از جمله مستنداتی هستند که واقعیت­بخشان "ماتریکس" به آن چشم داشته اند. در قسمت اول آشکارا از شما نقل قول می­شود و حتا جلد کتاب شما "وانموده­ ها و وانمایی" را، که در سال 1981 منتشر شده، می­شود دید. این برای شما جالب نیست؟

ژان بودریار – حتما" سوء تفاهمی پیش آمده، به همین خاطر است که تا این لحظه من در مورد حرف زدن درباره­ی "ماتریکس" مردد بودم. سوای این، گروه واچوفسکی بعد قسمت اول با من تماس گرفته بودند تا مرا درگیر ادامه­ی کار کنند، اما این برای من واقعا" غیرقابل تصور بود! (می­خندد). در نهایت، تقریبا" همان اشتباهی اتفاق افتاده بود که هنرمندان وانمایی­گرا در نیویورک دهه­ی هشتاد کرده بودند. این­ها رویکرد مجازی به موضوعی مقرر را مورد توجه قرار می­دهند، و موضوعی مجازی را به خیالی قابل رویت بدل می­کنند. اما مشخصه­ی این دنیای مجازی دقیقا" آن است که برای سخن گفتن از آن دیگر نمی­توان مقولات مربوط به واقعیت را به کار برد

ن ا – با این حال پیوندی که بین این فیلم و دیدگاهی که شما برای مثال در کتاب "جنایت بی­عیب و نقص" مطرح کردید به قدر کفایت چشم­گیر هست. این یادکرد از "صحرای واقعیت"، این انسان­هایی که در طیف­های تصویر به شکلی کاملا" مجازی در آمده اند، که دیگر چیزی جز اندوخته­ی انرژی ابژه های اندیشا نیستند

ژ ب – بله، پیش از این هم فیلم هایی بوده اند که این روند هرچه تمایزناپذیرتر شدن امور واقعی و مجازی از یک­دیگر را مورد توجه قرار داده اند: "ترومن شو"، " گزارش اقلیت"، یا حتا "جاده­ی مالهالند"، شاهکار دیوید لینچ. ارزش ویژه­ی "ماتریکس" این است که مانند برآیند تندروار همه­ی این­ها به نظر می­رسد. منتها تمهید به کاررفته در آن ناپخته­ تر است و واقعا" عامل اختلال و بی­نظمی محسوب نمی­شود. کاراکترها یا در درون ماتریکس هستند، یعنی در چارچوب دیجیتالی شدن چیزها، یا اساسا" در بیرون آن هستند، در واقع در صهیون، در شهر آدم­های مقاوم. اما چیزی که می­تواند جالب توجه باشد، نشان دادن این نکته است که در ملتقای این دو دنیا چه اتفاقی می­افتد. و چیزی که در این فیلم حالت بسیار آزارنده یی پیدا کرده این است که این مساله­ی تازه یی که وانمایی پیش کشیده با آن مساله­ی کاملا" سنتی توهم، که پیش از این­ها در کار افلاتون هم مطرح بوده، اشتباه گرفته می­شود. این­جا، این­جا یک سوء تفاهم جدی اتفاق افتاده
دنیایی که همچون توهمی تام و تمام به نظر می­رسد، این مساله یی است که در همه­ی فرهنگ­های بزرگ مطرح بوده و این مساله را به یاری هنر و نمادپردازی حل کرده اند. آن­چه ما، برای تحمل این دشواری، ابداع کرده ایم یک واقعیت وانمودی است، یک دنیای مجازی که نقش دنیای خطربار، دنیای منفیات، از آن زدوده شده، دنیایی که از این پس جای واقعیت را می­گیرد، دنیایی که راه حل نهایی است. اما "ماتریکس" کلا" و کاملا" به این دنیا مشغول می­شود! همه­ی آن­چه هست به نظم رویا، اوتوپیا، و خیال تعلق دارد، این آن چیزی است که برای دیدن عرضه می­شود، "واقعیت" پیدا می­کند. ماتریکس کمابیش فیلمی است درباره­ی ماتریکس (قالب) ی که این ماتریکس می­توانست خلق کرده باشد

