September 19, 2007

در انتظار بربرها


در انتظار بربرها (1980) نوشته­ي جي. ام. كوتزي (نويسنده­ي اهل آفريقاي جنوبي و برنده­ي جايزه­ي نوبل ادبيات 2003) است و اخيرا" با ترجمه­اي، از ديد من، عالي به فارسي منتشر شده (نشر مركز، 1386). مدت­ها منتظر انتشارش بودم تا مطلبي در موردش بنويسم. حتا جمله­ها و بندها را در ذهن­ام نوشته بودم. نوشته­ام را فراموش كرده­ام. حالا تنها صفت­ها براي­ام مانده: درخشان، و دردناك.
رمان اين­طور تمام مي­شود: «... مثل مردي كه مدت­ها پيش راه­اش را گم كرده اما لجوجانه در راهي پيش مي­رود كه شايد به هيچ­جا نرسد.»

Labels:

July 13, 2007

آمارتیا سن: هندی اهل بحث


آمارتیا سن، متفکر معاصر هندی، شهرت خود را بیش­تر از بابت جایزه­ی نوبل اقتصادی دارد که سال 1998 به او تعلق گرفته، اما سوای آثار اقتصادی (اغلب مرتبط با توسعه، عدالت، و آزادی)، متون متعدد و موثری هم در زمینه­ی فرهنگ و هویت منتشر کرده، از جمله هندی اهل بحث: نوشته­هایی در باب تاریخ، فرهنگ، و هویت هندی (2005)، کتابی که خوانندگان هندی و غیرهندی هرکدام البته از جهاتی آن را جذاب و جالب توجه خواهند یافت. کتاب شامل این سرفصل­ها است:

بخش اول: ابراز عقیده و گونه­گون­اندیشی
1. هندی اهل بحث
2. نابرابری، بی­ثباتی، و ابراز عقیده
3. هند: بزرگ و کوچک
4. آوارگان و جهان
بخش دوم: فرهنگ و ارتباطات
5. تاگور و هند او
6. فرهنگ ما، فرهنگ آن­ها
7. سنت­های هندی و تخیل غربی
8. چین و هند
بخش سوم: سیاست و اعتراض
9. قرار با تقدیر
10. طبقه در هند
11. زنان و مردان
12. هند و بمب اتمی
بخش چهارم: خرد و هویت
13. دامنه­ی خرد
14. سکولاریسم و ناخشنودی­ها از آن
15. هند از ره­گذر تقویم­هاش
16. هویت هندی

کتاب، همچنان که از عنوان و فهرست­اش پیدا است، مجموعه مقالاتی با محوریت تاریخ، فرهنگ، و هویت هندی است. اما گذشته از آشناسازی عموم خوانندگان با وجوه عمیقی از هند و هندیان، به نظر می رسد برخی از بحث­های نویسنده موضوعیت و بنابراین جذابیت بیش­تری برای خوانندگان غیرهندی و به­ویژه ایرانی داشته باشد. از جمله­ی این بحث­ها بحث گیرایی است که سن درباره­ی تاگور، با توجه خاصی به شباهت­ها و تفاوت­های او با گاندی مطرح کرده، همچنین مقاله­ی «فرهنگ ما، فرهنگ آن­ها» که درباره­ی سینمای ساتیاجیت رای و دیدگاه­های او درباب «ارزش­های آسیایی» است – باز هم به­ویژه چون همسنخی مسائل سینمای هنری هند با مسائل سینمای معاصر ما را نشان می­دهد. به همین منوال، مقاله­ی «هند و بمب اتمی» هم با توجه به موقعیت فعلی ما حرف­های زیادی برای گفتن دارد. سوای این­ها، در بین بحث­های عمدتا" نظری، فصل چهاردهم کتاب در باب سکولاریسم به­ویژه جالب توجه به نظر می­رسد: در واقع سن در این­جا به انواع ایراداتی که به ماهیت و ضرورت سکولاریسم هندی وارد شده با استناد به واقعیت­ها و پیچیدیگی­های ملت هند و با اتکا به تنوع هویتی و تکثر فرهنگی جاری در آن پاسخ می­دهد، اما جالب­ترین بخش آن پاسخ نویسنده به ایرادات ضد – مدرنیست­ها یا پسا – مدرنیست­هایی نظیر دیگر متفکر معاصر هندی، آشیش ناندی – برای مثال بنگرید به، رامین جهانبگلو، در آینه­ی شرق: گفت­وگو با آشیش ناندی (تهران: نشر مرکز، 1384) – است که سکولاریسم را عامل ازدیاد خشونت می­دانند: سن می­گوید مفهومی که امثال این منتقدان از سنت و از مدرنیسم دارند مغشوش و مخدوش است، و همچنان که سنت فی­نفسه خشونت­بار نبوده، مدرنیته هم به خودي خود نمی­تواند عامل خشونت باشد: برعکس، حمله­ی خشونت­بار به میراث مدرنیته است که می­تواند سکولاریسم را که عامل مفیدی در تایید و تبلیغ تکثرگرایی فرهنگی بوده به عاملی مضر و محدودکننده بدل کند.
با این همه، دفاع سن از سکولاریسم و محدود و منطبق کردن دموکراسی با سکولاریسم با خوش­بینی افراطی یا نابینایی ناموجهی پیوند خورده و در واقع این می­تواند نقطه­ضعف اساسی دفاعیه­ی او باشد. سن، در مقام مخالفت با ساموئل هانتینگتون و نظریه­ی «برخورد تمدن­ها» ی او، تصویر ایدئال­شده­ای از میراث دموکراتیک مسلمانان در هند ارائه داده (به­ویژه به سیستم سکولاری اشاره می­کند که چهار قرن پیش «اکبر شاه» در اداره­ی این کشور به کار برده)، تصویر تحریف­شده­ای از حکومت اعراب مسلمان در اروپا ترسیم کرده، در نهایت این نتیجه­ی نامستند را می­گیرد که دموکراسی به همان اندازه که مرهون و متعلق به غربی­ها بوده، به شرقی­ها مرهون و متعلق است و حتا شرقی­ها سابقه­ی درخشان­تری در رعایت رویه­های دموکراتیک داشته­اند. این ادعا البته اساس بحث سن در کتاب بعدی خود، هویت و خشونت: توهم تقدیر (2007) است که در آن می­کوشد با ارائه­ی تعریف تکثرگرایانه­ای از هویت، هویت­بخشی­های تک­انگار هانتینگتونی را نفی کند، اما به دلیل افراط­های غیرواقع­بینانه­اش مورد انتقاد قرار گرفته – برای مثال، بنگرید به انتقاد فواد عجمی از این اثر او که در همان صفحه­ی آمازون آمده.
با این حال، آماریتا سن همچنان که در آثار اخیرش نشان داده، دیدگاه­های نو و نافذش را با نثری درخشان و شیوه­ی بحثی سلیس و روان دنبال می­کند، که این­ها هم به سهم خود بر زیبایی و گیرایی آثار او افزوده­اند.

Labels:

June 24, 2007

سلطان گل زرد


چند هفته­اي هست كه سايت­هاي فرهنگي و حتا خبرگزاري­هاي عمومي خارجي شمارش معكوس خود را براي انتشار جلد جديد «هري پاتر» آغاز كرده­اند: هفته­ها است كه پيش­فروش كتاب آغاز شده، پيش­بيني مي­شود ركورد فروش جلدهاي قبلي را هم بشكند، گوردون براون، نخست­وزير جديد انگلستان، خود را مشتاق مطالعه­ي آن معرفي كرده، و ... . «هري پاتر» ها چه آثار ادبي باكيفيتي باشند و چه سرهم­بندي­هاي سست و سرسري از مضامين مكرر ادبيات جادويي، يك كاركرد اصلي و ارزنده دارند: انبوهي از كودكان و نوجوانان را مجذوب دنياي داستان كرده و با ايجاد جو زنده و انگيزاننده در دنياي كتاب، تاثير جانبي مثبتي هم بر كل فرهنگ مطالعه گذاشته و افزايش استقبال عمومي از ساير آثار ادبي و انديشه­اي در پي مي­آورند.
و اين همه در حالي است كه، آن­چه از اين موج مهيج به جامعه­ي ما مي­رسد تنها ترجمه­ي سريع و عرضه­ي مقطعي آثاري از قبيل آفريده­هاي خانم كي. جي. رولينگ (كورس مترجمان براي جلو زدن از رقبا و تلاش ناشران براي سهم بيش­تر بردن از اين بازار موقتي)‌ است. بازار كتاب كودك و نوجوان ايران در اختيار نويسندگاني نظير شل سيلورستاين و رولد دال و ديگراني است كه اغلب از آثارشان چندين ترجمه وجود دارد و، در مقام مقايسه، نويسندگان ايراني بخش بسيار كوچكي از اين بازار را به خود اختصاص مي­دهند. در حوزه­ي ادبيات كودك ظاهرا" نويسندگان ايراني حضور چشم­گيرتري دارند اما باز هم به نظر مي­رسد اين حضوري اغلب اجباري و فرمايشي بوده، به عرضه­ي آثاري بي­خلاقيت و تقريبا" به­كل بي­ارزش منجر شده؛ در حوزه­ي ادبيات نوجوان هم اگر از تك­نام­هايي نظير هوشنگ مرادي كرماني بگذريم، ديگر حرفي براي گفتن نداشته­ايم.

سلطان گل زرد (نشر مركز، 1386) نوشته­ي الهه رهرونيا، رماني است كه در همين راستا، يعني خلق اثري انديشيده در عرصه­ي ادبيات نوجوان، حركت كرده و به­لحاظ موفقيتي كه از اين ره­گذر به دست آورده اثري البته ارزنده مي­نمايد. رمان روايتي است ساخته و پرداخته بر اساس يكي از افسانه­ها يا قصه­هاي عاميانه­ي ايراني، اما، چنان كه از همان ابتداي كتاب بر مي­آيد، نويسنده صرفا" در صدد اقتباس اديبانه يا به­روزآوري يك داستان ازپيش­نوشته نبوده، بل­كه­ كوشيده اين بازآفريني را با آفرينش­هاي شخصي خود همراه كند. «سلطان گل زرد»، به­عنوان يك افسانه­ي ايراني، شايد شهرت عام آن­چناني نداشته باشد اما به نظر مي­رسد عميقا" با عناصري از فرهنگ بومي و معتقدات مردمي ما پيوند خورده و از اين رو دقيقا" همان دست­مايه­اي را در اختيار نويسنده مي­گذارد كه مناسب كار او است، كاري كه به نظر مي­رسد بهره­گيري ادبي از مولفه­هاي فرهنگ بومي و پيوند دادن آن با ارزش­هاي جهاني از يك سو، و تصحيح و ترفيع خلاقانه­ي ارزش­هاي بومي به ياري مولفه­هاي فرهنگ غيربومي از سوي ديگر باشد.
از همين رو، در «سلطان گل زرد» ديوها و آدم­ها هم مولفه­هاي ايراني را به نمايش مي­گذارند و هم جلوه­هايي از فانتزي­هايي غربي را بازتاب مي­دهند، اغلب احساساتي و ساده­دل اند اما سنجيده و حساب­شده حرف مي­زنند؛ فضاها از كليشه­هاي معمول مادربزرگانه شروع مي­كنند و به رنگ­آميزي­­هاي خلاقانه و تصويرپردازي­هاي شخصي راه مي­برند؛ حوادث در سطح كلان (پراپ­وار و با دقت) بر منطق افسانه­هاي عاميانه استوار اند و با اين حال به خرده­ساختارهايي با جزئيات جذاب و ظرافت­هاي احساسي و اخلاقي ختم مي­شوند.
در نتيجه، آن­چه «سلطان گل زرد» را از كوشش­هاي مشابه متمايز مي­كند همين اشراف نويسنده بر مولفه­هاي افسانه­سرايي و همچنين آگاهي او از عناصر داستان­نويسي است. به بيان ساده، خواننده (يا منتقد) از همان صفحه­ي اول داستان در مي­يابد كه نه با يك بازنويسنده­ي ذوقي بل­كه با نويسنده­اي حرفه­اي رو به رو است كه برخلاف اكثر آثاري كه در سال­هاي اخير در كشور منتشر شده، قصد پرداختن به اين گونه­ي ادبي به­عنوان كاري جدي و باز هم حرفه­اي را دارد، و هرچه در داستان پيش­تر مي­رود بيش­تر به اين هدف نزديك مي­شود.
رمان رهرونيا البته كار بي­عيب­ونقصي نيست، از سويي اولين تجربه­ي نويسنده (يا دست كم اولين اثر منتشرشده­­ي او) در اين عرصه است و از سوي ديگر از اولين آثاري است كه، همزمان، واقع­بينانه و بلندپروزانه مي­خواهد داستاني از جنس فانتزي­هاي احساسي - آموزشي - اخلاقي ارزنده­ي ادبي بنويسد كه انبوه نوجوانان امروزي را مجذوب خود كرده­اند؛ از اين رو، بديهي به نظر مي­رسد كه «سلطان گل زرد»، در برخي موارد كلي يا جزئي (نظير ايجاد پيچش­هاي بيش­تر در پي­رنگ داستاني يا انتخاب اسامي بهتر براي شخصيت­ها)، مي­توانسته موفق­تر از اين عمل كند (به­علاوه رعايت عواملي ديگر، از جمله استفاده از تصويرسازي مناسب در داخل كتاب يا به­كارگيري طرح جلدي جذاب­تر – كاري كه البته بر عهده­ي ناشر بوده – مي­توانسته آن را كامل­تر كند)، اما با اين همه، اثر در راستايي مقتضي و به­گونه­اي موفق حركت مي­ كند. اگر هدف از پرداختن به ادبيات كودك و نوجوان در ايران ايجاد آثاري جدي در اين زمينه به همراه جاذبه­هاي جديد و برخوردار از قابليت جذب مخاطباني باشد كه اكنون در معرض انواع آثار موثر و مخصوص به خود در ادبيات و البته سينماي جهان قرار دارد، در اين ميان، «سلطان گل زرد» مي­تواند ره­آوردي شايان توجه و موردي مثال­زدني باشد.

ادبيات كودك و مخصوصا" ادبيات نوجوان در گذشته، و به­ويژه در بين ما ايرانيان (خواننده و نويسنده) اغلب دست كم گرفته شده، اما امروزه اين ژانر قديمي به­درستي مورد توجه جدي و جهاني قرار گرفته، از يك سو به­عنوان آفرينشي اصالتا" ادبي به رسميت شناخته شده (كافي است به فهرست سرسام­آور جوايزي كه هرساله در حوزه­ي ادبيات كودك و نوجوان در سراسر جهان اهدا مي­شود نگاهي بياندازيم)، و از سوي ديگر تاثيرات به­سزايي بر ديگر قالب­هاي هنري و به­ويژه سينما ­گذاشته است (والت ديسني و «ارباب حلقه­ها» و اصولا" اقتباس­ مستقيم به كنار، «شركت هيولاها» را كه ديده­ايد). اما مهم­تر اين كه، تاثير فرهنگي و اجتماعي آثاري از اين گونه را بايد بيش از پيش جدي گرفت: فرهنگ ما، جامعه­ي ما، نيازمند آثار ادبي جذاب و خلاقانه­اي است كه كتاب­خواني را در ميان كودكان و نوجوانان نهادينه كرده و آن­ها را به خواندن (يعني تخيل، كه يعني ساختن خود و دگرگون كردن دنيا) ترغيب كنند.

Labels:

January 29, 2007

هدایت، «بوف کور»، و ناسیونالیسم


با وجود انبوه تاویل­ها که از کار، آثار، زندگی، و زمانه­ی، بی­شک، بزرگ­ترین نویسنده­ی معاصر ایرانی شده، «معمای هدایت» هنوز هم برای ما نویسندگان و خوانندگان ناگشوده مانده: هدایت در چه اندیشه­ای بود و این اندیشه در آثارش چگونه به رشته­ی نوشتار در آمد؟ این اساسی­ترین پرسشی است که اغلب ذهن منتقد، محقق، یا مولف معاصر ایرانی را به خود مشغول کرده، و با این حال به نظر می­رسد تا رسیدن به پاسخی درخور، راه درازی در پیش داریم. با این حال، این نکته بیش از آن که نافی ارزش­های آثار تاکنون منتشرشده باشد، تاکیدی بر نیاز به اندیشه­گری در باب این معما در سال­های در پیش رو است؛ وگرنه، گذشته از آثار عامه­پسندی که هرساله درباره­ی هدایت و راز و رمز او منتشر می­شود، خوانندگان ایرانی این بخت را داشته­اند که این سال­ها از رهگذر آثار ارزنده­ای از قبیل تالیفات م. ف. فزرانه، محمد صنعتی، همایون کاتوزیان، و دیگران نگاه جدی­تری به آثار و آرای هدایت بیاندازند.

هفتادمین سال­گرد «بوف کور» با انتشار اثری ارزنده از ماشاءالله آجودانی درباره­ی هدایت همزمان شده: «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم».* دکتر آجودانی، استاد ادبیات فارسی و تاریخ معاصر ایران، که پیش از این با انتشار دو اثر، یکی «یا مرگ یا تجدد: دفتری در شعر و ادب مشروطه» و دیگری «مشروطه­ی ایرانی»، جایگاه برجسته­ای نزد خوانندگان و پژوهندگان ایرانی یافته – کم­تر کسی در اهمیت و عظمت اثر اخیر او شک دارد – این­بار به سراغ هدایت رفته تا از دیدی تاریخ­نگرانه به «بوف کور»، این باغ / متن (ص. 41) ملون، نگاهی بیاندازد.
همچنان که از عنوان اثر بر می­­آید، نویسنده در صدد بوده تا جلوه­های ملی­گرایی ایرانی را، که در پی نهضت مشروطه در ادبیات ایرانی ریشه دوانده، در آثار هدایت و به­ویژه در «بوف کور» او برجسته کرده، به­تعبیر خود، «معنای همبسته» ای در دل این مجموعه متون بیابد. و این البته دستاوردی بسیار تعیین­کننده دارد: برای نخست­بار، خوانشی از هدایت می­شود که نشان می­دهد آثار او تا چه اندازه در پیوند با مفهوم ملی­گرایی ایرانی (از نوع باستان­گرا) بوده، به­ویژه «بوف کور» او، اثری که عمدتا" و اغلب انحصارا" اثری سوررئالیستی (خیال­ورزانه و عاری از اساسی در واقعیت) ارزیابی شده، در واقع اثری کاملا" اندیشیده و دقیقا" منطبق با دیدگاه ناسیونالیستی نویسنده (ستایش از ایران باستان، بیزاری از اعراب، و انتقاد از میراث اسلام) است، و نشانه­های آشکار اما تاکنون نادیده­ی این دیدگاه را در جا­به­جای متن او می­توان یافت: نشان دادن این نادیده­ها – از تبارشناسی گلدان راغه گرفته تا واکاوی تقابل زن اثیری / زن لکاته در پیوند با ایران / اسلام، و ... که در بخش پنجم از فصل سوم کتاب، «ساختار بوف کور و ناسیونالیسم هدایت» (صص. 90 و بعد)، آمده – دستاوردی از هر جهت حائز اهمیت است و همین ره­آورد است که کار آجودانی را به اثری ارزنده و البته استثنایی بدل می­کند.
آجودانی در راستای واکاوی این «معنای همبسته»، این تقابل دوتایی که از دید او در کلیت کار هدایت جاری بوده، با اتخاذی دیدگاهی کل­نگرانه که همراستا با تاریخ­نگری او است، از یک سو دیگر متون هدایت و از همه مهم­تر «پروین دختر ساسان» و «توپ مرواری» (که دو پیوست اول و دوم کتاب، «درباره­ی ساختار توپ مرواری» و «فشرده­ی روایت توپ»، به آن اختصاص یافته) را مورد توجه قرار داده و هر از گاهی از آن­ها شاهد مثال می­آورد تا نشان دهد که این دو-اندیشی («تفکر دوبنی») مضمونی ساری و جاری در سرتاسر آثار او است؛ و از سوی دیگر، به دیرینه­شناسی این مضمون در میان متفکران عصر مشروطه، و به­ویژه میرزا آقاخان کرمانی می­پردازد (کتاب عملا" با پیوستی حاوی بخش­هایی از «صد خطابه» ی او پایان می­یابد).
روی هم رفته، شکی در این نیست: «معنای همبسته» ای که آجودانی از راه این خوانش فراهم می­آورد تاویلی تازه و بی­نهایت قابل­تامل است: اثر او، با وجود حجم نه چندان زیاد آن، پژوهشی ژرف و نگاهی نافذ به یکی از زوایای بسیار مهم و تاکنون نامکشوف و نادیده­ی آثار هدایت است و، باز هم بی­شک، می­تواند برداشت ما از این آثار و به­ویژه «بوف کور» را اساسا" دگرگون کند. آجودانی در مقدمه­ی کتاب­اش به­درستی و با صراحت اصرار می­ورزد که «مشکل هدایت همچنان مشکل ما است و گلدان راغه­ی راوی "بوف کور"، یادگار شهر قدیم ری، میراث همه­ی ما است» و سپس این پرسش پایه را پیش می­کشد که «با این میراث چه باید کرد؟ و این­بار "بوف کور" تاریخا" تحقق­یافته را چگونه باید خواند ...؟» (ص. 23)، و در ادامه به بسط و بررسی این پرسش می­پردازد: در واقع، «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم» پرسشی است به­درازای دویست صفحه، پرسشی که بی­گمان بعد از این باید در پی پاسخ­های مبسوط­­تر برای آن بود – پاسخ­هایی که از یک سو در صدد استقرار آن پرسش در زمینه­ی کلی­تر، گسترده­تر، و تعیین­کننده­تر ادبیات و اندیشه­ی ایرانی در دوران تجددخواهی بر آمده، از دیگر سو با نگاهی تخصصی­تر و اختصاصی­تر به آثار و آرای هدایت، به­ویژه با توجه به دیگر نکات نادیده یا ناهمخوان (از جمله، تاثیرپذیری هدایت از جو زمانه و نقل نه­چندان مغرضانه­ی روایت­های عامیانه یا بیزاری توامان او از اعراب و ایرانیان و، اما از همه مهم­تر، شکنندگی یا سیالیت تقابل­های دوتایی – مثلا" همان لکاته و اثیری – در آثار و اندیشه­ی او) به بازبینی و بازآرایی آن پرسش بپردازد.
هرچه باشد، «هدایت، بوف کور، و ناسیونالیسم» از خواننده می­خواهد، در کنار همه­ی تاویل­های روان­شناسانه، زیبایی­شناسانه، سبک­شناسانه، و ... که در جای خود حائز اهمیت بوده، این­بار «بوف کور» و همچنین دیگر آثار هدایت را از منظری تاریخ­نگرانه بنگرد. در واقع، جای تعجب دارد که، با وجود تاکید آشکار هدایت بر تاریخ و تکرار تاملات تاریخی­ در آثارش، تا کنون اهتمامی در راستای ارائه­ی تاویلی تاریخ­نگرانه از آثار او نشده، از همین رو بسی جای خوش­وقتی است که اکنون پژوهش­گری صاحب­صلاحیت به این ضرورت پی برده و با جدیتی در خور به آن پرداخته، اثری بی­شک بااهمیت در این باره پدید آورده است.