ن ا – همچنین فیلمی است هدف­اش محکوم کردن ازخودبیگانگی تکنولوژیکی است و در عین حال از جاذبه یی بهره می­گیرد که زاییده­ی دنیای اعداد و تصاویر ترکیبی است

ژ ب – چیزی که در "ماتریکس 2" خیلی به چشم می­آید این است که در آن رگه یی از طنز دیده نمی­شود که با آن بتوان شاهد وارونگی این جلوه های ویژه­ی عظیم شد. هیچ سکانسی نیست که از این "پونکتوم" ی برخوردار باشد که بارت از آن حرف می­زد، این شگرد گیرایی که شما را در برابر یک تصویر درست قرار می­دهد. وانگهی، این همان چیزی است که سینما را به یک نشان گویا، و حتا بتواره­ی این دنیای تکنولوژی­های تصویری بدل می­کند، آن­جا که دیگر تمایزی بین واقعیت و تصویر/ تصور وجود ندارد. "ماتریکس" از این نظر یک ابژه­ی اغراق­شده است، هم سرراست است و هم انحرافی، جایی که نه چیزی در درون­اش است و نه چیزی در بیرون­اش. آن شبه فرویدی که در پایان فیلم حرف می­زند خوب حق مطلب را ادا می­کند: او بالاخره باید ماتریکس را دوباره برنامه­ریزی ­کند تا از ­قاعده بیرون شدگی­های این معادله را برطرف کند. و ما، که در مقابل این ماتریکس قرار داریم، ما هم بخشی از همان را تشکیل می­دهیم. پس ما ظاهرا" در مدار مجازی کاملی گرفتار ایم که هیچ بیرونی ندارد. در این­جا هم من اختلاف نظری دارم! (می­خندد.) "ماتریکس" قدرت مطلق و انحصاری موقعیت جاری را به نمایش می­گذارد، و بنابراین در انکسار و فراشکست آن هم سهیم است. در نهایت، نشر و پخش آن در سطح جهانی هم ناشی از نفس سینما است: لازم است بار دیگر از مک لوهان یاد کنیم: پیام همان رسانه است. پیام "ماتریکس" همان اشاعه­ی آن، از راه آلایندگی تکثیرگرا و نظارت­ناپذیر آن، است

ن ا – این نکته به همین نسبت در همه­ی موفقیت­های بزرگ بازار آمریکایی، از "ماتریکس" گرفته تا آخرین آلبوم مدونا، به خوبی به چشم می­آید که این­ها خود را علنا" به عنوان ناقدان نظامی مطرح می­کنند که آن­ها را در حجم عظیمی تبلیغ و ترویج می­کند

ژ ب – حتا این همان چیزی است که عرصه را چنین بر ما تنگ می­کند. نظام منفیتی را در قالب چشم­فریبی­ها خلق می­کند، که همان­گونه یی با محصولات تماشایی عجین می­شود که استهلاک با نفس محصولات صنعتی عجین شده است. وانگهی، این موثرترین شیوه برای فرو بستن راه هرگونه بدیل واقعی است. دیگر هیچ نقطه­ی اتکای بیرونی یی وجود ندارد که بتوان به آن آویخت و در این دنیا اندیشه کرد، دیگر نمی­توان نقش قهرمانانه یی بر عهده گرفت، دیگر چیزی جز الصاقی مفتون و شیفته وار ممکن نیست. اما به هر حال باید بدانیم که نظام هرچه به کمال خود نزدیک­تر می­شود، به بی­برنامگی و تصادف تام خود نزدیک­تر می­شود. این نوعی طنز ابژکتیو است که همه چیز را به بازی می­گیرد. 11 سپامبر هم البته بخشی از این بازی بود. تروریسم یک قدرت بدیل نیست، تروریسم هرگز چیزی جز استعاره یی از این واگشت کمابیش انتحاری قدرت غرب به جانب خود نیست. این حرفی است که من آن وقت زدم، و مورد پذیرش واقع نشد. اما این اتخاذ رویکردی نیهیلیستی یا بدبیانه در برابر نظام نیست. شاید این نظام، این دنیای مجازی، این ماتریکس، سروکارش عاقبت به زباله­دان تاریخ بیافتد. واگشت­پذیری، چالش، فریبندگی: این ها نابودناشدنی اند

Labels: ,

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::