آجودانی در کتاب­اش بر درک تازه­ای از زمان که در پی نهضت تجددخواهی در میان نویسندگان ایرانی پیدا شده تاکید کرده، بارها اشاره می­کند که تقسیم زمان به دو بخش زمان «گذشته» (یعنی ایران پیش از اسلام) و زمان «حال» (که از حمله­ی اعراب به ایران آغاز شده و تا اکنون ادامه یافته)، و سپس ایجاد تقابلی دوتایی بین این دو و برتری­بخشی اغلب بی­­چون­وچرا به زمان اول در برابر زمان دوم، میراثی است که اکثر نویسندگان نوگرای ایرانی از متفکران عصر مشروطه­ به ارث برده و خود برای ما باقی گذاشته­اند: تامل در تاریخ این میراث مفهومی نه تنها می­تواند نیازی مبرم برای بازخوانی ادبیات و اندیشه­ی ایرانی در دوران معاصر بوده بل­که همچنین می­تواند، و باید،انگیزه­ای باشد برای بازاندیشی در تاریخ گذشته­های خود، زیرا همچنان که نویسنده با نقل قول مشهور کروچه عنوان کرده: «هر تاریخی تاریخ معاصر است».
___________________________________________
* ماشاءالله آجودانی، هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم (لندن: انتشارات فصل کتاب، 2006). از مولف محترم که متن کتاب را در اختیارم گذاشت ممنون ام. امیدوار ام اسباب انتشار اثر ایشان در ایران هم فراهم شود.

Labels:

December 25, 2006

رولان بارت


پنجمين مجلد از مجموعه­ي «انديشه­گران انتقادي» را گراهام آلن (نويسنده­ي «بينامتنيت») نوشته و سرفصل­هاي زير را شامل مي­شود:

يادداشت دبير مجموعه
سپاس‏گزارى
چرا بارت؟
انديشه‏هاى اساسى
1 نوشتار و ادبيات
2 فاصله‏ى انتقادى
3 نشانه‏شناسى
4 ساختارگرايى
5 مرگ مؤلف
6 متنيت
7 نوشتار خنثا: لذت، خشونت، و رمان
8 موسيقى و عكاسى
9 كامرا لوسيدا: متن محال
پس از بارت
براى مطالعه‏ى بيش‏تر
راه‏نماى آثار
نمايه‏ى نام‏ها

Labels: ,

December 20, 2006

اسلاوي ژيژك


چهارمين مجلد از مجموعه­ي «انديشه­گران انتقادي» به­تازگي منتشر شده، به بررسي آرا و آثار اسلاوي ژيژك مي­پردازد كه – به هر رو – اين روزها با اقبال فراواني در ميان خوانندگان ايراني مواجه است. كتاب از سبك نگارش جذاب و شيوه­ي تحليل روشني برخوردار بوده و شامل عناوين زير مي­شود:

فهرست
يادداشت دبير مجموعه
چرا ژيژك؟
انديشه‏هاى اساسى
چه كسانى، چگونه، بر آثار ژيژك تأثير گذاشته‏اند؟
2 سوژه چيست و چرا اين‏قدر اهميت دارد؟
3 چه چيز پسامدرنيته اين‏قدر وحشتناك است؟
4 چگونه مى‏توان واقعيت را از ايدئولوژى تميز داد؟
5 رابطه‏ى بين زن و مرد چيست؟
6 چرا نژادپرستى هميشه فانتزى است؟
پس از ژيژك
براى مطالعه‏ى بيش‏تر
راه‏نماى آثار
نمايه‏ى نام‏ها
كتاب را دوست ديرين­ام، احسان نوروزي، به درخواست من ترجمه كرد و خوش­حال ام كه او هم از حاصل كار راضي است. تجربه­ي همكاري با احسان در اين مجموعه يكي از بهترين تجربه­هاي همكاري در ترجمه و ويرايش بود – اميدوار ام ادامه­دار باشد.

Labels: ,

November 08, 2006

پيشامد، بازي، و همبستگي


«پيشامد، بازي، و همبستگي» هم بالاخره بعد از دو سال كه صرف ترجمه و ويرايش و آماده­سازي­اش كردم منتشر شد. با افزوده­هاي من، كتاب اكنون شامل مطالب زير است:

ريچارد رورتى
پيش‏درآمد
درآمد

بخش اول: پيشامد
1 پيشامد زبان
2 پيشامد خودبودگى
3 پيشامد جامعه‏ى ليبرال

بخش دوم: بازى و نظريه
4 بازى شخصى و اميد ليبرالى
5 خودآفرينى و وابستگى: پروست، نيچه، هايدگر
6 از نظريه‏ى بازى‏باور تا اشارات شخصى: دريدا

بخش سوم: قساوت و همبستگى
7 آرايشگر كاسبيم: ناباكوف و قساوت
8 آخرين روشنفكر در اروپا: اورول و قساوت
9 همبستگى

پيوست‏ها
فلسفه و دموكراسى
كتاب‏شناسى
نمايه‏ى نام‏ها

براي من، اين كتابي است كه بيش از هر ترجمه­ي ديگري زمان برده و بيش از هر كار ديگر درگيرم كرده: در واقع، اگر بخواهم از سه كتاب سرنوشت­ساز زندگي­ام ياد كنم اول خاطرات لوئيس بونوئل، «با آخرين نفس­هاي­ام» را نام مي­برم، دوم «در سايه­ي اكثريت­هاي خاموش» ژان بودريار، و سومي هم كه بي­شك همين كتاب رورتي است – سه كتابي كه نه فقط روياها كه واقعيت زندگي­ام را ساخته­اند.
با اين حال، اين كتاب آخر يك خاصيت ديگر هم براي­ام دارد، اين كه واقعا" آخرين كاري است كه مي­خواستم يا مي­توانستم براي ترجمه انتخاب كنم – نه اين كه رورتي ختم كلام باشد، فقط اين كه مدت­ها است حس مي­كنم ديگر بايد بساط ترجمه را رها كنم و، اگر شد، قدري زندگي كنم، بخوانم، و بنويسم – از بخت­ياري­ام بود كه چنين كتابي خاتمه­ي پروژه­اي شد كه اين هفت سال گذشته پي گرفتم.
غم نان به كنار، از بابت بهانه­هايي كه پيش آيد، کارهای پراکنده را احتمالا" ادامه خواهم داد. اما باز هم بگويم: اين آخرين و، خوش­بختانه از ديد خودم، ارزنده­ترين كار در كارنامه­ي مترجمي من خواهد بود – و تا اين لحظه، تنها كتابي كه مي­خواهم از خوانندگان خواهش كنم كه بخوانند.

Labels: ,

November 02, 2006

شالوده­شكني


ترجمه­ي تازه­ام از «شالوده­شكني» بر اساس «ويراست سوم انگليسي» را نشر مركز منتشر كرده. كتاب شامل سرفصل­هاي زير است:

يادداشت مترجم
سپاس‏گزارى
درآمد

1. ريشه‏ها: ساختارگرايى و نقادى نو
از كانت تا سوسور: زندان‏خانه‏ى مفاهيم
نقادى نو در راه ساختارگرايى؟
رولان بارت
فراسوى نقادى نو

2. ژاك دريدا: زبان عليه خود
كورى و بينش: شالوده‏شكنى نقادى نو
زبان، نوشتار، تفاوت
فرهنگ، طبيعت، نوشتار: روسو و لوى - استروس

3. از آوا تا متن: نقد دريدا بر فلسفه
پديدارشناسى و/ يا ساختارگرايى؟

4. نيچه: فلسفه و شالوده‏شكنى
نيچه، افلاتون، و سوفسطائيان
شالوده‏شكنى روى دو چرخ
نوشتار و فلسفه
نيچه و هايدگر
چتر نيچه

5. بين ماركس و نيچه: سياست شالوده‏شكنى
دريدا درباره‏ى هگل
ماركسيسم، ساختارگرايى، و شالوده‏شكنى
نيچه در برابر ماركس؟
فوكو و سعيد: سخن‏سرايى قدرت؟

6. ارتباط آمريكايى
شالوده‏شكنى «بى‏قيدوبند»: جفرى هارتمن و جى. هيليس ميلر
پل دومان: سخن‏سرايى و خرد
شالوده‏شكنى در محدوديت؟
«زبان عادى»: چالشى از سوى اوستين
هارولد بلوم
دريدا و بلوم درباره‏ى فرويد

7. نتيجه‏گيرى: سازهاى مخالف
ويتگنشتاين: زبان و شكاكيت

پس‏گفتار ويراست دوم: تأملاتى ديگر بر شالوده‏شكنى، پسامدرنيسم، و سياست نظريه
پس‏گفتار ويراست سوم

براى مطالعه‏ى بيش‏تر
كتاب‏شناسى
نمايه‏ى نام‏ها

در بخش «يادداشت مترجم» اين­طور نوشته­ام:

از هر نظر كه بنگريم، سده‏ى بيستم شاهد چشم‏گيرترين دگرگونى‏ها - پس‏رفت‏ها و پيش‏رفت‏ها - در تاريخ تفكر بشرى بوده، و در اين ميان ژاك دريدا (1930-2004) بيش از هر انديشه‏گر ديگرى در متن تحولات فلسفى نقش‏آفرينى كرده، متفكرى كه دست‏كم در سه دهه‏ى آخر عمرش همواره از او به‏عنوان بزرگ‏ترين فيلسوف زنده ياد مى‏شد و به هنگام مرگ‏اش ترديدى در اين نبود كه جهان يكى از مهم‏ترين متفكران خود، شايد تأثيرگذارترين انديشه‏گر قرن بيستم، را از دست داده است.
با اين حال، با وجود اعتبار بى‏بديلى كه دريدا اكنون دارد، آن‏چه امروزه با عنوان «شالوده‏شكنى» اشتهارى اين‏چنين عظيم و آسان پيدا كرده در واقع ره‏آورد آثارى است كه بى‏شك از پيچيده‏ترين و ديرياب‏ترين آثار پدپدآمده در عرصه‏ى فلسفه‏ورزى‏هاى امروزى بوده، آن‏چه او در چهار دهه‏ى گذشته در قالب آثار بسيار خود عرضه كرده از دقيق‏ترين و دشوارترين انديشه‏هايى است كه تاريخ تفكر به خود ديده است. اين دقت و دشوارى خود دليل بسنده‏يى است براى نگارش انبوهى از آثار اغلب راه‏گشا و راه‏نما براى خوانندگان ناآشنا يا كم‏آشنا با دريدا. كتاب كريستوفر نوريس از نخستين و بهترين درآمدهايى است كه به اين منظور نوشته شده، با گذشت بيش از دو دهه از انتشار ويراست نخست (1982) آن همچنان مؤثر و پرمخاطب مى‏نمايد. با اين حال، در كنار آثارى كه در اين فاصله پديد آمده و همچنين با توجه به دگرسويى‏ها در انديشه‏ى دريدا، اين اثرى است كه اكنون بيش از آن كه يك متن سراسر معتبر و از هر جهت جامع به نظر رسد، به‏منزله‏ى تأويل تاريخ‏مند يكى از مهم‏ترين و مشهورترين مفسران دريدا به شمار مى‏رود. اهميت و ارزش اين تأويل از اين بابت مضاعف مى‏شود كه، به‏جاى بحث از تك‏تك آثار دريدا و ديگر شالوده‏شكنان پيروىِ او، يا بررسى تأثير آثار آنان در زمينه‏هاى مختلف فكرى و فرهنگى و حتا هنرى، به تشريح و تفسير راهبردهاى خوانش و نوشتار شالوده‏شكن و پى‏آمدهاى آن براى انديشه‏ى امروزى مى‏پردازد.
به موازات تحولات رخ‏داده در سال‏هايى كه از انتشار اوليه‏ى كتاب مى‏گذرد، نويسنده هم به چرخش‏هاى فكرى چشم‏گيرى دست زده، هرچه بيش‏تر از مواضع پيشين خود عدول كرده و در نهايت در »پس‏گفتار« هايى كه بر ويراست دوم (1991) و سوم (2002) نوشته اين دگر - انديشى‏ها را به نمايش مى‏گذارد. با وجود ناهمرايى با بسيارى از نكاتى كه نوريس در اين دو پس‏گفتار آورده، متن اصلى آن اندازه ارزش و اهميت داشت كه به‏رغم گذشت پنج سال از انتشار ترجمه‏ى پيشين‏ام (شيرازه، 1380)، كتاب را با افزوده‏ها و اصلاحات كنونى‏اش، با ترجمه‏يى تازه، از نو به فارسى در آورم. اميد كه آموزنده باشد.

و يك نكته: در مورد انتخاب معادل «شالوده­شكني» در ازاي Deconstruction حرف و حديث بسيار است. به­طور خلاصه، من اين معادل را از چندين جهت بر معادل­هاي ديگر مرجح مي­دانم، از جمله: اول، باز هم بر اين باور ام كه اين يك «قرارداد» است؛ دوم، به­لحاظ مفهومي چالش­انگيزتر مي­نمايد؛ سوم، به اين نتيجه رسيده­ام كه دريدا در دوره­­اي كه اين اصطلاح را مطرح كرده واقعا" در صدد «شكستن شالوده­ها» بوده؛ چهارم، اين معادل قابليت تركيب­سازي مناسبي در زبان فارسي دارد؛ پنجم، به اين ترتيب ويژگي (خصوصيت) و تفاوت (تمايز) خود با معادل­هاي غيرفني را حفظ مي­كند: روي هم رفته، شايد معادلي به قدر كفايت دقيق نيست، اما به قدر ضرورت اكيد هست. و با اين حال، بحث مستدل در اين باره مجال مفصل­تري مي­طلبد كه شايد در آينده فراهم شد.

Labels: ,

October 30, 2006

بينامتنيت


چاپ دوم «بينامتنيت» هم اين روزها منتشر مي­شود. كتابي است كه خودم دوست­اش دارم و خوشحال ام كه پيراسته و پاكيزه­تر شده: كل كار را بازخواني و بازنويسي و بسياري از بخش­ها را هم از نو ترجمه كرده­ام. با اين حال، سواي اصلاحات و رفع اشكالات صوري، «ويراست دوم» به­لحاظ محتوايي تفاوتي با ويراست اول ندارد؛ مفاد آن هم­چنان عبارت است از:

يادداشت مترجم
درآمد

1. خاستگاه‏ها: سوسور، باختين، كريستوا
كلام رابطه‏بنياد: سوسور
كلام اجتماعى: باختين
مكالمه‏گرايى
تل كل، فرآورى: كريستوا
از مكالمه‏گرايى به‏سوى بينامتنيت
جايگشت
باختين يا كريستوا

2. متنِ از بند رسته: بارت
از اثر به متن
مرگ مؤلف
متن خواندنى و متن نوشتنى
متن ناسازه‏وار

3. رويكردهاى ساختارگرا: ژنت و ريفاتر
بوطيقاى ساختارگرا: ژنت
فرامتنيت
پيرامتنيت
زبرمتنيت
هرمنوتيك ساختارگرا: ريفاتر
توانش ادبى

4. خوانندگان موقعيت‏مند: بلوم، فمينيسم، پسااستعمارنگرى
بازنگرى در تأثيرپذيرى: بلوم
نقشه‏ى بدخوانى
نقادى زن‏نگر و بينامتنيت
بازگشت مؤلف زن
بازگشت به باختين: فمينيسم و پسااستعمارنگرى

5. نتايج پسامدرن
بينامتنيت در هنرهاى غيرادبى
پسامدرنيسم و بينامتنيت
پسامدرنيسم و بازگشت تاريخ
بينامتنيت، زبرمتنيت، و شبكه‏ى اينترنت

نتيجه‏گيرى
كتاب‏شناسى
واژه‏نامه
نمايه‏ى نام‏ها

«بينامتنيت» را من معادل intertextuality گرفته­ام (معادل­هاي ديگر «ميان­متنيت» و «بين­المتونيت» را به دلايل آشكار كنار گذاشته­ام). انتخابي است كه همان زمان اسباب اعتراضاتي هم شد، چون تلفظ و فهم­اش مساله­ساز مي­نمود. با اين حال، با توجه به امكانات زبان فارسي و همچنين دشواري و درهم­تنيدگي انواع تركيباتي كه نظريه­پردازان ادبي با «متن» (text) ساخته­اند (از جمله زيرمتن، زبرمتن، درون­متن، برون­متن، پيرامتن، فرامتن، ابرمتن، فرامتن، ورامتن، ...، و طبعا" وجوه وصفي و اسم مصدر اين اسامي)، و در راستاي رعايت دقت، اين انتخابي ناگزير بود. پنج سال از انتشار اثر مي­گذرد، به نظر مي­رسد اين معادل به مفهومي مقبول تبديل شده: شايد انتخاب نامناسبي هم نبوده باشد.

Labels: ,

October 21, 2006

ژوليا كريستوا


سومين مجلد از مجموعه­ي «انديشه­گران انتقادي» در باب آرا و آثار ژوليا كريستوا است: نظريه­پرداز ادبي، روان­كاو، و فمينيست برجسته­ي بلغاري – فرانسوي، كه تاثير به­سزايي بر رشته­هاي نشانه­شناسي، نقادي ادبي، و روان­كاوي فردي / فرهنگي / سياسي گذاشته. كريستوا در ايران به­واسطه­ي طرح نظرات­اش در قالب نگره­ي «پسا – ساختارگرايي» كمابيش شناخته شده است و، تا آن­جا كه من مي­دانم، معرفي­ها و مقالاتي هم از او به فارسي برگردانده شده، از جمله، به اين شرح: در «ساختار و تاويل متن» بابك احمدي بخشي به شرح آراي او اختصاص يافته، برگردان مقاله­ي معروف­اش با عنوان «زمان زنان» در «سرگشتگي نشانه­ها: نمونه­هايي از نقد پسامدرن» ماني حقيقي آمده، بخش قابل توجهي از «لكان، دريدا، كريستوا» طبعا" درباره­ي او است، نظريات ادبي­اش در مقام واضع اصطلاح «بينامتنيت» را گراهام آلن در كتابي به همين نام به­طور مفصل شرح داده، مقاله­ي مشهور «كلام، مكالمه، و رمان» اش هم كه در «به­سوي پسامدرن: پساساختارگرايي در مطالعات ادبي» آمده.
با اين حال، همچون دو عنوان قبلي مجموعه («پل دومان»، و «موريس بلانشو»)، «ژوليا كريستوا» هم نخستين كتابي است كه به­صورت مستقل درباره­ي او به فارسي در مي­آيد. نويسنده­ي كتاب نوئل مك­آفي است كه تخصص اصلي­اش علوم سياسي بوده و بنابراين به آثار سياسي­تر كريستوا توجه بيش­تري نشان داده، با اين حال و در عين آن كه توجه شاياني به آثار ادبي­تر او (از جمله آثارش درباره­ي باختين) نكرده، به­شكل تحسين­برانگيزي از عهده­ي تشريح ساير آثار او بر آمده، شگفت آن كه با اين اوصاف، شرح­اش از آراي روان­كاوانه­ي كريستوا از روشن­ترين و درخشان­ترين نوشته­ها است. به هر حال، عناوين اصلي اثر عبارت اند از:

يادداشت دبير مجموعه
سپاس‏گزارى
چرا كريستوا؟
انديشه‏هاى اساسى
1 نشانه‏اى و نمادين
2 سوژه‏ى در فرآيند
3 آلوده‏انگارى
4 ماليخوليا
5 اخلاق سنت‏شكن
6 زمان زنان
7 سرپيچى
پس از كريستوا
براى مطالعه‏ى بيش‏تر
راه‏نماى آثار
نمايه‏ى نام‏ها

كتاب را مهرداد پارسا به فارسي برگردانده، مسئوليت ويرايش و باقي قضايا طبعا" با خود من بوده، ناشر هم كه «نشر مركز» است.

Labels: ,

July 28, 2006

باز هم


این طرح جلد چاپ سوم «لذت متن» رولان بارت است که این روزها تازه درآمده. چاپ اول کتاب را به مهدی جواهریان تقدیم کرده بودم. یادم نمانده در تقدیم­نامچه چه نوشته بودم. چیزی بود در این مایه­ها: «برای مهدی جواهریان، با لذت و سرخوشی».
مثل خیلی چیزهای دیگر، لذت پیش­کش کردن کتاب­ها را هم من از مهدی آموختم. به هر حال دوست داشتم کتابی به مهدی پیش­کش کنم. «لذت متن» را اصلن برای پیش­کش کردن به مهدی ترجمه کردم. تنها دلیل وجودی­اش به فارسی همین بود، وگرنه همه­ی آن­چه بارت درباره­ی لذت متن و خوانش سرخوشی گفته مهدی پیش­تر به من گفته بود – حتمن یادش مانده آن پنج­شنبه­شب را که با احسان و باقی بچه­ها رفته بودیم دربند و او هم با شر و شور همیشگی­اش این­ها را می­گفت و هرچه باشد من یادم مانده. مهدی برای کتاب­خوانی همیشه دو اصطلاح داشت، اول این که بکارت فلان کتاب را زده و دیگر این که با فلان اثر لبی تر کرده یا لبی به آن زده؛ همین­طور از آن لذت دردناک مختص زنان می­گفت که آدم بعضی وقت­ها با خواندن بعضی کتاب­ها دچارش می­شود – به­گمان­ام این­طوری آن دید مردانه­اش را تا حدودی تعدیل می­کرد.
پیش­کش کردن اغلب برای احضار ابژه­ی ازدست­رفته است – این را همان کسی می­گوید که معتقد است برای پیش­کش کردن اول سوژه را ابژه می­کنند و آن­وقت کتاب و امثال آن را به آدم­های مرده یا خاطره­های گم­شده پیش­کش می­کنند، یا این که با این کار آن­ها را در همان لحظه­ی مطلوب­ منجمد می­کنند؛ پس حتا وقتی دوباره به یک نفر پیش­کش می­کنیم این یعنی که آن آدم هنوز هم درست و حسابی نمرده و باید این­طوری، با این اصرار عاشقانه، بمیرد. (قبل رفتن­اش وسوسه شده بودم دوباره کتابی ترجمه کنم، تقدیم­اش کنم، بگویم هی جواهریان، «سخن عاشق» را ترجمه نکردی تا مجبور شدم خودم ترجمه­اش کنم، حالا که می­روی من هم این آخرین ترجمه­ام را باز به تو تقدیم می­کنم!) به هر حال، شاید بیش­تر از این بابت بود که بعد پانزده کتابی که تا آن­وقت منتشر کرده بودم تازه به فکر افتادم کتابی به مهدی پیش­کش کنم. من و مهدی مدت­ها از هم دور مانده بودیم. مهدی دوباره درگیر یکی از همان رمانس­های رشک­انگیزش شده بود و من هم مثل همیشه درگیر مزخرفات معمول­ام بودم. آن­وقت­ها، بعد از آن سفر براتیگانی مهدی را به­ندرت می­دیدم، انگار آن سفر هم مهی بوده که جاده­های جنگلی گیلان را فرو پوشیده و از رشت و انزلی و لاهیجان گذشته، دور هتل رامسر را صدبار دور زده، شب به خانه­ی خفنی نزدیک چالوس رسیده، و یک روز رویایی در ظهر هتل گچسر فرو نشسته، و حالا فقط بادی است که برگ­های ابدیت را با خود می­برد. تنها دلیل پیش­کش کردن کتاب این بود که بگویم، مهدی، به یادت بودم.
مهدی هنوز کتاب را ندیده بود. یک روز ظهر من پیش احسان نوروزی بودم – من و مهدی و احسان سه ضلع مثلثی بودیم که اغلب یک ضلع­اش در حال تبانی با یک ضلع و زدن زیر آب آن ضلع دیگر بود. مهدی هم آمد و احسان انتظار داشت از دیدن کتاب و آن تقدیم­ کذایی کف کند، که نکرد؛ برعکس، مطابق انتظار من، فقط لب­خندی زد و بساط حکمت­­پرانی­مان را پهن کردیم و بی­خیال باقی قضایا شدیم.
چند ماه بعد برای چاپ دوم کتاب مجبور شدم متن را از نو با اصل فرانسه بازخوانی کنم. ویرایش تازه به تغییر حروف­چینی و صفحه­بندی و غیره منجر شد و نتیجه این که برای جور در آمدن فرم­بندی باید دو صفحه از کتاب کم می­کردم و من هم مثل قاضی خونسردی که اهمیتی به گفته­های وکیل مدافع نمی­دهد، چون کل ماجرا را از پیش می­داند، به حذف آن دو صفحه­ی مربوط به پیش­کش­نامه حکم دادم؛ مطمئن بودم مهدی هم با من همعقیده است.
البته نبود. یک روز محض حرف زدن خودم مهدی را از ماجرا باخبر کردم. چند روز بعد که با ماشین­اش این­ور و آن­ور ول می­گشتیم و دنبال حرف مشترکی می­گشتیم که آه و ناله و زر زر نباشد، برخلاف انتظارم، مهدی گفت از کارم خوش­اش نیامده، این درست که رفاقت ما ربطی به آن وجیزه نداشته اما دل­اش می­خواسته وقتی به من فکر می­کند فکر کند آن­جا توی کتاب­فروشی­های این تهران تلخ تخمی کتابی هست که اول­اش اسم او آمده، کسی کتابی به او پیش­کش کرده و آن پیش­کش­نامه مثل مدالی زنگ­زده نشان عالم­آرای رفاقتی بوده که کم­تر کسی نظیرش را تجربه کرده. این­ها همه حرف مهدی بود. اما من هم دلیل خودم را داشتم. بود و نبود آن تقدیم­نامه برحسب تصادف بود، اما حالا که فکر می­کنم می­بینم خیلی هم قاضی قسی­القلبی نبوده­ام. آن دو خطی که فقط برای من و مهدی معنا داشت او را ملزم به کاری می­کرد. اما رفاقت ما نیازی به این چیزها نداشت و می­دانستم و برای مهدی هم گفته بودم که کسی که پیش­کش می­کند کاری به­مراتب ساده­تر از کسی می­کند که پیش­کش را بايد بپذیرد – حتمن یادش هست آن درآمد «در ستایش دیوانگی» را، آن­جا که اراسموس کتاب­اش را به توماس مور پیش­کش کرده و می­گوید او باید از این مراقبت کند، چون «آن­چه به تو پیش­کش شده از آن تو است!»
چاپ سوم کتاب به همان شکل چاپ دوم در آمده، جز این که طرح جلدش آبرومندانه­تر شده. به­گمان­ام سی­مین کتابی، یا بیش­تر، باشد که منتشر می­کنم. با این همه، بود و نبودش برای من اهمیتی ندارد. دلیل وجودی­اش فرسنگ­ها با من فاصله دارد و این همه­ی چیزی است که فعلن می­شود برای­اش اهمیت قائل شد. حالا مهدی هند است و آن­جا دارد درس فیلم­سازی می­خواند، آن دنیای دیگر را کشف می­کند، در بارهای بدریخت و محله­های حیرت­انگیز دهلی پرسه می­زند، راهی هیمالیا می­شود، کنار گنگ عکس یادگاری می­گیرد و برای من می­فرستد، کارهای عجیب­وغریب می­کند، یا این که آهیمسای وجودی­اش گل کرده و اصلا" کاری نمی­کند، یا با هنرپیشه­های درپیتی فیلم­های غیرهندی می­سازد، اوپانیشاد می­خواند، چیزکی می­نویسد، سیگارهای هندی می­کشد، و حالا هم این نوشته را می­خواند و به دوستی فکر می­کند که او را «بهترین دوست همه­ی عمر» اش خوانده بود و او از این عنوان خوش­اش می­آمد و مایه­ی مباهات دوست­اش می­شد که اجازه می­داد این را باز هم اعتراف کند.

Labels: ,

April 15, 2006

موريس بلانشو


دومين مجلد از مجموعه­ي «انديشه­گران انتقادي» كه اين هفته پخش مي­شود به موريس بلانشو، نويسنده، نظريه­پرداز، و فيلسوف فرانسوي اختصاص دارد كه آثارش تاثير به­سزايي بر متفكران معاصر، به­ويژه پساساختارگرايان، و باز هم به­ويژه در زمينه­هاي مطالعات ادبي و زيبايي­شناسي هنرها، گذاشته­اند. ترجمه­ي فارسي «موريس بلانشو»، نوشته­ي اولريش هاسه و ويليام لارج، سرفصل­هاي زير را شامل مي­شود:­

يادداشت دبير مجموعه
چرا بلانشو؟
انديشه‏هاى اساسى
1 ادبيات چيست؟
2 زبان و ادبيات
3 مرگ و فلسفه
4 مرگ: از فلسفه به ادبيات
5 ادبيات و اخلاق: تأثير لويناس
6 بلانشو به عنوان يك ملى‏گرا
7 اخلاق و سياست
8 اجتماع ادبى
پس از بلانشو
راه‏نماى آثار
براى مطالعه‏ى بيش‏تر

كتاب كنوني، همان­طور كه انتظار مي­رود، التفات اكيدي به آثار مشخصن ادبي بلانشو (از قبيل رمان­ها و روايت­هاي او) ندارد، و در عوض آثار فلسفي­تر او را با توجه به مضاميني نظير مرگ، اخلاق، و سياست، و در راستاي همسنجي آن­ها با آراي متفكراني چون هايدگر و لويناس، مورد مطالعه­ي مشروح قرار مي­دهد. تا آن­جا كه من مي­دانم اين يكي از بهترين كتاب­ها، و در نوع خود بهترين كتابي، است كه تا كنون درباره­ي بلانشو به انگليسي منتشر شده. باقي گفتني­ها بماند براي بعد.

Labels: ,

April 08, 2006

پل دومان


همان­طور كه گفته بودم، مجموعه­ي «انديشه­گران انتقادي» كه من سرپرستي و ويراستاري­اش را در «نشر مركز» بر عهده دارم دارد منتشر مي­شود. اولين مجلد این مجموعه (نوشته­ی مارتین مک­کوئیلان، ترجمه­ی من) درباره­ي پل دومان (متفكر بل‍ژيكي، دوست و همكار دريدا، و مهم­ترين معرف و مبلغ شالوده­شكني در آمريكا) تازه منتشر شده و به­زودي پخش خواهد شد. مندرجات كتاب به اين شرح است:

يادداشت دبير مجموعه
چرا دومان؟
انديشه‏هاى اساسى
1 زبان ادبى و بدخوانى: كورى و بينش
2 سخن‏سرايى، خوانش، و شالوده‏شكنى: تمثيل‏هاى خوانش
3 شالوده‏شكنى به‏عنوان تجربه‏ى امرى امكان‏ناپذير: مقاومت در برابر نظريه
4 صورت‏زدايى، وجهه‏زدايى، و خودزندگى‏نگارى: سخن‏سرايى رمانتيسيسم
5 سياست، فلسفه، و مجاز: ايدئولوژى زيبايى‏شناختى
6 مسئوليت و نويسندگى: روزنامه‏نگاشت‏هاى دومان در دوران جنگ
پس از دومان
پيوست: «يهوديان در ادبيات معاصر»
براى مطالعه‏ى بيش‏تر
راه‏نماى آثار

به­عنوان دبير مجموعه، در معرفي آن اين­طور نوشته­ام:

«انديشه‏گران انتقادى» مجموعه‏يى است كه مى‏خواهد خوانندگان را با مهم‏ترين متفكران معاصر و مؤثر در عرصه‏هاى علوم انسانى (به‏ويژه مطالعات ادبى و فرهنگى) آشنا كند. اين مجموعه طيف متنوعى از فيلسوفان و نظريه‏پردازان را در بر مى‏گيرد، اما اين متفكران همگى اصحاب «انديشه‏ى انتقادى» بوده، هريك به سهم خود آثار ارزنده و راه‏گشايى براى نقادى وضعيت فكرى و فرهنگى معاصر پديد آورده‏اند. با اين حال، در عين اشتهار و اعتبار بسيار اين انديشه‏گران نوآمده يا نوگرا، مطالعه‏ى مشروح و مستقيم آثارشان براى عموم علاقه‏مندان ميسر نيست. سواى دشوارى‏هايى كه در جريان ترجمه‏ها نمود مى‏يابد، تازگى و پيچيدگى آثار و انديشه‏ها اغلب عمده‏ترين مانع در راه اين ارتباط به شمار مى‏آيد. از اين رو، اين مجموعه مى‏كوشد تا با معرفى مهم‏ترين آثار هر متفكر و مرور موشكافانه‏ى انديشه‏هاى مطرح در آن‏ها، افزون بر آشنايى ابتدايى، انگيزه‏يى براى خوانش‏هاى پيش‏رفته‏تر ايجاد كند.
مجلدات اين مجموعه ساختار ساده و يكسانى دارند. هر مجلد با بخشى تحت عنوان «چرا (اين انديشه‏گر)؟» آغاز مى‏شود كه مرورى بر ارزش و اهميت آثار متفكر مورد نظر در زمان خود و ضرورت پرداختن به او در زمان حال خواهد بود. به‏دنبال آن، بخشى با عنوان «انديشه‏هاى اساسى» مى‏آيد كه نافذترين آرا و ايده‏هاى انديشه‏گر مورد بحث را در فصولى به‏هم‏پيوسته معرفى و تشريح مى‏كند. بخش پايانى «پس از (اين انديشه‏گر)» نام دارد و محور بحث آن را الهام‏بخشى‏ها و تأثيرگذارى‏هاى متفكر مذكور بر متفكران آتى و تأويل‏وتفسيرهاى چشم‏گير از آرا و آثار او تشكيل مى‏دهد. همچنين، هر مجلد با كتاب‏شناسى مشروحى به پايان مى‏رسد كه خواننده را در شناخت محتوا و جايگاه هر اثر در مجموعه‏ى آثار انديشه‏گر منظور نظر يارى مى‏كند.
اين مجموعه تفاوت بارز و بسيار مهمى با موارد مشابه دارد: برخلاف مجموعه‏هاى رايج كه معمولاً معرفى مختصر تمام انديشه‏ها و مرور سطحى تمام آثار يك متفكر را در دستور كار دارند، اين مجموعه عموماً با گزينش دقيق، منسجم، و هدف‏مند برخى انديشه‏هاى اساسى (ايده‏هاى كليدى) و برخى آثار (مرتبط با آن انديشه‏ها)، با پرداخت مفصل و مكرر به اين انديشه‏ها و آثار خاص، به‏جاى دانشى سطحى، شناختى عمقى به خواننده خواهد بخشيد: افزون بر ديگر ضرورت‏ها، اين عمده‏ترين انگيزه براى ترجمه و انتشار آن به زبان فارسى است.
ويرايش فارسى مجموعه مبتنى بر تصحيح و تدقيق متنى، تسهيل فهم مطلب از راه آسان‏سازى زبانى، روان‏سازى مفهومى، و همسان‏سازى برابرنهادها، در كنار كوشش براى حفظ هويت هر ترجمه و رعايت دقت هر اثر بوده، اين رويه در آينده نيز ادامه خواهد يافت.

بنابراين، كتاب «پل دومان» هم تابع همين توصيفات است: نويسنده در هر فصل با گزينش دو يا سه جستار از مجموعه مقالات دومان، انديشه­هاي اساسي او را تشريح مي­كند. پايان­بخش كتاب هم ترجمه­ي مهم­ترين مقاله­يي از دومان است كه گرايش­هاي يهودي­ستيزانه در نوشته­هاي­ او در دوران جنگ جهاني دوم را به نمايش مي­گذارد (در سخن­راني درباره­ي دريدا هم اشاره كردم كه كشف چنين نوشته­هايي از دومان در اواخر دهه­ي هشتاد چه غوغايي در رسانه­ها و دانشگاه­ها به راه انداخت).
تا آن­جا كه من مي­دانم، مكتوبات چنداني به فارسي درباره­ي دومان در دسترس نيست – جز بخش كوتاهي در «ساختار و تاويل متن» بابك احمدي و البته فصل­هاي مشروحي در «شالوده­شكني» كريستوفر نوريس، كه ترجمه­اش را باز هم خودم مرتكب شده بودم. با اين اوصاف، اين اولين متن مستقلي است كه درباره­ي انديشه­ها و آثار دومان به فارسي در مي­آيد. به هر حال، در اين كه دومان متفكر مهمي است شكي نيست، اما اين كه كتاب حاضر تا چه حد مي­تواند مفید باشد بسته به نظر شما است.

Labels: , ,

March 28, 2006

منطق مکالمه


دو سال پیش که با بعضی دوستان نویسنده برنامه­ی رمان­خوانی داشتیم، ادبیات­ها را دسته­بندی اقلیمی کردیم و بعد هم بحثی در گرفت بر سر این که برای سال آینده اولویت اول را به کدام بدهیم، که من پیشنهاد کردم فصل بهار را با ادبیات فرانسه آغاز کنیم، چون رمانتیک است و پر از عشق و عاشقی! حالا امسال خودم برنامه­ی مطالعاتی را با کتابی آغاز کردم که فاصله­اش با عشق و عاشقی فقط اندکی کم­تر از فاصله­ی من با خوش­بختی است!
به هر حال، این روزها این­جانب مشغول دست­وپنجه نرم کردن با «رورتی و منتقدان­اش» بودم. این کتاب هم، مثل قصه­ی علاقه­ی من به ریچارد رورتی، ماجرای مفصلی دارد. «رورتی و منتقدان­اش» (بلکول، 2000) در قالب مجموعه­یی منتشر شده با عنوان «فیلسوفان و منتقدان­شان» (تا به حال حدود ده جلد از این مجموعه درباره­ی فیلسوفانی چون جان سرل، دنیل دنت، نوآم چامسکی، پیتر سینگر، و رونالد دورکین منتشر شده). طرح این مجموعه در واقع مبتنی بر گردآوری مقالاتی از فیلسوفان ناقد یک فیلسوف به همراه پاسخ­های آن فیلسوف به انتقادهای مطرح­شده است، یعنی یک مجموعه مقالات مکالمه­یی.
به­گمان­ام، این ایده در ادامه­ی «مجموعه مقالات انتقادی» ­(Critical Reader) مطرح شده باشد که انتشارات بلکول در دهه­های هشتاد و نود دنبال می­کرد. خود من یکی از مجلدات آن مجموعه، «فوکو در بوته­ی نقد»، را چند سال پیش ترجمه کردم که به­نظرم مجموعه­ی مهمی هم بود. ویراستار مجموعه، دیوید کوزنز هوی، در مقدمه توضیح داده بود که قرار بوده مقالات مجموعه همگی انتقادی باشند و بعد هم خود فوکو مقالاتی در پاسخ به آن­ها بنویسد و بعدن همه را در کنار هم منتشر کنند، که فوکو آن­قدر در لذات سادومازوخیستی­ افراط کرد که ایدز امان­اش نداد و راهی دیار عقبی شد، و در نتیجه کوزنز هوی هم چند تا مقاله­ی مثبت­نگر تنگ کتاب­اش زد تا حقی از مرحوم فوکو ضایع نشود: حالا چهار پنج سالی از انتشار ترجمه­ی من می­گذرد و تنها دو نکته از آن یادم مانده، یکی این که جستار «فوکو و شناخت­شناسی» از رورتی آغازی شد برای آن که اندیشه­ی او را جدی­تر بگیرم، و دیگر هم مطابق معمول اشکالات ویرایشی که در بعضی جا­ها واقعن شرم­آور است – مثل یکی دو جمله در مقاله­ی مشترک پل رابینو و هیوبرت دریفوس، که من آن­ها را کاملن وارونه ترجمه کرده­ام! (ترجمه کردن برای من واقعن کار زجرآوری است، ترجمه به­نظرم مثل بچه­ی ناقص­الخلقه­یی است که تازه بعد تولد باید دست­وپا و چشم­وابروی­اش را دوباره درست کنی، و دست آخر هم باز می­بینی که یک جای­اش می­لنگد؛ آخرش می­گویی به درک، همین است که هست، بالاخره بچه­ات است دیگر، نمی­شود که از خانه بیرون­اش کنی، اما دیدن ریخت نه چندان نحس­اش هم بعد از انتشارش واقعن حوصله می­خواهد، به همین خاطر حتی­الامکان بعد از انتشار ترجمه­ دیگر اصلن نگاه­اش نمی­کنم، مگر این که بخواهم باز هم ویرایش­اش کنم).
و اما کتاب «رورتی و منتقدان­اش». ویراستار کتاب رابرت برندام است. حالا این آقای برندام کیست؟ من هم مثل شما. فقط این­قدر می­دانم که استاد فلسفه است و دکترای­اش درباره­ی پراگماتیسم و فلسفه­ی زبان را به راهنمایی استادش ریچارد رورتی از دانشگاه پرینستون گرفته، و تا آن­جا که یادم می­آید خود رورتی در مصاحبه­یی، در پاسخ به این که جایگاه او و دونالد دیویدسون و هیلاری پاتنام در فلسفه­ی زبان پسا – کواینی کجا است، گفته بود که خودش و پاتنام را پیرو دیویدسون و پی­گیر کار او می­داند، معتقد است که خودش و پاتنام دستاورد خیره­کننده­یی در این مبحث نداشته­اند، و این دیویدسون و برندام بوده­اند که آثار اصیلی در این عرصه خلق کرده­اند. خلاصه، کتاب مورد بحث شامل یک مقدمه از برندام، یک مقاله از خود رورتی، و دوازده مقاله از دوازده فیلسوف (از جمله خود برندام) به همراه پاسخ­های رورتی به تک­تک آن دوازده تا است. فهرست مندرجات به این شرح است:

مقدمه (رابرت برندام)
عمومیت و حقیقت (ریچارد رورتی)
چرخش پراگماتیک ریچارد رورتی (یورگن هابرماس)
اعاده­ی حیثیت از حقیقت (دونالد دیویدسون)
دیدگاه ریچارد رورتی در باب واقعیت و توجیه (هیلاری پاتنام)
قضیه­ی رورت­ها (دنیل دنت)
به­سوی اعاده­ی حیثیت از عینیت (جان مک­داول)
خواندن رورتی: پراگماتیسم و پی­آمدهای آن (ژاک بوورسی)
واژگان­های پراگماتیسم: همنهادسازی طبیعت­باوری و تاریخ­نگری (رابرت برندام)
شناخت­شناسی و آینه­ی طبیعت (مایکل ویلیامز)
شناخت­شناسی چه بود؟ (بری آلن)
آیا حقیقت هدف پژوهش است؟ (عقیل بیلگرامی)
آزادی، قساوت، و حقیقت: رورتی در برابر اورول (جیمز کاننت)
فلسفه­­ی ذهن پسا – هستی­شناختی: رورتی در برابر دیویدسون (بیورن رامبرگ)

آن­طور که حتمن حدس می­زنید این مجموعه عمدتن (اگر نگویم صرفن) به آن بخشی از اندیشه­ی رورتی اختصاص یافته که به فلسفه­ی زبان در سنت تحلیلی انگلیسی – آمریکایی مربوط می­شود و بنابراین مشخصن به اثر بنیان­شکن او «فلسفه و آینه­ی طبیعت» (1979) ارجاع دارد و همچنین به پاره­یی از مقالاتی که در دهه­ی هشتاد نوشته (و عمدتن در جلد اول مجموعه مقالات فلسفی­اش «عینیت، نسبی­نگری، و حقیقت»،1991، گرد آمده­اند) و تا حدودی هم به مجلد مشهوری که رورتی با عنوان «چرخش زبان­شناختی» (1967) مدون کرده و مقدمه­ی مهمی بر آن نوشته بود. مفاهیمی که در این مجموعه مورد بحث قرار گرفته­اند اصطلاحاتی انتزاعی از قبیل حقیقت یا صدق (truth)، شناخت­شناسی یا معرفت­شناسی (epistemology)، عینیت (objectivity)، واقعیت (reality)، و توجیه (justification) اند و مقالات مجموعه هم عمدتن جایگاه رورتی در فلسفه­ی تحلیلی (یا به تعبیر خودش، پسا – تحلیلی) را به بحث می­گذارند و از مواضع فلسفی او علنن و اکثرن به­شدت انتقاد می­کنند.
خب، حالا احتمالن می­توانید حدس بزنید خواندن این مجموعه­ی 400 صفحه­یی برای کسی مثل من که نه علاقه­ی آن­چنانی به فلسفه­ی تحلیلی دارد و نه استعداد چندانی در درک علوم ریاضی، تا چه حد می­تواند بهاری بوده باشد! به هر حال، سوای مقاله­ی هابرماس، که تا حدودی از دیگر علائق رورتی هم بحث می­کند، در هیچ­یک از مقالات این مجموعه از دادوستدهای فکری و مکالمات مکتوب رورتی با متفکرانی چون هایدگر، دریدا، فوکو، هگل، نیچه، دیویی، جیمز، خود هابرماس، یا حتا ویتگنشتاین به­طور مشروح، و گاه حتا به­اجمال، بحث نمی­شود – در کل از آن آثار و دیدگاه­هایی که رورتی را به­طرز بهت­انگیزی بدنام و بلندآوازه کرده­اند (دفاعیات او از نوپراگماتیسم، نام­انگاری، بنیان­ستیزی، لیبرالیسم سیاسی، دموکراسی پسا - فلسفی، فرهنگ دموکراتیک آمریکایی، و ...) چندان نشانی نیست. پس، روی هم رفته، یا نرفته، برای خواندن این مجموعه بیش از آن که فیلسوفان نام­برده را بشناسید باید فیلسوفان تحلیلی، از راسل و کارناپ گرفته تا تارسکی و کواین، را بشناسید و البته تا حدودی هم با پیشینیه­ی پراگماتیسم آمریکایی آشنا باشید. با این همه، طبعن، مقاله­ی جیمز کاننت، که طولانی­ترین مقاله­ی این مجموعه هم هست، بیش­تر به مذاق من خوش آمد و از آن خوش­تر پاسخ رورتی به وی. از بین سایر مقالات هم مقاله­ی رامبرگ را بیش­تر پسندیدم، که اتفاقن خود رورتی هم نظر مرا داشت و در پاسخ­اش بیش­ترین همدلی را با آن نشان داده بود! (جالب این که اغلب مولفان مجموعه از یک طرف با رورتی بحث می­کنند و از یک طرف با هم­دیگر، یعنی در نقد رورتی یا در نقد ناقدان او از مقالات یک­دیگر به­هم­اندازه­ی دیدگاه­های یک­دیگر وام می­گیرند و رورتی هم در پاسخ­های­اش همین رویه را ادامه می­دهد؛ خلاصه قصه اغلب آن­قدر پیچیده می­شود که واقعن معلوم نیست که راوی کیست و طرف سخن رورتی یا دیگری چه­کسی است – که البته مهم هم نیست: مهم این است که مکالمه است، همهمه نیست.)
اما این ذکر مصیبت از چه بابت بود؟ هیچ. فقط تذکاری بود به خودم و به آن دسته از دوستان که رورتی و امثال او، یا در کل فلسفه و از آن بیش­تر فلسفه­ی امروز، را آسان­یاب می­دانند و فهم فلسفه را هم از لوازم هر نوع نویسندگی و روشنفکری و کار سیاسی و قس علیهذا. سال گذشته، در واکنش به معرفی «فلسفه و امید اجتماعی» رورتی در سایت فارسی بی­بی­سی توسط صاحب کتابچه و واکنش صاحب سیبستان به نوشته­ی او نوشته بودم که باید از این سوءتفاهم جلوگیری کنیم که "رورتی در حیطه­ی فلسفه کاری ساده و سطحی می­کند"؛ ادعا کرده بودم که " آثار فلسفی او در زمره­ی دشوارترین و دقیق­ترین آثاری است که در سده­ی گذشته در حیطه­ی فلسفه­ی اروپایی و آمریکایی پدید آمده­اند" و در ادامه آورده بودم که "حرف رورتی اصلن این نیست که فلسفه باید پیچیده­گویی را کنار بگذارد یا دشواری در اندیشه راهی نیابد، حرف او این است که ضرورتی ندارد که برای کسب ساده ترین آرمان­ها به دشوارترین اندیشه­ها دستاویز شویم، آزاد زیستن نیازی به در بند فلسفه بودن ندارد، و این باور برخاسته از اعتقاد اکید او به جدایی حوزه­ی خصوصی از حوزه­ی عمومی است. نه بیزار از پیچیده­گویی عنوانی درخور رورتی است و نه سهل و ممتنع گفتن روال فلسفی او است." یعنی که "فلسفه همچنان کاری دقیق و دشوار است، اما ویژگی­های خود را به سایر حوزه­ها تحمیل نمی­کند، همچنان که تحقق بخشیدن به آمال و آرمان­های دیگر حوزه­ها را بر نمی­تابد." باز هم سال گذشته، در سخنرانی­ام درباره­ی دریدا، در «خانه­ی هنرمندان»، همین ادعا را در مورد دریدا هم مطرح کردم، و باز هم به خرج بعضی از دوستان (و دشمنان) نرفت! حال هم این را می­گویم.

آه، بله، حق با شما است: با تکرار حرف­های کهنه سال نو نمی­شود. باشد، پس طرحی تازه­ در می­اندازیم: ریچارد رورتی آمریکایی است، تصور کنیم ایشان ایرانی بود و آقای برندام هم جوان لاغراندامی که نقدنامه­هایی را به محضر آقا و استاد برده تا لحاظ فرماید: در این حالت دو امکان بیش­تر وجود نداشت، یا این ریچارد رورتی ایرانی استاد نوبسنده­یی از نوع ابراهیم گلستان بود که در این صورت به­جای آن دوازده جوابیه­ی متین و بعضن تندوتیز، تندی یک دو جین توهین و تمسخر تدارک می­دید و قال قضیه را می­کند، و یا آقای هنرمندی از نوع مسعود کیمیایی می­شد و با تیزی یک نوچه ترتیب همه­ی منتقدان و آن برندام بچه­پررو را می­داد. (یک امکان دیگر هم هست که در منطق ارسطویی و پیشاارسطویی و پساارسطویی می­گنجد، اما در منطق ایرانی نه: این که ریچارد رورتی این­قدرها هم بی­منطق نباشد.)

Labels: ,

October 29, 2005

فوکو را فراموش کنید


"این حرف درستی است که منطق فقط به سرخوردگی می­انجامد. ما نمی­توانیم از پیمودن راه درازی همراه با منفی­بافی و نیهیلیسم و این همه اجتناب کنیم. اما فکر نمی­کنید که از آن پس درها به دنیایی مهیج تر گشوده خواهد شد؟ دنیایی که اطمینان­بخش­تر نیست، اما قطعن دنیایی تکان­دهنده تر خواهد بود، دنیایی که در آن نام بازی همچنان چون رازی خواهد ماند. دنیایی که بازگشت­پذیری و عدم­قطعیت بر آن حاکم است ..." (ژان بودریار)

خوش­حال ام که پس از پنج سال توانستم ترجمه­­­ی اولیه­ام از کار بودریار ("فوکو را فراموش کن" به­همراه گفت­وگوی سیلور لوترنژه با او به نام "بودریار را فراموش کن") را با ویرایشی سرتاسری (در نشر مرکز) منتشر کنم. خودستایی نه، دل­خوشی است – حاصل کارم را می­بینم و لب­خندی از سر خشنودی می­زنم: کتابی کوچک، که درس­های بزرگی برای­ام داشت ... به هر رو، در توضیحاتی "برای ویراست دوم" این را نوشته­ام:

راز بودریار این است که می­داند نظریه­ها حائز هیچ "حقیقت" مطلقی نیستند و هرگز شکل ازپیش­تعریف­شده­ یی نخواهند داشت. این است که هر اثرش، افزون بر پی­گیری عمده­ ترین ایده­ها، اشکال فریبنده یی خاص خود را پی می­ریزد. هنوز هم بر این باور ام که "فوکو را فراموش کن" / "بودریار را فراموش کن" دوگانه یی است که به بهترین وجه این راهبرد را جامه­ی عمل پوشانده – هنوز هم باور دارم که این دو متن و مصاحبه، با همه­ی دشواری، از بهترین، دقیق­ترین، و خواندنی­ترین نوشته­های بودریار برای مشتاقان آشنایی با او است.
خوش­بختانه، در فاصله­ی انتشار نخست­بار این کتاب تا به حال، متون متعدد و بعضن مهمی از بودریار و نیز دیگر متفکران مورد بحث به فارسی در آمده، که من هم سهمی در آن میان داشته­ام. گمان می­کنم با مراجعه به این منابع اکنون فهم آرای او و بازخوانی این اثر آسان­تر خواهد بود – هرچند که بودریار این بخت را داشته که بیش از هر متفکر معاصر دیگری مورد بدفهمی قرار گیرد.
از این رو، در ویراست دوم پی­نوشت­های توضیحی و تکمیلی خود و مترجمان انگلیسی را حذف کرده، به­جای آن به تنظیم "کتاب­شناسی فارسی" اقدام کرده­ام، با این امید که، به این ترتیب، از یک سو شتاب و شدت متن اصلی را هرچه بیش­تر حفظ کرده و از دیگر سو مجالی برای خواننده فراهم کنم تا خود به دیگر منابع رجوع کند.
"ویراست دوم" در واقع ترجمه­یی تازه است. برای من این پنج سال گذشته با مطالعه­ی افزون آثار بودریار، آثار پیرامون او، و ترجمه و تالیف نوشته­هایی دیگر از او و درباره­ی او همراه بود. کشف نوشته­های بودریار رخدادی خیره کننده بود، و حال تجربه ایجاب می­کرد تا با فاصله­گیری از شیفتگی­ها و شتاب­زدگی­ها، حالتی که ملازم هر کشف اولیه و شخصی است، با درک و دقت بیش­تری اثر را از نو به فارسی در آورم، باز هم به این امید که، به این ترتیب، از یک سو از بابت نادرستی­ها و نارسایی­های پیشین پوزش خواسته و از دیگر سو آن کژی­ها و کاستی­ها را به کم­ترین حد کاهش دهم.

Labels: ,

October 07, 2005

فلسفه و امید اجتماعی


«آمریکایی دیدن جهان» عنوان نوشته­ی شیوای صاحب «کتابچه» (مهدي خلجي) در معرفی «فلسفه و امید اجتماعی» اثر ریچارد رورتی است، و در ارزش و اهمیت این دو، هم اثر و هم بررسی آن، شكي نيست – اثر که جای خود را دارد، بررسی آن هم الگویی آموزنده برای نوشتاری نقادانه به اسلوبی روش­مند است، و آن­قدر انگیزاننده هست که، با همه­ی بی­میلی به دلایل شخصی، مجاب­ام کند که نکاتی را هم من به این بررسی بیافزایم.
اول در مورد ترجمه، از بخت بد، ویراستار و مترجم مضاعف «فلسفه و امید اجتماعی» من بودم؛ ماجرای مفصلی است: خلاصه این که، سوای سعایت برخی بدخواهان، با همه­ی حسن ظن و همت جناب آقای همایی (مدیر محترم نشر نی) هم سرانجام کار آن نشد که باید می­شد؛ البته مترجمان از یاد برده­اند که در پایان مقدمه­شان تصریح کنند که مسبب محاسن ترجمه این­جانب و مسئول معایب آن خود ایشان بوده­اند (بی­اغراق)، اما این مهم نیست، افسوس­ام این است که از قرار معلوم عمده­ی اصلاحات و ترجمان مجدد این­جانب را نپذیرفته­ و بر سیاق سابق خود پیش رفته­اند.
بنابراین، «یک­دست نبودن ترجمه» را من ناشی از این عوامل متعددی می­دانم: اول این که، همچنان که گفتم، مترجمان از حاصل کار این­جانب در کل استقبال نکرده و تنها جزئیاتی را به دل­خواه خود پذیرفته­اند، دوم این که مترجمان فرصتی برای بازبینی نهایی متن و هماهنگ­سازی آن پس از بازدید خود در اختیار من نگذاشتند، و دیگر این که به نظر می­رسد (این برداشت شخصی من به هنگام کار بود) که ترجمه تنها توسط یکی از مترجمان انجام شده و دیگری از دید خود آن را حک و اصلاح کرده است.
سوای این، اشاراتی که به دقائق و دشواری­های ترجمه­ی آثار رورتی شده کاملا" به­جا است، نظیر اشاره به برگردان نادقیق عنوان جستار «دین به­منزله­ی بندآورنده­ی گفت­وگو»، یا ابهام در ترجمه­ی اصطلاح «آیرونی» که توجه به تعریف خاص رورتی از این تعبیر را می­طلبد – این رویه­ی رورتی است که حتا برای اصطلاحات عمومی­تری مانند «لیبرالیسم» هم تعریف خاص خود را دارد (لیبرال از دید او کسی است که با رنج­رسانی ستيز دارد).
در معرفی آرا و آثار رورتی هم «آمریکایی دیدن جهان» درست می­بیند، چه در شناساندن جایگاه او در فلسفه­ی «آمریکایی» و چه در تشریح دیدگاه­های خاص او، به­ویژه در اشارات­اش به پراگماتیسم آمریکایی و اهتمام رورتی به تبیین دستاوردهای این سنت (بعید می­دانم کسی کتاب حاضر را بخواند و از همسویی گفتار و نوشتار امثال دیویی با امثال نیچه به حیرت نیافتد). با این همه، جای یکی دو نکته در این معرفی خالی است: اول اشاره به این که رورتی استاد ادبیات تطبیقی است و علاقه به ادبیات در سراسر آثارش نمودی از همین مشغله است، و دیگر اشاره به تحقیق و تفحص رورتی در فلسفه­ی تحلیلی (چه اروپایی و چه آمریکایی) که کتاب «فلسفه و آینه­ی طبیعت» شاهکارش در این زمینه است و پژوهش در آرای ویتگنشتاین و دیویدسون او را به سردمدار فلسفه­ی پسا - تحلیلی بدل کرده.
اشاره­ی دوم به گمان­ام از آن رو ضروری است که می­تواند از این تصور (مورد تاکید و توجه شایان صاحب «سیبستان») جلوگیری کند که رورتی در حیطه­ی فلسفه کاری ساده و سطحی می­کند: مساله فقط این است که رورتی نسبت میان فلسفه و دموکراسی (سیاست) را ساده و سطحی می­بیند، وگرنه آثار فلسفی او در زمره­ی دشوارترین و دقیق­ترین آثاری است که در سده­ی گذشته در حیطه­ی فلسفه­ی اروپایی و آمریکایی پدید آمده­اند (نگاهی گذرا به تاثیرپذیری­های او از اندیشمندانی چون هگل، نیچه، هایدگر، ویتگنشتاین، دریدا، و دیویدسون برای اثبات این مدعا کافی است). پس حرف رورتی اصلن این نیست که فلسفه باید «پیچیده گویی» را کنار بگذارد یا دشواری در اندیشه راهی نیابد، حرف او این است که ضرورتی ندارد که برای کسب ساده ترین آرمان­ها به دشوارترین اندیشه­ها دستاویز شویم، آزاد زیستن نیازی به در بند فلسفه بودن ندارد، و این باور برخاسته از اعتقاد اکید او به جدایی حوزه­ی خصوصی از حوزه­ی عمومی است. نه «بیزار از پیچیده گویی» عنوانی درخور رورتی است و نه (همچنان که ضمنن در آن جستار اشاره شده) «سهل و ممتنع» گفتن روال فلسفی او است. برعکس، رورتی می­خواهد با محدود کردن حیطه­ی فلسفه، آن را از دست­اندازی ساده­اندیشی­های رایج برکنار دارد، او می­خواهد توهماتی نظیر این را که «فلسفه باید صدای ستم­دیدگان و توده­های خاموش باشد» ابطال کند: فلسفه همچنان کاری دقیق و دشوار است، اما ویژگی­های خود را به سایر حوزه­ها تحمیل نمی­کند، همچنان که تحقق بخشیدن به آمال و آرمان­های دیگر حوزه­ها را بر نمی­تابد.
از همین رو باید توضیح دیگری را به بررسی نحوه­ی برخورد با رورتی در ایران افزود. سخنرانی رورتی در «خانه­ی هنرمندان» البته بازتاب بدی داشت، اما این اصلا" ربطی به این ندارد که مخاطبان انتظار مواجهه با فیلسوفی «مدرن» و «اروپایی­مآب» را داشتند – اتفاقن رورتی نه فقط مدرن که بیش­تر پسامدرن است و در آثار فلسفی­اش ستایش­گر و گسترنده­ی فلسفه­ی اروپایی هم هست. گمان نمی­کنم ششصد نفری که در سالن و راهروهای «خانه­ی هنرمندان» گرد آمده بودند انتظارشان شنیدن بحث­های دشواری درباره­ی فلسفه­ی امروز یا فلسفه­ی خود رورتی بوده باشد، برعکس، آن­ها عمدتن خواهان شنیدن حرف­های ساده­ یی درباره­ی همپیوندی فلسفه و دموکراسی بودند و اتفاقن رورتی با ساده ترین بیان به آن­ها گفته بود که این دو اکنون پیوندی (الزامی، یا حتا احتمالی) با هم ندارند، یعنی «در حال حاضر، فلسفه ارتباط چندانی با حیات سیاسی در قاره­های اروپا و آمریکا ندارد.»
نارضایتی روشنفکران ایرانی از رورتی دقیقن از همین­جا نشات می­گیرد، و البته «آمریکایی دیدن جهان» در ادامه بر این نکته انگشت می­گذارد. نویسنده در جستار خود به­درستی به یکی از سرچشمه­های این باور و پیامد آن در برخورد با رورتی اشاره می­کند، اما نکته­ی دیگری را هم باید مورد توجه قرار داد، همان نکته­ای که رورتی سخن­رانی اش را با آن به پایان برد، این که «به­جای تلاش برای بنیان نهادن جامعه بر اساس یک بنیان فلسفی، باید برای آموختن از پیشینه­های تاریخی تلاش کرد.» این می­تواند راهنمای ما برای رسیدن به سرچشمه­ی دیگری باشد که مشی روشنفکران ایرانی در برخورد با رورتی را رقم می­زند، هم این که روشنفکران ایرانی عمدتن به «برتری فلسفه بر تاریخ» باور داشته­اند، نه «تاریخ نگری» را باور دارند و نه حتا در درک­شان از فلسفه چیزی به نام «تاریخ فلسفه» وجود دارد. (نمونه­ی حی و حاضرش شگفتی روشنفکران ایرانی از بدایع دریافت سروش از دین در سخنرانی­های اخیر او است، همان­چه آجودانی سال­ها پیش از این با تاریخ نگری درخشان­اش بر رسیده بود.)
هرچه هست، رورتی ظاهرا" و باطنا" سنخیتی با روحیه­ی روشنفکران ایرانی ندارد، بیش از همه شاید به این خاطر که نسبی­نگر نیست اما «حقیقت» را هم باور ندارد، او یک فیلسوف پسا - تحلیلی، مفسر آمریکایی فلسفه­ی اروپایی، پسا - مدرنیست، واضع رویکرد پسا - فلسفی، فایده ­باور، بنیان­ستیز، نام­انگار، تاریخ نگر، و بیش از همه یک «پراگماتیست» است – همان­چه به معنای دقیق کلمه باید آن را «مصلحت­باور» خواند.

Labels: ,

May 24, 2005

روح حقیر ایرانی

مجموعه مصاحبه­های ابراهیم گلستان با پرویز جاهد با عنوان "نوشتن با دوربین" (اختران، 1384) تازگی منتشر شده. کتاب را یک سال پیش خواندم، دو بار – یک­بار برای اظهار نظر اولیه و بار دوم برای بازبینی ویرایشی و سایر مسائل مربوطه. از خود کتاب خوش­ام که نیامد که هیچ، با عرض معذرت عق­ام هم نشست، اما راجع به انتشار آن به هر حال نظرم مثبت بود. رمضانی – مدیر نشر مرکز – هم تا آن­جا که می­دانم دست­کم دوبار کتاب را خواند، به دقت و با حوصله­ی بسیار. شرط و شروطی برای انتشارش گذاشت، مهم­تر از همه حذف هتاکی­های کتاب، و نامه یی رسمی هم برای گلستان نوشت. گلستان شرایط را نپذیرفت و چه­قدر خوش­ام آمد از رمضانی که زیر بار نرفت و چه­قدر بیش­تر خوش­ام وقتی که فهمیدم با این همه خودش به فراهم آمدن امکان انتشار آن کمک کرده بود ...
خب، در اهمیت و ارزش کار گلستان شکی نیست. فقط نمی­دانم چه­طور می­شود این همه حقارتی را که در لفاف نخوتی مهوع پنهان شده خواند و به حال خود به عنوان یک ایرانی افسوس نخورد؟ راستی کدام­یک از ما یک نویسنده یا متفکر غربی، و بگذارید بگویم غیرایرانی، سراغ داریم که آخر عمری این­طور دست به قلم برده یا لب به مصاحبه باز کرده باشد؟ راستی اگر همه­ی آن­چه آن سال­ها بوده گند و گه بوده، چرا نمی­گوید که او و اطرافیان­اش هم این کثافت را مزین کرده اند؟ گیرم که شاملو، تقوایی، دریابندری، و ... هم همین نخوت موهن را داشته اند -- فحاشی به آن­ها چه دردی را دوا می­کند؟ این­ها چه چیزی به شان گلستان اضافه می­کند؟ همان استراتژی آشنای ایرانی؟ خوارداشت دیگران برای بزرگ­داشت خود؟
به هر حال، اگر کتاب را نخوانده اید، حتمن بخوانید، هرچه باشد برای خودشناسی ایرانی لازم است. امثال گلستان بین ایرانی­ها کم نبوده اند، ایرانی­هایی هم که با این توحش­های کلامی ارضا شوند کم نیستند. کم نیستند کسانی که تمجید خود را به بهای تحقیر دیگران می­جویند -- راستی زنده نگه داشتن خود، تاراندن مرگ این­قدر رقت­انگیز است؟ مسکوب هم نویسنده یی بود، این اواخر مرد؛ او هم از ایران و ایرانی گله داشت، شاید حال­اش هم به هم می­خورد، اما هرچه بود گلستان نبود، متمدن بود -- نمی­شد مسکوب بود؟ ...
همان وقت­ها که کار گلستان را می­خواندم کار دیگری هم روی میزم بود: نوشته­های دیگری از فرزانه درباره­ی هدایت ... راستی چرا نویسنده­ی ایرانی هدایت­شدنی نیست؟

Labels:

:: نقل نوشته ها مجاز و انتشار آن ها منوط به اجازه ی نويسنده است ::